<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa"><generator uri="https://jekyllrb.com/" version="4.2.0">Jekyll</generator><link href="http://bidarnameh.com/feed.xml" rel="self" type="application/atom+xml" /><link href="http://bidarnameh.com/" rel="alternate" type="text/html" hreflang="fa" /><updated>2023-12-08T12:18:19+01:00</updated><id>http://bidarnameh.com/feed.xml</id><title type="html">مجله‌ی داستانی بیدار</title><subtitle>در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com</subtitle><author><name>مجله‌ی بیدار</name></author><entry><title type="html">بررسی داستان «برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق»</title><link href="http://bidarnameh.com/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%C2%AB%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82%C2%BB/" rel="alternate" type="text/html" title="بررسی داستان «برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق»" /><published>2022-08-02T00:00:00+02:00</published><updated>2022-08-02T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/barrasi_haft-sanie_sokute_eshgh</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%C2%AB%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82%C2%BB/">&lt;p&gt;اگر می‌خواهید داستانی عاشقانه بخوانید که عشق را دگرسان از رابطه‌های
قالبی نشان می‌دهد، «برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق» از علیرضا
ایرانمهر را از دست ندهید. داستانی که از شور و ناامیدی‌هایی که اغلب از
رابطه‌های عاشقانه دیده‌ایم فراتر می‌رود. داستان به این می‌پردازد که چرا
عاشق می‌شویم، چه چیزی در معشوق ما را دلباخته می‌کند، کِی و چگونه می‌توان
عشق را شناخت، و چه کوله‌باری از تجربه‌ی این احساس برای خود ارمغان ببریم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«وقتی وارد دانشگاه شدم، همکلاسی‌هایم تازه اولین تجربه‌های عاشقانه‌شان را
با هیجان برای یکدیگر تعریف می‌کردند. تعریف می‌کردند کدام دختر دیروز در
حیاط دانشگاه جواب سلامشان را داده و چه شده و با چه کسی آشنا شده‌اند. من
هم سعی می‌کردم مثل دیگران خودم را کنجکاو نشان بدهم[… ] اما احساسم
شبیه سربازی بود که از جنگ برگشته و بعد از شلیک هزاران گلوله‌ی واقعی و
دیدن کشته‌های خون‌آلود که واقعا جانی در بدنشان نیست، حالا با دوستانش به
شهربازی آمده و بازی آنها را با تفنگ‌های شاچمه‌ای و شلیک به عروسک‌های
مقوایی تماشا می‌کند.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بازگوییِ داستان در پختگی است. با آغازی درخشان، خواننده به دنیایِ شخصیت و
آنچه از سر گذرانده درون می‌شود، و دیگر از آن بیرون نمی‌آید. چیزی از متن، 
مانند گفتگویی مصنوعی، یا کشدار کردنِ یک موقعیت، یا گزینشِ واژگانِ
نامناسب، در تجربه‌ی داستان دست‌آنداز نمی‌گذارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ماجرا خطی و ساده روایت می‌شود. زبانِ داستان هم ساده است. داستان تلاش
نمی‌کند توانایی‌هایِ نویسنده را به رخ بکشد. همین، ارزشِ هنریِ داستان است
که از آن اثری دلربا ساخته است. مانند یخ‌بازان یا رقصنده‌هایی که
دشوارترین حرکات را با مهارتی انجام می‌دهند که تماشاگر احساس زحمت در آن
نمی‌کند، و فقط از چرخش‌ها و خط کمانی حرکت آنها لذت می‌برد. اینجا هم، 
درونی‌ترین تجربه‌های عاشقانه به گونه‌ای بیان می‌شود که دشواریِ بیانشان
پنهان می‌ماند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«وقتی به گذشته‌ی خود نگاه می‌کنم، برایم عجیب نیست که چرا باشکوه‌ترین
لحظه‌های عاشقانه را در بسیاری از فیلم‌ها و داستان‌ها، در ایستگاه قطار و
فرودگاه یا در امتداد جاده‌ها نشان می‌دهند. انگار سفر و رفتن و دوری، بخشی
جدایی‌ناپذیر از معنایِ درونیِ عشق است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ارزش دیگر این داستان، تصویر شاعرانه‌ای است که از خیابان‌هایِ مشهد و
کوهسنگیِ آن می‌سازد. ساخت تصویرها و دریافت‌هایِ هنرمندانه از شهر و
طبیعت، برای مردم آن سرزمین هدیه‌ای بزرگ است. اسکار وایلد (نویسنده‌ی
بلند‌آوازه‌ی ایرلندی که از زیبایی‌شناسان اثرگذار است) می‌گوید: «طبیعت
است که از هنر تقلید می‌کند.» معنای این جمله این است که جز از دریچه‌یِ
هنر، نمی‌توان طبیعت را درک کرد. کسانی که هیچ‌گونه پرورشی نداشته‌اند، 
زیبایی‌هایِ لطیفِ طبیعت را درک نمی‌کنند. آنچه می‌بینند، برایشان رنگ‌هایِ
خام و خشن، و صداهایی آشفته است. اگر هم درکی از پاره‌ای از زیبایی‌ها
داشته باشند، از دیدِ سودی است که به آنها می‌رساند. برخی چیزها را اگر به
اندیشه نیاوریم، نمی‌بینیم. مردم قبیله‌ی هیمبا در نامیب، واژه‌ای برای رنگ
آبی ندارند. شگفت‌آور است که آنها نمی‌توانند آبی را از سبز تشخیص بدهند. 
در برابر، تفاوت‌های اندکی در رنگ‌ سبز، که برای ما به سختی دیده می‌شود، 
برای آنها هویدا است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کسی که آشنا به هنر باشد، هر صحنه‌یِ معمولیِ زندگی، او را به یاد یکی از
شاهکارهای هنری می‌اندازد و از آن لذت می‌برد. اگر در نقاشی یا فیلم یا
نوشته‌ای، یک گل، یک چشم‌انداز، یا یک جانور، به تصویر کشیده شده باشد و او
را لذتمند کند، پس از آن، با هر بار دیدنش، یاد آن اثر هنری، لذتِ طبیعت را
بیشتر می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اگر امروز، چشم‌اندازها و طبیعتِ اروپایی برای بیشترِ مردمِ دنیا زیبا
می‌آید، اگر نقاش ایرانی، به ویژه هنرجویان، چشم‌اندازهای اروپایی را
می‌کِشند، و خریدار آن را می‌خرد -بی‌آنکه هیچ‌کدام آن را دیده باشند، اگر
شهرهای اروپایی مانند پاریس و ونیز و پراگ خواستنی و شاعرانه است، از آنجا
ریشه می‌گیرد که در چند سده‌ی پیشین، هنرمندانِ فراوانی زیباییِ آن را نشان
داده‌اند. و ما همه توانسته‌ایم آن زیبایی را درک کنیم. نویسندگان فراوانی
مانند روسو و شاتوبریان، دوره‌ای را در ونیز گذرانده‌اند. اما بایرُن، 
توانسته بود زیبایی بیشتری در آن محیط کشف کند. پس از بازگشت از ونیز، 
توصیفی از‌ آن می‌نویسد. شاتوبریان پس از خواندن نوشته‌ی بایرُن سفر دیگری
به ونیز داشت و این بار توانست با شگفتی آن زیبایی‌ها را دربیابد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چنین زیبایی‌شناسی نسبت به طبیعتی مانند طبیعت خشک ایران، بیابان‌هایش، و
کوه‌های خاکیش، کمتر انجام شده است. در نتیجه، ‌ ما هم، ناخودآگاه، در آنها
زیباییِ کمتری می‌بینیم. ساختنِ این تصویرها، ‌ مانند آنچه داستانِ برفِ
تابستانی با مشهد نشان می‌کند، ‌ هم لذت و دلبستگی از محیطِ زندگی‌مان را
بیشتر می‌کند، و هم به آن محیط هویت می‌دهد.&lt;/p&gt;</content><author><name>علی رضایی وحدتی</name></author><category term="مقاله" /><category term="نقد" /><category term="نقد" /><category term="front" /><summary type="html">اگر می‌خواهید داستانی عاشقانه بخوانید که عشق را دگرسان از رابطه‌های قالبی نشان می‌دهد، «برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق» از علیرضا ایرانمهر را از دست ندهید. داستانی که از شور و ناامیدی‌هایی که اغلب از رابطه‌های عاشقانه دیده‌ایم فراتر می‌رود. داستان به این می‌پردازد که چرا عاشق می‌شویم، چه چیزی در معشوق ما را دلباخته می‌کند، کِی و چگونه می‌توان عشق را شناخت، و چه کوله‌باری از تجربه‌ی این احساس برای خود ارمغان ببریم.</summary></entry><entry><title type="html">دفتر علوم</title><link href="http://bidarnameh.com/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85/" rel="alternate" type="text/html" title="دفتر علوم" /><published>2022-08-02T00:00:00+02:00</published><updated>2022-08-02T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/daftare-olum</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85/">&lt;p&gt;«یه ‌ساعت دیگه منتظرتم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مکث می‌کند و صدایش را بلندتر می‌کند و می‌گوید: «باشه عزیزم. فردا من میام
محل کارت.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از این جمله، هیچ حرفی نمی‌زند. چند بار با انگشت سبابه روی دایره قرمز
رنگ صفحه تلفن همراهش می‌کوبد تا تماس قطع شود. دستی به موهایش می‌کشد و
موبایل را روی میز ناهارخوری ‌می‌سراند. موبایل از آن‌ور میز روی زمین
می‌افتد و گرومپ صدا می‌دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«لامصب.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر بزرگ‌تر سرش را از اتاق بیرون می‌آورد. «چی شد مامان؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن گوشی را برمی‌دارد و در پشت را که جدا شده، جا می‌اندازد و دوباره روی
میز می‌گذارد. «چیزی نیست.»پلک چشم چپش نبض دارد و می‌زند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«مامان فردا ساعت ده باید بیای مدرسه.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن به آشپزخانه می‌رود، غذای بچه‌ها را داخل بشقاب‌هایی با عکس اسپایدرمن
می‌کشد و روی میز می‌گذارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر دوباره تکرار می‌کند: «شنیدی مامان؟ فردا باید بیای مدرسه.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن لیوان‌های نوشابه را می‌گذارد کنار بشقاب‌ها و می‌گوید: «خوب، شنیدم. 
نمی‌تونم بیام، اما زنگ می‌زنم صحبت می‌کنم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر بزرگ‌تر پشت میز می‌نشیند. «دوباره مجید داره میاد دعوا؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن خورده‌های بیسکوئیت را از روی کابینت با کف دست داخل بشقاب هول می‌دهد. 
«سامان چند بار بهت گفتم نباید به تلفن‌های من گوش بدی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سامان اولین قاشق را توی دهانش می‌گذارد. «من گوش نکردم که. تو بلند حرف
زدی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن به سمت پسر برمی‌گردد و هر دو دست را روی پشتی صندلی می‌گذارد. «همه زن
و شوهرها ممکنه دعوا کنن.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر غذایی که توی دهانش است قورت می‌دهد و می‌گوید«شما که زن و شوهر
راستکی نیستید.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن برای خودش آب می‌ریزد و همه لیوان را سرمی‌کشد. پسرکوچک‌تر جلوی
تلویزیون دراز کشیده و عروس هلندی خاکستری رنگی روی متکایش راه می‌رود، زن
به پذیرایی می‌رود و پرنده را برمی‌دارد و داخل قفس می‌اندازد. «نگفتم نعنا
را از قفسش درنیارید.» ‌پسرکوچک‌تر، بلند می‌شود، پشت سر زن راه می‌رود
وکمرش را می‌خاراند. «دوستم می‌گه اگه نعنا فرار کنه، حتما یه اتفاق بد
میوفته. حتما حتما. آخه، آخه پرنده اونا. .» زن یک‌طرف قفس را به دیوار
می‌چسباند. «آرمان این حرف‌ها چیه؟ برو شامت رو بخور.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن روی مبل زیر پنجره می‌نشیند. ساعت یکربع از نه گذشته است. واتساپ را باز
می‌کند و هی می‌رود پایین‌. توی دو سه تا از گروه‌های دوستان و فامیل
پیام‌های نخوانده دارد. پایین‌تر می‌رود و صفحه چتش با مجید را باز می‌کند. 
نمی‌تواند زمان آخرین آنلاین او را ببیند. دو سه بار از چت خارج می‌شود و
دوباره وارد می‌شود اما همچنان معلوم نیست که آخرین بار کی آن‌جا بوده. 
صفحه گوشی را خاموش می‌کند و موهایش را با کلیپسی بالای سرش جمع می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گوشی‌اش دینگ صدا می‌دهد و صفحه‌اش روشن می‌شود. پیامی از مژگان رسیده. 
‌«دورهمی فردا که یادت نرفته؟ میای دیگه؟&quot;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن بدون مکث می‌نویسد: «نمی‌رسم بیام. بچه‌ها تنهان.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مژگان در حال تایپ‌کردن است که گوشی را روی مبل می‌گذارد و از جایش بلند
می‌شود و به اتاق خواب خودش می‌رود. گوشه روی تختی را صاف می‌کند و لیوان
چای روی عسلی را برمی‌دارد و رو به آینه مکث می‌کند. صورتش را به آینه
نزدیک‌تر می‌کند. ادای خنده درمی‌آورد و روی چین‌های گوشه چشمش دست می‌کشد. 
خطی نورانی آسمان را روشن می‌کند و صدای رعد لابلای صدای ماشین‌ها می‌پیچد. 
پرده را کنار می‌زند. شاخه‌های تنها درخت کاج خیابان، سایه انداخته روی
پرایدی که کنارش پارک شده‌است و نور کمرنگی داخلش دیده می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیلو عینکش را از روی میزتوالت برمی‌دارد و روی چشم‌هایش می‌گذارد و دوباره
ماشین زیر درخت کاج را نگاه می‌کند. رعد و برق خیابان را روشن می‌کند. عینک
را از چشمش برمی‌دارد و پرده را می‌کشد. دو قدم نرفته صدای ترمز ماشین و
بعد صدای خرد شدن شیشه‌ای را می‌شنود. برمی‌گردد. با یک دست پرده را کنار
می‌زند و با دست دیگر در تراس را باز می‌کند. از لبه‌ی دیوار، پایین را
نگاه می‌کند. یکی از پشت به پراید کنار درخت کاج کوبیده است. صورتش خیس از
باران می‌شود. آن را خشک می‌کند و به آشپزخانه برمی‌گردد. لیوان را داخل
سینک ظرفشویی می‌گذارد و آب را روی آن باز می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سامان در حال جویدن شویدپلو می‌گوید: «مامان می‌شه این هفته منم باهات
بیام سر خاک بابا کامران؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آرمان هم به تقلید از او می‌گوید: «مامان منم بیام؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن شیر آب را می‌بندد و به طرف پسرها می‌چرخد. «شامتون رو تموم کنید. هر
وقت خواستیم بریم در موردش صحبت می‌کنیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر کوچک‌تر از پشت میز بلند می‌شود و دانه‌های برنج روی سرامیک کنار صندلی
ردیف می‌شوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر بزرگتر سرش را روی میزگذاشته و دارد با انگشت اشاره نقاشی خیالی
می‌کشد. زن بشقاب‌ها را برمی‌دارد. «پاشو برو دفتر کتابات رو جمع کن. وقت
خوابه.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«تو می‌خوای با مجید شام بخوری؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن بشقاب بچه‌ها را از روی میز برمی‌دارد. «نه. من گشنه‌ام نبود که شام
نخوردم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ظرف‌ها را داخل سینک ظرفشویی می‌گذارد و برمی‌گردد توی پذیرایی و گوشی‌اش
را برمی‌دارد و صفحه آن را روشن می‌کند. با دندان پوست گوشه لبش را می‌کند. 
دوباره صفحه چت مجید را باز می‌کند هنوز هم، زمان آنلاین بودنش پیدا نیست. 
به عکس مجید با تیشرت سفید و ردیف دندان‌هایی که مابین ریش و سبیل‌ها
پیداست، نگاه می‌کند و بعد می‌نویسد: «داره وقتت تموم میشه.» پیام دوتا تیک
می‌خورد. به صفحه قبل برمی‌گردد. تعداد پیام‌های گروه فامیل و دوستان
زیادشده. پیام مژگان را می‌خواند. «بچه‌ها را می‌سپردی به این پسره، برن
شهربازی، جایی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«پسره اسم داره. مجید.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دوباره می‌نویسد: «با هم دعوا کردیم. داره میاد تکلیفمون رو روشن کنیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مژگان آنلاین می‌شود دو تا شکلک تعجب می‌فرستد و می‌نویسد: «چرا تو اینقدر
به این پسره رو دادی؟ ولش کن بره.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن چند ثانیه نگاه می‌کند به جمله مژگان و بعد می‌نویسد: «اگه دو سال و
خورده‌ای از بابک پرستاری می‌کردی و دلت تنگ می‌شد واسه یه حرف عاشقانه
ساده، واسه یه بغل گرم واسه همه چیزای تکراری زندگی، بازم همین شکلی
می‌موندی؟ یعنی نبودن آدم‌ها به هیچ‌جات.» مکث می‌کند. پیام را نمی‌فرستد
کلمه‌ها را از آخر یک به یک پاک می‌کند. برای چندمین بار صفحه چت مجید را
باز می‌کند. پیام را خوانده ولی جوابی نداده. ساعت را نگاه می‌کند پنج
دقیقه از ده گذشته. صفحه گوشی را خاموش می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به آشپزخانه برمی‌گردد کتری را نیمه پر کرده و آن را روشن می‌کند‌. پسر
بزرگ‌تر سرش را از اتاق بیرون می‌آورد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«مامان دفتر علومم رو که امضا کردی کجا گذاشتی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«دادم به خودت.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آرمان با چشم‌های نیمه‌باز هنوز به صفحه تلویزیون زل زده، نیلو بین
تلویزیون و پسر می‌ایستد. با انگشت شست، شقیقه سمت چپش را ماساژ می‌دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«پاشو پسرم. بقیه‌شو فردا ببین.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسربچه نق می‌زند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«آرمان دیروقته. بقیه‌اش فردا.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خم می‌شود و کنترل را از کنارش برمی‌دارد و تلویزیون را خاموش می‌کند. پسر
صورتش را لای بالش فرو می‌کند و پاهایش را روی زمین می‌‌کوبد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«قرارمون چی بود؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«مامان دفتر علومم رو ندادی بهم. نیست، اگه گم بشه باید فردا بیای مدرسه.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کتری توی آشپزخانه سوت می‌زند. آب جوش را توی قوری می‌ریزد و آن را کنار
کتری می‌گذارد، دو تا استکان داخل سینی می‌چیند و رو به پسر می‌گوید: «برو
توی اتاقت رو بگردد به جای اینکه هی راه بری و بپرسی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صفحه آیفون روشن می‌شود و بعد «دینگ دینگ»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیلو جلو آیفون می‌ایستد. مجید مستقیم او را نگاه می‌کند. برمی‌گردد طرف
آرمان که حالا سرش را از روی بالش بلند کرده و به صفحه آیفون نگاه می‌کند. 
خم می‌شود و دستش را می‌گیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«باید بری بخوابی پسرم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«مامان! دفتر علوم توی اتاقم هم نبود. حتما آرمان برداشته.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دوباره صدای زنگ توی خانه می‌پیچد. زن، پسر را توی تختش می‌خواباند و پتو
را تا بالای سینه‌اش می‌کشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سامان به دنبالش از اتاق بیرون می‌آید و به صفحه آیفون نگاه می‌کند زیرلب
چیزی می‌گوید و توپ کوچک بدمینتون را با پا شوت می‌کند زیر مبل.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«برو بخواب. صبح نمی‌تونی بیدار شی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«اما دفتر علوم رو.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«کی آخه به دفتر و کتاب تو دست می‌زنه؟ برو بسه. پیدا می‌کنم می‌ذارم رو
کیفت.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آیفون حالا انگار که اتصالی کرده باشد پشت سرهم دینگ دینگ می‌کند. گوشی را
بر‌نمی‌دارد ولی در را باز می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;توی اتاق خواب خودش برمی‌گردد. کلیپس را از موهایش باز می‌کند و چند باری
گردنش را تکان می‌دهد تا موهایش روی شانه‌اش مرتب شود. رژلب کمرنگی روی لب‌
پایینش می‌زند و لب‌هایش را بهم می‌مالد. دو تا پیس از ادکلن بولگاری، دو
طرف گردنش اسپری می‌کند. در اتاق بچه‌ها را می‌بندد. توی آینه‌ی جاکفشی
دوباره خودش را ورانداز می‌کند و دستی به چین‌های پیراهن حریر زرشکی‌اش
می‌کشد. از چشمی در، توی راهرو را نگاه می‌کند. صدای حرف زدن از طبقه‌های
پایین‌تر می‌آید. دکمه آسانسور روی عدد پنج ثابت می‌شود و در آسانسور باز
می‌شود. قبل از اینکه مجید زنگ بزند، در را باز می‌کند. خودش را کنار
می‌کشد و مجید بدون آن که کفشش را دربیاورد داخل می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«کفشت رو درآر.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آب از نوک موهایش می‌چکد. کفشش را درنمی‌آورد. می‌رود و کنار کانتر
آشپزخانه یکی از صندلی‌ها را می‌چرخاند و می‌نشیند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن به طرف آشپزخانه می‌رود و چای می‌ریزد. استکان مجید را که می‌گذارد
چین‌های پیراهنش با زانوی مرد مماس می‌شود و مرد سرش را کمی عقب می‌برد. 
نیلو با یکی از استکان‌ها برمی‌گردد و روی مبل زیر پنجره می‌نشیند و قبل از
هر حرفی یک قلپ از چای را می‌خورد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«خونه جدید خوبه؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد آرنجش را ستون می‌کند روی میز و دورتادور خانه چشم می‌چرخاند و لب‌هایش
را به سمت پایین کش می‌دهد و می‌گوید: «بدی نیست.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن استکان را روی میز می‌گذارد و تکیه می‌دهد به پشتی مبل و چین پیراهنش را
روی زانو مرتب می‌کند. «همیشه فکر می‌کردم که می‌دونی چقدر بودنت برام
مهمه. اینقدر که به خاطر تو قهر بابام برام مهم نبود.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد موبایلش را روی کانتر هل می‌دهد و صورتش را کمی به سمت زن برمی‌گرداند: 
«هنوز بهشون نگفتی که من رفتم؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن دسته‌ای از موی بلوطی‌ رنگش را دور انگشت سبابه می‌پیچد و می‌گوید: «
چیزی عوض نشده. تو می‌تونی. .» بقیه حرفش را نمی‌گوید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در اتاق بچه‌ها باز می‌شود و سامان وسط چارچوب در می‌ایستد. مرد او را نگاه
می‌کند و لبخند می‌زند. «به به، سلام آقا سامان. چطوری؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر سلام می‌دهد و به طرف تلویزیون می‌رود. زن را نگاه می‌کند و می‌گوید: «
شاید دفتر علومم پشت تلویزیون باشه.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مجید و نیلو هر دو پسر را نگاه می‌کنند که به سمت میز تلویزیون خم شده. زن
موهایش را که پیچیده دور انگشت سبابه، روی سینه رها می‌کند و از روی مبل
بلند می‌شود و به سمت پسر می‌رود. «سامان جون من برات پیدا می‌کنم، برو
بخواب.» پسر به مرد نگاه می‌کند و پشت گردنش را می‌خاراند و به اتاق
برمی‌گردد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد از روی صندلی بلند می‌شود وکنار قفس پرنده می‌ایستد و در آن را باز
می‌کند. «داشتی می‌گفتی من ‌می‌تونم چی؟برگردم؟» قبل از اینکه پرنده از قفس
بیرون بیاید برمی‌گردد و روی صندلی‌اش می‌نشیند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;موبایلش را پشت و رو می‌کند و بدون آن‌که به زن نگاه کند می‌گوید: «منم با
تو روزای خوبی داشتم اما تا کی؟ چقدر میشه ادامه داد. مامانم دلش
می‌خواد. .»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن دوباره روی مبل زیر پنجره نشسته، کمی به طرف جلو خم می‌شود. «خوب، پس
مامان جونت خواسته حالا که توی تهران از آب و گل دراومدی دیگه زن بگیری.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد دستی به گوشه سبیلش می‌کشد. «این دری وری‌ها چیه واسه مهسا می‌فرستی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن با صدای بلند می‌خندد. «دری وری؟ اما اونموقع که آنتالیا خوش
می‌گذروندیم نمی‌گفتی دری وری.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیلو استکان چایش را برمی‌دارد. «اون دختره حقشه بدونه می‌خواد زن کی
بشه. &quot;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مجید دو بار روی کانتر می‌کوبد. «تو خوبی سرت نمیشه، نه؟ یادت رفته چه حال
و روزی داشتی؟ کی کمکت کرد که اون روزا رو بگذرونی؟ با همین اخلاق‌های گندت
شوهرت رو به کشتن دادی.» پوست سفید صورت مرد حالا به سرخی می‌زند. نعنا که
روی شانه مرد نشسته صدایی می‌دهد و می‌پرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیلو بلند می‌شود و به طرف مجید می‌آید، بدون آن که صدایش را بلندتر کند
می‌گوید: «اون یه مرد بود نه مثل تویه هرز. .»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد استکان چای را برمی‌دارد و قبل از اینکه زن حرفش را تمام کند آن را
می‌پاشد روی صورت زن و استکان را به دیوار آشپزخانه می‌کوبد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن دستش را جلوی صورتش می‌گیرد: «روانی چیکار می‌کنی؟ گورتو گم کن از خونه
من.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«من که رفتم لعنتی. تو ول کن نیستی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در اتاق بچه‌ها باز می‌شود. سامان جلوی در می‌ایستد. نیلو به طرفش می‌رود. 
«برو توی اتاقت پسرم. لیوان از دستم افتاد.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دستش را پشت پسر می‌گذارد و به طرف اتاق هولش می‌دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صورت مرد را نگاه نمی‌کند، داخل آشپزخانه می‌رود. با دمپایی‌‌ شیشه‌ها را
گوشه‌ی دیوار می‌دهد. حوله سفیدی را برمی‌دارد و بدون آن که خم شود روی
سرامیک می‌اندازد. هر دو دستش می‌لرزد. «اون روزایی که جای خواب نداشتی
یادته.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مجید به طرف پنجره می‌رود و آن را تا نیمه باز می‌کند. قرمزی صورتش کمتر
شده. سیگار مارلبرویی را از جیبش در‌می‌آورد و کنار پنجره روشن می‌کند و با
صدای آرام‌تری می‌گوید: «می‌خوای خونتو تو سر من بزنی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیلو زانو می‌زند و حوله را می‌کشد روی قطره‌های چای زیر میز ناهارخوری. «
من چیزی را تو سر کسی نمی‌زنم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نعنا نشسته روی قاب عکس بچه‌ها، گوشه پذیرایی و هی سرش را تکان تکان
می‌دهد. مجید به آشپزخانه می‌رود و بالای سر نیلو می‌ایستد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن بلند می‌شود و حوله را در سینک ظرفشویی می‌اندازد و به طرف مرد
برمی‌گردد. حالا نزدیک به هم ایستاده‌اند. «اگه یه ذره معرفت داشتی اون
روزا یادت نمی‌رفت.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد یک قدم جلوتر می‌رود. بازوهای زن را می‌گیرد و توی چشم‌هایش زل
می‌زند. «تو چی؟ نمک نشناس نیستی؟» زن جوابی نمی‌دهد. مرد بازوهای نیلو را
ول می‌کند و پشت به او می‌گوید: «من می‌خوام به زندگیم سرو سامون بدم.»
بعد راه می‌‌افتد و برمی‌گردد توی پذیرایی «تو منو می‌خواستی که بعد مردن
کامران سخت نگذره بهت. همین نبود؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نعنا حالا پریده و روی کانتر آشپزخانه نشسته. کاکلش را بالا داده و هی به
چیزی روی کانتر نوک می‌زند. نیلو پشت سر مجید از آشپزخانه بیرون می‌آید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«توی شهر شما رسم اینه که اول میرن سراغ یکی و بعد که تونستن سرپا بشن
میرن سراغ دخترهای ترگل ورگل؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد حرفی نمی‌زند. حلقه نقره‌ای را از جیبش درمی‌آورد و روی میزناهارخوری
پرت می‌کند. حلقه قل می‌خورد و زیر میز می‌افتد، می‌چرخد و صدایش لابلای
صدای مجید می‌پیچد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«عکس‌ها و مسیج‌هایی که برای مهسا می‌فرستی به دردش نمی‌خوره. اون تصمیمشو
گرفته.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن به سمت پنجره می‌رود و دستگیره را می‌گیرد. «تو از دوست‌داشتن هیچی
نمی‌دونی.» هنگام گفتن این جمله صدایش می‌لرزد. زن توی خانه چشم می‌چرخاند، 
چشمش روی نعنا ثابت می‌ماند که جالاروی هود نشسته. ‌پنجره را می‌بندد و به
مرد نگاه می‌کند. «من به هر کی دلم بخواد مسیج می‌دم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد هجوم می‌برد به طرف زن و گردنش را می‌گیرد. یک سر و گردن بلند‌تر است
از بالا توی صورتش نگاه می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«مسیج بده ببین چیکارت می‌کنم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیلو گردنش را به زور بیرون می‌کشد. دستش به گلدان روی جاکفشی می‌خورد و
قبل از افتادن آن را می‌گیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد رو به زن انگشت اشاره‌اش را بالا می‌آورد و دو سه بار در هوا تکان
می‌دهد. دوباره خون، زیر پوست سفید مرد دویده. می‌خواهد چیزی بگوید ولی
نمی‌گوید، در ورودی را باز می‌کند و می‌رود. جلوی در آسانسور می‌ایستد، 
برمی‌گردد و قبل از اینکه زن در را ببند می‌گوید: «از اول می‌دونستی هیچ
جایی قرار نیست با هم برسیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;منتظر نمی‌شود تا عکس‌العمل زن را ببیند. برمی‌گردد طرف آسانسور و سوار
می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در واحد کناری باز می‌شود. زن در را می‌بندد و همان‌جا می‌نشیند. تمام بدنش
می‌لرزد، دست می‌کشد به گردنش و اشکی که از گوشه چشمش می‌چکد، پاک می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سامان وسط چارچوب ایستاده و به نیلو نگاه می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«حالت بده مامان؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن دستش را روی شقیقه‌اش گذاشته و چشم‌هایش را بسته. سرش را به علامت بله
تکان می‌دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«می‌خوای آب قند درست کنم واست؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن رو به عکس خاک‌گرفته کامران، روی میز تلویزیون چشم باز می‌کند. بعد مثل
اینکه چیزی یادش افتاده باشد بلند می‌شود. حلقه نقره‌ای مجید را از زیر میز
پیدا می‌کند و به طرف اتاق خواب می‌رود، انگشتر طلایی خودش را چند بار
می‌چرخاند تا از انگشتش دربیاورد. مرد از ورودی ساختمان خارج می‌شود که زن
پنجره را باز می‌کند و صدا می‌زند: «مجید!»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مجید بالا را نگاه می‌کند؛ زن هر دو حلقه را به سمت در پرت می‌کند و قبل از
رسیدن حلقه‌ها به زمین پنجره را می‌بندد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سامان هنوز ایستاده وسط پذیرایی و نیلو را نگاه می‌کند. زن موهایش را جمع
می‌کند بالای سرش و دنبال کلیپس می‌گردد. «نگران نباش. من خوبم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از روی میزتوالت اتاقش کلیپس را پیدا می‌کند. نبض چشم چپش هنوز می‌زند. 
جارو و تی را از آشپزخانه برمی‌دارد، پسر پشت جاکفشی خم شده، چیزی را
برمی‌دارد و بعد رو به زن می‌گوید: «دفتر علومم اینجا بود. پیداش کردم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن ردّ گلی کفش‌ها را یک به یک از روی سرامیک پاک می‌کند.&lt;/p&gt;</content><author><name>مینا افشاری</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">«یه ‌ساعت دیگه منتظرتم.»</summary></entry><entry><title type="html">زوریگ</title><link href="http://bidarnameh.com/%D8%B2%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%AF/" rel="alternate" type="text/html" title="زوریگ" /><published>2022-08-02T00:00:00+02:00</published><updated>2022-08-02T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/zurig</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D8%B2%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%AF/">&lt;p&gt;بزرگترین اتفاق زندگی من زمانی بود که توانستم چشم‌بسته نقاشی بکشم؛ 
نقاشی‌هایی که آدم‌ها را خوشحال می‌کردند و احساس زنده‌ بودن می‌دادند‌.
هشت‌نه ساله بودم. هیچ دوستی نداشتم و هیچ‌کس
نمی‌خواست دوستم باشد‌. بچه‌ها من را بازی نمی‌دادند. وقتی نزدیک می‌شدم، 
یواشکی بازی را رها می‌کردند و می‌رفتند. بعضی‌ها از بهم ریختن بازی
ناراحت می‌شدند. گریه می‌کردند. دست معلم یا مادرشان را می‌کشیدند. به من
اشاره می‌کردند و می‌گفتند:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بگو این نباشه، بگو این نباشه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کودکانه، هاج‌و‌‌ واج نگاه‌شان می‌کردم.
نمی‌دانستم چرا! چرا نباید باشم؟! فقط می‌دانستم مثل بقیه بچه‌ها
نمی‌توانم بدوم‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;راه رفتنم‌ هم سخت بود؛ مدام زمین می‌خوردم و پا می‌شدم. زانوهایم همیشه
زخم‌ و‌ زیلی بودند. ‌ اوایل گریه می‌کردم ولی بعدها، به این زمین
خوردن‌ها، عادت کرده بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادر می‌گفت:
زمین خوردن مال بچه‌هاس، تو فقط یه کم ضعیف‌تری، برای همین بیشتر زمین
می‌خوری!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌نشستم، آرام سنگ‌های ریز و نوک تیزی را که کف دست‌ها و زانوهایم فرو
رفته بود را بیرون می‌آوردم. بعضی از بچه‌ها ادا در می‌آوردند و مسخره
می‌کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همیشه یک سوال بزرگ‌ توی سرم و یک تعجب بزرگتر توی صورتم بود. چرا دوستم
ندارند؟ چرا دوستی ندارم؟!
کمی بعد فهمیدم من، «کوتوله‌ی زشت» هستم؛ این را یک‌روز میترا، 
همکلاسی‌ام، دختر زیبا و مغرور کلاس گفت؛ وقتی با رفتنم به جمع‌شان، بازی
بهم خورد. ادایم را در آورد، بقیه هم خندیدند. بعد، دست همدیگر را
گرفتند؛ به گوشه حیاط رفتند و شروع کردند به بازی «شمع، گل، پروانه».
چیزی در درونم فرو‌ریخت؛ احساسش کردم!
عرق سردی روی تنم نشسته بود. نگاهم مات و غمزده دنبال‌شان کرد. خواستم
فرار کنم؛ اما زمین دست‌هایش را دور پاهایم حلقه کرده بود. قدم‌هایم کُند
و سنگین شده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادرم همیشه موهایم را که شانه می‌زد، از چشم‌های بادامی زیبا و موهای
مشکی و ابریشمی‌ام می‌گفت. من خودم را در آینه نگاه او، زیبا می‌دیدم!
دستم را به دیوار گرفتم. آرام‌ و‌‌ بی‌صدا، خودم را به انتهای دنج سالن
مدرسه رساندم. جایی که با یک در، از سالن جدا شده بود. در از پایین تا
بالا شیشه‌ای بود. روشنایی ضعیفی از نورگیر سقف، به داخل سالن می‌تابید. 
دسته‌‌ای نور روی در شیشه‌ای پر از لک، می‌شکست و ذرات گرد‌و‌خاک نشسته
بر آن، نور را نامنظم پخش می‌کرد. از دور تصویر تاریک‌ و‌ روشن دختری
کوتاه و لاغر را دیدم. جلوتر رفتم. تصویر بیش‌تر و بیش‌تر نمایان شد‌. 
اولین بار بود تمام قد و واقعی با خودم
رو به‌رو می‌شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بیماری، آهسته‌آهسته، پیشروی کرده بود و من در دنیای کودکی و بی‌خبری، با
آن کنار آمده بودم. به‌طرز راه رفتنم دقت کردم. زانوی راستم به داخل کج
شده بود و پایم را کج بر می‌داشتم. بچه‌ها حق داشتند! حین راه رفتن، نیمه
راست بدنم را جلوتر می‌انداختم و من نمی‌دانستم چه‌قدر عادی، غیرعادی راه
می‌روم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نزدیک شدم؛ چشم‌در‌چشم تصویرم. میترا راست می‌گفت‌ ‌زشت بودم؛ چشم راستم
نیم‌بسته بود و پلک افتاده‌اش از پشت عینک ته استکانی که نصف صورت ریزم
را پوشانده بود، توی چشم می‌زد. مات‌ و‌ مبهوت با انگشت روی خطوط لب‌ و
دهان و صورتم خط کشیدم. بعد، عصبی و دیوانه‌وار خط‌ها را درهم ریختم و
هم‌زمان اشکم سرازیر شد. به اینکه ممکن است کسی آن‌‌سوی در شیشه‌ای
ببیندم، فکر نمی‌کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیگر نمی‌خواستم آن‌جا بایستم و این دختر زشت را ببینم. اما پاهایم پیش
نمی‌رفت. مثل‌ این بود داخل استخری از قیر راه می‌رفتم. به‌سختی خودم را
به حیاط رساندم. ‌ دیوار به کمکم آمد. به آن تکیه کردم‌ و گنگ‌و‌مات به
گرگم به‌هوای بچه‌ها خیره شدم‌‌. نمی‌دیدم‌شان، صدایشان بود که در سرم
می‌پیچید. ‌ زنگ کلاس زده شده بود اما من دوست نداشتم به کلاس درس بروم‌. 
همه رفته بودند و من همانطور به جای خالی بچه‌ها خیره بودم‌. خانم ناظم
را دیدم، با قد بلندش کنارم ایستاد. آهسته دست‌ روی شانه‌ام گذاشت. گفت: 
شادی جون، نمی‌ری سرکلاس؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;احساس کردم همه چیز را می‌داند. جواب ندادم. با سماجت به جایی نامعلوم زل
زده بودم. ادامه داد:&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;اگر حالت خوب نیس اشکالی نداره عزیزم.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;و بدون این‌که اصرار کند رفت. مدتی با خیالاتم تنها شدم‌.
تا این‌که پروانه سفید بزرگی پرسه‌زنان نشست روی سرم.
مثل این‌ بود که باد پروانه را با خود آورد، تمام توجهم پی پروانه‌ رفت. 
پروانه از روی سرم بلند شد، روی صورتم نشست. اگر نفس می‌کشیدم، می‌رفت. 
نفسم را نگهداشتم. مجسمه شدم‌‌! چند ثانیه بیشتر نماند. پرواز کرد و
خیالم را پرواز داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با خودم فکر کردم شاید این پروانه جادویی بود! لبخند روی لبم نشست. باز
با خودم فکر کردم پروانه هم دوستی نداشت؟ اونا با گُل‌ها فرق دارن، گل‌ها
پروانه‌ها رو دوست دارن!؟‌ کاش پروانه باهام دوست بشه. کاش می‌تونستم مثِ
اون پرواز کنم!  ناگهان دستی روی شانه‌ام خورد. یکه خوردم. سرم را بالا
بردم. خانم ناظم لبخند به لب، بالای سرم ایستاده بود. یک کتاب، دفتر
نقاشی و یک جعبه مداد رنگی کوچک در دستش بود‌. رو به‌رویم آمد. خم شد، 
باد ملایمی زیر مقنعه‌اش پیچید و موی بلوطی‌اش را نمایان کرد. گونه‌ام را
نوازش کرد و پرسید: شادی جون، دوست داری نقاشی بکشی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به نوک کفشم چشم دوختم. زیر لب گفتم: آره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;توی دفتر مدرسه رفتیم. کتاب، دفتر و جعبه مداد رنگی را جلویم گذاشت. گفت: 
چون دانش آموز خوب و آرومی هستی، اینا مال تو.
با ذهن کودکانه‌ام منظور خانم ناظم را خوب می‌فهمیدم. به زور نمی‌توانستم
از بچه‌ها بخواهم مرا به دنیایشان راه بدهند. باید دنیای خودم را
می‌ساختم. باید انتخاب می‌کردم؛ نقاشی در تنهایی یا بودن با دیگرانی که
نمی‌خواستندم. هنوز امیدوار بودم بچه‌ها مرا در بازی شریک می‌کنند. برای
جلب توجه معلم‌‌ها و بچه‌ها شروع به نقاشی کردم. مداد را دستم گرفتم. وسط
صفحه سفید و یکدست، دخترکی کشیدم با پروانه‌ای روی سرش. در صفحه بعدی، 
پروانه‌ای بزرگ که تمام صفحه را پر کرده بود و در دیگری، دختری با
بال‌های پروانه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خانم ناظم، نقاشی‌ها را که دید، برایم دست زد و گفت:&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;آفرین شادی، ببینم توی مسابقه نقاشی چیکار می‌کنی.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;اجبار جا ماندن از چیزهایی که دوست داشتم، مرا به سمت چیزهایی کشاند که
در آن زمان نمی‌دانستم نقاشی‌هایی که
می‌کشم قرار است تا چه اندازه به کمکم بیایند. کتاب‌ها، نقاشی و
پروانه‌ها.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; تصویرهای کتاب را نگاه می‌کردم. برایشان داستان می‌ساختم و داستانم را
نقاشی می‌کردم. دنیایم آبی و سبز و صورتی بود. گل‌ها و پروانه‌ها جز‌ی
ثابت نقاشی‌هایم بودند. همه چیز برعکس بود و متفاوت. آسمان سبز و زمین
آبی.  &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به پاها و زیر پاهایم توجه نمی‌کردم. نگاهم به آسمان بود. آسمانی که سبز
ملایم و آرامش‌بخش بود. خانه‌ام را روی گل می‌کشیدم. با پروانه‌ها پرواز
می‌کردم. توی دنیایی که
می‌‌ساختم؛ قدرتی بیشتر از دوستانم داشتم. به پروانه‌ها و حیوانات در
نقاشی‌ها، جان می‌دادم؛ آن‌ها دوستان واقعی‌ام شده بودند. راستی‌راستی با
آن‌ها حرف می‌زدم. حتی در خواب، خودم را توی نقاشی‌ها می‌دیدم؛ رنگی و
واقعی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکبار که خواب یک سگ خالدار بندانگشتی را که توی یک بطری شیشه‌ای توی
جنگل گیر افتاده بود و نجاتش دادم را برای مادر تعریف کردم، نگران شد. از
آن به بعد سعی می‌کرد وقت بیشتری را با من بگذراند. اما من دنیای
خیالی‌ام را ترجیح می‌دادم؛ دنیای خیال آرام بود و دنیای واقعی ترسناک.
روز به‌روز به دنیایم وابسته‌تر می‌شدم. دیگر مهم نبود،
بچه‌ها بازی‌ام نمی‌دهند. دوستان خیالی کمکم می‌کردند.
آن‌ها را توی ذهنم می‌ساختم. توی دفترم می‌کشیدم. جان
می‌دادم و با آن‌ها حرف می‌زدم. آن‌ها به نقاشی‌هایم روح
می‌دادند و ‌هر کس آن‌ها را می‌دید، برایش عجیب بود و
می‌گفت: انگار نقاشی‌ها واقعین، انگار دارن نگات می‌کنن، احساس دارن!
کمی بعد، مسابقه نقاشی شروع شد. این‌بار، باید شادی شاد با دوستان خیالی
را، توی کاغذ بزرگ می‌کشیدم. همان‌ها را، همان دوستانم را. با چشمهای
باز، دنیای خیالی کم‌رنگ و بی‌روح
می‌شد؛ چشمانم را بستم. سرم را به طرف آسمان گرفتم.
مادر کنار گوشم گفت: با چشمای بسته که نمی‌تونی! 
به دنیای خودم رفتم. تمام احساسم در سرانگشتانم سرازیر شد. صدایی
نمی‌شنیدم؛ جز صدای خلسه‌ آور بال پروانه‌ها. بال‌های سبز آبی، در سیاهی
موج می‌زدند و مرا به دنبال خود می‌کشیدند. انبوه پروانه آهسته و مواج
بال می‌زدند. هزاران بال یکی شده بود. هماهنگ با حرکت آن‌ها قلمم را روی
کاغذ کشیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پروانه‌ای غول‌‌آسا که مرا با خود به آسمان می‌بُرد.
با تمام شدن نقاشی‌ام از دنیای آرام خیال بیرون آمدم. قلبم تُند می‌زد. ‌
چشم‌هایم نقاشی‌ بچه‌ها را دنبال می‌کرد. لحظه اعلام بهترین نقاشی نزدیک
بود و طنین تپش قلبم در گوشم صداها را در‌هم ریخته بود. چشمهای تیله‌ای
مدیر روی بچه‌ها سُرید و ناگهان روی صورت ملتهبم ایستاد. مدیر بلند و
شمرده گفت: نفر. اول. شادی!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اشک شوق در چشمم یک دور چرخید و پایین قل خورد. خانم ناظم، زیر نگاه حسرت
بچه‌ها صورتم را بوسید و
با شادی گفت: آفرین دخترم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا مادرم خوشحال بود. معلم‌ها دوستم داشتند و روزنامه مدرسه
نوشت: «شادی، دختری که چشم‌بسته، نقاشی‌های جان‌دار می‌کشد».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از آن‌ به‌ بعد، همه زنگ‌‌های تفریح در کلاس می‌نشستم و سرگرم رنگ‌‌ها
می‌شدم. گاهی بچه‌ها دور میزم جمع می‌شدند و تماشا می‌کردند. بعضی‌ها
شعله اشتیاق‌شان روشن می‌شد، کنارم می‌نشستند و نقاشی می‌کشیدند.
روحم قوی شده بود اما بیماری کار خودش را می‌کرد و روز به‌روز ضعیف‌تر
می‌شدم. در یکی از روزهای سرد و ابری پابیز، در مدرسه منتظر بودم پدر مثل
هر روز دنبالم بیاید. ‌ گفته بود بعد‌از‌‌ظهر به ماموریت می‌رود و تا
برگردد کمی طول می‌کشد‌. پدر خیلی دیر کرده بود. مادر توی بیمارستان، پیش
مادربزرگ بود؛ می‌دانستم او نمی‌آید. هوا رو به تاریکی می‌رفت و سایه وهم
در صدای انقباض اشیا‌ی و در سکوت سرد کلاس‌ها سینه‌ام را می‌فشرد و نفسم
را تنگ می‌کرد. بدون چتر راه افتادم. تا خانه راهی نبود‌ البته، نه برای
حرکت لاک‌پشتی‌ام. ابرها مانند همکلاسی‌ها، دستهایشان را به‌هم گره کرده
بودند و اخم‌های سردشان را نشانم می‌دادند. خیابان خلوت بود و تعداد کمی
ماشین در رفت‌وآمد بودند. ‌&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قطرات باران نم‌نم
می‌بارید. باد قطره‌های ریز‌ و‌ کم‌‌جان را پراکنده می‌کرد. زمین لغزنده
بود. از پیچ خیابان منتهی به مدرسه که رد شدم؛ باد حرکتم را کندتر کرد. 
گزش باد مثل نیش هزار‌‌پایی که در خانه مادربزرگ دستم را نیش زده بود به
صورتم فرو‌می‌رفت؛ اثرش در تمام صورتم پخش می‌شد و پوست صورتم را
می‌سوزاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ماشین‌ها به‌سرعت از درون گودال‌های پرآب می‌گذشتند و آب‌ها را به اطراف
پخش می‌کردند. آهسته و لرزان قدم
بر‌می‌داشتم‌؛ در قسمتی از راه، آسفالت گود بود و در عرض خیابان استخر
کوچکی درست شده بود. ‌ باید به دل ترس
می‌زدم‌. برق آسمان، استخر آب را تاریک و روشن کرد. صدای نهیب ابر دلم را
لرزاند؛ پاهایم سست شد. ناگهان دو زانو در گودال فرود آمدم و کیفم در آب
افتاد. به‌سختی بلند شدم. کیف ورم کرده بود و سنگین شده بود. لیز خوردم و
این بار با صورت سقوط کردم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
تنم آتش بود. پلک‌هایم سرب داغ بهم چسبیده بودند.
نفس‌هایم سنگین وسخت بالا و پایین می‌شد. پدر هراسان می‌دوید و تن
بی‌جانم روی دست‌هایش این‌سو و آن‌سو تکان می‌خورد. صدایش را از دورها، 
از ته چاه می‌شنیدم: شادی، بابا جون، شادی…
در سرم هیاهو به پا بود. شکل‌ها و نقاشی‌ها می‌آمدند،
می‌رفتند و کوچک و بزرگ می‌شدند؛ ناگهان همگی با‌هم پاپ پاپ پاپ بزرگ
شدند، ترکیدند و مثل گردباد درهم پیچیدند. نزدیک و نزدیک‌تر آمدند و مرا
با خود به دنیای تاریکی فرو بردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اتفاق آن روز وضعیت زندگی‌ام را زمین تا آسمان زیر و رو کرد. در
بیمارستان بودم و کابوس‌ها رهایم نمی‌کردند. تب، کنترل شده بود اما کار
خودش را کرده بود؛ بدنم سنگین و
بی‌حس بود. بعد از یک هفته دکتر خواست از تخت پایین بیایم و راه بروم. 
مادر مرا لبه تخت نشاند. پاهای آویزانم سست و کرخت شده بود. دکتر
دست‌هایش را در جیب‌های چهارگوش روپوش سفیدش کرده بود و درست زیر لامپ
اتاق ایستاده بود. روشنایی مهتابی رنگِ لامپ، سر بی‌موی دکتر را روشن
کرده بود. در ذهنم دکتر را شبیه یک لامپ بزرگ دیدم که دست و پا دارد. 
خندیدم. دکتر بی‌خبر لبخند زد و گفت: راه برو ببینم دخترم.
مادر زیر بغلم را گرفت؛ شانه‌های او تکیه‌گاهم بود.
می‌خواستم روی پای خودم بایستم. مادر را رها کردم. دستم را به لبه تخت
گرفتم؛ ناگهان پاهایم مانند کاغذ مچاله‌های خیس خورده، لرزیدند و سقوطی
دیگر را تجربه کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همه چیز عوض شده بود. صندلی چرخدار و کابوس‌های شبانه به زندگی‌ام تحمیل
شده بودند؛ دست‌ها و اخم‌های در‌هم بچه‌ ها، کلاغی که نقاشی‌ام را با خود
می‌برد، سایه‌ها و دختر کوچکی که یکریز گریه می‌کرد و نمی‌توانستم
آرام‌اش کنم؛ شب‌ها خواب را از چشمانم می‌ربودند. گریه می‌کردم و از ترس
دیدن دوباره‌شان تا صبح نمی‌خوابیدم.
روزها می‌گذشتند و فاصله‌ام از دیگران بیشتر می‌شد. آن‌ها مهربان بودند
اما من، این مهربانی را نمی‌خواستم. نمی‌خواستم به مدرسه بروم و
هم‌کلاسی‌ها را ببینم. نقاشی، گل‌ها و پروانه‌ها را فراموش کرده بودم. 
سکوت بود و ترس و تنهایی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هیچکس را به اتاقم راه نمی‌دادم؛ گاهی حتی مادر را. یک روز که پدر خانه
بود از پنجره کوچک اتاقم، او را دیدم که پشت میز نشسته است. روزنامه در
دست دارد؛ بی‌آنکه بخواند، نگاهش به یک نقطه به پنجره اتاقم ثابت مانده
است، سیگار لای دو انگشت باریک و بلندش در هوا معطل است و چهره‌اش زیر
پرده نازک دود پیر شده است. شنیدم به مادر گفت: اگر ده دقیقه زودتر رسیده
بودم حالا این بچه اینقدر ناراحتی
نمی‌کشید. باید بیشتر توجه می‌کردیم.
مادر آه کشید. عینکش را بالا داد و محزون گفت: نمی‌تونیم جلوی زندگی‌و
اتفاق‌هاش‌و بگیریم، می‌تونیم یادش بدیم با هر وضعی چطور کنار بیاد.
بعد خودش را مشغول برگه‌های امتحانی کرد و دود سیگار بود که جای خالی حرف
را پر کرد.
خواهر کوچولوی پنج ساله ام، تنها کسی بود که هیچ چیز برایش عوض نشده بود. 
ما با‌ هم حرف می‌زدیم؛ بازی و قهر و آشتی می‌کردیم. برای نغمه کوچک، 
شادی شادی بود. او، مرا با رنگ و زندگی آشتی داد.
یک روز دفتر نغمه که پایین تختم افتاده بود، کنجکاوم کرد. با خودم فکر
کردم نغمه دفتر نقاشی محبوبش رو توی اتاق کسی جا نمی‌ذاره، چرا دفتر
اینجاس! برداشتمش. پر از خط خطی‌های بزرگ و کوچک و درهم و نقاشی‌ها و
گل‌های عجیب و غریب بود. ورق زدم. ‌ دلم پر کشید برای پروانه‌ها. مدادِ
رویِ میز کنار تختم را برداشتم و دقایق زیادی در خط‌ها غرق شدم. انگار
مادر از لای در نگاهم می‌کرد، سرم را بلند کردم. کسی نبود. دوباره مشغول
شدم. از بین نقاشی‌های نغمه، آدمکی بزرگ با دست و پاهایی که فقط خط‌های
ساده‌ای بودند را دوست داشتم. چشم‌هایش بزرگ بود و صورتش گرد. چهار تارِ
موی کلفتِ پیچ و تاب خورده، روی سرش بود و لبخند بزرگی توی صورتش پخش
بود. رنگ نداشت. مداد رنگی را برداشتم و با حوصله با رنگ سبز روی خط
موهایش کشیدم و لبخندش را قرمز کردم‌. یادم آمد نباید بی‌اجازه نقاشی
خواهرم را رنگ می‌کردم. یکمرتبه در باز شد. نغمه و پشت سرش مادر آمدند. 
ترسیده بودم. با خودم گفتم الان صدای گریه نغمه بلند می‌شه.
نغمه، تا آدمک مو سبز را دید؛ دفتر را از دستم کشید. بدون پلک زدن نگاه
کرد. بعد، خنده زیبایی کرد‌ و موهای خرمایی فرفری‌اش را از صورتش کنار
زد‌. پرید و صورتم را بوسید. چشمهای مادر، شاد و مرموز برق می‌زد.
گاهی چیزهای به‌ظاهر پیش‌پا‌افتاده معجزه می‌کنند. آدمک بی‌رنگ نغمه، 
معجزه رنگ‌ها را به زندگی‌ام برگرداند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کابوس‌های شبانه به صفحه‌های سفید منتقل شدند و شب‌ها کمتر به سراغم
می‌آمدند. نقاشی بیشتر وقتم را پر می‌کرد. هنوز صندلی چرخدار جایی در دلم
نداشت. مدرسه را دوست نداشتم اما دلم برای بوی کتاب و دفترها تنگ شده
بود. یکماه از آخرین روزی که به مدرسه رفته بودم؛ آن روز بارانی،
می‌گذشت. دلتنگی‌ام برای درس را، مادرم وقتی فهمید که هنگام آشپزی از در
نیمه باز اتاقم دید کیف مدرسه را بغل گرفته‌ام و گریه می‌کنم. مادر
آموزگار بود و خوب می‌دانست چگونه شوق یاد‌گرفتنم را شعله‌ور‌تر کند. از
فردای آن روز، مرا در صندلی چرخدار می‌گذاشت و به آشپزخانه می‌برد. حین
آشپزی، مواد را جمع و تفریق می‌کردیم. شکل‌های مریع، مستطیل، لوزی و
دایره درست می‌کردیم و من از روی دستور شیرینی‌پزی، برای مادر بلند
می‌خواندم و او مواد را ترکیب
می‌کرد. بعد از آموزش‌های مادر در آشپزخانه، درس‌هایی را که یاد می‌گرفتم
می‌نوشتم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقت امتحانات نوبت اول شده بود و هنوز رفتن به مدرسه تکرار کابوس‌هایم
بود؛ اما چه بخواهم چه نخواهم باید در امتحان حاضر می‌شدم. مادر و
معلم‌ها مرا آزاد گذاشتند تا بعد از امتحانات فقط بعضی روزها به مدرسه
بروم.
پاییز و زمستان آن سال، روزگار سرد کودکی‌ام بود.
زمستان رفت و دوستی من با صندلی چرخدار وقتی آسان شد که در یکی از روزهای
بهار، ‌ پدر خوشحال با جعبه‌ای در دست به خانه آمد.
مادر با نغمه عروسک بازی می‌کرد و من‌‌ پازل‌های بهم ریخته را کنار هم
می‌چیدم. پدر به محض اینکه وارد شد، جعبه را بالا گرفت و گفت: یه چیزی
برای شادی دارم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نگاه کنجکاوم را به جعبه که با کاغذ پوشیده شده بود‌‌، دوختم. دست‌های
پدر کاغذها را کنار می‌زد و قلب من‌ بالا و پایین‌
می‌پرید. با دیدن پروانه، جیغ شادمانی کوتاهی کشیدم و جعبه را در آغوشم
گرفنم. پروانه، زرد مایل به لیمویی بود و لکه‌های سیاه روی بال‌هایش
داشت. دیدن آن موجود زیبا همان‌قدر هیجان‌انگیز بود که اولین بار پروانه
سفید را روی صورتم حس کرده بودم.
نغمه عروسک‌‌هایش را رها کرده بود. صدای گنجشکی‌اش را در سرش انداخته
بود. بالا و پایین می‌پرید و با انگشت‌های تپلش خال‌های پروانه را نشان
می‌داد و مادر را دعوت به تماشا می‌کرد. مادر سینی چای را روی میز گذاشت، 
موی دم اسبی مشکی‌اش را پشت کمرش انداخت و با نگاه پرسش‌گر رو به پدر کرد
و گفت: نادری!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;  چشم‌های بادامی‌ پدر به علامت تابید روی هم رفت. بعد آرام  گفت: آره، 
تازه از سفر برگشته. درباره پروانه‌های ایران تحقیق می‌کنه. نقاشی پروانه
شادی‌و نشونش دادم، خیلی خوشش اومد. وقتی بیشتر درباره شادی و نقاشیاش
فهمید گفت رویای پروانه‌‌ها کمکش می‌کنن. ‌  
گوشم پی حرف‌های پدر بود و دلم مجذوب بال‌های لطیف و رنگ‌های زیبای
پروانه. پروانه بال‌هایش را تکان می‌داد اما تقلایش نتیجه‌ای نداشت. 
ناگهان، تصور پروانه در قفس قلبم را فشرد. بغض‌آلود گفتم: پروانه توی قفس
شیشه‌ای! و بن مژه‌هایم خیس شد. مادر شانه‌هایم را در آغوش گرفت‌ و با
لب‌هایش مویم را نوازش کرد. صدایم لرزید. ‌ گفتم: بابا، لطفا من‌و با
صندلی چرخدار توی حیاط ببر!
باغچه پر از گل‌های یاس بود. در جعبه را باز کردم و پروانه پرواز کرد. 
نغمه دست زد و هورا گفت و من با پرواز پروانه احساس آزادی کردم. پدر یک
کتاب از کیفش بیرون آورد و گفت: اینم هدیه بابا، کتاب”پروانه‌ها” برای
دوست پروانه‌ها!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دوست شدن با صندلی چرخدار سخت بود، اما نه به سختی دوستی با آدم‌‌ها. 
حالا هر روز به مدرسه می‌رفتم؛ با صندلی چرخدار؛ کنار هم‌کلاسی‌های شاد و
سالم‌. دیگر از اخم بچه‌ها خبری نبود و در حالی‌که برق حسرت در
چشم‌هایشان
می‌درخشید، به صندلی جادویی متحرکم، زل می‌زدند.
زهره خجالتی بود. چشم‌های سبزش را از پشت عینک دور آبیش به‌ من می‌دوخت. 
لبخند ملیحی می‌زد و به دسته صندلی‌ام دست می‌کشید. سمیرا، پر‌انرژی، 
یکریز حرف می‌زد؛ انگار کلمه‌ها از دهانش می‌ریخت‌. میان حرف‌ زدن، نفس
هیجان‌زده‌اش را تو می‌داد و شانه نازکش بالا‌و‌پایین می‌شد. اصرار داشت
راضی‌ام کند در حیاط بچرخاندم و همه جا را نشانم دهد! و میترا، چشم‌های
خوش حالتش را نازک می‌کرد، چتری مشکی‌اش را کنار می‌زد و حین حرف زدن
دستهای ظریفِ کوچکش را در هوا حرکت می‌داد؛ می‌خواست لطف کند و بازی‌ام
دهد و من، هیچ نگاه نمی‌کردم. به نظرم گل‌های باغچه حیاط مدرسه پژمرده
بودند و پروانه‌ها خسته، گوشه‌ای روی گل‌های بی‌رنگ و پلاسیده کز کرده
بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من فقط یک آرزو داشتم آن هم نقاشی بود.
سه‌شنبه‌ها بهترین روزهای زندگی‌ام بود؛ روزهایی که به آموزشگاه می‌رفتم
و در آرامش نقاشی می‌کشیدم. هیچ چیز نمی‌توانست این روز را خراب کند و من
بیش از هر زمان دیگری احساس می‌کردم شادی شاد شده‌ام؛ شادی که با
نقاشی‌ها دوست بود، آن‌هم نه یک دوست معمولی.
پروانه آبی مورفو، بهترین دوستم بود. با پروانه حیاط مدرسه که خیالم را
پرواز داد، فرق داشت. اولین بار توی کتاب
“ پروانه‌ها” دیدمش‌. همان کتابی که پدر، هدیه داده بود.
نمی‌توانستم مورفو را داشته باشم‌ یا از نزدیک ببینمش؛ او امپراطور
پروانه‌ها در دوردست‌ها، در آن‌سوی آب‌ها بود؛ اما می‌توانستم رویایش را
در سر بپرورم. بال‌های بزرگ و آبی رویایی داشت‌. برق درخشان رنگ‌هایش در
چشمهایم منعکس می‌شد. تصویرش را جلویم گذاشتم. چشمانم را بستم‌ و سعی
کردم بزرگتر و قوی‌تر و زنده تصورش کنم و این فکر از ذهنم گذشت: کاش بیاد
تو خوابم، کاش همونطوری واقعی بیاد توی دفترم بشینه.
پلک‌هایم سنگین و سنگین‌تر شد. ناگهان شبح باشکوهی از بال‌هایی بزرگ و
لطیف را روی صورتم حس کردم که باز و‌بسته می‌شد و به گونه‌ام می‌خورد. 
صدای به‌هم خوردن نرم و گوش‌نواز بال‌ها در گوشم طنین انداخت و جابه‌جایی
ملایم هوا از حرکت بال‌ها پلک‌هایم را خنک کرد و قلبم را به تپش انداخت. 
سنگینی از روی پلک‌هایم برداشته شد. نور از
روزنه‌های مشبک پنجره اتاقم، نقاط تیره و روشن رقصانی در سقف ساخته بود. 
چشم چرخاندم و اطرافم را نگاه کردم؛ پروانه‌ای نبود. چندبار پلک زدم و در
حالی‌که جلوی لرزش صدایم را نمی‌توانستم بگیرم. مادر را صدا کردم. مادر
با عجله آمد، کمک کرد نشستم.
نفس‌زنان با چشمهای نیمه‌باز، شروع کردم به کشیدن پروانه آبی مورفو، 
دقیقا همانطور؛ با تمام جزئیات و احساس‌ها‌یی که خودم خوب آن را درک
می‌کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار پروانه آبی مورفو، جادویم کرده بود؛ جادوی رنگ در رویاهای خیالیِ
واقعی که روی بوم رفتند و بر دیوار آموزشگاه جا گرفتند.
زمان‌ گذشت و یک کلاس بالاتر رفته بودم. همچنان
سه‌شنبه‌های طلایی را داشتم. یک سه‌شنبه پاییزی، بعد‌از‌ظهر، مادر مرا به
آموزشگاه رساند. در کلاس نقاشی، زمان را از یاد می‌بردم. ‌ خیلی زود دیر
شده بود. بچه‌ها رفته بودند. آخرین نفر معلم نقاشی بود که برایم دست تکان
داد و رفت. مادر هنوز نیامده بود. هوا داشت تاریک می‌شد و این‌بار
نمی‌خواستم از ترسی به دل ترسی دیگر، به خیابان بزنم. خیابانی که با
آسمان ابری‌اش از شکل‌ها و نقاشی‌هایم گردبادی ساخته بود و زندگی‌ام را
زیر و رو کرده بود؛ باید می‌ماندم.  &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سالن نقاشی وسیع بود و در بزرگ و مشبکش رو به حیاط مستطیلیِ کوچکی، باز
بود. داخل سالن، چند قدمی در نشسته بودم؛ طوریکه فقط نیمی از حیاط و
ورودی سالن را می‌دیدم. سرایدار لامپ‌ها را روشن کرد. نمی‌دانم چرا از او
می‌ترسیدم. جوان نبود پیر هم نبود. جثه‌ی قوی، صدای کلفت و ابروهای پرپشت
داشت. لباس‌کار سرتاسری و دستکش پوشیده بود. به سمتم آمد، قلبم مثل
پروانه‌‌ی جعبه شیشه‌ای که پدر آورده بود، بال‌بال می‌زد. در حالی‌که به
هیبت درشت و ابروهای پرپشت سرایدار چشم دوخته بودم، آب دهانم‌ را قورت
دادم. دلم می‌خواست بدوم، فرار کنم تا راهی بیابم. نفسم داشت تنگ می‌شد
که سرایدار گفت: دختر جان، نترس. من دارم اون یکی سالن‌و تمیز می‌کنم، 
مامانت دیگه کم‌کم می‌یاد‌.
و زود رفت تا به کارهایش برسد. نفس راحتی کشیدم. یک چشمم به در بود و چشم
دیگرم به تابلوهای روی دیوار. باد از لای در نیمه باز حیاط به داخل
می‌وزید و در وپنجره‌ها و
سیم‌ها را بهم می‌زد‌ و پرده برزنتی پشت در را تکان می‌داد و شکوه‌کنان
به دور پاهایم می‌پیچید. دست و پایم از سردی باد، سوزن سوزن می‌شد و پلک
افتاده‌ام، افتاده‌تر. باد لامپ حیاط را تکان می‌داد. هوای غبار‌‌آلودِ
عصر پاییز، نور ضعیف لامپ را پخش می‌کرد و اجسام را شبح‌وار نشان می‌داد. 
سایه کمرنگ میز و صندلی‌ها و بوم‌ها، روی دیوار افتاده بود؛ سایه‌ها ساکت
بودند‌ و ترسناک.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کمی بعد، سایه بزرگی روی پرده برزنتی، به چشمم آمد که حرکت می‌کرد؛ 
نزدیکتر و بزرگتر شد. صدای افتادن چیزی آمد. قلبم از جا کنده شد. دو سایه
با گوش‌های نوک تیز و موهای سیخ که دو خارپشت عصبانی را پیش چشمم
می‌آورد، دنبال هم می‌دویدند. صدای مرنوشان مو به تنم سیخ کرد. حس کردم
خون در رگهایم یخ زد. گوشه لبم را جویدم و قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمم
لغزید. جنگ و‌گریز سایه‌ها روی دیوار کشیده شده بود و کم‌کم صدا در
خیابان‌ گم شد. باز سکوت بود و سایه‌های ساکت.
روی دسته صندلی‌ام قوز کردم. سرم را روی یک دستم گذاشتم و به پروانه آبی
مورفو فکر کردم. صدای نفس‌هایم در گوشم، آرام و شمرده شد. پلک‌هایم سنگین
شدند و صدای نفس‌هایم تبدیل به صدای بال‌ پروانه‌ها شد.  
پروانه آبی مورفو، جلوی صورتم، روی دستم بود. صدایی لطیف مثل صدای پای
قاصدک به گوشم خورد: بخند عزیزم!
پروانه داشت با من حرف می‌زد. اولین بار بود صدای یک پروانه را می‌شنیدم. 
بدون حرف زدن، حرف می‌زد؛ بی‌آنکه دهانش تکان بخورد. نزدیکم بود و صدایش
از دورها می‌آمد. غمگین گفتم: چرا باید بخندم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: چون شادی هستی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: آره، شادی غمگین.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نرم و کشیده گفت: تو فقط دوست لازم داری.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: دوستم نیستی!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: هستم اما…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نگذاشتم ادامه بدهد گفتم: اما چی…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سکوت کرد و بعد گفت: تو زوریگ‌و می‌شناسی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: زوریگ کیه؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: شاید اون‌و دیدی، اما نمی‌شناسی اون تو ذهن همه
بچه‌ها میره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: چه شکلیه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: ضعیف اما قویه. دست و پاهاش باریکن، چند تار مو روی سرش داره، با
صورت گرد و چشمای درشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به یاد نقاشی خواهرم، نغمه افتادم. ‌ هیجان‌زده گفتم: آره، فکر کنم
دیدمش! پروانه آبی مورفو در حالی‌که بال‌هایش را آرام باز و‌بسته می‌کرد
گفت: زوریگ بی‌نظیره. اون مهربونه، کمکت می‌کنه. فقط چشمات‌و ببند و
واقعی تصورش کن. واقعیِ واقعی.
بعد صدایش آهسته‌تر و دورتر شد و خط‌های بدنش تکرار شد‌ند. بی‌نهایت
پروانه آبی مورفو پشت سر هم بال‌ زدند و سپس محو شدند.
سرم را از روی دستم برداشتم. رد روسری، به رنگ صورتی دلخواهم‌، روی دستم
جا مانده بود و انگشتم مور‌مور می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آخرین جمله مورفو در ذهنم تکرار شد‌:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«فقط چشمات‌و ببند و واقعی تصورش کن. واقعیِ واقعی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا، تنها در تاریکی، در کنار سایه‌ها می‌توانستم چیزهایی را ببینم که
دیگران قادر به دیدنش نبودند. در حالی‌که مداد را به لبم چسبانده بودم، سعی
کردم حرف‌های مورفو درباره زوریگ را به یاد بیاورم. چشمهایم را روی‌ هم
گذاشتم، پلک‌هایم را به هم فشردم و آهسته گفتم: چشاش چجوری بود؟!...  یادم
نمیاد...! آهان..گفت چشاش درشته، آره، آره فکر کنم همین‌و گفت. هوووم...
رنگ‌شون چی! اّه، چرا یادم نمیاد!.…خب، حتما سیاه هست، رنگ سیاه اصلا بد
نیست؛ وقتی یه برق مهربون توشه! خب اووول باییید‌‌‌.‌.صورتش‌و بکشم.. بعدا
چشاش‌و.… صورتش چجوری بود؟ خب... گرد هست دیگه... مطمئنم گفت گرد!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ ذره ذره در ذهنم شکل می‌گرفت. تبسم روی لبم نشست. آرام و کشیده
زمزمه کردم زوورییگ...و گردی صورت را کشیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ناگهان کسی گفت: من اینجام!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مداد از دستم افتاد و روی زمین قل خورد. به‌طرف صدا برگشتم. در چارچوب
درِ اتاق نیمه‌باز کناری که تاریکی را به سالن می‌ریخت، موجودی بی‌حرکت
ایستاده بود. عینکم را جا به‌جا کردم و با دقت بیشتری نگاه کردم. در تاریکی
موهای سبز فسفری‌اش می‌درخشید. پاهای باریک و سیاهش حرکت کرد و به سمت مداد
که روی زمين افتاده بود، رفت. خم شد، مداد را برداشت. فرز قدم برداشت و به
طرفم آمد. مداد را رو به‌رویم گرفت؛ انگشتهایش شبیه چوب‌‌شور بود؛ خوراکی
محبوبم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: من‌و می‌خوای نقاشی کنی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدایش نم‌نم باران پشت پنجره اتاقم را به یادم آورد؛ معمولی و خاص.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با عجله مداد را گرفتم. حالا می‌توانستم از نزدیک ببینمش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چشم‌های دگمه‌ای بزرگ و سیاهش در صورت سفیدش برق&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌زد. موی سبز فسفری‌اش، زیر روشنایی لامپ از درخشش افتاده بود و آسمان
نقاشی‌هایم را به یادم می‌آورد. از خوشحالی زبانم بند آمده بود. بریده
بریده گفتم: تو..تو.. !&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مقابلم ایستاده بود. چند بار مژه‌های تک‌‌تک و بلندش را بهم زد. با
مهربانی گفت: من‌‌‌.. من دوستت هستم، زوریگ.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چشمهایم گرد شده بود گفتم: من‌و...من‌و می‌شناسی؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: آره، تو شادی هستی. دختری که نقاشی‌های جان‌دار می‌کشه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: از ‌..از قبل دوستم بودی؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: آره، بودم‌. من چیزهای زیادی می‌دونم‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: راست می‌گی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرش را خاراند و هیجان‌زده گفت: خُب... البته، نه‌ اینکه همه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چی‌و بدونم، اما در مورد دوستام خیلی چیزا می‌دونم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: چه عالی! یعنی وقتی پروانه سفید‌و دیدم، تو دوستم بودی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نرم و سبک، یک‌وری روی صندلی نشست. پاهایش را تکان تکان داد و جدی گفت:
آره، اون موقع هم دوستت بودم، ولی اون موقع تو هنوز نمی‌تونستی من‌و بکشی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد خودش را روی صندلی بالاتر کشید، یک پایش را جمع کرد و روی دیگری
انداخت. در حالی‌که بی‌حواس مچ پایش را&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌چرخاند. به رو به‌رو اشاره کرد و گفت: این نقاشی رو می‌دونی کی کشیدی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به امتداد انگشت چوب شوری‌اش نگاه کردم. نقاشی دختری که بال پروانه
داشت.‌ چشمهایم برق زد. گفتم: آره، یادمه! وقتی پروانه سفید من‌‌و به دنیای
خیال برد. صورت یکدست سفیدش را به سمتم برگرداند، مکث کرد، مغرورانه یک
ابرویش را تا وسط پیشانی بالا برد و‌ گفت: ولی نمی‌دونی چطوری نقاشی‌های
جان‌دار کشیدی، درسته؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرم را چپ و راست تکان دادم و گفتم: نه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دو  نقطه نور آبی رنگ توی چشم‌‌هایش باشیطنت بالا و پایین شدند. لبخند
روی دهان نیم بازش نشست و پیروزمندانه گفت: معلومه! زوریگ همه چی‌‌‌و
می‌دونه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد در حالی‌که‌ یک پای آویزان از صندلی‌‌اش را عقب و جلو می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ادامه داد: پروانه سفید‌ گونه‌ت‌و بوسید. چشات بسته شد، همون‌ لحظه همه
احساساتت شکل‌‌‌‌‌‌‌ها و نقاشی‌ها شدن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بلندتر گفت: می‌دونستی بوسه پروانه سفید قدرت جادویی داره؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آره، اما فقط برای کسایی که احساس‌شون نازک شده و بوسه پروانه رو حس
می‌کنن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کف دست‌هایم را به‌هم چسباندم و عمود چانه کردم و&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ذوق‌زده گفتم: وای چه عالی! خب؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: خب بعد، خانم ناظم احساس پروانه‌یت‌‌و فهمید و گفت نقاشی بکشی. با
هر بار کشیدن یه نقاشی، قدرت جادویی‌ت بیشتر و‌‌بیشتر شد و نقاشی‌هات
جان‌دارتر شدن!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این‌بار نقاشی پروانه بزرگی که مرا با خود به آسمان می‌برد را نشانم داد
و گفت: می‌دونی این نقاشی کِی زنده شد؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمی‌دونم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همون شب، شب قبل از مسابقه‌ی نقاشی،  یادت نمی‌یاد!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شانه بالا انداختم و مأیوسانه گفتم: نه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: خواب دیدی پروانه شدی، هیجان‌زده از خواب پریدی،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تو اولین بار بذر آرزوت‌‌و توی نقاشی دختری با بال پروانه کاشته بودی،
پروانه‌ها بودن کمکت کردن، اون لحظه، موقعِ مسابقه،  تو واقعا تو خیال
واقعی بودی با پروانه‌ها به آسمون رفتی و این شد که نقاشی‌ت احساس زنده
بودن داره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همین‌طور یکی‌یکی نقاشی‌هایم را نشانم می‌داد و قصه زنده شدن‌شان را
می‌گفت. بالاخره ساکت شد. به صورتم زل زد، دو بار مژه‌های سیاهش بهم خورد و
آهسته گفت: این شد که با نقاشی‌های خیلی فوق‌العاده‌ت تونستی من‌و
ببینی‌‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگشت‌هایم را درهم قفل کردم، تا جلوی چانه‌ام بالا آوردم، خنده ریز و
شادی کردم و گفتم: تو زوریگِ بی‌نظیری!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چشمک زد و گفت: من کارای فوق‌العاده‌ای هم می‌تونم انجام&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ذوق‌ زده گفتم: مثلا چی‌کار؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به صورتم زل زد و سه بار پلک زد. لامپ بالای سرم خاموش و روشن شد.‌ فکر
کردم زوریگ غیب شد‌! به سقف نگاه کردم، بعد به زوریگ. هنوز روی صندلی نشسته
بود. دوباره، لامپ خاموش و روشن شد. با هیجان گفتم: تو این‌کارو کردی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نورهای آبی کوچولو توی چشم‌‌هایش قل خوردند، انگار چشمهاش خندیدند. طرح
لبخند روی صورتش، خنده واقعی نبود‌؛ چشمهاش بودند که می‌خندیدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دستش را به موهای چمنی‌اش کشید و ادامه داد: تازه‌‌‌.. کارای دیگه‌ای هم
می‌تونم انجام بدهم.&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;چی!؟&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;می‌تونم کمک کنم تا از روی ویلچر بلند بشی، تا کنار پنجره بیای.&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;امکان نداره!&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;می‌تونی امتحان کنی.&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;زوریگ از روی صندلی‌اش برخاست. دستش را به طرفم دراز کرد. و گفت: دستت رو
بده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دستم را جلو بردم. نوک انگشت‌هایش نوک انگشتانم را لمس کرد. ناگهان بلند
شدم؛ روی پای خودم! باور نکردنی بود. آرام قدم برداشتم، تا کنار پنجره
رفتم. هیجان‌زده توی سالن قدم زدم. نقاشی‌های روی دیوار را تماشا کردم؛ از
زاویه جدیدتری، ایستاده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا قصه جان‌دار شدن همه نقاشی‌هایم را می دانستم‌‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کفشدوزک‌های دوچرخه سوار، خانه‌ی روی گل نیلوفر آبی، &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پروانه‌ی سفیدِ خندان کنار گل سفید پژمرده و غمگین،  دختری که با
پروانه‌ی غول‌آسا در آسمان بود و پروانه آبی مورفو با چشمهایی که با آدم
حرف می زدند. غرق حرف‌های چشمهای پروانه آبی مورفو بودم که زوریگ گفت: بیا
بالا. بیا چیزایی که می‌خواستی‌‌ ببینی‌و نشونت بدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;داشت از پله‌های طبقه دوم بالا می‌رفت. ترسیدم. برگشت، دستم را گرفت و
بالا رفتیم. پنجره را نشان داد و گفت: بیا آسمون‌و ببین.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آسمان شبیه یک بوم نقاشی بزرگ بود‌.‌ از یک سمت شب با نقطه‌هایی نورانی
از پشت لایه‌ی نازک و تور مانند ابر پیدا می‌شد و از سمت دیگر، غروب خورشيد
آسمان را رنگی و زیبا کرده بود و هلال باریک ماه با لکه‌های ابر زیباتر به
نظر می‌رسید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ انگشتش را مقابل تکه‌ای ابر گرفت و گفت: ببین.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ابر کنار رفت و نور سفیدی از پشتش درخشید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به نقطه نورانی كنار هلال باریك ماه اشاره کرد و گفت: اون نقطه درخشان و
زیبا رو می‌بینی، اون زهره س، سیاره عجول.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: عجول؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: آره، همه بهش می‌گن الهه عشقه ولی من می‌گم سیاره عجول.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: چرااا..!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: آخه نمی‌ذاره دلت واسش تنگ بشه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با گفتن این حرف، باد وزید و ابر، زهره را پوشاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خندیدم و گفتم: دیدی، زهره خودش‌‌‌و مخفی کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ نقطه نورانی ضعیفی را که بخاطر لایه‌ای از ابر نازک،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نورش پخش شده بود نشان داد و گفت: اونم مشتریه. امشب با زهره، کنار
هم‌اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: چه جالب! مثل من و تو.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باد درخت‌ها را تکان می‌داد و من‌ به لانه پرنده‌ای لای شاخ و برگ درختِ
زیر پنجره فکر می‌کردم. زوریگ گفت:&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;شادی، من می‌تونم کارای فوق‌العاده‌تری بکنم.&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;چی‌کار؟&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;
    &lt;p&gt;می‌تونم بگم الان داری به چی فکر می‌کنی‌.&lt;/p&gt;
  &lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;خندیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ادامه داد: داری به اون لونه پرنده فکر می‌کنی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: تو بی‌نظیری!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: آره به من می‌گن زوریگِ بی‌نظیر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;معده‌ام بهم مالیده شد، گفتم: الان به چی فکر می‌کنم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نگاه عاقلانه‌ای کرد‌ و گفت: خوراکی خوشمزه‌ و بلافاصله گفت: بریم
پایین‌‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: چرا؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی‌توجه به سئوالم پشتک وارو زد و به سمت پله‌ها رفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از پله‌ها پایین می‌آمد و شیرین‌کاری می‌کرد و می‌خنداندم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به سالن که برگشتیم‌‌. با شیطنت ادای احترام کرد و طوری خم شد که بدنش
کاملا دوتا شد و نوک بینی‌اش زمین را لمس کرد‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: سرورم، اساعه بهترین خوراکی دنیا تقدیم می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای خنده‌ام بلند شده بود. روی صندلی چرخدار نشستم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکمرتبه سرایدار آمد. بشقابی پر از شیرینی در دستش بود. با دیدن
شیرینی‌‌‌ها صدای شکمم در‌آمده بود. دست روی شکمم گذاشتم و جلوی خنده‌ام را
گرفتم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرایدار گفت: یه صدای خنده شنیدم، می‌خندیدی؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ پشت سرایدار، ادا بازی در می‌آورد. خنده‌ِی توی لپم را قایم کردم و
در حالی‌که خنده داشت از چشمهایم بیرون&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌زد. سرم را به علامت نه تکان دادم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرايدار ظرف را روی میز پایه بلند، کنارم گذاشت و گفت: حتما گرسنته!
بفرما‌. بهترین شیرینی دنیاس، دخترم‌ درست کرده، خیلی دوستش دارم. تو هم
دخترمی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیگر از سرايدار نمی‌ترسیدم. نگاه غمگین و دلسوزانه‌اش را به صورتم ریخت
و گفت: پدر‌مادرت کم‌کم پیداشون میشه، اگرم بیشتر دیر کردن خودم می‌رسونمت
خونه‌تون، باباجون.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شیرینی‌های خوشمزه دلبری می‌کردند؛ شیرینی مربایی به شکل گل و قلب،
ترافل‌های رنگارنگ و شیرینی شکلاتی‌‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ یک قلب‌‌ مربایی برداشت و گفت: چشات اینجوری داره می‌بینه، چرا
نمی‌خوری! و شیرینی را یکمرتبه توی دهانش چپاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرایدار همان‌طور که صندلی‌ها را مرتب می‌کرد، با سر به ظرف اشاره کرد و
گفت: بخور دخترم و پرسید: چند ثانیه برق قطع و وصل شد، نترسیدی که؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با‌ تعجب به زوریگ که حالا لپ‌هایش از شیرینی باد کرده بود نگاه کردم.
زوریگ چشمک زد. گفتم: نه، نترسیدم!&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;آفرین! تو دختر شجاعی هستی.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;صندلی آخر را سر جایش گذاشت و در حالی‌که می رفت بلند گفت: هیچی ترس
نداره، هر چی توی روشنی هست توی تاریکی هم هست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ روی دست‌‌هایش ایستاد و گفت: دیدی! دیگه از&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرایدار نترس. تازه من می‌تونم کسی‌و بیارم‌ کمکت کنه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌خوای الان برم یه نفرو بیارم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شیرینی‌ام را قورت دادم و گفتم: نه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نشست و دست و پاهایش را پخش زمین کرد و گفت:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌خوای به مامانت بگم زودتر بیاد دنبالت؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلم مادر و خانه را می‌خواست.‌ با دهان‌پر محکم سرم را پایین انداختم و
گفتم: می‌خوام، می‌خوام برم خونه‌مون.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: صبر کن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: تو هم میای؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: یادت رفته، دوست همیشگی‌تم، همه جا کنارتم! اما فعلا باید برم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زوریگ رفت و تنها شدم‌؛ این‌ بار تنهایی آزارم‌‌ نمی‌داد. بشقاب را کنار
گذاشتم. مشغول ورق زدن کتاب نقاشیم بودم که سرایدار تلفن‌ به دست آمد و
گفت: مامانت پشت خطه، می‌گه چند دقیقه دیگه خودش‌و می‌رسونه، بیا باهاش حرف
بزن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای مادر پر از نگرانی بود.‌&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;دخترم ببخش!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;خندیدم و گفتم: مااماان نگران نباش. زوریگ پیشم بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادر کمی ساکت ماند. بعد گفت: می‌دونم، می‌دونم، لعنت به شانس، ماشین وسط
اتوبان خاموش شد‌. همین چند دقیقه پیش، خدا رو شکر یه تعمیر‌کار پیدا شد،
دیگه زودِ زود پیشت‌م. قول می‌دم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با حرف مادر به زوریگ فکر کردم...آهسته گفتم: زوریگ تو&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی‌نظیری!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد بلند گفتم: تو بی‌نظیری!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و بدون خداحافظی با مادر، گوشی را به سرایدار دادم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرایدار گیج و منگ نگاهم کرد و در حالی‌که می‌رفت گفت: این دختره
عجیبه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: چی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همه سرها به سمتم برگشت. خانم معلم گفت: چیزی گفتی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گیج به تابلو خیره بودم‌. زوریگ با انگشت چوب شوری‌اش بال‌های پروانه روی
تابلو را درست کرد و با خوشحالی گفت: حالا این درسته.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;معلم به شانه‌ام زد و گفت: شادی!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خندان سرم را تکان دادم و گفتم: هیچی خانم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زنگ تفریح زده شد و بچه‌ها به سمت حیاط هجوم بردند. میترا بیرون نرفته
بود. کنارم آمد و گفت: شادی، زوریگ دوستم می‌شه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با تعجب نگاهش کردم. گفت: سر‌کلاس با زوریگ بودی، مگه نه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زهره که با عجله کتاب‌هایش را توی نیمکت جا می‌داد، وسط حرف‌مان پرید و
گفت: با شادی که دوستیم، با زوریگ دوستیم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;میترا خندید و رو به من گفت: راست میگه. بیا بازی کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زهره دست من و میترا را کشید و گفت: تو حیاط.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر دو دسته صندلی‌ام را گرفتند و با‌‌هم به حیاط رفتیم.‌ هیاهوی شاد
بچه‌ها در سرم می‌پیچید، تصویر بالا و پایین پریدن‌ها، خنده و دنبال هم
دویدن‌های بچه‌ها را توی سرم ثبت می‌کردم. با شادمانی گفتم: وای، چقدر
چیزای قشنگ وجود داره، باید از همه‌شون نقاشیای جان‌دار بکشم‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زهره پرید جلویم و گفت: اول من‌و نقاشی کن، کنار زوریگ.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یاد زوریگ افتادم. سرم را چرخاندم. زوریگ دمر روی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چمن‌های باغچه کنار بوته گل افتاده بود و پاهای قلمی‌اش را در هوا تکان
می‌داد و پروانه‌های سفید را تماشا می‌کرد. ریز خندیدم‌ میترا گفت: زوریگ
بود؟ گیج و خوشحال نگاهش کردم‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: آخه، برق شادی تو چشات اومد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زهره به سمت همکلاسی‌ها دوید و گفت: بچه‌ها بیاید حلقه شادی درست کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خانم ناظم که از بالای سکوی حیاط همه را زیر نظر داشت، لبخند زد و برایم
دست تکان داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پروانه‌های سفید باغچه حیاط مدرسه، اطراف گل‌ها پرواز می کردند و من و
زوریگ در حلقه شادی بچه‌ها می‌چرخیدیم&lt;/p&gt;</content><author><name>سودابه استقلال</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">بزرگترین اتفاق زندگی من زمانی بود که توانستم چشم‌بسته نقاشی بکشم؛ نقاشی‌هایی که آدم‌ها را خوشحال می‌کردند و احساس زنده‌ بودن می‌دادند‌. هشت‌نه ساله بودم. هیچ دوستی نداشتم و هیچ‌کس نمی‌خواست دوستم باشد‌. بچه‌ها من را بازی نمی‌دادند. وقتی نزدیک می‌شدم، یواشکی بازی را رها می‌کردند و می‌رفتند. بعضی‌ها از بهم ریختن بازی ناراحت می‌شدند. گریه می‌کردند. دست معلم یا مادرشان را می‌کشیدند. به من اشاره می‌کردند و می‌گفتند:</summary></entry><entry><title type="html">آهو در نیویورک</title><link href="http://bidarnameh.com/%D8%A2%D9%87%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9/" rel="alternate" type="text/html" title="آهو در نیویورک" /><published>2022-05-14T00:00:00+02:00</published><updated>2022-05-14T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/ahu-dar-newyork</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D8%A2%D9%87%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9/">&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;/assets/img/ahu_dar_newyork.jpg&quot; alt=&quot;آهو در نیویورک. آنا فرزین&quot; width=&quot;250&quot; /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اَلِکس وارد لابی ساختمان بورس وال ‌استریت نیویورک شد. صبح، مه‌آلود و
خاکستری بود. سوز و سرما، مَنهَتن را فراگرفته بود. برفِ رویِ پالتو‌یش را
تکاند و کفش‌هایش را با فرش جلویِ در، پاک کرد. صدای پا روی کفپوش سنگی
انعکاس غریبی داشت. صدا در محوطه‌ی خالی پیچید و چندبار انعکاس پیدا کرد. 
نگهبانِ جلویِ در هم نبود. هر روز، میلتون با پالتوی بلند مشکی و دستکش‌های
سفید، جلویِ در می‌ایستاد. با آن دندان‌های سفید که در تضاد با پوست
تیره‌اش بود، لبخند بزرگی می‌زد و می‌گفت: «صبح ‌به‌خیر آقا.» و اَلِکس
می‌گفت: «صبح شما هم به‌خیر. حال پسر کوچولوت، تونی، چطور است؟» می‌خندید و
می‌گفت: «خوب است. روز خیلی‌خوبی داشته باشید».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن ‌روز، همه‌جا در سکوت فرو رفته بود. به‌سوی آسانسور رفت و دکمه را فشار
داد. ولی آسانسور هم مثل بسیاری از قسمت‌های مَنهَتن، برق نداشت. این چند
وقتِ اخیر، چهره‌ی شهر عوض شده بود. پیاده از پلکان تا طبقه‌ی هفتم رفت. در
روزهای معمول، افراد با لیوان قهوه به‌سرعت از کنار هم رد می‌شدند. همه، 
سرهایشان در تلفن بود یا یک دستشان را روی گوش گذاشته بودند و تُندتُند با
آن طرفِ خط حرف می‌زدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی آن روز، هیچ‌کس در راهرو نبود. به‌کمک نورِ ضعیفِ پنجره‌ی تهِ راهرو، 
جلو رفت. کاغذها، به‌صورت نامرتب بر زمین ریخته شده بودند. جایِ پاهای
گِلی، روی برخی از آن‌ها مانده بود. مسیر ردِّپایِ رویِ کاغذها را گرفت. 
درِ دفتر، نیمه‌باز بود. داخل شد. ابتدا، همه‌جا تیره بود تا اینکه چشمانش
به‌تاریکی عادت کردند. ناگهان دو چشم درشت و سیاه را دید که به‌‌‌او زُل
زده بودند. نفسش بند آمد. بازتاب تصویر متعجب و ترسان خود را در چشمان سیاه
آهو دید. آهو با گوش‌های تیز و کشیده، درست آنجا در وسط دفترِ کارِشان بود. 
سپس متوجه جنبشی در اطراف حیوان شد. آهوی مادر روی تشک بزرگی در وسط دفترِ
کارِ خالی، نشسته بود و بچه‌هایش دورش بودند. همان‌طور او را زیر نظر داشت
و آرام پلک می‌زد. از هیجانِ این دیدار، قلب اَلِکس به‌شدت می‌کوفت و صدایش
در گوشش منعکس می‌شد. می‌ترسید سرش را تکان دهد و آن حیوانات را وحشت‌زده
کند. فقط چشم‌هایش را آرام گرداند. همه‌جا به‌هم ریخته و نامرتب بود. یک
آهوبچه آن‌طرف‌تر جَست‌وخیز می‌کرد و از روی کامپیوتر‌ها می‌پرید. چند
مانیتور‌ روی زمین افتاده و مدارک، کفِ زمین پخش شده بودند. دفتر بورس، 
خالی از هرگونه فعالیت انسانی بود. آهوها پیش از او به‌آنجا رسیده بودند. 
از ترسِ بر هم زدن آرامش‌شان، چند قدم عقب‌عقب رفت. به‌آهستگی، در را پشتِ
سر بست و به‌راهرو برگشت. به‌نظرش رسید که آهو‌ان از راه‌پله آمده بودند. 
ولی‌ چطور تشک خوابِ به‌آن بزرگی تا طبقه‌ی هفتم آمده بود؟! خیلی گیج‌کننده
بود! شاید آن موقع هنوز برق نیویورک قطع نشده بوده و بالابرِ حمل اسباب و
اثاثیه شرکت، کار می‌کرده. ولی چرا آن را در دفترِ کار آورده بودند؟! انگار
خواب و بیداری در هم پیچیده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اتاق رئیس، در انتهای راهرو بود. درِ دفترِ او را باز کرد. بوی زننده‌ای
شبیهِ تخم‌مرغ فاسد به‌مشامش رسید. به‌سرعت دهان و بینی‌اش را با دستِ
آزادش پوشاند. در دست دیگرش، مدارک شرکت سنگینی می‌کردند. تا اینکه متوجه
رفت و آمد‌هایی زیرِ میز بزرگ رئیس شد. خم شد. دید چند راسوی سیاه با
راه‌های سفید، پناه گرفته‌اند. به‌سرعت دور شد و در را بست. اگر کمی بیشتر
مکث می‌کرد ممکن بود پُشتشان را به‌ او بُکنند و در چشم برهم زدنی، دُمشان
را بالا بگیرند و اسپریِ بدبوی دفاعی‌شان را به‌‌او بپاشند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در طبقات، هیچ‌کس نبود. دولا شد و یکی از کاغذهای روی زمین را برداشت و
خواند. سربرگ، تاریخ سه ماهِ پیش را داشت. آخرین اخطار برای تخلیه‌ی
نیویورک بود که به‌سرعت در همه‌جا پخش شده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن ‌روز، اَلِکس در دفتر بورس به‌شدت مشغول کار کردن بود که از مدرسه‌ی
دخترش هِلن تماس گرفتند. او به‌تلفن پاسخ داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- اَلِکس هستم، بفرمایید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای زنی از آن طرف گفت: «من از مدرسه تماس می‌گیرم. شما، پدرِ هلن
هستید؟».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- بله، خودم هستم. مشکلی پیش آمده؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- نه، نگران نباشید! ولی امروز هلن قادر نبوده امتحانش را تمام کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- در حین امتحان به‌طور ناگهانی ارتباطش را با شبکه از دست داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- منظورتان شبکه‌ی اینترنت است؟ یعنی سؤال‌ها را روی لپ‌تاپش نتوانسته
بگیرد؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن کمی مکث کرد و با صدای بریده‌ای گفت: «نه، منظورم ارتباط با شبکه‌ی هوش
مصنوعی خودش بود. نورون‌های مغزش به‌کامپیوتر مرکزیِ کنترل‌کننده‌ی هوش
مصنوعیِ مکملش وصل نشدند».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اَلِکس با فریادی از روی صندلی پرید. همکارانش با کنجکاوی از پشت
میز‌هایشان سرک کشیدند و او را نظاره کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;داد زد و پرسید: «الآن‌ هلن کجاست؟!».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- زنگ زدیم به‌اورژانس و الآن آمبولانس در راه است. بهتر است خودتان را
هرچه زودتر برسانید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی با همسرش، هلن را به‌بیمارستان فن‌آوری اعصاب و روان بردند، او تنها
مورد نبود. ده‌ها مریض مشابه بودند که ارتباط بین چیپِ کار گذاشته در
مغزشان با کامپیوترهای مرکزی، دچار اختلال شده بود. کادر پزشکی، عرق‌ریزان
برانکادر‌ها را جا‌به‌جا می‌کردند. به‌زحمت، دستگاه‌ اکسیژنی پیدا کردند تا
هلن بتواند به‌تنفس ادامه دهد. پرستار، او را در گوشه‌‌ای از راهرو مستقر
کرد و گفت: «تمام اتاق‌ها پُر هستند. لطفاً همین‌جا منتظر بمانید تا دکتر
برای معاینه بیاید.» سِرُمی به‌دست هلن وصل کرد. اَلِکس، پدرانه پیشانی‌
هلن را نوازش کرد و با چشمکی، به‌او آرامش‌خاطر داد. دختر به‌زور، لبخند
کمرنگی زد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همسرش گفت: «دخترم، نگران نباش! فقط آرام نفسِ عمیق بکش. ما کنارت هستیم.»
و دستش را محکم در دست گرفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کمی بعد، پرستار با دکتر و یک لپ‌تاپ برگشت. پرستار، دستگاه مَگنِت قرمزی
را به‌پشتِ گوش دختر زد تا اطلاعات مغزی و ارتباط آن‌ را با شبکه‌ی خارجی
بررسی کند. دکتر به‌نمودار‌های سبز و قرمزِ روی مانیتور چشم دوخت. با سرعت
گرفتنِ لکه‌های قرمز، خطوط چهره‌ی‌ دکتر نیز درهم فرو‌ رفتند. دکتر نگاهش
را به‌سمت پدر و مادر هلن گرداند و گفت: «باید فوراً به‌اتاق عمل بِبریمَش. 
سیستم در حالت فعالیت غیرعادی است!» مادر گفت: «یعنی از قبل هیچ
برنامه‌ریزی‌ای نشده که در صورت بروز مشکل، چکار باید کرد؟» گفت: «البته
یک‌سری پروتکل‌ها داریم. ولی. .» مکثی کرد و اضافه کرد: «در واقع ما بیشتر
به‌پیشرفت سریع تکنولوژی فکر کردیم تا به‌تأثیرات آن.» اَلِکس با اضطراب
پرسید: «حالا چکار باید کرد؟» دکتر گفت: «به‌طور موقت، چیپ را درمی‌آوریم.»
دکتر با دست به‌شانه‌اش زد و گفت: «خیلی متأسفم!».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پرستار و چند نفر نیروی کمکی، هلن را با تخت دور کردند. اَلِکس، همسرش را
در آغوش‌ گرفت و دلداری داد. ولی خودش هم به‌شدت ترسیده و نگران بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در اتاقِ انتظار بیمارستان نشسته بودند و تلویزیون، اخبار پخش می‌کرد. 
گوینده، خبری را اعلام کرد و می‌گفت که این موضوع برای هزاران نفر در اقصی
نقاط جهان اتفاق افتاده است. اَلِکس بی‌اختیار، پشتِ گوشِ سمت راست را لمس
کرد که یک چیپِ کامپیوتری را آنجا کاشته بودند. از برجستگی کوچکش، خاطرجمع
شد که سرِ جایش هست. بدون اتصال به‌حافظه‌ی جانبی و پردازشگر کمکی، حتی
قادر نبود شماره‌ی تلفن مادرش را به‌یاد بیاورد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی خبر فاجعه به‌وال استریت رسید، همه بی‌هدف به‌این طرف و آن طرف
می‌دویدند. نمی‌دانستند چکار کنند. ویروس ناشناسی از شهری به‌نام ووهان در
چین شروع شده بود و به‌سرعت در جهان انتشار می‌یافت. این ویروسِ
نرم‌افزاری، تمام کامپیوترهای منطقه را مختل کرده بود. شبکه‌ها را یکی پس
از دیگری از کار می‌انداخت. بدون اتصال به‌شبکه حتی کسی نمی‌توانست پولِ یک
لیوان قهوه را پرداخت کند. مغز‌ها توسط شبکه به‌کامپیوترهای مرکزی وصل
می‌شدند که به‌نرم‌افزارهای هوش مصنوعی مجهز بودند. با این انقلاب فناوریِ
سال‌های اخیر، بشر توانسته بود به‌دستاوردهای عظیمی برسد و کارهای
خارق‌العاده‌ای انجام بدهد. مانند ساخت برج‌های دوقلوی مَنهَتن که معلق در
آسمان قرار داشتند یا داشتن قدرت محاسباتی فوق‌العاده برای استخراج معادن
رمزپولِ بیت‌کوین.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هوش مصنوعی، به‌کارِ اَلِکس در وال استریت رونق بسیار داده بود. می‌توانست
دادوستد بازار بورس را با سرعت خارق‌العاده‌ای پیگیری کند و بهترین تصمیم
را برای سرمایه‌گذاری یا فروش بگیرد. با اتصال به‌شبکه و اَبَرکامپیوترِ
مکمل ذهنش، در کسری از ثانیه می‌توانست رویِ گندم صادراتی به‌مریخ
سرمایه‌گذاری کند یا تغییرات قیمت فلزات وارداتی به‌کره‌ی زمین را ارزیابی
کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی رفته‌رفته اشاعه‌ی این ویروس، جهانی می‌شد. شبکه‌ها را یکی پس از دیگری
از کار می‌انداخت. تمام کشور‌ها متحد شده بودند تا آنتی‌ویروس را کشف کنند. 
ولی هنوز این کوشش‌ها ثمری نداده بود. تعداد بی‌خانمان‌های دنیا به‌سرعت
بالا می‌رفت، چون مردم به‌نقشه‌ی الکترونیکی ذهنشان متصل نمی‌شدند و راه
رسیدن به‌خانه را گم می‌کردند. در خاورِ دور، بسیاری از مردم از جاده‌های
منتهی به‌باتلاق، سر درمی‌آوردند و طعمه‌ی کروکودیل‌ها می‌شدند. در
کارخانه‌ای در غرب، کسی اشتباهی به‌جای توالت، درِ کوره‌ی حرارتی را باز
کرده بود. در خاورمیانه، اتفاقی به‌کشتی‌های نفتکشِ خودی شلیک می‌کردند. 
حالا بدون اتصال به‌هوش مصنوعی چطور می‌شد با این هوش اندکِ طبیعی زنده
ماند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اَلِکس جز‌ی آخرین افراد شرکت بود که در مَنهَتن مانده بود تا با محاسبات
دستی، ته‌مانده‌ی حساب‌های بورس را جمع‌آوری کرده و به‌رئیس گزارش دهد. 
بابت این کار قرار بود تا ده برابرِ حقوق پاداش بگیرد. به‌دخترش هلن و
همسرش گفت که زودتر بروند و با اولین جایِ خالی که در سفینه پیدا شد، زمین
را ترک کنند. قول داد به‌محض اتمام کار به‌آن‌ها ملحق خواهد شد. اَلِکس
چندین شبِ متوالی بیدار بود و حساب و کتاب کرده بود. ولی دیگر هیچ‌یک از
این گزارش‌های بورس به‌درد نمی‌خوردند. با خود فکر کرد راسوهای اتاق رئیس
که حساب و کتاب سرشان نمی‌شد. حتی آهوبچه‌های بازیگوش هم به‌ارزیابی
نوسانات بورس بی‌توجه بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به‌سمت پنجره‌ی رو به‌بالکن رفت. آسمانِ ابری و خاکستری، جلوی دیدگانش
گسترده بود. میدان وسیع شهر مثل یک سکه، کوچک به‌نظر می‌آمد. نیویورک مثل
یک غول خفته، زیرِ پایش چمباتمه زده بود. با باز کردن پنجره، سرما و بوران
به‌داخل هجوم آورد. برای آخرین‌بار، نگاهی به‌دفتر و گزارش‌ها انداخت. خم
شد و کاغذها را به‌بیرون پرت کرد. ورق‌ها به‌همراهِ دانه‌های برف از آسمان
به‌سمت زمین چرخی زدند و بر سرِ مجسمه‌ی وسط میدان پاشیده‌ شدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سردش بود. پنجره را بست. به‌شدت گرسنه بود. یک همبرگر داغ و کوکا، رؤیایِ
بسیار دوری به‌نظر می‌رسید. خسته، رویِ کف زمین دراز کشید. اخطاریه‌های
زردرنگ را مثل پتو روی خودش کشید و چشمانش را بست. بین خواب و بیداری دید
که سفینه برگشته است. هلن و همسرش به‌سمت دفترِ کارش می‌آیند. راسو‌ها
به‌جنگل برمی‌گردند. تیم پزشکی، دستگاه ویروس‌یاب خود را به‌‌او متصل
می‌کند. بدنش از شوکِ اتصالِ دستگاه می‌لرزد. لکه‌های قرمزِ روی مانیتور، 
جای خود را به‌اَشکال سبز می‌دهند. چهره‌ی دکتر باز می‌شود و رضایتمندانه
لبخند می‌زند. آهوان از کنارش می‌گذرند. آهوی مادر، بچه‌هایش را همراهی
می‌کند تا از میدان تایمز اسکور و خیابان بِرادوِی گذر کنند و به‌بیشه
بر‌گردند.&lt;/p&gt;</content><author><name>آنا فرزین</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><category term="پادکست" /><summary type="html"></summary></entry><entry><title type="html">پرسه در زمان</title><link href="http://bidarnameh.com/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86/" rel="alternate" type="text/html" title="پرسه در زمان" /><published>2022-05-14T00:00:00+02:00</published><updated>2022-05-14T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/parse-dar-zaman</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86/">&lt;p&gt;باد درختان سپیداری که رویشان را برف پوشانده بود، تکان می‎داد. زمین
سپیدپوش شده بود. دخترک چهار سال داشت. با موهای سیم‎تلفنی خرمایی‎رنگ بلند
که روی شانه‎های کوچکش ریخته شده بود. یک دستش در دست مامان و دست دیگرش
خرس عروسکی بود. باهم از عرض خیابانی که درخت‎های سپیدار بلندش تا آسمان
بالا رفته بود، رد می‎شدند. ناگهان دختر دستش را‎ از دست مامان رها می‎کند. 
صدای ترمز ماشینی زیر گوشش آوار می‌شود. راننده از ماشین پیاده می‎شود. خرس
از دست دخترک روی زمین روی تله‎ای از برف پرت می‎شود. بیهوش روی زمین
می‎افتد. مامان به سمتش می‎دود. سرش را روی قلبش می‎گذارد. دخترک را بغل
می‎زند دوان‎دوان سوار ماشین می‎شود. دخترک ترسی در وجودش می‎نشیند. راننده
با سرعت به سمت بیمارستانی که در همان نزدیکی است می‎رود. صدای گریه مامان
ته گوشش را به لرزه می‎اندازد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همان‎طورکه بیهوش روی دستان مادر افتاده، خودش را در خیابان نوفل لوشاتو
می‎بیند. ته کوچه لولاگر. کافه-ری‎را. کافه‎ای در یک خانه قدیمی که در دلش
آجر به آجر است. یک دختر بالغ و زیباست با چشمانی نافذ که دل هر مردی را
می‎برد. فنجان قهوه جلویش است. همان‎طورکه قهوه می‏نوشد مردی را می‎بیند که
درست روبه‎رویش نشسته. تا مرد به او نگاه می‎کند نگاهش را از او می‎دزدد و
به درخت کاج جلوی کافه خیره می­شود. مرد کلاه لبه‎دار انگلیسی سرش است با
سبیل‎های پرپشت. از مردهای اینطوری خوشش می‎آمد. دوباره که به مرد نگاه
می‏کند، می‏بیند که دارد سیگار می‏کشد. پک‏هایش را آرام آرام می‏زند. دودش
را بالا می‎فرستد. دوباره به زن نگاه می‎کند. این بار زن نمی‎تواند از زیر
نگاه مرد فرار کند. طوری به زن نگاه می‎کند که زن مورمورش می‎شود. زن خودش
را کمی جمع و جور می‎کند. دستش را زیر چانه‎اش می‎زند و باز به سمت دیگر
کافه زل می­زند. به دو دلداده که انگار تازه به هم رسیده باشند. اصلا همه
دلداده­ها همینطورند. هربار که همدیگر را می‎بینند انگار بار اولشان است. 
دارد فکر می‎کند: شاید این مرد از من خوشش اومده، شاید هم بخواد زنش بشم. 
چرا که نه. ولی باید دنبال خودم بکشونمش. به این راحتی‏ها نمی‎تونه منو خام
کنه. باز فکر می­کند: چقدر چهره این مرد برام آشناس. شاید توی خواب­هام
اونو دیده باشم. مرد چند دقیقه‎ای می‎نشیند. سپس همانطورکه چشم از زن
برنمی‎دارد، بلند می‎شود به سمت پیشخان می‎رود. زن با نگاهش او را دنبال
می‎کند. انقدر زمانی نمی‎گذرد که مرد با انگشتش اشاره به زن می‎کند و به
کسی که پشت صندوق است چیزی می‎گوید. زن همانطورکه قهوه‎اش را می‎نوشد به
مرد خیره می‎شود. بعد از آن روز هربار که به کافه ری‎را می‎رفت مرد را هم
آنجا می‎دید و هربار هم مرد به کسی که پشت صندوق بود می‏گفت که میز زن را
هم حساب کند. زن تا بلند می‎شد دنبال مرد برود، مرد گم می‎شد. هربار که
می­رفت او را پیدا کند، انگار خودش را هم گم می­کرد و سرگردان از این کوچه
به آن کوچه دنبال خودش می­گشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همانطورکه روی تخت دراز کشیده دارد فکر می‎کند که: الان چند سالمه؟ کجا
هستم؟ توی خونه پیش مامان؟ حتما اون دختر نق‎نقوئه سرتق با اون موهای
بافته‎شده قرمزش که منو یاد آن شرلی می‎ندازه با اون صورت کک مکیش که همیشه
آب از دماغش راه می‎افته، اومده خونه و داره با من عروسک‏بازی می‌کنه. ازش
بدم میاد. زبونشو می‌کشه روی آب دماغش. حالم ازش به هم می‌خوره. به مامان
می‎گم دیگه نمی‎خوام این دختره رو ببینمش اما مامان تا دختره به خونه­مون
میاد، یه دستمال از جا دستمالی می‎کنه، بهش می‎ده. دختر اول به مامان بعد
به دستمال نگاه می‎کنه. بعد دستمال رو پرت می‎کنه روی زمین. مشغول بازی
میشه و با عروسکش حرف می‎زنه. منم دست به سینه وامی‎ستم جلوشو می‎گم نمیشه
بازی کنیم. فهمیدی؟ دختر هم بلند میشه جلوم وامیسته و موهامو می‎کشه منم
موهاشو می‎کشم بعد هم گریه می­کنه و قهر می‎کنه می‏ره با مامانش بلند میشه
میاد خونمون. مامانش می‎گه چرا بچه‎ام رو اذیت می‎کنی؟ چرا باهاش بازی
نمی‎کنی؟ هرچقدر فکر می‎کنم اسمش یادم نمیاد. مگه نمی­بینه من بزرگ شدم. 
شوهر دارم. همون مردی که توی کافه ری­را نشسته بود. بالاخره پیداش کردم. گم
نشده بود. دوباره و بارها به همان کافه آمد. آماده مهمون هستم که به
خونه­ام بیاد. مثلا برادرم. یک روز جمعه، دو ماه پیش سرِ ظهر بود که آمد. 
اما تا عصر جمعه و آن تشویش و نگرانی که سراغ آدم می‎آید، هنوز فاصله بود. 
کتاب سه‌قطره‌خون آنجا روی مبل بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای برادر در گوشم ولوله‌ای به پا کرد:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- این کتاب‏ها چیه می‎خونی؟ افسردگی میاره. نخونشون.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیش خودم گفتم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- من و افسردگی»؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رفتم نشستم کنارش. نگاه‎مان به هم گره خورد. نگاهی به کتاب که روی مبل بود، 
انداختم. برش داشتم. بدون توجه به برادر از اینکه دوباره با او و تک‎تک
جمله‎ها و کلمه‎هایش عشق‎بازی می‎کردم، خوشحال بودم. نگاهم روی جمله «گلوی
دختر را فشار داد بعد پیه‎سوز را بلند کرد و نزدیک برد و سه قطره از آخرین
چکه‎های خون تن او در شیشه چکید»، خشک شد. سرم را بلند کردم، نگاهی به
برادر انداختم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سه قطره خون را بیش از ده بار خوانده بودم. خط به خط داستان را از حفظ
بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از آن روز بود که هربار برادر را می‎دیدم از خودم می­پرسیدم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- دارم افسردگی می‎گیرم؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرو صداهای زیادی اطرافش می‎شنود. انگار همه نزدیکش هستند. انقدر نزدیک که
می‏تواند صدای نفس‏هایشان را بشنود. فاصله و جهت­ها را گم کرده. نمی­تواند
بفهمد الان کجای این دنیا ایستاده. صدای شیون و واویلای مامان مثل لالایی
بچه‎گی‏هایش سمفونی غریبی توی گوشش می‎نوازد. دلش هوای قصه‎های مامان را
کرده. همان قصه‏هایی که شب‏ها بدو بدو به رختخواب می‏رفت تا مامان بیاید
برایش قصه دختر شاه پریان را بخواند. انگشتانش را لای موهایش ببرد و انقدر
با آنها بازی کند تا خوابش ببرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تلویزیون را روشن می‎کند. حین عوض‎کردن کانال‎های تلویزیون دسته‎ای از
کفتارها در صفحه تلویزیون ظاهر می‎شوند که دنبال آهوها می‎دوند. اخم‎هایش
توی هم می‎رود. آشوب می‎شود. آهو از چنگ کفتار می‌گریزد. لبخند روی لبانش
می‎نشیند. حالا نوبت شیر نر است که گوزن شاخدار را دنبال ‎کند. همان‎طورکه
جلوی تلویزیون ایستاده، مشغول حرف زدن با شوهرش است. شیر نر به گوزن شاخدار
می‌رسد. گوزن با شاخ‌هایش به شیر حمله می‎کند. شیر ماده سر می‎رسد. حالا
باهم شده‎اند اما حریف شاخ‌های گوزن نمی‌شوند. شیر ماده زخمی می‌شود. کم‎کم
عقب‎نشینی می‎کند. شیر نر غرشی سر می‌دهد و خون از کنار گردنش سرازیر
می‎شود. صدای زن آرام می‌شود و زیر گوش تلفن پچ‎پچ می‎کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مدت زیادی نیست که زن همان مردی که توی کافه ری را دیده بود شده. همان که
دلش برایش غنج می‌رفت. همان روز که به خیابان نوفل لوشاتو رفته بود. زن بین
دو زمان کودکی و جوانی پرسه می‎زند. خودش هم نمی‎داند الان چه موقع از سن
وسالش است. اصلا زنده است؟ شاید هم مرده باشد و همه اینها در خوابش باشند. 
آخر زیاد خواب می­بیند. بعضی از خواب­هایش هم توی دنیای واقعی اتفاق
می­افتند. از وقتی بیهوش شد دلش می‎خواست بزرگ شود. عاشق شود. برای شوهرش
خورش فسنجان درست کند با ژله توت‌فرنگی و موز و شاتوت. لازانیا هم درست کند
با سالاد فصل و سزار. آن روز تا شب و چند شب بعد از آن در بیمارستان بیهوش
بود. مامان بالای سرش نشسته بود و قرآن می‎خواند. ‎ نمی‎داند چند دور تسبیح
برایش صلوات فرستاد تا او چشمانش را باز کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خودش را در آشپزخانه می‎بیند. یک آشپزخانه شیک و مدرن در بالای شهر. از
پنجره­های آشپزخانه کوه­های تهران را می­تواند به خوبی ببیند. ساختمان­های
سر به فلک کشیده و برج­هایی که تا آسمان برای خودشان قد دراز کرده­اند و هر
روز بلند و بلندتر می­شوند. قوطی قهوه را از روی کابینت برمی‎دارد و داخل
محفظه قهوه‌ساز می‌ریزد. دکمه را فشار می‎دهد. دانه‌های قهوه که خرد
می‎شوند مثل این است که می‌خواهند تمام بدنش را مُثله کنند. تنش مورمور
می‌شود. قهوه را داخل فنجان می‎ریزد. همیشه طعم تند و تلخ قهوه را دوست
داشت. حاضر نبود آن را با شیر بنوشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سانسوریا و دیفن باخیا، آن یکی نخل دم اسبی با آن برگ انجیری‎ها و بن‎سای
را از دستفروش میدان تجریش که بساط پهن کرده بود، خریده بود. همیشه دلش
می­خواست وقتی بزرگ شد از این گیاه­ها در خانه­اش داشته باشد. آن موقع
جوانه‎های کوچک و نوپایی بودند. الان از آب و گل درآمدند و برای خودشان
بالغ شدند. به ساعت چوبی پاندول‎دار که دنگ و دنگ می‎کند، چشم می‎دوزد. 
عقربه‎ها لخ و لخی می‎کنند و عجله‌ای برای رسیدن به مقصد ندارند. دارد فکر
می‎کند چه دنیای رنگارنگ و متنوعی است اینجا. همه چیز سر جای خودش است. او
هم مثل ساعت عجله­ای ندارد که به کجا برود. همینجایی که هست را دوست دارد. 
جوانی­اش با اندکی از بچگی باهم قاطی شده­اند. او را در تردید گذاشته­اند. 
دلش می‎خواهد زمان جلو برود و ثابت بماند. مثلا چند سال؟ بیست سال یا شاید
هم سی سال. نمی‎داند. دارد فکر می‎کند چند دقیقه دیگر همان وقتی است که
دستم را از دست مامان که از خیابان رد می‎شدیم بیرون کشیدم و ماشین مرا زیر
گرفت و بیهوش شدم یا اینکه شاید هم تازه به دنیا آمدم و دارم گریه می‎کنم. 
مامان مرا توی بغلش گذاشته، دارد به من شیر می‎دهد. صدای ملچ مولوچم را که
می‎شنود لبخند روی لبانش می‎نشیند. شاید هم چند سال دیگر آن زمانی است که
من بیهوش شدم. الان دیگر وقتش است که بزرگ شوم مثلا پانزده، شانزده ساله و
باز خواب ببینم. از همان خواب­های رنگی رنگی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای به هم خوردن در را که می‌شنود دستش به فنجان قهوه‎ای که برای خودش
درست کرده، می‌خورد و کف سرامیک می‎افتد. سرش را برمی‌گرداند. صدای قدم‎های
شوهرش را روی پادری می‎شنود. مثل همیشه بدون اینکه چیزی بگوید کیفش را
همانجا روی مبل رها می‎کند. دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند و جلوی
تلویزیون ولو می‎شود. تلویزیون برای خودش روشن است و بدون توجه به او مدام
نگاهش در گوشی از این کانال به آن کانال، از این پیج به آن پیج سرگردان
است. زن درحالی که پشتش به اوست، از این بی‌اعتنایی کلافه می‌شود و به طرفش
برمی‌گردد و می‎خواهد چیزی بگوید اما مرد بلند می‌شود حوله‌اش را برمی‎دارد
و به سمت حمام می‌رود. کلمات میان زمین و هوا معلق می‌مانند. با خودش
می‎گوید‌ای کاش همان بچه‎ای بودم که برای مامان خودش را لوس می‎کرد و مامان
نازش را می‎کشید. همان بچه‎ای که مامان برایش قصه دختر شاه پریان را
می‎خواند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فردای آن شب بود که مرد دیر به خانه آمد. همانجا توی هال دراز کشیده بود. 
انگار بوی ته‌مانده عطر ساندرا که از صبح روی لباسش بوده، باید پره‎های
بینی زن را قلقلک بدهد تا بقیه خوابش را با همان بو ادامه دهد. هدیه تولدش
بود که زن یکبار برایش خرید. بوهای تلخ و خنک را دوست داشت. زن مشامش را
بالا می‎کشد، بوی مشک و مارگاریت و چوب صندل بینی‎اش را پر می‎کند. چشمانش
را می‌بندد و انقدر زمانی نمی‎گذرد که خوابش می‎برد. خواب می­بیند در یک
دشت پر از گل­های آفتابگردان دارد می­دود. بزرگ شده. دارد دنبال گمشده­اش
می­گردد. هراسان است. از گل­ها می­پرسد گمشده­اش رو ندیدن. گل­ها به او
می‎گویند گمشده­اش کیه؟ چه شکلیه؟ زن می­گوید: نمی­دونم. یکی بود مثل خودم. 
لباس زیبای سپیدی پوشیده بود. به گوشه موهاش یکی از شماها رو سنجاق زده
بود. ولی نمی­دونست بزرگ شده یا هنوز بچه است. گل­ها با تعجب بهش نگاه
می­کنن. یکی از گل­ها از اون دور می­گه: اوناهاش من پیداش کردم. خودشه. بعد
به زن نگاه می­کند و می‎گوید: اینکه زدی به موهات. یکی از دوستامه. یادت
میاد؟ دیروز اومدی. دوستمو از شاخه کندی. دردش گرفت. جیغ زد. داشت ازش خون
می­چکید. با شتاب کندیش. بعد زدیش با سنجاق به موهات. خون روی موهات ریخته
شده بود. بعد تو دُویدی رفتی. دور شدی. انقدر دور شدی که ما نتونستیم بهت
برسیم. تو اونو کشتی. تو اونو کشتی. غلتی در رختخواب می‎زند. صدای تیک‎تاک
ساعت مثل خوره به جانش افتاده است. چقدر باید فکر کند که الان چه موقع از
شبانه‎روز است. بدون اینکه به ساعت نگاه کند، به پرده افتاده اتاق چشم
می‎دوزد که چطور پرتو کم‎رنگ آفتاب از پشتش عبور کرده و کشان‎کشان خودش را
به این طرف پرده روی خرسک کف زمین رسانده و همانجا از شدت خستگی وا رفته
است. حالا چشمانش را کمی سمتش می‎دراند؛ کوچک و بزرگ روی ۱۲ است. بلند
می‌شود و از اتاق بیرون می‎آید. خودش را به سالن می‎رساند. صدای زنگ موبایل
مرد از دور می‌آید. زن با چشمانش اطراف را رصد می‌کند. آن عقب روی آن مبل
آخری است. دو دل است که به سمتش برود یا نه. صدای یکریز کلاغ‎ها انگار
می‎خواهد پرده گوشش را پاره کند. به طرفش می‎رود. به صفحه موبایل نگاه
می‎کند، عکس خودش را می‎بیند. چقدر جوان و خوش بر و روست. سرش را به سمت در
حمام می‎چرخاند و به صدای آبی که از دوش می‎آید گوش می‎دهد. انگار که زیر
باران سیل‎آسا ایستاده و باران یکریز روی سر و صورتش می‎ریزد و او خیس آب
می‎شود. اما شوهرش که در حمام است. پس چطور شماره زن را گرفته. کمی فکر
می‎کند. یادش می‎آید که او حدود ۳۰ سال جلوتر از زمان خودش دارد زندگی
می‎کند. زمانی که بچه بود و دلش می‎خواست بزرگ شود. همان زمانی که تصادف
کرد و بیهوش شد. پس حتما شوهرش هم از یک زمان دیگر دارد شماره او را
می‎گیرد. می‎خواهد جواب دهد اما تا گوشی را دم گوشش می‎برد، قطع می‎شود. 
گوشی را همانجا روی مبل رها می‎کند. ناگهان صدای زنگ موبایل خودش از دور
می‎آید. به سمت اتاق خواب می‎رود. آنجا روی تخت است. به صفحه موبایل نگاه
می‎کند تصویر همسرش را می‎بیند که خود زن با او تماس گرفته. گیج و سردرگم
می‎شود. من که تماسی با او نگرفته‏ام. پس حتما از زمان دیگری آمدم با او
تماس گرفتم. کلافه می‎شود. موهای شبقش را که جلوی چشمانش را گرفته، با دست
پس می‎زند و پشت گوشش پنهان می‎کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به آشپزخانه می‎رود. آفتاب بی‎رمق دی‎ماه از لای کرکره حصیری جلوی پنجره
جنوبی به کف سرد سرامیک آشپزخانه می‎تابد. چای‎ساز را از آب نصفه بیشتر پر
می‎کند و انگشتش را در کله‎اش فرو می‎برد. صدای غرغرش که درمی‎آید تازه
می‎فهمد که باید آب کمتری می‎ریخته. همیشه دیر به ذهنش می‎رسد که چرا زیاد
آب ریخته. بعد از چند دقیقه با بازدمی بی‌شرمانه نفسش را بیرون می‎فرستد. 
صبر می‌کند تا از قل‌قل بیفتد. قوری را که در آن چای ریخته برمی‌دارد و آب
جوش را داخل آن سرریز می‎کند. ناگهان احساس داغی‏ای روی انگشتان پایش
می‎کند، پایش را پس می‎کشد، حواسش نیست و آب جوش از فنجان سرریز می‎کند و
انگشتانش را می‎سوزاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای آشنایی ته گوشش را نوازش می‎دهد:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دختر شاه پریان بال درمیاره. دو تا بال بزرگ. می‏ره توی ابرها. اون
بالابالاها پرواز می‎‏کنه. بعد دستش رو دراز می‎کنه ماه رو بگیره. دلش
می‏خواد با ماه دوست باشه. بره توی خونه‎اش باهاش زندگی کنه. زن ماه بشه. 
ماه براش سنگ تموم بذاره. ماه رو میگیره تو دستش. دستش پرنور میشه. ماه بهش
می‎گه اگه زنم بشی چیکار می‎کنی. دختر شاه پریان می‎گه اگه زنت بشم برات
غذاهای خوشمزه درست می‎کنم که دوست داری. باهم می‏ریم گردش. می‏ریم مهمونی. 
من برات شعر می‏خونم. ماه بهش می‎گه حالا یه آرزو بکن. دختر می‏گه آهان
فهمیدم برا چی می‌گی آرزو بکنم. ماه می‏گه برای چی؟ دختر می‏گه چون که زیر
چشمم مژه است. ماه می‏گه آره. حالا یه آرزو بکن. یه آرزو بکن. دختر می‏گه
آرزوم بزرگه. نمی‏دونم بهش می‏رسم یا نه. آخه من خودم کوچیکم. ماه می‏گه
آدمای کوچیک همیشه آرزوهای بزرگ می‏کنن. دختر می‏گه. اما من که کوچیک
نیستم. من بزرگم. نگاه کن. دختر دستانش را توی هوا می‏برد و یک دایره بزرگ
می‏کشد و می‏گوید: دیدی من چقدر بزرگم. ماه می‏گه آره تو خیلی بزرگی. حالا
آرزوت چیه؟ دختر می‏گه آخه آرزو رو که بلند بلند نمی‏گن. ماه می‏گه باشه
حالا آرزوت رو تو دلت بکن. دختر چشماشو می‌بنده و توی دلش آرزوشو می‏کنه. 
ماه می‏گه خب حالا مژه تو کدوم چشمته؟ دختر انگشتش رو سمت راست صورتش
می‏ذاره و می‏گه: توی این چشممه. ماه می‏گه آفرین درست گفتی. ماه می‏گه خب
حالا که به آرزوت می‏رسی به من هم بگو. دختر می‏گه باشه می‏گم. آرزو کردم
امشب خوابیدم صبح که خروس‏ها خوندن من بزرگ بشم. خیلی بزرگ. اونوقت تو بیای
خواستگاری. من زنت بشم. ماه و دختر هردوتاشون پقی می‎زنن زیر خنده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قصه مامان تمام می­شود. به دختر نگاه می­کند. به موهای خرمایی­رنگش که دورش
ریخته شده. انگشتانش را لای موهای دخترک می­برد و آنها را نوازش می­کند.&lt;/p&gt;</content><author><name>زهره خیراندیش</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">باد درختان سپیداری که رویشان را برف پوشانده بود، تکان می‎داد. زمین سپیدپوش شده بود. دخترک چهار سال داشت. با موهای سیم‎تلفنی خرمایی‎رنگ بلند که روی شانه‎های کوچکش ریخته شده بود. یک دستش در دست مامان و دست دیگرش خرس عروسکی بود. باهم از عرض خیابانی که درخت‎های سپیدار بلندش تا آسمان بالا رفته بود، رد می‎شدند. ناگهان دختر دستش را‎ از دست مامان رها می‎کند. صدای ترمز ماشینی زیر گوشش آوار می‌شود. راننده از ماشین پیاده می‎شود. خرس از دست دخترک روی زمین روی تله‎ای از برف پرت می‎شود. بیهوش روی زمین می‎افتد. مامان به سمتش می‎دود. سرش را روی قلبش می‎گذارد. دخترک را بغل می‎زند دوان‎دوان سوار ماشین می‎شود. دخترک ترسی در وجودش می‎نشیند. راننده با سرعت به سمت بیمارستانی که در همان نزدیکی است می‎رود. صدای گریه مامان ته گوشش را به لرزه می‎اندازد.</summary></entry><entry><title type="html">سوراغ انگلیسی</title><link href="http://bidarnameh.com/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/" rel="alternate" type="text/html" title="سوراغ انگلیسی" /><published>2022-05-14T00:00:00+02:00</published><updated>2022-05-14T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/souraghe_engelisi</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/">&lt;p&gt;صبح هنگام ناشتا، زنان خانه مشغول تهیه نان محلی برای صبحانه هستند. کم کم
اهالی خانه از خواب بیدار شده و سر سفره حاضر می‌شوند. تعداد حاضرین زیاد
است. به نظر می‌رسد که پیرمرد و پیر زن مهمان دارند. مهمان‌ها بچه‌ها و
نوه‌ها و عروسها و دامادهای آنها هستند که برای عید دیدنی آمده اند، کم کم
نان هم آماده می‌شود. بچه‌ها گرد پیرمرد جمع شده‌اند و منتظر پخت نانند، 
یکی از بچه‌ها که کنار دست پیرمرد نشسته از او در مورد این مایع سرخی که بر
روی نان‌ها می‌پاشند سوال می‌کند. پیرمرد هم به آنها می‌گوید اگر شلوغ
نکنند داستان این مایع سرخ را برایشان تعریف می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیرمرد می‌گوید:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این سوراغی که ما می‌خوریم و خیلی هم خوش مزه است داستانی دارد، آن سالهایی
که من سن وسال شما بودم پدر بزرگم برایم تعریف کرده است… بچه‌ها تمام هوش
حواسشان به دهان پیرمرد است و گویی دیگر صدای او را نمی‌شنوند و چشمان خود
را بسته اند، آن طرف‌تر در مطبخ زنی سر نو رَس برگ درخت نخل یا همان پیش
مُغ را درون مایع سرخ رنگ فرو می‌کند و وقتی مایع‌های سرخ خوب با پیش مُغ
آغشته شد، در می‌آورد و بر نانی که روی تابع در حال پختن است می‌پاشد، جوری
می پاشد که تمامی گردی نان را مایع سرخ بپوشاند ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کارگران با لباسهای ساده بومی بندری در معدن گل سرخ مشغول کار هستند. برای
انگلیسی‌ها کار می‌کنند. کارگران [گل]{. underline}‌ها را از پای تپه به
داخل کشتی می‌برند. هوا بسیار گرم است. خستگی در چهره بومیان نمایان است. 
ناگهان یکی از کارگران غش می‌کند و دیگران دورش جمع می‌شوند. یکی از
مامورین انگلیسی سوت خود را به صدا در می‌آورد و ازکارگران می‌خواهد متفرق
شوند و خود را بالای سر آن کارگر می‌رساند. بدن کارگر پر از جوش‌های سرخ
رنگ است که حالا دیگر چرکی شده است. کارگران لب به اعتراض می‌گشایند. به
نظر می‌رسد که همه آنها از این مشکل رنج می‌برند و دیگر قادر به کارکردن
نیستند. ماموران انگلیسی این جریان را با تگلراف به کَلکته که مقر فرماندهی
نیروهای دولت فخیمه است، مخابره می‌کنند و منتظر جواب می‌مانند. از مرکز
جواب می‌رسد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگلیسی‌ها به وسیله خود کارگران بومی گودالی را حفر می‌کنند و آن را از آب
دریا پر می‌کنند و مقداری از گل سرخ همان معدن را در آن گودال می‌ریزند. 
گودال به رنگ سرخ در آمده است. انگلیسی‌ها از کارگران می‌خواهند که به
داخل گودال رفته و با آب داخل آن بدن خود را بشورند و استراحت کنند. بعد از
چند روز زخم‌های پوستی بدن کارگران از بین می‌رود و آنها دوباره به سر کار
خود بر می‌گردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مدتی می‌گذرد. تابستان یا به قول معروف «قلب الاسد» از راه می‌رسد. هوا به
شدت گرم است. کارگران نای کارکردن ندارند هر یک گوشه‌ای از حال رفته اند. 
هر چه ماموران فریاد می‌زنند که مشغول شوید و به کار خود ادامه دهید، کسی
دیگر توانی برای کار کردن ندارد. دوباره ماموران انگلسیی معدن ناچار می
شوند این وضعیت را با تلگرف محله سیما بالا به کلکته گزارش کنند و جواب
دریافت می‌کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مقداری از ماهی بسیار ریز محلی معروف به مُمَغ را تهیه می‌کنند، خشک می
کنند، با مایع سرخ رنگی که از قبل برای درمان جوش‌های پوستی بدن کارگران
استفاده می‌کردند مخلوط می‌کنند و به کارگران دستور می‌دهند که از این غذا
استفاده کنند. بعد از مدتی به نظر می‌رسد که این مخلوط ماهی و گل سرخ که
طعم شوری دارد موثر بوده است. کارگران را سیر کرده است و مقوی است. 
کارگران دوباره مشغول کار می‌شوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در خانه پیرمرد صبحانه حاضر شده است یک از زنان خانه مجمعه پر از نان آغشته
به سوراغ را سر سفره می‌آورد و همگی دور مجمعه جمع شده و با لیموی رودان و
پیاز تازه ایسین مشغول خوردن می‌شوند و بچه‌ها هم خوشحالند همان کودک کناری
پیرمرد این بار نگاهی به نقشهای دایره‌ای و سرخ رنگ روی نان‌ها می‌کند
، نقشهایی که گویی در خود داستانی دارند.&lt;/p&gt;</content><author><name>احسان رضایی</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">صبح هنگام ناشتا، زنان خانه مشغول تهیه نان محلی برای صبحانه هستند. کم کم اهالی خانه از خواب بیدار شده و سر سفره حاضر می‌شوند. تعداد حاضرین زیاد است. به نظر می‌رسد که پیرمرد و پیر زن مهمان دارند. مهمان‌ها بچه‌ها و نوه‌ها و عروسها و دامادهای آنها هستند که برای عید دیدنی آمده اند، کم کم نان هم آماده می‌شود. بچه‌ها گرد پیرمرد جمع شده‌اند و منتظر پخت نانند، یکی از بچه‌ها که کنار دست پیرمرد نشسته از او در مورد این مایع سرخی که بر روی نان‌ها می‌پاشند سوال می‌کند. پیرمرد هم به آنها می‌گوید اگر شلوغ نکنند داستان این مایع سرخ را برایشان تعریف می‌کند.</summary></entry><entry><title type="html">گوشت قرمز</title><link href="http://bidarnameh.com/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2/" rel="alternate" type="text/html" title="گوشت قرمز" /><published>2021-06-08T00:00:00+02:00</published><updated>2021-06-08T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/gushte-ghermez</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2/">&lt;p&gt;پشت پنجره آپارتمان نه چندان کوچکم منتظر سیران و کاوه ایستاده­ام. قرار
است باغ یکی از دوستانشان وسط جنگل­های&lt;sup id=&quot;fnref:1&quot; role=&quot;doc-noteref&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#fn:1&quot; class=&quot;footnote&quot; rel=&quot;footnote&quot;&gt;1&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; هیران برویم. دلم نمی­خواست
بروم اما وقتی سیران تهدید کرد که اگر اینبار هم ادا اطوار دربیاورم... من
هم بهانه­ای نیاوردم و گفتم می­آیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ماشینشان را از دور می­بینم و کوله­پشتی را برمی­دارم و دوان دوان به سمت
در خروجی می­روم. دلم برایشان یک ذره شده و حسابی از خجالت دلتنگی­ام
درمی­­آیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه می­پرسد رزگار نمی­یاد؟ می­گویم کار دارد. نمی­گویم طبق معمول کار
دارد. نمی­گویم اصلا بهش اطلاع ندادم که بگوید کار دارد. نمی­گویم اصلا
معلوم نیست کاری باشد یا نه و نمی­گویم کارش، با من نبودن است. فقط می­گویم
­کار دارد و خودم هم باورمی­کنم کار دارد. این ساز و کار من برای فرار از
همه­ی چیزهای آزارنده­ی زندگی ست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صندلی عقب پرادو آنقدر بزرگ هست که مرا در خودش غرق کند. یاد بچگی­هایم
می­افتم که با دخترخاله­ها و دردانه پسر دایی­ام پنج تایی روی پای خاله، دو
زندایی و مادرم روی صندلی عقب یک پژو ۵۰۴ می­نشستیم و هر لحظه احساس خفگی
می­کردم. آنها شوخی می­کردند و می­خندیدند و این حال مرا بدتر می­کرد. حالت
استیصالی به چهره­ام می­دادم و مادرم را که آخرین نفر سمت پنجره بود نگاه
می­کردم. او چشم‌هایش را طوری برایم گشاد می‌کرد که می­فهمیدم باید حالت
چهره­ام را به رضایتمندی تام تغییر دهم. و در کسری از ثانیه همین­کار را
می­کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سعی می­کنم از فضای وسیعی که دارم لذت ببرم. پنجره را کمی پایین می­دهم و
هوای نیمه خنک را نفس می­کشم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه کنار شانه­ی خاکی ماشین را نگه می­دارد و می­گوید: منتظر کاک هیرش
می­مانیم همانی که قرار است برویم خانه­اش، ویلایش، باغش. چه میدانم همان
عمارتی که وسط جنگل خدا ساخته. پیدا کردنش سخت بود. هماهنگ کرده با خودش
برویم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر دو طرف­مان علفزار است. سمت راست گله­ای در حال چریدن و چوپان که پسر
خوش­تیپی است تکیه داده به درختی خمیده و سرش را که چه عرض کنم از شانه به
پایینش خم شده روی گوشی موبایل. یک جورهایی اینطور به نظر می­رسد که درخت
تکیه داده به چوپان و او تکیه داده به سر زانوهایی که رویش گوشی موبایل
است. به این فکر می­کنم چوپان­های قدیم حق داشتند دروغگو شوند و خودشان را
سرگرم کنند. گرچه تردید دارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش می­رسد. و ما هر سه برای عرض ادب پیاده می­شویم. قد بلندی دارد. 
صورتش آفتاب سوخته و چشمانش سبز سیر است. صدای دو رگه­ی مردانه­­ای دارد. 
در مجموع مرد جذابی به نظر می­رسد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران مرا به او معرفی می­کند. و می­گوید: کاک هیرش دوست عزیزتر از جانم
زیبا. او مکث می­کند و می‌گوید: واقعا هم زیبا. انگار می­خواهد مطمئن شود
که درست می­گوید یا نه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بلافاصله رو می­کند به کاوه و می­گوید برویم. پشت سر ماشین او حرکت می­کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران صدای ضبط را کم و با کاوه درباره­ی یکی از بچه‌های مهد کودکش شروع به
صحبت کرد. از وقتی می‌شناسمشان همینجوری هستند با هم غرق صحبت درباره­ی همه
چیزهای بی­اهمیت و با­اهمیت دنیا می­شوند و طوری ادامه می­­دهند که احساس
می­کنم جلسه پنج بعلاوه­ی یک است و پیرامون موضوع مهمی در حال تصمیم­گیری
هستند. من و رزگار با هم حرف نمی‌زنیم مگر درباره ضروریات آن­هم در قالب
جملات خبری. مثل اینکه پنجشنبه خانه­ی مادرت دعوت هستیم یا سه شنبه می‌روم
ماموریت یا پول شارژ ساختمان یادت نرود. همیشه دلم می­خواست ساعت­ها برایش
حرف بزنم اما به من فهماند حوصله­ی حرف هایم را ندارد و زندگی­اش درگیر
مسائل مهم­تری است که این حرف­های خاله زنکی درش جایی ندارند. و من درکسری
از ثانیه حرف­هایم را قورت دادم و بیشتر غرق کارم شدم. مهندس پروژه­های
نفتی هستم. و اگر زن نبودم الان باید مدیر تولید یکی از پتروشیمی‌های بزرگ
می­بودم. ولی چون زن هستم در یک رتبه پایین‌تر کار می‌کنم و چون کسی را
برای تلف کردن وقتش با حرف هایم ندارم کار مدیر پروژه را هم انجام می‌دهم
تا او از وقتش کمال استفاده را داشته باشد. البته که بعد از دو سال فهمیدم
کمال استفاده از وقت کسی که سرش به شدت مشغول کارهای مهم­تر است چه معنای
گسترده­ای دارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران همچنان از آن بچه می­گوید از اینکه چه پدر مادر متفاوتی دارد و چقدر
برای بچه وقت می­گذارند و چه کارهایی می­کنند و می­شود اثر حضور حقیقی­شان
را در آرامش و رفتار بچه کاملا حس کرد. سیران روانشناسی کودک خوانده و مدیر
یک مهدکودک شوق محور کاملا متفاوت در اربیل عراق است. کاوه بعد از اینکه
تمام توضیحات و مثال­های سیران را شنید گفت من هم بلدم چنین پدرِ به
فرزندانِ خود اهمیت دهنده­ای باشم. بیا و مرا تست کن بد نمی‌بینی دختر. 
سیران گفت من عاشق شغلم هستم و نمی­خواهم از دستش بدهم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه: گناه من چیه که تو از صبح تا شب با بچه‌ها در تماسی من دلم برای صدای
بچه غنج میره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران: دو روز بیا مهد کودک اینقدر صدای گریه و جیغشونو بشنوی که دیگه دلت
بچه نخواد. دیگه را با تشدید می‌گوید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه: عاشق گریه هاشم می‌شم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران: عاشق...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یاد خودمان افتادم بعد از ۱۲ سال زندگی به ظاهر مشترک فقط یکبار چهار سال
پیش، حرف بچه را پیش کشید. طوری گفت انگار داشت درباره عوض کردن پرده های
خانه از سفید و طوسی به سفید و سورمه­ای حرف می­زد. همین­قدر ­بی­تفاوت
همین­قدر بی­اهمیت. آن لحظه برای همین جمله هر چقدر هم بی­اشتیاق، قند توی
دلم آب شد و بعدها فهمیدم بچه داشتن تنها هدفی بوده که برای مردی در رده­ی
او باید تیک می‌خورد و نه بیشتر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به خودم می‌­آیم می­بینم وارد کوهستان شده­ایم. سمت راستم وسط کوه
رودخانه­ای است که صدایش را می­شنوم. باران نم نم می­آید و بوی خاک و درخت
با هم قاتی شده. تعجب می­کنم که دلم برای همه­ی چیزهایی که در این لحظه هست
چطوری ضعف می­رود. به پیشنهاد کاوه بلند می­شوم و سرم را از سانروف ماشین
چنان گردن غازی متعجب بیرون می­کشم. نمی­فهمم کی و چطور شروع کردم به جیغ
کشیدن اما به خودم که می­آیم کمی خجالت می­کشم. دوباره چنان محسور جاده
باریک، پوشش گیاهی پیش رویم، بوی هوا و صدای پرنده­ها می­شوم که خجالت راهش
را می­گیرد و می­رود. ذوق زده می­خندم و برایشان همه چیز را تعریف می­کنم
انگار خودشان چشم ندارند ببیند یا از جایی که من هستم چیزهای بهتری می­شود
دید. به هر حال به شرح همه­ی چیزها، صداها، بوها و احساساتم ادامه می­دهم. 
دلم می­خواهد چشم­هایم را ببندم و همه­ی آن­ها را قورت دهم و جایی در وجودم
برای خودم نگهشان دارم. با همه­ی حال خوبی که دارم بغض می­کنم و اشک هایم
با بارانِ روی صورتم یکی می­شوند. باز در دل خدا رو شکر می­کنم که هم بلدم
بی صدا گریه کنم و هم طبق معمول حوصله نداشته و آرایش نکرده بودم. کاک هیرش
دستش را از پنجره بیرون می­آورد و برایم دست تکان می­دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه می­گوید بیا تو دختر خیس شدیم. روی صندلی می­نشینم و بغضم را مدیریت
می­کنم. مسخره­ است اما از گریه کردنم بی نهایت خوشحالم. نمی­دانم آخرین
بار کی و کجا گریه کرده بودم. بارها از خودم پرسیده بودم آیا سنگ شده­ای؟
دل سنگ شده­ای؟ چرا گریه­ات نمی‌گیرد و چرا هیچ­کس و هیچ چیزی دلت را
نمی­لرزاند. آیا آنقدر خوشبختی که دلیلی برای گریه کردن نداری؟ یا آنقدر
تنهایی که در لاک دفاعی خودت رفته­ای تا هیچ چیز آزارنده­ای را نبینی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به خودم پیله کرده تا اینکه تقریبا دو سال پیش فهمیده­بودم &quot;شوق زیستنم&quot;
مرده و مرگ اشتیاق، خیلی چیزهای نرم آدم را سخت می­کند. دیگر دلت برای خودت
و هیچ­کس دیگری نمی­سوزد. احساس همدردی در وجودت ته می­کشد و از تمام آن
مهربانی و بالا پایین شدن­ها زنی می­ماند که جفت پا روی خط ممتد ضربان قلبش
ایستاده و حاضر و یا شاید قادر به تکان خوردن نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می خواهم بگویم همه­ی حال و احوالمان از شوق زندگی است. وقتی که می­میرد
همانقدر که رقت قلب را با خودش می­برد و دیگر خیلی غمگین و احساساتی
نمی­شویم دقت نظر را هم میبرد و چیزهای کوچک دنیا مایه­ی
خوشحالی، آرامش، دل­گرمی، امید یا مباهات نمی­شوند. شانس بیاوری
حسادت، خشم، طمع و حسرتِ دیده شدن در وجودت نمیرد تا گاهی احساس کنی هنوز
زنده­ای و نفس می­کشی. من اما آدم خوش شانسی نبودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش راهنما می­زند و کنار یک کافه می­ایستد. ما هم همینطور. سرش را از
ماشین بیرون می­آورد و می­پرسد؟ صبحانه بخوریم؟ دلم می­خواهد فریاد بزنم
بگویم حتما اما به شکمو بودن کاوه اعتماد می­کنم. کاوه سریع می­گوید چی از
این بهتر؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وارد یک کافه­ی خیلی معمولی می­شویم. البته برای من خیلی معمولی نیست. فرم
میز و صندلی‌ها شبیه فیلم‌هایی مربوط به خیلی سال قبل است، وقتی من بچه
بودم شاید هم قبل تر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­روم دستشویی و همین که برمی­گردم می‌بینم چهار تا نوکا&lt;sup id=&quot;fnref:2&quot; role=&quot;doc-noteref&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#fn:2&quot; class=&quot;footnote&quot; rel=&quot;footnote&quot;&gt;2&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; روی میز است. 
بیشتر از اینکه از سرعتشان تعجب کنم در دلم خدا را شکر می­کنم که نوکا را
هم به اندازه­ی نیمرو دوست دارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;میز کناری­مان دختر و پسر خیلی جوانی هستند که دختر نوکا پسر و پسر نیمرو
دختر را می­خورد. خنده­ام می­گیرد. سرم را برمی­گردانم نگاهم با کاک هیرش
تلاقی می­کند. می­پرسد به چی می­خندی زیبا؟ بیشتر از اینکه احساس کنم کسی
مرا با نامم خطاب کرده احساس می­کنم لقبی به من داده شده. دستپاچه می­گویم: 
هیچی به نیمرو. چون نمی­دانم چه طوری یا نمی­توانم بگویم نخندیدم، لبخند
زدم. و بین این دو تفاوت زیادی است. کاوه می­گوید نکند تو هم مثل من دلت
نیمرو می­خواهد. اینبار واقعا می­خندم. و کاوه برای هردوی­مان نیمرو سفارش
می­دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش معذرت خواهی می­کند و می­گوید نوکای جاده حرف نداره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نیمرو و نوکا هر دو تا را نوش جان می­کنم. سیران در گوشم می­گوید اینکه تو
با این اشتها اینقدر لاغری همیشه لجم را درمی­آورد. می­خندم و می­گویم حسود
بیچاره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­خندیم. زیاد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش می­گوید می­دونی چرا میخندیدی؟ چون خیلی بهت میاد. من کم می­خندم
چون بهم نمی­یاد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­گویم حالا بخندین ببینم؟ غش غش می‌خندد. از آن خنده‌هایی که سر می‌رود
بالا و صدای خنده بیشتر شبیه فریاد است. اما بانمک می­شود مثل پسربچه های
شیطون. می­گویم اتفاقا خیلی هم بهتان می­آید. شبیه پسر بچه‌های شیطون
میشید. یک طوری نگاهم می­کند انگار ارزیابی می­کند چقدر تملق کرده­ام یا
برای چه. لبخند می­زنم و شانه­ام را بالا می­دهم و با کمی شیطنت می­گویم هر
کسی دنیا را با چشم­های خودش می­بیند. به نظر من حیفه نخندین.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بلند می­شوم و می­روم سمت در خروجی. دوست دارم کمی در این هوا قدم بزنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش راه می­افتد و ما هم به دنبالش. مسیر به حدی زیباست که دارد
دیوانه­ام می­کند. آسمان مثل نقاشی­ها آبی­ست. پشت به پشت کوه است و همه پر
از درخت. بخاطر باران همه جا‌تر و تازه به نظر می­رسد. گاهی می­شود مسیر
حرکت رودخانه را دید که بیشتر از اینکه سبزآبی باشد کف کرده و سفید است. به
کف روی آب فکر می­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غرق در افکارم صدای سلام علیک کاوه را شنیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باشی برای گوره&lt;sup id=&quot;fnref:3&quot; role=&quot;doc-noteref&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#fn:3&quot; class=&quot;footnote&quot; rel=&quot;footnote&quot;&gt;3&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بخیر بین کاک کاوه&lt;sup id=&quot;fnref:4&quot; role=&quot;doc-noteref&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#fn:4&quot; class=&quot;footnote&quot; rel=&quot;footnote&quot;&gt;4&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جلوی در آهنی خیلی بزرگی هستیم و مرد میانسال و قوی هیکلی که لباس کوردی
پوشیده و دور کمرش دستمال مشکی با خال‌های سفید بسته در را برای ورودمان
باز نگه­داشته­است. رویش گشاده است و مهمان نوازی از رفتارش پیداست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وارد می­شویم و تا نزدیکی عمارت پیش می­رویم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کوله پشتی­ام را برمی­دارم و داخل می­شویم. هنوز وارد نشده­ایم که کاک هیرش
به استقبالمان می­آید و به رسم مهمان­نوازی دستمان را به گرمی می­فشارد و
دوباره خوشامد­گویی می­کند. عمارت را که می­بینم یادم می­افتد سیران گفته
بود ثروت زیادی دارد و کارش تجارت از راه دور است. همه‌ی معاملات با تلفن
انجام می­شود و پول­ها به حسابش سرازیر می­شوند. همه­ی رفت و آمدهایش خلاصه
می­شود به آمدن آدم­های محدودی به همینجایی که الان ما هستیم. سال­های سال
با همه چیز و همه کس جنگیده و هر چه داشته و نداشته را گذاشته تا دور از
شهر و مردم به قول خودش &quot;امپراطوری­اش&quot; را بسازد. دلش را پیچیده توی هزار
دستمال کوردی و خاکش کرده. به کسی دل نمی­بندد و باعث دلبستگی کسی هم
نمی­شود. گاهی به قصد توسعه­ی تجارت به اروپا می­رود. در فرانسه با سیران و
کاوه آشنا شده و یک شب شام دعوتشان کرده یک رستوران خیلی زیبا و در حالیکه
خوش و سرمست بوده همین‌ها را برایشان تعریف کرده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همینطور که برای­مان از چایی ایرانی می­­گوید، احساس می­کنم چقدر صدای گرم
و دلنشینی دارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چایی می­نوشیم و کلوچه­ی کوردی می­خوریم. عطر دارچین به جانم می­نشیند و
دوباره می­فهمم چقدر امروز حال و هوای من شبیه گذشته­های دوری است که ضربان
قلبم بالا و پایین می­شد انگار گنجشکی در قلبم بال بال می­زند. کاک هیرش
می­پرسد کلوچه­ی دارچینی دوست دارم؟ و من جواب می­دهم خیلی و اشاره می‌کنم
اینها خیلی نرم و تازه هستند. می­گوید خودم پختم. سعی می­کنم تعجبم را
پنهان کنم و به این بسنده می­کنم که کارتان عالی است دستور پختش را به
همراه فوت کوزه­گری می­خواهم. می‌گوید با کمال میل.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش می­خواهد عمارت و جنگل اطراف را نشان­مان دهد. خودش می­رود و ما
با کنجکاوی خاصی که انگار قرار است موزه لوور را ببینیم پشت سرش حرکت
می­کنیم. البته بگویم این یکی از سه عمارتی­ست که من در آن امپراطوری
می­بینم. طبقه همکف فقط یک آشپرخانه‌ی خیلی بزرگ وسط خانه است و دو طرفش
مبل‌های متفاوتی برای پذیرایی است. سمت راست تلویزیون هست و سمت چپ یک میز
شطرنج با دو صندلی سمت دیوار و یک میز تخت نرد با دو صندلی سمت پنجره و یک
کاناپه‌ی بزرگ تخت شو وسط آن­ها. رنگ قالب این طبقه رنگ چوب، رنگ فرش و
چیزهای تزئینی قرمز و نارنجی و زرد است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از پله­هایی که دو طرفش نرده چوبی کم­رنگی­ست بالا می­رویم. طبقه دوم یک
نشیمین کوچک با یک کتابخانه­ی خیلی بزرگ و یک عالمه کتاب هست. کتاب­ها به
انگلیسی، کوردی و فارسی هستند. در این طبقه دو اتاق خواب هم هست که هر دو در
تصرف صاحبخانه­اند و نشا­ن­مان نمی­دهد. کنجکاوی­ام را پنهان می­کنم اما از
لای در تخت دو نفره مزین به پرده­های تور بنفش کمرنگ را می­بینم در دلم
می­گویم چه رمانتیک!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;طبقه سوم چهار اتاق خواب نسبتا بزرگ هست. و هر اتاق به یک گوشه­ی جنگل دید
دارد. در هر اتاق یک یخچال کوچک و یک سرویس بهداشتی است. همه‌ی اتاق‌ها تخت
دو نفره، یک کمد لباس و یک آینه دارند. و هر چهار اتاق کاملا شبیه هم
هستند. مثلا اگر اشتباهی وارد اتاق یک نفر دیگر شوی از روی رنگ یا وسایل
متوجه اشتباهت نخواهی شد. در دلم می­گویم چه خطرناک!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی از اتاق ها، هم به کوه و هم به جنگل مشرف است. کنار پنجره­اش می­ایستم
و با ذوق می­گویم عاشق این پنجره شدم. می‌گوید عاشق این منظره شدی و اتاقت
را گرفتی. می­خندم. قند توی دلم آب می­شود انگار قله­ی مهمی را فتح کرده
باشم و پرچمم را روی آن کوبیده باشم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کوله پشتی­ام را بسان پرچمی می­کوبم روی کمد و می­رویم طبقه بالاتر که پشت
بام است. پشت بام برای خودش دنیایی دارد که هرآنچه که از پنجره‌های جداجدا
می­شد دید را یکجا در خودش جا داده است. نفس عمیقی می­کشم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش می­گوید جنگل بماند برای بعد از نهار. من از خوشحالی چهره­ام طوری
می­شود که کاوه آرام می­گوید شکمو جان کمی تودار باش. همه می­خندیم. یک
جورهایی خوشحالم و یک احساسات خوشمزه­ای دارم. به روی خودم نمی­آورم. یعنی
کاملا برای خودم و دیگران انکارش می­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به اتاقم برمی­گردم و دست و صورتم را می­شویم. ریمل می­زنم و لب هایم را
کالباسی کم­رنگ می­کنم. موهایم را باز می‌کنم و بلوز سبزصدری یقه بازی که
همه جا با خود می­برم و هیچ وقت نمی­پوشم را به تن می­کنم. برمی­گردم طبقه
همکف و می­پرسم کمکی از دستم بر می­آید؟ کاک هیرش یک لحظه بر من خیره
می­ماند و در کسری از ثانیه بی­تفاوتی را به چشم و چهره‌اش برمی­گرداند. 
می­گوید اگر حوصله دارم میز را بچینم. می­گویم حوصله دارم اما نمی‌دانم
چی­کجاست. می­گوید خیلی زود پیدا­ می­کنی. برای یافتن کمی جسور باشی برایت
خوب است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جسور می‌شوم و میز را می‌چینم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران و کاوه هم به ما ملحق می­شوند. ناهار خوراک گوشت با برنج کوردی
داریم. به روی خودم نمی­آورم که گوشت نمی­خورم. کمی برنج می­کشم و بشقابم
را پشت گلدان آبی وسط میز که پر از گل­های وحشی است قایم می­کنم. سالاد هم
می­خورم و خیلی هم از خوردنش لذت می­برم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سر ناهار کاوه با کاک هیرش درباره پروژه­ی کاری جدید و مخاطراتی که دارد
حرف می­زنند و من می­خورم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;میز را چهارتایی جمع می­کنیم. دلم چایی می­خواهد. و می­گویم که دلم چایی می
خواهد. کاک هیرش می­گوید چایی سماور ذغالی چطور است؟ جیغ می­زنم که عالی
است اما با کلوچه دارچینی بهتر هم می­شود. می­خندد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش پیشنهاد می­دهد تا غروب نشده برویم سمت جنگل. لیوان چایی را
می­کوبم روی میز چوبی و می­گویم من آماده ام.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چهارتایی کنار هم راه می­رویم. درختان که متراکم­تر می­شوند، کاک هیرش جلو­
می­رود و راه را برای ما باز می­کند. سیران و کاوه دست بر شانه­ی هم پشت سر
من می‌آیند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در سکوت راه می­رویم. کاک هیرش سکوت را می­شکند و می­گوید عاشق صدای
پرنده­ها هستم. البته نه، بهتر است بگویم عاشق حیواناتم و عاشق همه
چیزشان. میدانید در این دنیا هیچ چیزی و هیچ کسی بیشتر از حیوانات لیاقت
محبت و توجه ندارد. و البته هیچ کس به اندازه‌ی حیوانات در این دنیا
نیازمند رسیدگی نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از حرفش خوشم نمی­آید اما خودم را قانع می­کنم که خب ما هم حیوانات متفکریم
و در همان گروه جا می­گیریم. خنده­ام می­گیرد اما نیامده خشک می­شود. درست
است که هر چیزی را دوست نداشته باشم انکار می‌کنم اما می­بینمش یک جایی در
ذهنم می‌نشیند و همین طور خیره­خیره نگاهم می‌کند. و البته درست است که
گاهی به خودم دروغ می­گویم اما می­فهمم که دروغ گفته­ام و یک جایی وسط گوش
میانی­ام می­نشیند و همینطور حقیقت را برایم فریاد می­زند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش می­گوید: با پاکسازی جنگل شروع کردم. آنقدر که در منقارشان آت و
آشغال­های ملت نفهم گیر می­کرد طاقت نمی­آوردم و هر روز با کاک شورش راهی
جنگل می­شدیم. ولی بعد دلم خواست همه­ی گونه­ی حیوانات را از دست انسان­ها
نجات دهم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این را گفت و گوش میانی­ام شروع کرد به تکرار حیوانات را از دست انسان­ها
... .&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش ادامه داد یک روز در سوییس با دوستی ملاقات کردم و با او به جنگل
رفتیم. آنجا فهمیدم دو طوله شیر یتیم تازه بدنیا آمده، به دلیل بیماری
نیازمند کمک هستند. هزینه هایشان را تقبل کردم و ترتیب انتقالشان را به
اینجا دادم. خودم یک هفته زودتر رسیدم و با کمک کاک شورش( حدس زدم همان مرد
تنومند دم در را می‌گوید) و چند نفر دیگر محیط بزرگ و مناسبی برایشان فراهم
کردیم. با خنده می­گوید خلاصه قبل از اینکه برسند اتاقشان را حاضر
کرده­بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همین­طور می­خندد و رو به من می­گوید از اتاق تو می­شود اتاق شیرها را دید
و کنترلشان کرد. ناخواسته دلم برای شیرهایی که از اتاق یک آفتاب­­پرست قابل
کنترل هستند، می­سوزد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمی­دانم داستان عجیب و جالب است که هیچ کداممان حرفی نمی­زنیم و کاک هیرش
یک نفس دارد برایمان سخنرانی می­کند یا سیران و کاوه هم مثل من نگران این
هستند که نکند واقعا داریم به سمت شیرها حرکت می‌کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش از شیرها می­گوید. از اینکه چقدر برای بزرگ کردنشان کتاب سفارش
داده، اینکه چرا اغلب آمازون به عراق دلیوری ندارد و این موضوع چقدر کارش
را مشکل­تر کرده. اینکه حتی مجبور شده چند تا کورس آنلاین بردارد تا بفهمد
شیرها را چطور نگهداری، تربیت و بزرگ کند. والبته اینکه حالا استاد اینکار
شده و تازه شروع پروژه­ی نجات حیواناتِ نیازمند است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من چون وسواس کلمات دارم همین که می­گوید حیوانات نیازمند، گوشم چیزی
نمی­شنود و مدام کلمه نیاز و مند را کنار هم قرار می­دهد. هزار بار به
معنای نیاز فکر می­­کنم بعد نیازمند و بعد حیوان نیازمند. تا اینکه یک
دفعه، کاک هیرش می­ایستد. وسط یک عالمه درخت، میدان خالی کوچکی است. ما سه
تا می­ایستیم کنار و کاک هیرش می­رود وسط دایره. کاک شورش با دو تا شیر
وارد می­آید و قلبم شروع به تاپ توپ می­کند. چشم هایم می‌خواهند از حدقه در
بیایند و تمام تلاشم را می­کنم وحشت­زده به نظر نرسم. آخر این چه اخلاقی
است که من دارم تا این حد خود سانسور. همان وسط راه باید می­گفتم اگر قرار
است برویم شیرها را ببینیم من همینجا می­مانم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درگیر خودم هستم احساس می­کنم شقیقه­ی راستم می­زند و این یعنی میگرنی در
راه است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش یکی از شیرها را که خودش می­گوید بچه شیر اما به نظر من شیر بالغ
و کاملی است بغل می­کند و مدام زیر گلویش را می‌چلاند. قیافه­اش خندان و
شاد است اما من کمی خودبرتربینی، کمی غرور و کمی یک چیزی که نمی­دانم چیست
در چهره­اش می­بینم و احساس خوشایندی ندارم. احساس می‌کنم صاحب این چهره را
می­شناسم اما یادم نمی­آید کیست. با خودم کلنجار می­روم و می­بینم صرف­نظر
از چشم و چالش حالات درونش چنان در چهره­اش نشسته که روی چهره­ی هر کسی
بنشیند همین قیافه را خواهم دید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک شورش دارد به آن یکیِ به اصطلاح طوله شیر غذا می­دهد. اطلاعات زیادی از
دنیای حیوانات ندارم اما به نظرم عجیب می­آید که مرغ زنده بهشان می­دهد. 
می­گویم مرغ زنده! منظورم گونی گونی مرغ زنده است. این اولین بار است که
نمی­دانم کدام طرف طیف را ببینم. یا اولین بار که زندگی روی واقعی خودش را
با مثال و رسم شکل نشانم می­دهد. اگر دلم برای مرغ‌هایی که زنده زنده خورده
می­شوند بسوزد باید بر طوله شیرهای گرسنه­ای که سیر می­شوند و کامیبابی از
دهانشان می­چکد، چشم ببندم. کاش حداقل خودشان شکار می­کردند تا کمتر مستاصل
شوم. مرده شور همه­ی تناقضات دنیا را ببرند. همه­شان همین جوری­اند از یک
طرف دلت را به آتش می­­کشند و از طرف دیگر شکرگزارت می­کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غذا و بوس و بغل بازی تمام می­شود. کاوه هم طوله کوچکتر را از بغلش زمین
می­گذارد. در گوش سیران می­گویم یه بچه برای این بیار تا یک شیری، اسبی، 
پلنگی چیزی برات نیاورده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش می­گوید: غروب شده برگردیم که آتش و هیزم و کباب و دود و آواز
منتظرمان است. از آنجایی­که هستیم آسمان دوردست معلوم نیست. نیم ساعتی راه
می رویم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در اتاقم هستم و از آنجا خورشید را می­بینم که در پایین­ترین سطح خود به
رنگ نارنجی تیره خودنمایی می­کند. موبایلم را در نمی­آورم و عکس نمی­گیرم. 
از همین لحظه و تمام زیبایی­هایش لذت می­برم. آنقدر نزدیک به نظر می­رسد
انگار دستت را دراز کنی در مشتت باشد. از ترس سوختن، دستم را برای آن­همه
شکوه دراز نمی­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خورشید لحظه لحظه پایین­تر است. انگار دارد با پای خودش به سمت گوری که
برایش کنده­اند، می­رود. دلبرانه اما با اکراه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بلند می­شوم و می­روم دست و صورتم را می­شویم. لباسم را عوض می­کنم، آرایش
می­کنم و برمی­گردم پایین.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بچه‌ها دور آتش جمع‌اند و آواز می­خوانند. یک آواز محلی است که معنی­اش را
نمی­دانم اما به دل می­نشیند و به جان چنگ می­زند. آوازهای کوردی اغلب
سوزناک و گریه­آورند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاک هیرش با لبخندش به من خوش­آمد می­گوید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن لحظه به هیچ چیزی فکر نمی­کنم. فقط از صداها و بوها لذت می‌برم. صدای
ترق توروق هیزم در حال سوختن را خیلی دوست دارم. کاوه می­گوید این صدای ترق
توروق هیزم اگر به اندازه شرشر آب رودخانه­ی خروشان زیبا نیست کمتر از آن
هم نیست. همه تصدیق می­کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به خوردن ماست و خیار و نان محلی بسنده می­کنم. آواز می­خوانم و همه هیجان
زده می­شوند. مدت هاست کسی صدای مرا نشنیده است همان صدایی که همیشه دور
همه­ی آب­ها و آتش­ها بلند می­شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یاد گذشته‌ها همانقدر آرامم می­کند، که ناآرامم. یادم می­آید چه کسی بودم و
چه توانمندی­هایی داشتم. امیدوار می‌شوم که عاقبت به اصل خودم برمی­گردم و
در عین حال می­سوزاندم که از آن ماده شیری که بود شیر پاستوریزه­ای بیش
نمانده. لبخند می­زنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باز هم آواز می‌خوانم یک جاهایی از آواز کاک هیرش هم با من می­خواند. صدایش
خوب است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران رو به کاک هیرش می­پرسد: ببخشید اینجا موبایل آنتن می­دهد؟ یک طور حق
به جانب می­گوید: بله که می­دهد. پس من چطوری کار و بارم را انجام می­دهم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران می­گوید چه میدانم والا گفتم شاید دفتری چیزی دارید.&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;سیران خانم این قلعه، خانه و قصر و دفتر و دستک و آشپرخانه و همه چیز
 من است. اینجا همه­ی من است و من، همه­ی اینجا.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;سیران با صدایی تسلیم می­­گوید: آخه از صبح تا حالا موبایل هیچ­کدوممون
زنگ نخورده.&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;شاید کسی منتظر هیچ کداممان نبوده. می­خندد از همان خنده­های بلند که
 سرش به عقب خم می­شود و شبیه پسر بچه‌های شیطانش می­کند و می‌گوید: &quot;
 چه بهتر &quot;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;حالت چهره­اش همانطوری می­شود که درش غرور هست، قدرت هست و یک چیز دیگر
همان­چیزی که موقع بغل کردن شیرها هم بود. و حالا می­دانم چیست، ناکامی. در
چهره­اش همانقدر که غرور و قدرت هست ناکامی هم هست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با صدایی آهسته که انگار معلوم نیست دارم از خودم می­پرسم یا از او، 
می­گویم: سخت نیست یک چیزی یا یک جایی همه­ی آدم باشد؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با تمسخر می­گوید: سخت! عین خوشبختی است بانو. آرزوی جماعتی ست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آهسته‌تر می­گویم: آرزوی من نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رندانه می­پرسد: یعنی می­خواهی بگویی جایی، چیزی یا کسی همه­ی ترا ندارد؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­پرسم: به رسم اسارت یا انتخاب؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لبش را یک وری می‌کند می­گوید: فرقی دارد مگر؟ هست یا نیست؟ یک کلمه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­گویم به رسم انتخاب نیست. کمی مکث می­کنم و ادامه می­دهم، راست می­گویی
حق با توست. وقتی انتخاب می­کنیم همه­ی جایی، چیزی یا کسی باشیم یا اینکه
جایی، چیزی یا کسی همه­ی ما شود، در واقع همان لحظه­ای که انتخاب می­کنیم
اسیر شده­ایم. و تعمدانه و رندانه تکرار می­کنم: اسیر شده­ایم اسیییییر&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالت چهره­اش تغییر می­کند. حق را به او داده­ام و برنده شده که برای
آدم­هایی امثال او مهم است. اما قیافه­اش شبیه فرمانروایی­ شکست خورده­است
که با صدها اسب بی­سرباز از جنگی برمی­گردد که دشمنی خودی داشته.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای هیزم می­آید. ترق توروق. نگاه می­کنم کاوه سرش روی شانه­ی سیران است و
به آتش خیره شده. کاک هیرش سرش روی پشتی صندلی­ ایست که روی آن لمیده. به
آسمان نگاه می­کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بلند می­شوم و مثل سربازی فراری از جنگی شکست خورده شب بخیر می­گویم و به
اتاقم می­روم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمی دانم چرا خوابم نمی­برد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صبح زود است با صدای تق تق در بیدار می‌شوم. سیران است. می­گوید بدو باید
برویم. سریع حاضر می­شوم و با کوله پشتی­ام می­نشینم سر میز صبحانه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خامه، عسل، کره محلی، پنیر محلی، نان محلی و چایی داغ ذغالی را که
می­بینم از خوشحالی بال در می‌آوردم. نان را برمیدارم و بو می­کشم. کاک
هیرش می­گوید همه چیز را اول بو می­کنی؟ می­گویم بله و می­خندم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کمی خامه و یک عالمه عسل بر می­دارم و شروع به خوردن می­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­پرسد: بهترین بوی دنیا چیه؟&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;بوی بارون، بوی بالشم، کمی فکر می­کنم و ادامه می‌دهم بوی نوزاد&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;کاوه می‌گوید آفرین بوی نوزاد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می پرسد: بدترین بوی دنیا چیه؟&lt;/p&gt;

&lt;ul&gt;
  &lt;li&gt;بویی که به چیزی که به آن تعلق ندارد چسبیده باشد.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;

&lt;p&gt;دیگر چیزی نمی­پرسد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دم ماشین ایستاده­ایم. می­گویم، کاک هیرش مهمان نواز و خوش­رو و خوش
خنده­اید. ممنونم بابت پذیرایی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­گوید: باز هم بیا، نمی­برمت دیدار شیرها.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لبخند می­زنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سوار ماشین کاوه شدیم و داریم برمی­گردیم. سرحال هستم و هوا طوری است که
بی­حوصله و بداخلاق­ترین آدم دنیا را هم مهربان می­کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه می‌پرسد ترسیده بودی؟ می‌گویم: خیلی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می گوید طوله‌ها هم مثل خودش مهربانند. حیوانات احساس آرامش به آدم
می­دهند. رو به سیران می­گوید&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزانه بالای پانصد هزاردینار برای خوراکشان هزینه می­کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می پرسم چرا مرغ؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می گوید عمدا. نمی­خواهد گوشت قرمز بهشان بدهد. نمی­خواهد درنده­خو شوند و
در ضمن اگر گوشت قرمز بدهد نگهداری­شان برای خودش هم مشکل می­شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به خودم فکر می­کنم که سالهاست گوشت قرمز نخورده­ام و از خودم می­پرسم
نگهداری من چقدر برای او ساده‌تر شده. از درنده­خویی و اعتراض چیزی در من
نمانده. خنده­ام میگیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می­گویم: اما آنها روزی قرار است به طبیعت وحشی برگردند و درنده خویی لازم
دارند. اگر درنده نباشند از پس زندگی در جنگل برنمی­آیند. همان روز اول
طعمه­ی حیوانات جنگل می‌شوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه می­گوید: این هم حرفی است اما اگر اینجا نمی­آوردشان همان ماه اول
خورده می­شدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زیر لب می­گویم: فقط مردنشان را چند سالی به تعویق انداخته. باز هم از ضعف
در جنگل کشته می­شوند. حالا ضعف کوچکی، بیماری و یتیمی نه، ضعف درنده­خو
نبودن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاوه می­گوید: نگرانشان نباش. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید
روزگار وصل خویش&lt;sup id=&quot;fnref:5&quot; role=&quot;doc-noteref&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#fn:5&quot; class=&quot;footnote&quot; rel=&quot;footnote&quot;&gt;5&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt;. وقتی برگردند به جنگل خیلی زود شیر می­شوند. سلطان
جنگل بودن در نهادشان است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جوابی نمی‌دهم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به شیر فکر می­کنم به شیری که درنده­خو تربیت نشده اما وقتی در شرایطش قرار
می­گیرد دوباره شیرِ سلطان جنگل می‌شود. چه کسی این­را تضمین می­کند. من که
باور نمی­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سیران پیشنهاد می­کند بروم خانه شان. می‌گویم نمی­توانم چون رزگار بعد از
دو روز می­آید خانه و ناراحت می­شود. باید برایش شام درست کنم و باید در
خانه باشم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اصرار می­کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می گویم میدانی که چقدر زودرنج است باید بروم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می رسیم خانه‌ی ما و به صرف چایی دعوتشان می­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می گویند کار دارند و من هم اصرار نمی­کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می روم خانه. دوش می‌گیرم. موهایم را خشک می­کنم. روی تخت دراز می­کشم و به
لبخندی فکر می­کنم که زیباترم می­کند. خوابم می­برد. خواب می­بینم در یک
رستوران ایتالیایی نشسته و استیک سفارش دادم. با ولع استیک می­خورم. بیدار
می­شوم و به شکل عجیبی دلم گوشت قرمز می­خواهد. صدای چرخش کلید در قفل
می­آید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پتو را می­کشم روی سرم و خودم را به خواب می­زنم.&lt;/p&gt;

&lt;hr /&gt;

&lt;p&gt;جنگل نیست.&lt;/p&gt;

&lt;div class=&quot;footnotes&quot; role=&quot;doc-endnotes&quot;&gt;
  &lt;ol&gt;
    &lt;li id=&quot;fn:1&quot; role=&quot;doc-endnote&quot;&gt;
      &lt;p&gt;منظور درخت­زاری در مناطق کوهستانی کردستان عراق که وسعت آن در حد &lt;a href=&quot;#fnref:1&quot; class=&quot;reversefootnote&quot; role=&quot;doc-backlink&quot;&gt;&amp;#8617;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
    &lt;/li&gt;
    &lt;li id=&quot;fn:2&quot; role=&quot;doc-endnote&quot;&gt;
      &lt;p&gt;آش نخود و یکی از صبحانه‌های رایج در کردستان عراق &lt;a href=&quot;#fnref:2&quot; class=&quot;reversefootnote&quot; role=&quot;doc-backlink&quot;&gt;&amp;#8617;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
    &lt;/li&gt;
    &lt;li id=&quot;fn:3&quot; role=&quot;doc-endnote&quot;&gt;
      &lt;p&gt;در زبان کوردی به معنای سلام و علیک است. سلام برادر بزرگوارم &lt;a href=&quot;#fnref:3&quot; class=&quot;reversefootnote&quot; role=&quot;doc-backlink&quot;&gt;&amp;#8617;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
    &lt;/li&gt;
    &lt;li id=&quot;fn:4&quot; role=&quot;doc-endnote&quot;&gt;
      &lt;p&gt;خوش امدی آقا کاوه &lt;a href=&quot;#fnref:4&quot; class=&quot;reversefootnote&quot; role=&quot;doc-backlink&quot;&gt;&amp;#8617;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
    &lt;/li&gt;
    &lt;li id=&quot;fn:5&quot; role=&quot;doc-endnote&quot;&gt;
      &lt;p&gt;مولانا، مثنوی معنوی، دفتر اول &lt;a href=&quot;#fnref:5&quot; class=&quot;reversefootnote&quot; role=&quot;doc-backlink&quot;&gt;&amp;#8617;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
    &lt;/li&gt;
  &lt;/ol&gt;
&lt;/div&gt;</content><author><name>آوا کیارسی</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">پشت پنجره آپارتمان نه چندان کوچکم منتظر سیران و کاوه ایستاده­ام. قرار است باغ یکی از دوستانشان وسط جنگل­های1 هیران برویم. دلم نمی­خواست بروم اما وقتی سیران تهدید کرد که اگر اینبار هم ادا اطوار دربیاورم... من هم بهانه­ای نیاوردم و گفتم می­آیم. منظور درخت­زاری در مناطق کوهستانی کردستان عراق که وسعت آن در حد &amp;#8617;</summary></entry><entry><title type="html">ماهی‌های قرمز و آبشار</title><link href="http://bidarnameh.com/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1/" rel="alternate" type="text/html" title="ماهی‌های قرمز و آبشار" /><published>2021-06-08T00:00:00+02:00</published><updated>2021-06-08T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/mahihaye-ghermez-va-abshar</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1/">&lt;p&gt;بیش‌تر لبخند بزن, بیش‌تر! برق فلاش پر نور، چشمان سیاه سارا را برای
لحظه‌ای کور کرد. پیراهن سفیدی پوشیده بود که مانند لباس عروس دنباله‌ی
بلندی داشت با طرح نامنظمی از ماهی‌های سرخ و طلایی که به‌ او شکوه یک
شاه‌بانوی شرقی می‌داد. با آن بدن متناسب و پاهای کشیده، باید پیرو دستور
گروه طراحی و مدیریت مجله مد رفتار می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باد بهاری در لباس پیچیده بود و در دامن آن موج می‌انداخت. از سمت رودخانه، 
صدای غرش آبشار شنیده می‌شد. عکاس دکمه را فشار داد که در لحظه ای، نیم رخ
متفکر سارا و نگاه ثابت او روی رودخانه را مثل حادثه‌ای ثبت کرد. در فکر
بود که اگر می‌شد مدل، پاهایش را کمی در آب بزند و رابطه بین لباس با نقش
ماهی‌ و آب را به تصویر بکشد، چقدر خوب می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سارا همان طور که از او خواسته شده بود، بیشتر به سمت رودخانه رفت. باد
تندی وزید. با تماس لبه دامن با آب، جنبشی را در تمام پیراهن احساس کرد. 
ماهی‌ها شروع به تکان خوردن کردند. رنگشان قرمز‌تر شد. چند ماهی قرمز از
لباس کنده شدند و به داخل آب پریدند. تور لباس پاره شد. آب به سرعت تمام
لباس را مرطوب و سنگین کرد. ماهیان دسته جمعی سارا را به رودخانه کشیدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی از شاهدها که پایین آبشار ایستاده بود به کارآگاه سایمون گفت: اول لکه
بزرگ و قرمزی بالای آبشار به چشمم اومد. بعد چندین ماهی سرخ رو دیدم که از
آبشار به پایین می‌پریدند. تعدادشان زیادتر شد. اونقدر زیاد که رنگ
آبشارسرخ شد. سپس دختر با لباس کاملن سفید از بالای آبشار پیدا شد. با
پیراهن پف کرده بلند به همراه قطرات پر فشار آب سرازیر بود و همه در هم می
پیچیدند. دختر با لباس دنبال دار تا وسط‌های آبشار آمد و بعد ناگهان پوف!
مثل فرشته‌ای سفید با بال‌های بزرگ به آسمان پرواز کرد. تا ابرها اوج گرفت
و از چشم همه ما دور شد. صحنه بسیار زیبایی بود. زبانم بند آمده بود. 
کارآگاه سایمون دست به گره کراوات خود برد و آن را شل کرد. هنوز عکس دختر
در دستش بود.&lt;/p&gt;</content><author><name>آنا فرزین</name></author><category term="داستان" /><category term="پادکست" /><summary type="html">بیش‌تر لبخند بزن, بیش‌تر! برق فلاش پر نور، چشمان سیاه سارا را برای لحظه‌ای کور کرد. پیراهن سفیدی پوشیده بود که مانند لباس عروس دنباله‌ی بلندی داشت با طرح نامنظمی از ماهی‌های سرخ و طلایی که به‌ او شکوه یک شاه‌بانوی شرقی می‌داد. با آن بدن متناسب و پاهای کشیده، باید پیرو دستور گروه طراحی و مدیریت مجله مد رفتار می‌کرد.</summary></entry><entry><title type="html">همسر جناب سروان</title><link href="http://bidarnameh.com/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86/" rel="alternate" type="text/html" title="همسر جناب سروان" /><published>2021-06-07T00:00:00+02:00</published><updated>2021-06-07T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/hamsare-jenabe-sarvan</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86/">&lt;p&gt;اگر بگویم روز و شبی نبود که بدون انتقام گرفتن از او می‌گذراندم، شاید
کمی گزافه گویی کرده باشم، اما حقیقتش این است که فکر کشتن کسی که پدرم را
کشته و به سادگی قسر در رفته بود، دست از سرم بر نمی‌داشت. هروقت چشمم به
چشمان میشی و غمناک مادرم می‌افتاد، احساس شرم و سرافکندگی می‌کردم. آخر
قبادِ شاه ولد کم کسی نبود. همه‌ی ایل و طایفه عزُت و انسانیت و دست و
دلبازی او را تجربه کرده بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پس از کشته شدن مدیر کل یکی از ادارات دولتی و چند تن از همراهان به دست
عده‌ای یاغی که در ستیز با حکومت وقت بودند، ارتش و ژاندارمری برای
دستگیری، تیرباران و یا درجا کشتن اشرار – عنوانی که حکومت به آنها داده
بود- بسیج شده بود. نظامی‌ها با راهنمایی بلدچی‌های محلی، دشت و ماهور و
کوه‌ها را زیر پا گذاشته بودند. در این دوره‌ی بگیر و بگیر، عده‌ای از
روستاییان و ایلیاتی ها، هم که با دیگران خرده حساب یا کینه شخصی داشتند، 
آتش بیار معرکه بودند. رییس یکی از طوایف ایل که با پدرم خصومتی دیرینه بر
سر چراگاه گرمسیری ما داشت، به ناجوانمردی و نادرستی با سروان افراسیابی که
فرمانده یکی از گروهان‌های تعقیب و دستگیری بود، تماس می‌گیرد و من و او را
به عنوان دو تن از محرکین پشت پرده‌ی آن شبیخون و آدم کشی معرفی می‌کند. 
سروان هم که شاید توسط مقامات بالایی برای خاتمه دادن به فتنه و مجازات
متهمین سخت زیر فشار بوده، یکراست می‌راند و میاید و با گروهی ژاندارم بر
سر قوم و قبیله‌ی ما خراب می‌شود. ژاندارمها سیاه چادر‌ها را محاصره می
کنند و بی درنگ به سین و جیم کردنی که با خشونت و بی احترامی هم همراه بوده
می پردازند. در چادر ما از پدرم انکار بوده و از سروان اصرار که سند و مدرک
و شاهد معتبر در گناهکاری و دست داشتن ما در آن جنایت موجود است. بگو مگو
بالا می‌گیرد و کار به توپ و تشر زدن سروان می‌کشد و دستور دستبند زدن، که
تا پدرم می‌خواهد نیم خیز بشود، سروان که جا خورده، سیلی محکمی در حظور
مادرم به صورتش می‌زند، و آن طور که مادرم می‌گوید او هم خیز بر می‌دارد تا
کلت سروان را از بغلش بیرون بکشد که ژاندارمری با دستپاچگی سینه‌اش را
نشانه می‌گیرد. باید پدرت را با بی گناهی کشته باشند تا بدانی من چه می
گویم. خورد و خسته اما خندان بیایی منزل و خون سرخ او را بر فرش خانه ات
ببینی و مادرت اجازه‌ی شستنش را تا ماه‌ها ندهد و تو هر روز عقربی خشمگین
جگرت را نیش بزند. غرورت ناگهان مثل کاهی بر باد برود. احساس کنی که آسمان
و زمین خفتت می‌دهند و ندانی چگونه خودت را از چشم غریبه و آشنا پنهان
کنی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی که جیپی ارتشی را که از جاده خارج شده بود و در سراشیبی دره‌ی تنگاب
به صخره‌ای بر خورد کرده بود، در آن روز پر بارش پیش از بهار دیدم از روی
کنجکاوی و اینکه شایدشند که نیازمند کمک فوری باشند، کنار جاده ایستادم و
به همراه پسر عمویم از لندرور پیاده شدم. پیاده شدم و زنی را در داخل جیپ
در سمت راست و آن کسی که سالیان درازی بود و در پی‌اش بودم، پشت فرمان
دیدم. نمی‌دانی چه حالی به من دست داد. گویی دنیا را به من داده بودند. 
انتقام. همه‌ی وجودم انتقام بود. حس انتقام مثل برق سرپای وجودم را به&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لرزه انداخت. خودش بود. سروان در لباس شخصی. بی قشون و تک وتنها و در
اختیار من. به چشم بهم زدنی می‌توانستم به درک واصلش کنم. بی آنکه چشم از
او بر دارم، به خانم که بعد معلوم شد همسر ایشان است، گفتم با احتیاط از
همان سمت پیاده شود. پسر عمویم هم در همان سمت کنار درب جیپ مواظب بود تا
ایشان بدون زمین نخورده یا به دره پرت نشوند. زن نگاهی به مرد و از مرد به
من و دوباره به مرد کرد و وقتی اشاره‌ی سر سروان را دید پیاده شد و پسر عمو
با احترام و احتیاط ایشان را به داخل لندرور هدایت کرد. و من اما تمام تنم
گرگرفته بود. نمی‌توانستم آب دهانم را قورت بدهم. باید همین جا کارش را
تمام می‌کردم. پنج تیر پران دستم بود. با گلوله‌ای در مخش و بعد؟ بعد چه؟
بعدی در کار نیست. اما با این زنی که همراه اوست چه کار باید می‌کردم؟ کار
سختی نیست، او را بگذار بغل جناب سروانش. بکش و با کشتنش قضیه را تمام شده
حساب کن. اما چطور؟ لعنت بر شیطان. مگر می‌شود زنی یا هر انسان بیگناهی را
به همین سادگی کشت؟ مگر میان قوم و قبیله‌ی ما، سابقه‌ی زن کشی هم بوده و
من نمی‌دانستم؟ به هر چه فکر می‌کردم و می‌خواستم تصمیمی بگیرم، کلافه ام
می کرد. تکلیف خودم را نمی‌دانستم. نه نبوده. من روایتی از زن کشی را در
ایل و طایف نشنیده بودم. و گمان نمی‌کنم اجدادم هم شنیده باشند. هجوم
همزمان این افکار، توفان و سیلی بود که می‌رفت تا به درُه پرتابم کند. 
سروان داشت وراندازم می‌کرد. گویی کسی را بخاطر میاورد. لرزشی خفیف را که
بر لبانش بود، با دست پوشاند. ناگهان دستش به طرف داشبورد جیپ رفت ولی آن
را به تندی پس کشید و دوباره در من خیره شد. اما این بار با با اندوه‌ی که
می دانستم در تلاش است تا من نبینم. انگشتم روی ضامن تفنگ از حرکت باز
ایستاده بود. هرچه می‌کردم نمی‌توانستم آن را فشار دهم. زیر بار فکر شلیک
کردن یا نکردن دشاتم خرد می‌شدم. که احساس سنگی از زیر پایم لغزید و کم
مانده از پشت به زمین بیفتم. پریشان بودم. بدنم داشت کرخت و سرم منگ می‌شد. 
سرما و باران تنم را به لرزه انداخته بود. دلم می‌خواست مادرم این جا بود و
این لحظه را با چشم‌های خودش می‌دید و بعد مرا می‌بخشید و می‌بوسید. و شاید
لگدی هم به نعش سروان می‌زد. آه که چقدر تشنه‌ی نیشگون‌ها و لبخندها و قصه
های مادرم هستم. اما با همه‌ی این حرفها؟ اما چه؟ پس چرا دست دست می‌کنی. 
نکند مرد این کار نیستی و تا حالا لاف می‌زدی و الدروم و بلدروم می‌کردی؟
ها؟ و گرنه بنال ببینم چی دست و پات را گرفته؟ اشتباه می‌کنی، من بزدل
نیستم. اما برای هرکسی هم دست به اسلحه نمی‌برم. من تشنه‌ی انتقامم. اما
انتقام و خون خواهی هم برای خودش قرار و قاعده‌ای داره. این مرد، که در
حقیقت باعث و بانی کشته شدن پدرم شده، الان تک و تنها و تنگا قرار گرفته، 
از اون گذشته زنی هم در پناه اوست، این جور کشتن‌ها راه و رسم مردانگی و
ماها نیست. آن هم در حظور زنی. حتی یک زن. من آدم کش نبوده و نیستم. فقط
دلم می‌خواهد کسی را که بد کرده به سزایش برسانم. آدم کشتن آدم را از خودش
بیزار می‌کند. شنیده‌ام حفره‌ای در وجودت ایجاد می‌کند که تا ابد هر کاری
که می‌کنی، پر نمی‌شود. فهمیدن اینکه کدام جنایت است و آدم کشی و کدام
انتقام گرفتن، کار آسانی نیست. نمی‌دانم وقتی دوباره گفتم که، نه من آدم کش
نیستم، او هم شنید یا نه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بفرمایید پایین، ناچاریم شما را به شهر برسانیم. این را که گفتم، دستش را
به طرفم دراز کرد که من آن را ندیده گرفتم و او پس کشید و گفت: متشکرم. 
میدانستم که باید ساک و و کیف و احتمالن اسلحه‌ی داخل داشبورد را بردارد و
بعد بیاید. از او دور ودر لندرور منتظر&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شدم. همین طور که می‌راندم برای اینکه حرفی زده باشم پرسیدم: خیلی وقت است
که اینجا خدمت و زندگی می‌کنید؟ همسرش پاسخ داد خیر. ، از وقتی که ازدواج
کرده ایم، یعنی دو سال پیش، ایشان به فیروزآباد منتقل شده‌اند و گوش شیطان
کر، دیگر به ماموریت‌های خارج از شهر نمی‌روند. سروان که گویی اکنون سرگردی
شده بود، دنباله حرف او را گرفت که پیشتر در نور آباد ممسنی و یاسوج بوده و
کم و بیش کارش، گشت و تعقیب و دستگیری راهزانان و دزدان. ماموریتی همیشه
پرخطر که گاهی مرگ از بیخ گوش آدم می‌گریزد. اما چه می‌شود کرد، ماموریت
است و ماموریت را بایست به درستی انجام داد. گفتم گرچه تجربه‌ای در این
باره ندارنم اما چیزهایی از جان سالم به در بردن از دست مرگ را شنیده ام. 
باید زندگی سختی باشد. گمان نمی‌کنم کار هر کسی باشد. دستکم کار آدمهایی
مثل من نیست. که گفت: بله درست می‌فرمایید. اما خوشبختانه ریشه‌ی یاغی‌ها و
بیشتر دزد و گردنه زنها دیگر کنده شده. یکی دو تایی هم اگر زنده مونده
باشند، احتمالن حالا دیگه رفتن پی گاو و گوسفند و زندگیشون. گفتم جناب اما
تو شهر هم آدمهای شر کم که نشدن هیچی دارن بیشتر هم میشن. زن گفت خوش بحال
شما که در طبیعت و هوای پاک و میون آدمهای بی غل و غش زندگی شاد و سالمی
دارید. گفتم: گمان نمی‌کنم سرگرد با شما هم عقیده باشد. که سرگرد حرفی
نزد. به شهر رسیدیم. صدای تشکری که گویی آسوده خاطری و رضایت از آن میامد، 
را از هر دو شنیدیم و از آنها جدا شدیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی دو سالی از آن شب پر خاطره که تا امروز آن را هیچ جا و با هیچ کس باز
گو نکرده ام، گذشته بود و من روزی از روزی مرداد ماه در شیراز از خیابان
مقابل فلکه ستاد ارتش می‌گذشتم که شنیدم کسی می‌گوید: آقا. آقا. برگشتم. 
سربازی بود. با تعجب از او پرسیدم: امری داشتید؟ نفس نفس زنان گفت و با دست
اشاره کرد، جناب سرگرد با شما کار دارند. که بیرون درب ورودی ستاد همراه
خانمش و کودکی در کنار و سربازی که شاید گماشته‌اش بودو کمی دور‌تر قدم می
زد، آمدنم را تماشا می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سلام کردم. دستم را دراز کردم. آن را ندیده گرفت. اما علیکی گفت. همسرش
هم با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد و سرگرد دستی به چانه‌اش کشید وبا
لحنی آمیخته‌ی هشدار یا شاید آن طور که من خیال می‌کردم با تهدید گفت: گمان
نمی کردم سر و کله‌ات در شیراز، آن هم روز روشن پیدا شود. گمان نمی‌کنی که
بی احتیاطی کرده ای؟ یکدم به خودم تف و لعنت کردم که چرا همان روز بی معطلی
کارش را تمام نکرده بودم. این آدم یک دنده گویا هنوز از خر شیطان پیاده
نشده و من را راستی راستی راهزن و یاغی می‌داند. با صدایی که گمان می‌کنم
کمی خشمگینانه می‌نمود گفتم: سرگرد هر کسی ممکن است گاهی در هوای آفتابی، و
گاهی هم در هوای بارانی، برای دلخوشی خودش هم که شده بی اختیار قدری بی
احتیاطی به خرج دهد. کاریش هم نمی‌شود کرد. برای یک لحظه برقی در چشمانش
پرید و دست راستش به سمت کلتش رفت اما همان طوری که روی پاشنه‌ی پای چپش می
پیچید و به همسرش که داشت صحنه را تماشا می‌کرد و دستش را تا شانه بالا
آورده بود و حرفی را زمزمه می‌کرد، آن را پس کشید و با صدایی که تنها من می
شنیدم پرسید: چرا آن روز بارانی که دستت به ما رسیده بود، درجا مرا نکشتی؟
می توانستی کلک من و همسرم را بکنی و بی آنکه ردی از خودت جا نهاده باشی، 
در بروی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: آدم کشتن کار هر کسی نیست سرگرد. دستکم تا آنجایی که به من مربوط می
شود کار من و دودمانم نبوده، اگر هم مرگی در میان بوده، یا کسی در گذشته
های دور کشته شده، در کشمکش برای دفاع از ناموس و حقمان بوده. کشتن انسان
بی دفاع کار جنایتکار هاست. کار ما نیست. هر دو در سکوت در برابر هم
ایستاده بودیم که او همچنان که سرش را به چپ و راست می‌چرخاند و به پشت سر
نگاه می‌کرد، با صدای خش دار گفت: نه آدم کشتن کار آسانی نیست. من هم گمان
می کردم که کشتن آدمها کار آسانی نیست، هنوز هم نیست.&lt;/p&gt;</content><author><name>علی کریمی</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">اگر بگویم روز و شبی نبود که بدون انتقام گرفتن از او می‌گذراندم، شاید کمی گزافه گویی کرده باشم، اما حقیقتش این است که فکر کشتن کسی که پدرم را کشته و به سادگی قسر در رفته بود، دست از سرم بر نمی‌داشت. هروقت چشمم به چشمان میشی و غمناک مادرم می‌افتاد، احساس شرم و سرافکندگی می‌کردم. آخر قبادِ شاه ولد کم کسی نبود. همه‌ی ایل و طایفه عزُت و انسانیت و دست و دلبازی او را تجربه کرده بودند.</summary></entry><entry><title type="html">دوستان در گورستان</title><link href="http://bidarnameh.com/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/" rel="alternate" type="text/html" title="دوستان در گورستان" /><published>2021-05-22T00:00:00+02:00</published><updated>2021-05-22T00:00:00+02:00</updated><id>http://bidarnameh.com/dustan-dar-gurestan</id><content type="html" xml:base="http://bidarnameh.com/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/">&lt;p&gt;کشمیری روز پیشش مرده بود. روزی که قرار بود فردایش که امروز باشد، عزب
اوغلی وار با دوستان، بروند و در باغی از باغ‌های دزفول، گوش شیطان کر، دور
از چشم برادرها، عشق و حالی بکنند، شب اما او خوابیده و صبح انگار سالهاست
که در حیرت چشمهایش باز مانده بود. باتلیر گست هوس شرکت بود، برای تو که با
این اسم و رسمهای خاص صنعت نفت جنوب آشنا نیستی. می‌گویم که می‌شود سرآشپز
مهمان خانه‌ی شرکت، باتلیر بودن برای خودش اسم و رسم با حرمت و همچین نون و
آبداری هم بود، که کشمیری اهل این آخری نبود، یعنی کسی نبود که بگوید بود. 
مراسم عزاداریش هم دیدنی بود، روسایی از شرکت نفت، بزرگان و بستگان دور و
نزدیک، و چقدر جوان، که من کمتر یکجا دیده بودم. از دوستان امیرخانی بود و
مهرپرور و جمشیدی. من اینها را از جمشیدی شنیدم و مهرپرور هم کم وبیش این
را گفت. زنی میگریست که بعد دانستیم بیوه‌ای با دو دختر در خانه است، که ای
خدا منی ( مثل اینکه) چشم دیدن روز خوش ما را نداشتی را با صدای بلند می
گفت، بعد بی پدر شدن بچه هام، ‌ای بزرگوار بود، که بی صدا و چشم داشت، تو ای
چند سال، زیر بال مانه گرفت، امیرخانی بی آن که مخاطبش کسی باشد گفت: خبر
این کارا‌ش به گوشم رسیده، البت از این و اون. مهرپرور داشت با کسی گفتگو
می‌کرد که دور را دور می‌شناختمش، و از امیدیه آمده بود، زمانی ور دست
امیرخانی بوده و چه دعا و شیونی که نمی‌کرد. دورا تا دور گور که جمعیت زیاد
‌شد ما خودمان را کنار کشیدیم، از گرما کلافه و از نرفتن به باغ کفری سیگار
پشت سیگار بو. د که دود می‌شد. جمشیدی برایم با آب و تاب تعریف می‌کرد که، به
هم می‌گفتیم، یعنی می‌گفتند که این دوست ما هم چه بد موقعی ما را تنها
گذاشت. جاییش تا ابد خالیست. خدا میدونه چه خاطراتی با داشتیم، امیرخانی
زیرلب می‌گفت، هیچ موقع اصلاح کردنش یادم نمیره، همیشه دو بار صورتش را
صابون میزد. و مهرپرور که: قماربازی کردنش هم حکایتی بود، یه وقت‌هایی تا
سر صبح پای ورق بود. خدا بیامرز چه استقامتی داشت. کباباباش از کباباش بگو
که هلاکم سیش. و زبانش لب بالا را خیس کرد امیرخانی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مهرپرور پچ پچ کنان که، جمشیدی نگفتی عاقبت تک و دو‌ات برای انتقالی سر به
کجا کشید؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-والله برادر عزیزم که شما باشید، میونید که دلال‌ای پستا دوماد حاجیه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کدوم حاجی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیا خومون. مدیر کل. می‌کسی دیگه هم هس؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرتون درد نیارم یه پنجی نقد دادم که گفت حاجی می‌خواد برا یه دختر یتیم
جهاز بخره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ارواه عمه پا شلش، او گفت و ما هم باور کردیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دوماده می‌گفت، اداره قرار دادها نون تو روغن و عسله.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ناکس تو هم میدونی کجا لنگر بندازی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مهرپرور گفت: از هر چه بگذریم، سخن عیش خوش است. امیر خانی مرد و مردونه
بگو بینم فرمون گیتی خانم منشی را بردی یا هنوزته؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بر خرمگس معرکه لعنت جمشیدی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جمعیت داشت پراکنده می‌شد و دوستان همراه جمعیت از دروازه بهشت آباد خارج می
شدند که مهرپرور گفت: حضرات ما اینقدر گرم حرفهای خودمان بودیم که یادمان
رفت تسلیتی به برادر و برادر زنش بگوییم. امیرخانی به عادت همیشگی اش، در
موقع غافل گیر شدن، حق باشمایی می‌گوید و هر سه پس از این پا و آن پا کردن
و چاق سلامتی با چند همکاری که تازه خبردار شده و از راه رسیده بودند و می
خواستند وارد قبرستان شوند، به آرامی و در سکوت، راهی از میان جمعیت باز می
کنند و سوار سانتافه‌ی او می‌شوند و شیشه‌ها را بالا کشیده دور می‌شوند.&lt;/p&gt;</content><author><name>علی کریمی</name></author><category term="داستان" /><category term="داستان" /><summary type="html">کشمیری روز پیشش مرده بود. روزی که قرار بود فردایش که امروز باشد، عزب اوغلی وار با دوستان، بروند و در باغی از باغ‌های دزفول، گوش شیطان کر، دور از چشم برادرها، عشق و حالی بکنند، شب اما او خوابیده و صبح انگار سالهاست که در حیرت چشمهایش باز مانده بود. باتلیر گست هوس شرکت بود، برای تو که با این اسم و رسمهای خاص صنعت نفت جنوب آشنا نیستی. می‌گویم که می‌شود سرآشپز مهمان خانه‌ی شرکت، باتلیر بودن برای خودش اسم و رسم با حرمت و همچین نون و آبداری هم بود، که کشمیری اهل این آخری نبود، یعنی کسی نبود که بگوید بود. مراسم عزاداریش هم دیدنی بود، روسایی از شرکت نفت، بزرگان و بستگان دور و نزدیک، و چقدر جوان، که من کمتر یکجا دیده بودم. از دوستان امیرخانی بود و مهرپرور و جمشیدی. من اینها را از جمشیدی شنیدم و مهرپرور هم کم وبیش این را گفت. زنی میگریست که بعد دانستیم بیوه‌ای با دو دختر در خانه است، که ای خدا منی ( مثل اینکه) چشم دیدن روز خوش ما را نداشتی را با صدای بلند می گفت، بعد بی پدر شدن بچه هام، ‌ای بزرگوار بود، که بی صدا و چشم داشت، تو ای چند سال، زیر بال مانه گرفت، امیرخانی بی آن که مخاطبش کسی باشد گفت: خبر این کارا‌ش به گوشم رسیده، البت از این و اون. مهرپرور داشت با کسی گفتگو می‌کرد که دور را دور می‌شناختمش، و از امیدیه آمده بود، زمانی ور دست امیرخانی بوده و چه دعا و شیونی که نمی‌کرد. دورا تا دور گور که جمعیت زیاد ‌شد ما خودمان را کنار کشیدیم، از گرما کلافه و از نرفتن به باغ کفری سیگار پشت سیگار بو. د که دود می‌شد. جمشیدی برایم با آب و تاب تعریف می‌کرد که، به هم می‌گفتیم، یعنی می‌گفتند که این دوست ما هم چه بد موقعی ما را تنها گذاشت. جاییش تا ابد خالیست. خدا میدونه چه خاطراتی با داشتیم، امیرخانی زیرلب می‌گفت، هیچ موقع اصلاح کردنش یادم نمیره، همیشه دو بار صورتش را صابون میزد. و مهرپرور که: قماربازی کردنش هم حکایتی بود، یه وقت‌هایی تا سر صبح پای ورق بود. خدا بیامرز چه استقامتی داشت. کباباباش از کباباش بگو که هلاکم سیش. و زبانش لب بالا را خیس کرد امیرخانی.</summary></entry></feed>