<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" 
  xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xml:lang="fa">
  <channel>
    <atom:link href="http://bidarnameh.com/feed/podcast" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <title>مجله‌ی داستانی بیدار</title>
    <description>در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com</description>
    <link>http://bidarnameh.com</link>
    <language>fa</language>
    <managingEditor>nameh@bidarnameh.com (مجله‌ی بیدار)</managingEditor>
    <webMaster>nameh@bidarnameh.com (مجله‌ی بیدار)</webMaster>
    <copyright> مجله‌ی داستانی بیدار</copyright>
    <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 12:18:19 +0100</pubDate>
    <lastBuildDate>Fri, 08 Dec 2023 12:18:19 +0100</lastBuildDate>
    <image>
      <link>http://bidarnameh.com</link>
      <url>http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg</url>
      <title>مجله‌ی داستانی بیدار</title>
    </image>
    <itunes:subtitle>در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com</itunes:subtitle>
    <itunes:author>مجله‌ی بیدار</itunes:author>
    <itunes:summary>در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com</itunes:summary>
    <itunes:keywords>کامپیوتر برنامه‌نویسی وب</itunes:keywords>
    <itunes:owner>
      <itunes:name>مجله‌ی بیدار</itunes:name>
      <itunes:email>nameh@bidarnameh.com</itunes:email>
    </itunes:owner>
    <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
    <itunes:category text="Society &amp; Culture"/>
    <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>آهو در نیویورک</title>
      <link>http://bidarnameh.com/آهو-در-نیویورک/</link>
      
      <pubDate>Sat, 14 May 2022 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;/assets/img/ahu_dar_newyork.jpg&quot; alt=&quot;آهو در نیویورک. آنا فرزین&quot; width=&quot;250&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/آهو-در-نیویورک/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/ahu_dar_newyork.mp3" length="33800000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>آنا فرزین</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: آهو در نیویورک</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>اَلِکس وارد لابی ساختمان بورس وال ‌استریت نیویورک شد. صبح، مه‌آلود و
خاکستری بود. سوز و سرما، مَنهَتن را فراگرفته بود. برفِ رویِ پالتو‌یش را
تکاند و کفش‌هایش را با فرش جلویِ در، پاک کرد. صدای پا روی کفپوش سنگی
انعکاس غریبی داشت. صدا در محوطه‌ی خالی پیچید و چندبار انعکاس پیدا کرد. 
نگهبانِ جلویِ در هم نبود. هر روز، میلتون با پالتوی بلند مشکی و دستکش</itunes:summary>
      <itunes:duration>14:04</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>ماهی‌های قرمز و آبشار</title>
      <link>http://bidarnameh.com/ماهی‌های-قرمز-و-آبشار/</link>
      
      <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 00:00:00 +0100</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;بیش‌تر لبخند بزن, بیش‌تر! برق فلاش پر نور، چشمان سیاه سارا را برای
لحظه‌ای کور کرد. پیراهن سفیدی پوشیده بود که مانند لباس عروس دنباله‌ی
بلندی داشت با طرح نامنظمی از ماهی‌های سرخ و طلایی که به‌ او شکوه یک
شاه‌بانوی شرقی می‌داد. با آن بدن متناسب و پاهای کشیده، باید پیرو دستور
گروه طراحی و مدیریت مجله مد رفتار می‌کرد.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/ماهی‌های-قرمز-و-آبشار/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/mahiye_qermez_va_abshar.mp3" length="4600000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>آنا فرزین</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: ماهی‌های قرمز و آبشار</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>بیش‌تر لبخند بزن, بیش‌تر! برق فلاش پر نور، چشمان سیاه سارا را برای
لحظه‌ای کور کرد. پیراهن سفیدی پوشیده بود که مانند لباس عروس دنباله‌ی
بلندی داشت با طرح نامنظمی از ماهی‌های سرخ و طلایی که به‌ او شکوه یک
شاه‌بانوی شرقی می‌داد. با آن بدن متناسب و پاهای کشیده، باید پیرو دستور
گروه طراحی و مدیریت مجله مد رفتار می‌کرد. 

باد بهاری در لباس پیچیده بود و </itunes:summary>
      <itunes:duration>03:48</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>طوطی و آفتابگردان</title>
      <link>http://bidarnameh.com/طوطی-و-تخمه‌ی-آفتابگردان/</link>
      
      <pubDate>Sat, 22 May 2021 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;/assets/img/tuti-aftabgardan.jpg&quot; alt=&quot;طوطی و آفتابگردان&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/طوطی-و-تخمه‌ی-آفتابگردان/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/Parrot-and-sunflower.mp3" length="5300000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>آنا فرزین</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: طوطی و آفتابگردان</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>به‌قفس پرنده نگاه کردم. ساک خرید را از یک شانه به‌شانه‌ی دیگر انداختم. پرنده‌ی داخل قفس، بدنی لاغر و بال‌های سبز داشت. قفس، در بیرون مغازه روی صندلی گذاشته شده بود. پرنده، طوطی‌وار تکرار می‌کرد: «بیا بریم، بیا بریم، بیا بریم!» با خودم فکر کردم: «کجا می‌خواهد‌ برود؟ با کی می‌خواهد برود؟ با من؟».</itunes:summary>
      <itunes:duration>2:00</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>تونل</title>
      <link>http://bidarnameh.com/تونل-دورنمات/</link>
      
      <pubDate>Sun, 23 May 2021 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;مرد جوانی که آن بعد‌از‌ظهر یکشنبه سوار قطار همیشگی‌اش شد بیست و چهار ساله و چاق بود. چاق بود تا از خودش نگهداری کند، چرا که هر چیز نامعمولی می‌ترساندش. براستی، این بینش شفاف شاید تنها توانایی واقعی‌ای بود که داشت، و حتی همین هم برایش گران می‌آمد. هرچند چاقی‌اش در کل از تنش نگهداری می‌کرد، نیاز می‌دید تا هر گونه سوراخ در تنش را که از آن اثرهای وحشتناک درون می‌شدند پر کند. سیگار می‌کشید (اورموند برزیل ۱۰). عینک آفتابی روی عینک معمولش می‌گذاشت. حتی گوش‌هایش را با تکه‌هایی از پنبه پر می‌کرد. در بیست و چهارسالگی هنوز به پدر و مادرش وابسته بود، در نتیجه‌ی درس خواندن بی‌پایانش در دانشگاه. و تا دانشگاه دو ساعت از خانه راه بود با قطار.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ساعت حرکت پنج و پنجاه. رسیدن در هفت و بیست و هفت. پس این دانشجو، چاق و بیست و چهار ساله، سوار قطار همیشگیِ یکشنبه‌اش شد تا در همایشی در روز بعدش شرکت کند. اینکه تصمیم گرفته بود سر کلاس نرود بی‌ارتباط بود. هنگاهی که شهرش را ترک کرد، خورشیدِ بعد از ظهر از آسمانِ تابستانیِ بی‌ابر می‌تابید. هوای خوبی بود برای سفری که کمابیش از بر بود. مسیر قطار میان کوه‌های آلپ و یورا بود، از شهر و دهکده‌های ثروتمند می‌گذشت، از روی یک رود، و پس از ۲۰ دقیقه حرکتِ بیشتر،‌ از درون تونلی کوچک پس از بورگدورف. قطار بیش از اندازه شلوغ بود و او از یکی از واگن‌های پیشین وارد شده بود. با دشواری فراوان خود را به انتها رساند. عرق‌ریزان، و با دو عینک، ظاهر کودنانه‌ای داشت. همه‌ی مسافران تنگاتنگ نشسته بودند،‌ برخی حتی روی چمدان. همه‌ی کوپه‌های درجه دو پر بود، و فقط کوپه‌های درجه‌ سه به نسبت خالی بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان با کلنجار از غوغای خانواده‌ها و سربازان، و دانشجوها و عاشقان، می‌گذشت، با پیچ و تاب قطار روی این یا آن می‌افتاد، اتفاقی به شکم‌ها و سینه‌ها می‌خورد،‌ تا اینکه به صندلی‌ای در واگن آخر رسید. سرانجام آن اندازه جا پیدا کرده بود که نیمکت خودش را داشته باشد، غافل‌گیری دل‌چسبی بود، چرا که واگن‌های درجه سه کمتر به کوپه‌های نیمکت‌دار بخش می‌شوند. روبرویش، مردی را دید که با خودش شطرنج بازی می‌کرد و حتی از او هم چاق‌تر بود؛ و روی همان نیمکت، کنار راهرو، دختر موسرخی نشسته بود و رمان می‌خواند. مرد جوان صندلی کنار پنجره در نیمکت خالی را با خرسندی برگزید. تازه یک اورموند برزیل ۱۰ را روشن کرده بود که قطار وارد تونل شد. البته از این تکه مسیر بارها گذشته بود، کمابیش هر شنبه و یکشنبه در سراسر سال پیش، ولی هیچ‌گاه پیش نیامده بود که تونل را از نزدیک وارسی کند. در واقع فقط به گنگی نسبت بهش آگاه بود.
چندین بار خواسته بود که همه‌ی توجه‌اش را به آن بدهد، ولی هر بار به موضوع‌های دیگری می‌اندیشید، و این فرورفتن کوتاه در تاریکی هر بار با بی‌توجهی می‌گذشت، با آن تندای قطار و کوتاهی فروفتن در تاریکی آن تونل کوتاه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و حتی این بار هم به تونل نمی‌اندیشید و بنابراین فراموش کرده بود که عینک آفتابی‌اش را بردارد. بیرون تونل خورشید با همه‌ی نیرو می‌تابید و با نور طلایی عصر، تپه‌ها و جنگل‌ها و رشته‌ کوه دور یورا را غرق می‌کرد. حتی خانه‌های کوچک شهرهایی که از آنها به تازگی گذشته بودند هم انگار که از طلا ساخته شده بودند. بنابراین، این گذر ناگهانی از نور به تاریکی باید دلیل این می‌بود که تونل درازتر می‌نمود. با شکیبایی در کوپه‌ی تاریک منتظر بازگشت نور روز ماند. هر آن بود که نخستین سوسوهای کم‌رنگ خورشید بر قاب پنجره‌اش بتابد و مانند یک آذرخش  به تندی گسترده شود، سپس با همه‌ی درخشندگی طلایی‌اش پیش بیاید. با این حال، تاریکی پایید. عینک آفتابی‌اش را برداشت. کمابیش همان زمان دختر سیگاری روشن کرد. با روشن شدن شعله‌ی نارنجی کبریت، پنداشت که در چهره‌ی دختر رنج بزرگی دیده است. بی‌شک، از بهم خوردن رمان خواندنش رنجیده بود. به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت. صفحه‌ی شب‌نمایش شش و ده را نشان می‌داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به پشت تکیه داد، خودش را در گوشه‌ی میان پنجره و دیوار جا داد، و اندیشه‌اش را به پیچیدگی‌های درسش متوجه کرد. هیچ‌کس باور نداشت که او درس می‌خواند. به همایشی اندیشید که باید فردا در آن حضور می‌داشت، و تصمیم داشت نرود. هر فعالیتی برایش به مانند دستاویزی برنامه‌ریزی شده بود تا در پس ظاهر کارهای روزمره، به نظم برسد. شاید آنچه می‌جست نظم نبود، بلکه فقط وانمودن به نظم بود. هنر بازیگری بود که از چربی، سیگارها و پنبه‌ی طبیعی‌اش به مانند آرایشی برای کمدی باشکوهی بهره می‌برد، در حالی که همیشه می‌دانست که بخشی از نمایشی لودگانه و سنگدلانه است. زمانی که دوباره به ساعتش نگاه انداخت، ساعت شش و پانزده بود. قطار هنوز در تونل بود. احساس کرد گیج شده. سرانجام لامپ‌ها سوسو زدند و واگن روشن شد. دختر موسرخ به رمانش برگشت و آقای چاق بازی شطرنج تک نفره‌اش را پی گرفت. همه‌ی واگن اینک در پنجره بازتاب داشت. ولی بیرون، آن سوی پنجره، تونل سر جایش بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به راهرویی رفت که در آن مرد بلندقدی بی‌تابانه بالا و پایین گام می‌زد. متوجه بارانی روشن و شال سیاه دور گردن آن آقا شد. بی‌گمان نیازی به شال در این هوا نبود؟ شال سیاه؟ نگاهی به کوپه‌های دیگر در واگن پشتی انداخت. مسافران روزنامه می‌خواندند و گپ می‌زدند. عادی. به گوشه‌ی خودش برگشت و نشست. تونل باید همین دقیقه‌ها به ته برسد. همین ثانیه‌ها؟ ساعت مچی‌اش شش و بیست را نشان می‌داد. احساس کرد از خودش دلخوری مبهمی دارد که در سفرهای پیش بیشتر به تونل توجه نکرده بود. اکنون یک ربع بود که در تونل بودند. و بی‌گمان، با توجه تندای قطار، باید این یکی از درازترین تونل‌های سوئیس می‌بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا شاید قطار اشتباهی را گرفته بود. ولی هیچ تونل دیگری را با آن درازا و اهمیت در بیست دقیقه‌ای خانه‌اش به یاد نمی‌آورد. ناخودآگاه از شطرنج‌باز چاق پرسید که آیا قطار به راستی به زوریخ می‌رود. مرد تایید کرد. دانشجو دوباره با شک گفت که نمی‌دانست چنین تونل درازی در این بخش از راه هست. شطرنج‌باز کمی رنجیده بود که برنامه‌ریزی‌های دشوارش دوباره گسیخته شده بود. به تندی پاسخ داد که در سوئیس تونل‌های بزرگ فراوانی هست، در حقیقت، بی‌شمار تونل، و اینکه در واقع نخستین بار بود که در سوئیس سفر می‌کرد، ولی فراوانی تونل‌ها نخستین چیزی بود که هر کسی در سوئیس متوجه می‌شد، و به راستی، تقویم آماری‌اش تایید می‌کرد که هیچ کشور دیگری مانند سوئیس این همه تونل ندارد! و افزود که اکنون پوزش می‌خواهد؛ بسیار متاسف است، واقعا، ولی دشوارترین مساله‌ی شطرنج درباره‌ی دفاع نیمزوویچ ذهنش را درگیر کرده و نمی‌تواند حواس‌پرتی دیگری را تاب بیاورد. واپسین سخنش باادبانه، ولی رک بود. آشکار بود که هیچ گفتگوی دیگری را نمی‌شد از شطرنج‌باز چشم‌داشت، و به هر روی، او سود چندانی نمی‌توانست داشته باشد، چون مسیر برایش تازه بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همان زمان مسئول بلیت سر رسید، و دانشجو امید داشت که بلیتش اشتباه باشد. مسئول، رنگ‌پریده و استخوانی بود. زمانی که به دخترِ نزدیکِ در گفت که باید در اُلتِن قطار عوض کند احساس می‌شد عصبی است. هرچند اُلتن هم ایستگاهی بود در راه زوریخ، مرد جوان امیدش را از دست نداد که باز هم شاید در قطاری اشتباه سوار شده باشد، آنقدر که باور داشت که هنگار سوار شدن قطار را اشتباه کرده است. شک نداشت که باید پول بیشتری می‌پرداخت، ولی آن هزینه را برای آرامشش می‌پذیرفت. بازگشت به نور روز برای آن بها ارزان بود. بنابراین بلیتش را به مسئول داد و گفت که مقصدش زوریخ بوده.  توانست بی برداشتن اورموند برزیل ۱۰ از دهانش سخنش را بگوید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«ولی آقا در قطار درستی هستید» مسئول زمانی که بلیت را بررسی می‌کرد گفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«ولی داریم از یک تونل می‌گذریم!»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان با خشم چشم‌گیری سخن گفته بود. می‌خواست پایانی بر این آشفتگی بگذارد. مسئول پاسخ داد که آنها تازه از هرتزوگنبوخسه گذشته بودند و به زودی به لاگنتال می‌رسیدند، جایی که قطار باید شش و بیست در آنجا باشد. مرد جوان به ساعتش نگاه کرد. شش و بیست. ادامه داد که ولی آنها بیست دقیقه‌ی گذشته را در تونل بوده‌اند. مسئول بلیت ابروهایش را بالا انداخت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: «این قطار زوریخ است» و برای نخستین بار به پنجره نگاه کرد. دوباره با ناامیدی گفت: «شش و بیست». «به زودی در اولتن خواهیم بود. زمان رسیدن شش و سی و هفت است. احتمالا ناگهان به هوای بدی برخورد داشته‌ایم. طوفان. آره. برای همین تاریک است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقایی که مساله‌ی دفاع نیمزوویچ داشت، وارد گفتگو شد. مدتی بود بلیتش را بالا گرفته بود (و بازیش را نگه داشته بود) ولی مسئول بلیت هنوز متوجهش نشده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با اعتراض گفت: «بی‌معنی، بی‌معنی! ما داریم از درون تونل می‌گذریم. سنگ‌ها را خوب می‌بینم. مانند گرانیت است. سوییس بیش از همه‌ی دنیا روی هم تونل دارد. این را در تقویم آماری خوانده‌ام.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول بلیتش را گرفت و با اصرار تکرار کرد که این براستی قطار زوریخ است. مرد جوان که آرام نشده بود درخواست کرد تا با مسئول ارشد سخن بگوید. مسئول بلیت احساس کرد شانش را زیر پا گذاشته‌اند. دانشجو را به جلوی قطار راهنمایی کرد، ولی با صدای بلند تکرار کرد که قطار به زوریخ می‌رود، که زمان اکنون شش و بیست و پنج است، که تا ۱۲ دقیقه‌ی دیگر (با توجه به برنامه‌ی تابستانی) قطار به اولتن می‌رسد، و اینکه مرد جوان دیگر نباید در این‌باره شک داشته باشد. او دست کم دوازده بار در ماه با این قطار سفر می‌کرد. با این حال، دانشجوی جوان رفت تا مسئول ارشد را بیابد. جابجایی در قطار شلوغ اکنون بیش از پیش دشوار به نظر می‌آمد. احتمالا قطار بسیار تند می‌رفت. به هر حال، سر و صدای وحشتناکی می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تکه‌های پنبه را محکم‌تر در گوشش چپاند چون برای سخن گفتن با مسئول بلیت شلشان کرده بود. مسافران رفتار آرامی داشتند. این قطار مانند هر قطار عصر یکشنبه‌ی دیگر بود، و هیچ‌کس نگران نمی‌نمود. در بخش درجه دو به مردی انگلیسی رسید که کنار پنجره‌ی راهرو ایستاده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در حالی که با پیپش روی قاب پنجره می‌زد و با پوچی لبخندی زده بود گفت: «سیمپلون» [نام تونلی در زوریخ].&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در واگن ناهارخوری هم همه چیز معمول بود. هیچ صندلی‌ای خالی نبود، و نه پیش‌خدمتان و نه مشتری‌ها که مشغول اشنیتزل وینی و برنج بودند، نظری درباره‌ی تونل نمی‌دادند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی آنجا، نزدیک خروجی واگن ناهارخوری، کیف سرخ مسئول ارشد را شناخت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«برایتان چه کار می‌توانم بکنم آقا؟» مسئول ارشد مردی بلندقد و آرام بود در پشت سبیل‌های سیاهِ با دقت کوتاه شده و عینک تمیزِ بی‌قاب.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«بیست و پنج دقیقه است که در تونل بوده‌ایم.» آن گونه که مرد جوان انتظار داشت، مسئول به پنجره نگاه نکرد، ولی رو به پیش‌خدمتی در نزدیکیش کرد. گفت: «یک بسته اورمند ۱۰ برایم بیاور. من هم از همین مارکی می‌کشم که این آقا می‌کشند.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیش‌خدمت ولی گفت که از آن مارک تمام کرده‌اند، و مرد جوان که خوشحال بود که فرصتی برای گفتگوی بیشتر پیدا شده یک برزیل تعارف کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول پاسخ داد «سپاسگزارم. در اولتن به سختی فرصت می‌کنم سیگار بخرم. لطف بزرگی به من می‌کنید. دود کردن مهم‌ترین تجارت است. می‌شود از این طرف بیایید لطفا؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان که گیج شده بود دنبالش به واگن باری جلوی ناهارخوری رفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول گفت: «واگن بعدی لوکوموتیو است. اینجا جلوی قطار است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نور کم‌زور زردی از میان چمدان ها می‌سوخت. بیشتر واگن در تاریکی مطلق بود. درهای کناری و پنجره‌های کوچک کنارشان بسته شده بودند و از میان آهن‌هایش تاریکی بزرگتر تونل به درون گام می‌گذاشت. چمدان‌های بزرگ که بسیاری‌شان با برچسب‌های هتل تزیین شده بودند، دوچرخه‌ها و کالسکه‌های نوزاد که بار واگن را تشکیل می‌دادند شلخته چیده شده بودند. مسئول ارشد، مردی آشکارا دقیق، کیف سرخش را روی چنگکی دم دست آویزان کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«برایتان چه کار می‌توانم بکنم؟» دوباره پرسید ولی بی‌آنکه به دانشجو نگاه کند. در عوض، آغاز کرد به نوشتن ستون‌هایی مرتب در کتابی که از جیبش درآورده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان محکم پاسخ داد «ما از بورگدورف درون تونل بوده‌ایم. تونلی به این بزرگی در این مسیر نیست. می‌دانم. هر هفته با این قطار رفت‌و‌آمد می‌کنم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول ارشد نوشتنش را پی گرفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حس بازجو بودنش را بیشتر کرد، آنچنان بیشتر که تنشان کمابیش با هم در تماس آمد، گفت: «آقا، آقا، من چیزی ندارم به‌تان بگویم. هیچ نمی‌دانم چطور درون این تونل آمدیم. هیچ توضیحی برایش ندارم. ولی ازتان می‌خواهم این را در نظر بگیرید. ما داریم روی ریل حرکت می‌کنیم: در نتیجه این تونل به جایی می‌انجامد. هیچ دلیلی ندارد که نگران باشیم که تونل مشکلی دارد، البته جز اینکه انگار هیچ پایانی ندارد.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول ارشد هنوز اورموند برزیل ۱۰ خاموش را میان لب‌هایش داشت. بسیار آرام سخن گفته بود، ولی با چنان بردباری و بزرگی، و با چنان دل‌استواری‌ای که واژه‌هایش با وجود سر‌و‌صدای بیشتر واگن باری شنیده می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان بی‌شکیبا گفت: «پس باید ازتان بخواهم که قطار را نگه دارید. براستی درکتان نمی‌کنم. اگر تونل مشکلی دارد - و به نظر می‌آید که حتی نمی‌توانید وجودش را توضیح دهید- وظیفه‌ی شماست که قطار را همین جا نگه دارید.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«قطار را نگه داریم؟» مرد پیر با آرامی پاسخ داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار به این اندیشیده بود، ولی همان گونه که به همراهش گفت، نگه داشتن قطار موضوع جدی‌ای است. پس از این، کتابش را بست و آن را روی کیف سرخ گذاشت که داشت روی چنگک تاب می‌خورد. سپس به دقت اورموند ۱۰ را روشن کرد. مرد جوان پیشنهاد داد که ترمز اضطراری بالای سرشان را بکشد، و می‌خواست اهرم را رها کند که ناگهان تلوتلو خورد به جلو و به دیوار کوبیده شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در همین آن، کالسکه‌ی نوزاد به سویش غلتید و چندین چمدان بزرگ سُر خوردند. مسئول ارشد عجیب تاب خورد و با دستانی باز در واگن باری به حرکت در آمد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در حالی که به مرد جوان که اکنون به دیوار تکیه داده بود پیوست، اعلام کرد: «در سرازیری افتاده‌ایم!»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی برخورد مورد انتظار قطار پیچ و تاب خورنده با تونل گرانیتی رخ نداد. واگن‌های تلسکوپی خرد نشدند. دوباره به نظر می‌آمد قطار میزان شده است. درِ آن سوی واگن باز شد. تا در دوباره بسته شود، در نور روشن ناهارخوری، می‌توانستند مسافرانی را ببینند که به تندرستی هم‌دیگر می‌نوشیدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«به لولکوموتیو بیا.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در این زمان مسئول ارشد اندیشناک و کمابیش تهدیدآمیز به دانشجو نگاه می‌کرد. درِ نزدیکش را باز کرد. با این کار، هوای آشفته‌ی سرشار از گرما با چنان نیرویی به این دو برخورد کرد که آنها را به دیوار پشتشان راند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در همین آن، صدای ترسناکی در واگن باری کمابیش خالی طنین‌انداز شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او با فریاد در گوش مرد جوان گفت: «باید به سوی موتور بالا برویم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با وجود فریادش صدایش به سختی شنیده می‌شد. سپس از زاویه‌ی سمت راست درگاهِ باز ناپدید شد. دانشجو با احتیاط در جهتِ موتورِ در نوسان و روشن دنبالش کرد. نمی‌دانست چرا دارد بالا می‌رود، ولی دیگر اراده‌اش بر خرد چیره شده بود. بر روی سکویی میان دو واگن رسید و ناامیدانه به نرده‌های آهنی دو طرف چسبید. هر چند جریان هوا با رفتنش به سوی لوکوموتیو چندان تکانش نمی‌داد، از باد کمتر از نزدیکی ترسناک دیواره‌های تونل وحشت داشت. دیوارها در سیاهی از دیدنش پنهان بودند ولی همچنان وحشت‌آور نزدیک بودند. باید همه‌ی توجه‌اش را به موتور پیش‌رو می‌داد، ولی کوبیدن چرخ‌ها و هوای سوت‌کشان که به او فشار می‌آورد این حس را به او می‌داد که دارد با تندای ستاره‌ای در حال سقوط به سوی جهانی سنگی حرکت می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تخته‌ای به پهنایی که بشود از رویش راه رفت شکاف میان واگن‌ها را پر کرده بوده و به درازای موتور کشیده شده بود. در بالا و موازی آن، یک میله‌ی فلزی خمیده نقش نرده را داشت. برای رسیدن به تخته باید نزدیک یک متر می‌پرید. خودش را آماده کرد، جست و در درازای تخته خودش را کشاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیشرفتش کند بود چون ناچار بود خود را به بیرون موتور بفشارد تا جا پایش را نگه دارد. تازه هنگامی که به پهلوی دراز موتور رسید و با طوفان غرنده‌ی باد و دیوارهای صخره‌ای تهدیدآمیز که اینک با نور موتور درخشان شده بودند روبرو شد کم‌کم پی به ترسش برد. همین زمان بود که مسئول ارشد او را از در کوچکی به درون موتور کشاند. مرد جوان بی‌رمق به دیوار تکیه داد. از این خاموشی ناگهانی خرسند بود. درِ موتور که بسته شد دیواره‌های آهنی لوکوموتیو غول‌پیکر سر و صدا را کمابیش کامل گرفتند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول گفت: «خب، برزیل را هم از دست دادیم. کار منطقی‌ای نبود که پیش از بالا آمدن روشنش کنیم، ولی در جیب هم بسیار آسان می‌شکنند. به دلیل بلند بودن غیرمعمولشان است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان از اینکه دوباره عادی گفتگو کند خوش بود. دیوارهای سنگی نزدیک و ترسناک، او را به یاد ناگوار دنیای هر روزه‌اش و روزها و سال‌های همانندش انداخته بود. به ذهنش رسید که همانندی کسل‌بارشان شاید برای آماده شدن برای این لحظه بوده: که این لحظه‌ی آغازیدن و حقیقت بود، این کوچ از سطح زمین و نزول شتابناک به رحم زمین. بسته‌ی قهوه‌ای دیگری از جیب راست کتش درآورد و به مسئول ارشد سیگاری نو تعارف کرد. خودش هم یکی برداشت و هر دو برزیل‌هایشان را با فندک مسئول روشن کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد سالمندتر گفت: «من شیفته‌ی این اورموندها‌ام. ولی باید خیلی محکم بهشان پک زد. وگرنه زود خاموش می‌شوند.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به دلیلی، این حرف‌ها دانشجو را بدگمان کرد. آیا مسئول هم مانند او از این تونل ناراحت بود؟ چون تونل همچنان بی‌انتها ادامه داشت و ذهش پافشاری می‌کرد که بی‌گمان تونل باید جایی ناگهان تمام شود، حتی رویا هم تمام می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با نگاه به ساعتش گفت: «شصت و چهار. باید اکنون در اولتن باشیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حتی زمانی که او سخن می‌گفت، به تپه‌ها و جنگل‌هایی می‌اندیشید که همین پیشتر زیر آفتاب طلایی پرتوافشانی می‌کردند. این اندیشه می‌توانست در ذهن هردویشان باشد. با این حال، آن دو مرد ایستادند و دود کردند و به دیوارهایشان تکیه دادند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«نامم کلر است.» این را مسئول اعلام کرد در حالی که برزیلش را پف می‌کرد. دانشجو از عوض کردن موضوع گفتگو سر باز زد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«بالا رفتن از موتور بسیار خطرناک بود، نه؟ برای من که بود. به این جور چیزها عادت ندارم. به هر حال، می‌خواهم بدانم چرا من را آوردی اینجا.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلر گفت: «نمی‌دانم. زمان می‌خواهم بررسی کنم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«زمان می‌خواهی بررسی کنی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول ارشد پاسخ داد: «بله. درست است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و به دود کردنش ادامه داد. همین گاه موتور با زاویه‌ای از این هم تندتر پیچید&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلر پیشنهاد داد: «می‌توانیم به اتاقک موتور برویم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی جایش را از کنار دیوار ترک نکرد. مرد جوان که از دودلی همراهش آزرده شده بود از راهرو به سوی اتاقک راننده  تیز رفت و ناگهان ایستاد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به مسئول که اینک پشتش آمده بود گفت: «خالی است! صندلی راننده خالی است!»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به درون اتاقک رفتند. آنجا هم تاب می‌خورد چون هنوز موتور داشت با تندایی هنگفت  تونل را می‌شکافت و جوری قطار را می‌کشاند که گویی وزن واگن‌های پشتی دیگر به شمار نمی‌آمد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول ارشد گفت: «اجازه بده.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند اهرم را فشار داد و ترمز اضطراری را کشید. هیچ تغییری نکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«پیشتر تلاش کردیم که موتور را بایستانیم. همین که متوجه تغییر خط شدیم. پیشتر هم نایستاد.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیگری گفت: «دیگر قطعا اکنون نمی‌ایستد.» به نشانگر تندا اشاره کرد. «صد. آیا تا کنون موتور به صد تا رسیده بود؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«یا خدا! هیچ‌گاه این همه تند نرفته بود. تهش شصت و پنج.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«دقیقا. و تندا دارد بیشتر می‌شود. تنداسنج صد و پنج را نشان می‌دهد. احتمالا داریم سقوط می‌کنیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به سوی پنجره رفت ولی نتوانست تعادلش را نگه دارد. با صورت به شیشه چسبانده شد. تندایشان چنین شگفت‌انگیز بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هنگامی که به توده‌های سنگی زل زد که در تابش کمان نور به سویش می‌شتافتند و از بالا و پایین و دو سویش ناپدید می‌شدند داد زد: «راننده‌ی موتور؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلر هم با فریاد پاسخ داد: «بیرون پرید.» اینک روی زمین نشسته بود و پشتش به تنظیم‌ها بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دانشجو لجبازانه موضوع رو ادامه داد: «کِی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلر اندکی درنگ کرد. تصمیم گرفت دوباره اورموندش را روشن کند که کاری ناجور بود چون زمانی که قطار همچنان به یک سو می‌پیچید پاهایش هم ارتفاع سرش شده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«پنج دقیقه پس از عوض شدن خط. اندیشیدن به نجاتش سودی ندارد. مسئول بار هم قطار را رها کرد.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دانشجو پرسید: «و تو؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«من مسئول قطارم. من هم همیشه بی‌امید زندگی کرده‌ام.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان تکرار کرد: «بی امید.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در این هنگام روی قاب شیشه‌ای  دراز کشیده بود و صورتش به شیشه فشرده شده بود. شیشه و موتور و گوشت انسان، بالای مغاک به هم فشرده شده بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اندیشید: «در بخش، درون تونل شدیم، ولی نمی‌دانستیم که حتی همان هنگام هم همه چیز از دست رفته است. گمان نمی‌کردیم هیچ چیز عوض شده باشد، و با این حال، چاه ژرف ما را دریافته بود و درون مغاک شده بودیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«درسته» دانشجو به بازیکن شطرنج و دختر موسرخ و رمانش اندیشید. به کلر باقی‌مانده‌ی بسته‌های اورموند برزیلش را داد «بگیرشان. دوباره زمانی که بالا بروی سیگارت را از دست خواهی داد.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«تو نمی‌آیی؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول دوباره سرپا بود و با دشواری داشت از قیفِ راه‌رو بالا می‌رفت. دانشجو به دستگاه‌های به‌درد‌نخور خیره شد، به اهرم‌ها و کلید‌های به‌درد‌نخور مسخره که در نور اتاقک مانند نقره می‌درخشیدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: «صد و سی. گمان نمی‌کنم بتوانی با این تندا به واگن‌های بالای‌مان برسی.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلر سرش را چرخاند و فریاد زد: «وظیفه‌ام است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان پاسخ داد: «بی‌گمان». به خودش زحمت نداد تا برای دیدن تلاش بی‌معنی آن دیگری سرش را بچرخاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول داد زد: «دست کم باید تلاش کنم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تا همین جا هم بسیار بالاتر از مرد چاق جوان بود. آرنج و ران‌هایش را به دیوارها‌ی سُر فشار می‌داد و به نظر می‌آمد که به راستی داد پیش می‌رود. ولی همین زمان موتور دور دیگری به سوی پایین زد. با شیرجه‌ی هولناکش شتابناک به سوی درون زمین، هدف همه چیز، رفت. کلر اکنون درست بالای سر دوستش بود که با صورت، رو به پایین، روی پنجره‌ی سوسوزننده‌ی  ته اتاقک راننده بود. توانش از دست رفت. ناگهان افتاد و به قاب تنظیم‌ها برخورد کرد و کنار دوستش روی پنجره آرام گرفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چسبیده به شانه‌های مرد جوان و فریاد زنان در گوشش نالید: «چه باید بکنیم؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همین که اکنون نیاز بود فریاد بزند هراسانش کرد. سر و صدای دیوارهایی که اکنون یورش می‌بردند حتی سکوت موتور را نابود کرده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد جوان‌تر بی‌حرکت روی قاب شیشه‌ای که او را از ژرفای پایین جدا می‌کرد دراز کشید. تن چاق و گوشت‌های سنگینش دیگر به کارش نمی‌آمد و دیگر از او نگهداری نمی کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسئول دوباره پرسید: «چه باید بکنیم؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پاسخ سنگدلانه‌ای آمد: «هیچ.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سنگدلانه ولی با شادی‌ای شبه‌مانند. اکنون برای نخستین بار عینکش افتاده بود و چشمانش کاملا باز بود. آزمندانه مغاک را از آن چشمان کاملا باز مکید. ترکش‌های شیشه و فلز قاب تنظیمِ خرد شده تنش را سوراخ سوراخ کرده بودند. و همچنان از اینکه چشمان تشنه‌اش را از چشم‌انداز کشنده‌ی در زیر بپوشاند سر باز می‌زد. همین که نخستین ترک روی پنجره‌ی زیرشان گشان شد، جریانی از هوا سوت‌کشان به درون اتاقک آمد و دو تکه پنبه‌اش را گرفت و مانند پیکان‌هایی به سوی راهروی بالای سرشان روبید نگاه کوتاهی بهشان انداخت و دوباره سخن گفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«هیچ. خدا اجازه داد بیفتیم. و اکنون به سویش می‌آییم.»&lt;/p&gt;

</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/تونل-دورنمات/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/tunnel_duerrenmatt.mp3" length="22600000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>فریدریش دورنمات</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: تونل</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>مرد جوانی که آن بعد‌از‌ظهر یکشنبه سوار قطار همیشگی‌اش شد بیست و چهار ساله و چاق بود. چاق بود تا از خودش نگهداری کند، چرا که هر چیز نامعمولی می‌ترساندش. براستی، این بینش شفاف شاید تنها توانایی واقعی‌ای بود که داشت، و حتی همین هم برایش گران می‌آمد. هرچند چاقی‌اش در کل از تنش نگهداری می‌کرد، نیاز می‌دید تا هر گونه سوراخ در تنش را که از آن اثرهای وحشتناک درون می‌شدند پر کند. سیگار می‌کشید (اورموند برزیل ۱۰). عینک آفتابی روی عینک معمولش می‌گذاشت. حتی گوش‌هایش را با تکه‌هایی از پنبه پر می‌کرد. در بیست و چهارسالگی هنوز به پدر و مادرش وابسته بود، در نتیجه‌ی درس خواندن بی‌پایانش در دانشگاه. و تا دانشگاه دو ساعت از خانه راه بود با قطار.</itunes:summary>
      <itunes:duration>28:43</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>نذری آقاجون</title>
      <link>http://bidarnameh.com/نذری-آقاجون/</link>
      
      <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 00:00:00 +0100</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;به پدربزرگ می‌گفتیم آقاجون. از ایام جوانی موهایش سفید بود و یک‌وری آن را شانه می‌زد تا با پارافین حالت بدهد. از همان حدود پنجاه سالگی ریش و سبیلش سپید شده بود که به‌هم‌راه نگاه مهربان‌اش، به او حالت پدربزرگی دوست‌داشتنی را می‌داد.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/نذری-آقاجون/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/reza+bahrami-nazrie+aghajoon.mp3" length="12700000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>آنا فرزین</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: نذری آقاجون</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>به پدربزرگ می‌گفتیم آقاجون. از ایام جوانی موهایش سفید بود و یک وری آن را
شانه می‌زد تا با پارافین حالت بدهد. در همان سن و سال هم ته ریش و سبیلش
سپید شد که با آن نگاه مهربانش به او حالت پدربزرگی دوست داشتنی می‌داد. 

آقا جون مرد معتقدی بود و همیشه نذری می‌داد. زرشک پلو با مرغ. معمول بود
که برای غذای نذری خورشت قیمه بدهند. چون به راحتی می‌شد که آب آن</itunes:summary>
      <itunes:duration>12:18</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>رویای شبانه‌ی حافظ</title>
      <link>http://bidarnameh.com/رویای-شبانه‌ی-حافظ/</link>
      
      <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 00:00:00 +0100</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;شراب شیراز را در دو گیلاس بلورین ریخت. به سلامتی نوشیدیم. شب خنکی بود و
زیر نور شمع پلک هایم سنگین شده بود. حس خوشی داشتم.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/رویای-شبانه‌ی-حافظ/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/reza-bahrami_royaye-shabane-hafez.mp3" length="2700000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>آنا فرزین</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: رویای شبانه‌ی حافظ</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>شراب شیراز را در دو گیلاس بلورین ریخت. به سلامتی نوشیدیم. شب خنکی بود و
زیر نور شمع پلک هایم سنگین شده بود. حس خوشی داشتم. 

حافظ گفت: «بگذار یک فال از دیوانم برایت بگیرم.»

موجی لرزان از بدنم گذشت. حافظ همیشه بدون هیچ واسطه و مستقیم به دلم راه
پیدا می‌کرد و رازهایم را فاش می‌‌کرد. نمی‌توانستم چیزی را از چشم‌های
نافذ و نکته‌بین‌اش مخفی کنم. خود را </itunes:summary>
      <itunes:duration>3:0</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>در آینه‌ی او</title>
      <link>http://bidarnameh.com/در-آینه‌ی-او/</link>
      
      <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 00:00:00 +0100</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;عقربه‌ها، ساعت سه را نشان می‌دادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد
در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم می‌زد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: 
تمومش کن.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/در-آینه‌ی-او/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/dar_ayeneye_ou.mp3" length="2500000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>فاطمه نودهی</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: در آینه‌ی او</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>عقربه‌ها، ساعت سه را نشان می‌دادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد
در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم می‌زد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: 
تمومش کن. 

او اعتنایی نکرد وگفت: بازم می‌گم، نباید بهش بگی. 

مرد گفت: من تصمیم خودمو گرفتم. صبح همه چیو براش تعریف می‌کنم. 

او گفت: مگه دوسش نداری؟!

مرد گفت: عاشقشم. تازه قدرشو می‌دونم. 

او گفت: خوب، 
</itunes:summary>
      <itunes:duration>2:39</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>نقد داستان «جرات یا حقیقت»</title>
      <link>http://bidarnameh.com/نقد-جرات/</link>
      
      <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;سفر به رستاخیر و چهار نکته ی درخشان در یک داستان.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/نقد-جرات/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/jorat_naghd.mp3" length="9500000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: نقد داستان «جرات یا حقیقت»</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>نقد داستان «جرات یا حقیقت» نوشته‌ی میلاد رضایی. علیرضا ایرانمهر. مجله‌ی داستانی بیدار. جشنواره‌ی داستانی فسون.</itunes:summary>
      <itunes:duration>13:50</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>شکل‌شناسی همینگوی</title>
      <link>http://bidarnameh.com/شکلشناسی-همینگوی/</link>
      
      <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;فهرست برخی مطالب که در این پادکست آموزشی و تحلیلی خواهید شنید:&lt;/p&gt;

&lt;ol&gt;
  &lt;li&gt;رابطه‌ی عشق در شروع زندگی و  شروع داستان&lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;چیدمان انفجارهای در نقاط کلیدی داستان&lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;شیوه‌ی قرار گرفتن اتفاق، موقعیت و گسترش در داستان.&lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;کنار کسی که بهت خیانت می‌کنه چی می‌گی؟  (چند تکنیک دیالوگ نویسی)&lt;/li&gt;
  &lt;li&gt;شاه بی وطن! مهم نیست چه کسی را تیرباران می‌کنند مهم این است که تو جزو آن ها نباشی!&lt;/li&gt;
&lt;/ol&gt;

&lt;p&gt;و نکات دیگر&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/شکلشناسی-همینگوی/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/sheklshenasi_hemingway.mp3" length="20200000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: شکل‌شناسی همینگوی</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>رابطه‌ی عشق در شروع زندگی و شروع داستان. چیدمان انفجارهای در در نقاط کلیدی داستان. شیوه‌ی قرار گرفتن اتفاق، موقعیت و گسترش در داستان. کنار کسی که بهت خیانت میکنه چی میگی؟</itunes:summary>
      <itunes:duration>29:27</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>آتش زیر خاکستر</title>
      <link>http://bidarnameh.com/آتش-خاکستر/</link>
      
      <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;جمعیتی باور نکردنی دور مردی که قرار بود امروز به جرم قتل سرش بالای دار برود، گرد آمده بودند و مأمور اجرا با صدای بلند حکم قاضی را قرائت می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد قاتل از مأموران تقاضا کرده بود، لحظه‌ی آخر فقط چشمانش را باز بگذارند و جز این خواسته‌ای ندارد. و اما زن بی نوا که ولی دم محسوب می‌شد و روی یک صندلی به انتظار قصاص قاتل پسرش نشسته بود، مدام اشک می‌ریخت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلش خون بود، خون‌تر از دل مادری که اولاد از دست داده باشد. قلبش چنان به دیوار سینه‌اش می‌کوبید که انگار قرار است او را قصاص کنند. فرصت زیادی برای تصمیم نهایی نداشت. در دلش غوغایی بود، بی شک اگر قاتل به غیر از این مردی که منتظر مرگ آن بالا ایستاده است، کس دیگری بود، با چشمانی باز و خیره دست و پا زدنش را تماشا می‌کرد و آخر سر هم با دسته گلی بر مزار پسر ناکامش می‌شتافت و آواز انتقام سر می‌داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لحظاتی صدای جمعیت و مأمور حکم خوان را دیگر نشنید و با سرعتی دیوانه وار به گذشته گریخت! به یاد اولین باری افتاد که قلبش ریتم آواز هر روزه‌اش را از یاد برده بود و جانانه بر سینه کوبیده بود و به یاد مسبب این شیدایی افتاد. آری، او سالها پیش عاشق این مرد شده بود. و اولین بار با او، که حالا آن بالا منتظر مرگ نشسته بود، آواز شوریدگی سر داده بود. روز جدایی‌شان هم برق آسا از نظرش گذشت. پدر بی آنکه از دل دخترک شیدا خبر داشته باشد با دوستش، بریده بودند و دوخته بودند. و او ناگزیر به خانه‌ی شوهری پا گذاشت که هیچ شناختی و بالاتر از همه هیچ حسی به او نداشت. گاهی زندگی بی رحمانه مجبورت می‌کند به چیزی که می‌خواهی نرسی و او این درس دردناک را بارها و بارها با پوست و گوشت و استخوان مرور کرده بود. یک بارش وقتی بود که برای آخرین بار عشقش را با چشمانی اشک آلود، انتهای کوچه‌شان تنها گذاشت و رفت و حالا هم اینبار بعد سالها که او را دیده بود باید فرمان به قتلش میداد…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دنیا سر ناسازگاری‌اش را می‌چرخاند و چون پتکی بر سر او فرود می‌آورد. اینهمه جفا را به کدامین گناه در طالع او نوشته بودند، خودش هم نمی‌دانست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لحظه‌ای به خود آمد که مأموری سراپا پوشیده و مستور طناب دار را دور گردن قاتل پسرش می‌انداخت. بی اختیار از جا بلند شد و پس از سالها نگاهش را به چشمان مرد آرزوهای ناکامش دوخت. و با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش را کنترل کند، ، فریاد زد: بخشیدم…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و برای اینکه زمین نیفتد خم شد و با دستش محکم صندلی را گرفت. دستور دادن به خودش طی این سالها عادت شده بود، به خودش دستور داد که: نباید بیفتی، نباید اشک بریزی، اینها همه حالا، جلوی چشمان کنجکاو مردم ممنوع… عادت چیز بدی است و او به اینها عادت کرده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی اشک، بی افتادن و بی هیچ سخن دیگری بخشید و راهش را کشید و به سوی مزار شوهر و پسرش روانه شد…&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/آتش-خاکستر/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/atash_khakestar.mp3" length="5000000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>مرضیه کوکبی</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: آتش زیر خاکستر</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داستان آتش زیر خاکستر نوشته مرضیه کوکبی. جمعیتی باور نکردنی دور مردی که قرار بود امروز به جرم قتل سرش بالای دار برود، گرد آمده بودند و مأمور اجرا با صدای بلند حکم قاضی را قرائت می‌کرد. </itunes:summary>
      <itunes:duration>05:18</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>سایه</title>
      <link>http://bidarnameh.com/سایه/</link>
      
      <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;هوا ابریه و زمین بدجورشهوتی شده و قشنگ از تو چشماش معلومه که انتظار چند قطره بارونو میکشه. از تاکسی اومدم پایین و آروم قدم زدم تا جلوی در ارشاد. با امیر هماهنگ کرده بودیم باهم بیایم تئاتر، ولی خب باید میرفت باشگاه و گفت بزاریم فردا که منم بیام. «نه، من نمیتونم بخاطر امیر کارمو عقب بندازم، تازه من به سایه گفتم که امروز میام و اجراتو میبینم، همین کم بود اول کاری بزنم زیر حرفم. اگرچه من واسه سایه مهم نیستم و اونم هنوز نمیدونه دوسش دارم اما، اون که واسه من مهمه و من که میدونم دوسش دارم. پس فقط همین مهمه و من باید امروز ببینمش… خلاصه، خداکنه امیر ناراحت نشه…» جلوی در سالن یه پسر هیفده، هیژده ساله نشسته و بلیط میفروشه. پونزده تومن گذاشتم رو میز ‘و رفتم تو. سالن تو تاریکی غرق شده و همه منتظر شروع شدن اجراهان. سایه بهم گفته بود امروز سه تا اجرا دارن که همشون واسه گروه مولاناس و خود سایه تو همین گروهه، یعنی اینجوری که حساب کردم، امشب باید سه تا اجرا ببینم. ولی الان خیلی تشنمه، ساعت هنوز ده دیقه‌ای به هشت مونده، پس میرم مغازه تا یه آب بخرم، عمرا بتونم اینجوری، تا آخر تو سالن بشینم. خیابون بدجور شلوغه و ماشینا جاده یه طرفه‌ی نوشهر رو به سمت بالا گرفتن و منو یاد مسابقات فرمول یک میندازن، البته نه با اون همه سرعت و ظرافت(خنده). سه سوت میپرم اونور و از سوپری یه بطری آب معدنی میخرم، تا دم سالن نرسیده نصفشو سرمیکشم ودوباره میرم تو سالن. دیگه الاناس که تئاتر شروع شه. چراغا روشن شده و یه دخترِ تقریبا هیژده ساله که اونم همسن و سال خودمه با مانتوء قرمز و مقنعه مشکی که رو سرشه بهم میگه برم ردیفای جلو بشینم، اخه من همیشه عادت دارم ردیف اخر بشینم و قبلا که با امیر اجرای (یوهان گُستاو) رو دیدیم هم اون ته مه‌ها نشستیم. اما خب اون گفت برو جلو و منم دیگه چیزی نگفتم. از جلو ردیف سوم نشستم، دقیقا خالی‌ترین ردیف سالن و دو ردیف جلوهم ده دوازده تا دخترِ همسنو سال خودم هستن که با ذوق خاصی چشم به پرده دوختن و باهم پِچ پِچ میکنن. حالا نه که فکر کنید فقط واسه دخترا میام تئاتر، ولی اینجوری که مشخصه بین هر دوتا پسر ده تا دختر میبینی اینجا، ینی منظورم اینه ظاهرا ذوق هنری دخترا بیشتره و خیلی جدی‌تر تو نقششون غرق میشن. شدید منتظر دیدن سایه م که چشمم به سمت چپ سالن میوفته، دقیقا ردیف اول، یه پسر با موهای فرفریِ روشن و عینک گِرد نشسته، از نیم رخ خیلی شبیه فریدِ، فرید یکی از همکلاسی‌های راهنماییم بود، حالا هم کنارش یه دختره. البته هنوز مطمئن نیستم فرید باشه و اونم شاید دوس دخترش نباشه، چمیدونم، دخترخاله‌ای چیزی، ولی مطئمنا خواهرش که نیست، چون هم سنو سال خودمونه و قیافشم شبیه فرید نیست، ینی دوقلوی ناهمسان؟. البته میگم هنوز مطئمن نیستم فرید باشه. چراغا رو خاموش کردن و دیگه نتونستم خوب ببینمش. اجرای اول دوتا پسر اومدن روی صحنه، بعد از چند دیقه متوجه شدم این نمایش اسمش (من اورلاپی هستم) هِ و فهمیدم که سایه تو این نمایش نیست، اخه بهم گفته بود اسم اجراش، (آرزوهای جاهلانه) اس، و منم با دقت اولین نمایشو نگاه کردم، البته اینم بگم که یسری ازمردم خیلی بی شخصیتن و بویی از هنر نبردن، حتی فرهنگ نشستن تو سالن تئاترم یاد نگرفتن، همین ده دیقه پیش یه خانوم که دو سه ردیف عقب‌تر از من نشسته بود، گوشیش زنگ خورد و همینجوری که حرف میزد، رفت بیرون، این واقعا شرم آوره. «اجرای اول که تموم شد، منشی صحنه بلند شد و گفت برای تغییر دکوراسیون نیاز به کمی وقت داریم. پنج دیقه‌ای گذشت و من هنوز سایه رو ندیدم. دوباره زل زدم به همون پسر مو فرفری که شبیه فرید بود. لابه به لای همین زل زدنا، برقا خاموش شد و اجرای دوم شروع شد، سه تا دختر، بازیگر این نمایشن، و این اجراء راوی‌ام داره که میاد و برای مخاطبا حرف میزنه و نویسنده ظاهرا از مقدمه چینی نمایشنامه صرف نظر کرده. راوی با یه شِنل بنفش و شال سبز میاد و بازیگرارو معرفی میکنه، از داستانی صحبت میکنه که تقریبا دارم میفهمم این نمایش همون نمایشِ سایس. بعد از چند دیقه، بازیگرا یکی یکی وارد میشن و مسئولیت نقش خودشونو به دوش میکشن. سه تا دختر با بلوز شلوار نارنجی، که صورتشونم آبی و نارنجی رنگ شده، دلقک بازی در میارن و آرزوهای جاهلانه میکنن که از حرفاشون میشه خیلی چیزارو دِرو کرد. مردم ظاهرا با این اجرا خیلی حال کردن و از ته دل دارن میخندن. ظاهرا طنز خیلی حرفارو میرسونه، مشکلا و تلخی‌هایی که با طنز تلفیق پیدا میکنه واقعا جالبه. اما تو این سه چارتا دختر بازم سایه رو ندیدم. تو دلم میگم سایه‌ی من چرا هرچی به تو نزدیکتر میشم، از من دورتر میشی؟ سایه تازگیا دماغشو عمل کرده و باید الان یه چسب رو دماغش باشه، دیگه اینقدر خنگ نیستم که با یه گریم تشخیصش ندم. تو اینستاگرام باهاش حرف زدم و ازونجایی که عکساشو دیدم، میفهمم، سایه هنوز رو صحنه نیومده. سایه بزرگتر ازیناس، هم قدو هیکلش، هم سنش.» سایه رو وقتی شناختم که برای دیدن تئاترهای مختلف میومدم ارشاد، اونم تو سالن بود، اما بازی نمی‌کرد و من، بعدش تو تبلیغاتی که برای تئاتر جدید شد اسمشو خوندم و از خودش پرسیدم تا فهمیدم خودشم بازیگره. «یکم دیگه میشینم تا راوی دوباره میاد رو صحنه، میگه که این دخترای جاهل اینجوری نمیتونن مشکلشونو حل کنن و حالا باید برن پیش خانومِ قاضی. وقتی گفت خانومِ قاضی، دوباره جرقه‌ی امید تو دلم روشن شد، ینی هنوزم یه بازیگر مونده. چند ثانیه بعد ازچپِ پرده یه دختر با لباس آبیو بلند میاد بیرون، با یه سربند نارنجی که رو دماغشم یه چسب سفید داره. این خودِ سایس. قد بلند و خوشگله، وقتی میخنده بدجور دلم میلرزه. حالا دیدن این نمایش واسم دلنشینه، دیگه غرق میشم توش. خانوم قاضی خیلی بهش میاد و من خندم میگیره وقتی میبینم چقدر قشنگ نقششو بازی میکنه. میاد رو میز میشینه و خیلی آروم با دخترا صحبت میکنه، بهشون راه حل میده و وقتی جذبشو به رخ میکشه، من از ذوق غش میکنم. آخرشم از دستشون خسته میشه و میفهمه که جاهل‌تر از اون چیزی هستن که فکرشو می‌کرد. خیلی دوس دارم بیشتر بازی کنه اما اجرای دوم هم تموم میشه و منشی، میاد رو صحنه و جمله دفعه قبلو دوباره تکرار میکنه. دخترایی که ردیف جلو نشسته بودن همه باهم بلند میشن و از پله‌ها میرن بالا. میفهمم که اینا بازیگرای نمایش سومن. چشمم دوباره به همون پسر موفرفری میوفته که با دخترِ بغل دستیش حرف میزنه. حالا دیگه واسم خیلی مهم نیست که چی میگه، فقط دوس دارم بدونم فریدِ یا نه. حالا که سایه رو دیدم خیلی خوش حالم و دلم میخواد زودتر تئاتر تموم شه و برم بیرونو باهاش حرف بزنم. تا اجرای سوم شروع شه یکم طول میکشه. همینجوری رو صندلی لم میدم و به پرده‌ی نمایش نگاه میکنم. سایه خیلی دختر خوبیه، همین که هنرمنده، همین که تلاش میکنه، همین خنده‌ها و نگاهش، همشون منو دیونه میکنن، خیلی از سایه خوشم میاد، مخصوصا وقتی میبینم واقعا تلاش میکنه و تو زندگیش هدف داره؛ همین چند دیقه پیش رو صحنه واقعا نقششو عالی بازی کرد، من لذت بردم و دلم میخواد باهاش حرف بزنم. برقا خاموش میشه و یه پسر با موهای بلند میاد رو صندلی میشینه. حرفایی میزنه که منو یادِ کتاب علوم تجربی دوره‌ی راهنمایی میندازه و بعدم میره، ظاهرا خودشم بازیگرِ همین نمایشه. این صحنه تقدیم میشه به دخترا تا قدرتشونو به رخ بکشن. چراغا روشن میشه و اینجوری که از دکور دارم میبینم، یه خوابگاه دانشجوییه، چند تا دختر کنار تخت نشستن که گوشی یدونشون زنگ میخوره، مشکل سرِ یه مسافره که تو تاکسی خودشو میماله به دختره و اونم حالا داره جواب غرغرای دوس پسرشو میده که چرا از تاکسی پیاده نشدی. جالبه واسم، چون دغدغه‌های اجتماع رو دوباره تو ذهنم میاره.، خیلی خنده داره وقتی دغدغه‌های مردم همین چیزاست و تو همین چیزای معمولی غرق میشن. چشمم میوفته به پسر موفرفریه، اروم لبخند میزنه و قیافش بیشتر شبیه فرید میشه. دوباره قفلِ صحنه میشم. چندتا دختر با لباسای رنگی میان توی خوابگاه که یکیشون میخواد سیگار بکشه، همون دختری که با گوشی صحبت می‌کرد حالا داره غر میزنه و بهش میگه اینجا سیگار نکش و بعد اونا هم از خوابگاه میرن بیرون، ادامه‌ی نمایشم با همین بحثای کوچیکی که الکی بزرگشون میکنیم و بعدش باعث دلخوری و دعوا میشه ادامه پیدا میکنه و تموم حرفش اینه که واسه چیزای کوچیک، بیخود رابطه هارو به گند نکشیم. تقریبا یک ساعت بعد پسر موبلنده که اصلا تو نمایش نبود، میاد بالا و ادامه‌ی حرفاشو میزنه، مردم دست میزنن و بعدم نمایش تموم میشه. مدیر گروه میاد بالا و یکی یکی هنرجوهاشو معرفی میکنه. نوبت میرسه به سایه و صداش میکنه، سایه لبخند میزنه و من دلم بدجور ضعف میره. دلم میخواد یه نمایشنامه بنویسم و سایه بازیگرش باشه. بهترین نقشو بدم بهش و هنرنمایی کنه. بدجور غرق چشماش میشم که مدیر گروه اسم همرو میخونه و بعد میگه: «حالا از تماشاگرای عزیز میخوام که اگه دوس دارن، بیان با بازیگرای خودشون عکس بگیرن.» خیلی دوس داشتم یه گل خوشگل میخریدم و الان میدادمش به سایه و ازش تشکر می‌کردم واسه این اجرای دلنشینش، واسه بودنش و این خنده‌های شیرینش. همینجوری که دستام زیر چونمه، از جا بلند میشم. آروم پله‌های کوچیک سالنو میرم پایین تا برم کنار بازیگرا وایسم. سایه بالا وایساده و ازم دوره. پسرموفرفریه از جلوم رد میشه، اخ این از جلو اصلا شبیه فرید نیست، میخندم وقتی میبینم هیچ شباهتی با فرید نداره، البته بگم که از بغل هنوزم شبیه فریده، خیالم راحت میشه. حالا خودمو یجایی جا میکنم و چند ثانیه بعد چندتا عکس ازمون میگیرن. بازیگرا با دوستا و خانواده هاشون روبوسی میکنن. من همینجا وایسادم و تکون نمیخورم، دلم میخواد برم پیش سایه، اخه الان کسی پیشش نیس، دوس دارم یکم باهاش حرف بزنم، دوس دارم صداشو بشنوم، دقیقا وقتی چشمام قفلِ تو چشماش، اما نمیتونم. آروم آروم میرم بالا تا میرسم به درِ سالن. در بازه، باز برمیگردم و یه نگاهه دیگه به صحنه میندازم، حالا آفتاب میتابه رو سرم و دیگه سایه نیس، میره پشت پرده‌ی سالن و دیگه نمیبینمش. سالن خیلی شلوغه و بدجور سروصدا شدیده. از سالن میام بیرون و تو حیاط ارشاد قدم میزنم. هوا هنوز گرفته ولی بارون نمیاد، به گوشیم نگاه میکنم، ساعت نزدیکای دهو نیمه، امیر دوبار پیام داده که سامان چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟ رفتی تئاتر؟ اما گوشیم بی صدا بود. از در حیاط میرم بیرون. صدای ماشینا میپیچه تو گوشم، هنوزم خیابون شلوغه. یکی یکی تماشاگرا میان بیرون. میخوام اینجا وایسم تا سایه هم بیاد بیرون. شاید بتونم باهاش حرف بزنم، شاید حداقل بتونم یه کوچولو از احساسامو بهش بگم. حالا پیاده رو، پرِ آدم میشه. میرم رو نیمکتِ جلوی پارک میشینم، اما زود بلند میشم که نکنه سایه بره و نبینمش. حالا دیگه بازیگرا هم میان بیرون و سوار ماشین میشن و میرن. مثل فضولا تو ماشینارو نگاه میکنم تا شاید سایه با اونا باشه. اما نیست. اینجوری خیالم راحت‌تر میشه. ینی الان میاد بیرون و میبینمش. این خیلی خوبه. دو سه دیقه‌ای میگذره که صدای در سالن میخوره به گوشم. برمیگردم. آره خودِ سایس. داره میاد سمت در. یکم دور خودم میچرخم تا اینکه میرسه بهم. آروم میرم جلوش و میگم سایه خانوم؟ میخنده و میگه:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- بله خودم هستم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ اجراتون عالی بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ذوق میکنه و باز میخنده. حالا دقیقا جلومه، داره نگام میکنه و با من حرف میزنه، همون چیزی که چن وقته میخواستم. دقیقا حالا وقتشه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- ممنونم ازتون، چیزی میخواید بگید؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ نه نه. همین فقط.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمیدونم چرا حالا لالمونی گرفتم، بهترین موقعیتو دارم از دست میدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- پس من میرم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ آ… بسلامـت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از کنارم رد شد و رفت. چند ثانیه‌ای همینجا میمونم و تکون نمیخورم. یهو به خودم میام و میگم باید همه چیزو بهش می‌گفتم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پارکو رد میکنم و دو طرف خیابونو نگاه میکنم. اما سایه نیست. انگار آب شده و رفته تو زمین. سریع میدوام و دوباره برمیگردم تا جلوی در ارشاد. درو بستن و همه رفتن. دستامو فشار میدم رو درِ آهنی که تا چند دیقه پیش کنارش با سایه حرف میزدم و حالا مثل مریضی که شفا میخواد خودمو به در میچسبونم. اما دیگه سایه رو نمیبینم. بغضِ آسمون بالاخره میترکه و نم نم موهامو خیس میکنه. خودمو از در جدا میکنم و از کنار نیمکتای پارک رد میشم.» همینجوری که بارون شدید‌تر میشه، پیش خودم میگم اگه بهش می‌گفتم، شاید نظرش منفی بود، ولی حداقل حرف دلمو بهش زده بودم، غرورم، فکرمو از وسط دو نصف میکنه و درِ گوشم میگه: اگه نظرش منفی بود، اونوقت بیشتر پشیمون می‌شدی از حرفی که زدی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از خیابون که رد میشم سایه رو میبینم که داره جلوم راه میره. میرم دنبالش، اما اون سرعتش خیلی بیشتره. «میدونم هرکاری کنم بهش نمیرسم، چون این سایه‌ی خودمه…» راسی چرا آدم به سایه نمیرسه..؟&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/سایه/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/saye.mp3" length="36200000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>مهران یسره</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: سایه</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>هوا ابریه و زمین بدجورشهوتی شده و قشنگ از تو چشماش معلومه که انتظار چند قطره بارونو میکشه. از تاکسی اومدم پایین و آروم قدم زدم تا جلوی در ارشاد. با امیر هماهنگ کرده بودیم باهم بیایم تئاتر، ولی خب باید میرفت باشگاه و گفت بزاریم فردا که منم بیام. «نه، من نمیتونم بخاطر امیر کارمو عقب بندازم، تازه من به سایه گفتم که امروز میام و اجراتو میبینم، همین کم بود اول کاری بزنم زیر حرفم.</itunes:summary>
      <itunes:duration>15:48</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>همیشه ماندگار</title>
      <link>http://bidarnameh.com/همیشه-ماندگار/</link>
      
      <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;زنی رو تصور کن که سوار یه شاسی بلند داره به سمت جنگلی تاریک رانندگی می کنه
زنی که همه چیزش رو از دست داده اما پر از هیجان و اشتیاق رو به رو شدن با کسی ست!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;داستان زندگی دوباره‌ی زنی در اعماق جنگل های تاریک اورگان و شهر فراموش شده‌ی همیشه ماندگار. اثر جودیت بی‌گلد&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/همیشه-ماندگار/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/hamishe-mandegar.mp3" length="14900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: همیشه ماندگار</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>زنی رو تصور کن که سوار یه شاسی بلند داره به سمت جنگلی تاریک رانندگی می کنه زنی که همه چیزش رو از دست داده اما پر از هیجان و اشتیاق رو به رو شدن با کسی ست!
داستان زندگی دوباره‌ی زنی در اعماق جنگل های تاریک اورگان و شهر فراموش شده‌ی همیشه ماندگار. اثر جودیت بی‌گلد</itunes:summary>
      <itunes:duration>21:47</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>آلزایمر</title>
      <link>http://bidarnameh.com/آلزایمر/</link>
      
      <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;پیرمردی، در حالی که چانه‌اش را به عصایش تکه داده بود، درست روبرویم نشسته بود و به گوشه‌ای از پارک ساعتها بود زل زده بود. مسیر نگاهش را دنبال کردم، خبری نبود. گوئی ماشین زمان ذهنش را به جائی دور دست در گذشته یا اینده غرق کرده بود که حتی سوال عابری که از او ساعت پرسید به خودش نیاورد. من جواب دادم که ساعت ۸: ۲۰ دقیقه است و به پیر مرد زل زدم. مشخص بود یا خاطره‌ای شیرین در گذشته را مرور میکند یا ارزوئی دیرینه را در حال تحقق میبیند، این را از تبسمی که بر چهره‌اش نشسته بود میشَد فهمید. آنقدر تبسمش شیرین بود که حیفت میامد صدایش کنی و بگویی پدر وقت قرصهایتان شده…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای اذان ظهر مرا به خود اورد. پیرمرد لبخند زنان پرسید: دخترم من شبیه کسی هستم برای شما؟ چون خیلی وقته به من زل زدین و اشک میریزین. . دقیق‌تر که نگاه کردم چین‌های پیشانی اش، چشمهای پر از اشتیاقش، لبخند دوست داشتنی‌اش و حتی لکه‌های سفید روی دستهایش شبیه پدرم بود؛خودمو جمع و جور کردم و گفتم: خاطره شیرینی از گذشته بود که آن زمان اشک شوق ریخته بودم. بهتر نیست نهار با هم باشیم و گپ بزنیم و از خاطره هایمان بگوییم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مکثی کرد و گفت: دخترم خونه منتظرمه، آخه اون تنهایی غذا نمیخوره، به بهونه منم شده یه لقمه میخوره&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خنده تلخی زدم و گفتم: بهش گفتم امروز نهار شما رو قرض میگیرم که با هم دیزی بخوریم. من خونه دیزی دارم و دو تا کاسه و یه گوشت کوب و یه بشقاب سبزی که منتظرمونن&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خندید و گفت: پس سر راه سنگک بخریم، چون دیزی فقط با سنگک میچسپه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اسمت یادم نیست ولی میدونم خیلی دوستت داشتم…&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/آلزایمر/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/alzeimer.mp3" length="1000000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>م.و</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: آلزایمر</itunes:subtitle>
      <itunes:summary></itunes:summary>
      <itunes:duration>02:40</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>سنگ‌فرش‌ها</title>
      <link>http://bidarnameh.com/سنگ‌فرش‌ها/</link>
      
      <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;بچه که بود، زود به زود با پدر و مادرش به روستا می‌آمد. نزدیک روستا درست جایی که به راه خاکی می‌رسید، دستشان را ول می‌کرد، سنگی بزرگتر از مشتش را می‌برداشت؛ لبخند روی صورت کوچکش می‌نشست. سنگ را نشانشان می‌داد، یعنی رسیدیم. دنبالش راه می‌افتادند، توی دلشان کلی کیف می‌کردند وقتی می‌دیدند راه را پیدا می‌کند. مگر می‌شد خانه آقاجان را پیدا نکرد؟ هر قدر که بچه باشی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کمی بعد، سخت‌تر شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خیابانهای آسفالت، راهشان را به خانه آقاجان باز کرده بودند، اما هنوز هم توی پیادروها قلوه سنگ پیدا می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از همان بچگی معلوم بود نادر هم مثل پدر آدم زندگی شهر نیست. برای همین پدر بی تابی‌اش را بهانه کرد و به روستا برگشتند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر چه نادر بزرگتر می‌شد، روستا هم استخوان می‌ترکاند. حالا به جای روستا، شهر بود و دیگر از قلوه سنگهای ریزو درشتش خبری نبود. از همه بدتر این که تا قدمهایت می‌خواست کمی به سنگفرش‌های شهر تازه عادت کند، تا کمی رفیق می‌شدید، تا قلقت دستش می‌آمد، که چطور بار غمت را سبک کند، می‌خواستند با یک مشت سنگ بی روح که هیچ چیز از تو و شهرت نمی‌دانستند و فقط خوش رنگ ولعاب ترند و یک دست، تعویضشان کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مگر چه ایراد دارد؟ سنگفرش‌ها با هم فرق کنند. اصلاً بگذار به شاعرانگی تو و باران حسودی کند، درست همان وقت که صورتت را بالا نگه داشتی تا باران با قطراتش نوازشت کند، همه آب جمع شده زیرش را یک جا روی کفشت بپاشد، بعد تو با تمام وجود، ذره ذره خیس شدن را روی جورابت حس کنی و مورمورت شود. بگذار گاهی زیر پایت لق بزند. انگار صدایت می‌کند. “آهای یادت هست؟ “، آن وقت دیگر خودت را گم نمی‌کنی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ودر آن شب لحظات تلخی رقم خواهد خورد برای تو و قدمهایی که قرار است برای اخرین بار روی رفیق‌های چند ساله‌ات برداری و خاطراتت را مرور کنی. وتنها یادگاری هایت از کسانی که با تو یک روز رویشان قدم می‌زدند، و حالا نیستند، قرار است از بین برود و این اندوه بزرگی برای یک مرد است، که تنها تسکینش همین دلخوش کنک‌های کوچک است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;راه می‌رفت و اصلاً خیا ل نداشت جز صدای موسیقی قدمهایش به چیزی فکر کند. آسمان تاریک بود حتی یک لکه نور هم به دامن نداشت. آدمها بی آنکه نگاهی به هم بیندازند از کنارش رد می‌شدند. کمی جلوتر مرد جوانی ساکهای مسافرها را داشت با عجله بار اتوبوس می‌کرد. در نگاه مسافرانی که از بدرقه کنندگانشان به سختی جدا می‌شدند می‌شد دلتنگی را با تمام وسعتش لمس کرد، مسافرانی که وقتی به خانه برگردند با همه چیز حتی سنگفرش‌های شهرشان هم غریبه اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-سلام&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلش نمیخواست ازحال و هوای خودش خارج شود ولی دیگر دیر بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر جوانی با موهای بهم ریخته که آستینهایش توی مشتش بود و بینی‌اش را پشت هم بالا میکشیدو موقع حرف زدن روی پاهایش تاب می‌خورد، رو به رویش ایستاده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-اقا اگه تهران میری چمدوناتو بدین بذارم تو ماشین&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+بله! بله بله ممنونم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن وقتها برای دور شدن از شهر زمان زیادی لازم نبود. چراقها این قدر زیاد نبودند، که پای دور شدنت بنشینند. یک دفعه خودت را در وسط یک اتوبوس تاریک می‌دیدی که همه مسافرانش یخ زده از شیشه به ظلمات راهی که انگار تمام شدنی نیست خیره ش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خفقان اولین حسی بود که بعد از جدا شدن از خانه با تمام وجود لمسش کرده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از کجا شروع شد!؟ از تحمل فشار وزن قدمش روی سنگ فرش‌های آن خیابان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ازکنار دیوار کوتاه ترمینال که بالای آن را با میله‌های به هم دوخته بلند پوشانده بودند، آرام راه می‌رفت. از پشت میله‌ها اتوبوس پارک شده سید حشمت معلوم بود، که با هر قدم دور می‌شد. هر قدر از محوطه اتوبوسها بیشتر دور می‌شد؛ انگار بیشتر از روستایشان فاصله می‌گرفت، بیشتر بوی شهر می‌گرفت، بیشتر تنها می‌شد. از پشت میله‌ها روستا دورتر بود و دلگیرتر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیوار کوتاه ترمینال پابه پای جوی لجنکش کنار خیابان که باران دیگر برایش خاطره کمرنگ بود، راه می‌رفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نادر داشت به سختی روی مرزی که خانه را از او جدا می‌کرد پیش می‌رفت. بند ساک، شانه‌اش را از پشت می‌کشید و ساک دستی‌اش را که به دست راست داده بود ناچارش می‌کرد دست از مقاومت بردارد و به روی زمین بگذارتش، ببیند چند سنگ فرش نوری دور شده و این بار با دست چپ که زودتر از دست راست تسلیم می‌شد؛ ساک رابلند کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آسمان از شبی سرد پر بود. حس می‌کرد پیراهنش به اندازه بلندی موی تنش از او فاصله گرفته است، گلویش می‌سوخت. وقتی نفس می‌کشید انگار با هر دم داخل بینی‌اش را با تیغ می‌خراشیدند، مدام با زبانش لبش را‌تر می‌کرد، راه می‌رفت، تسلیم می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار این شهر خواب نداشت، و آدمهایش روح.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از کنارش رد می‌شدند، تند راه می‌رفتند، هر جا که پیاده رو تاریکتر بود قدم هایشان تندتر می‌شد. کمی هم ترسیده بود؛ همان وقتی که احساس کرد سایه‌ای تعقیبش می‌کند، قدمهایش تندتر شد؛ اصلا خیال نداشت ساک را روی زمین بگذارد، در همین لحظه بود که فهمید چرا تاریکی پیاده روها نسبت مساوی با تند شدن قدمهای عابران دارد. کم کم داشت شانه‌اش به زمین نزدیک و نزدیکتر می‌شد، که روزنه امیدی به شکل چراغ سوزنی چرخ دستی کنار پیاده رو نمایان شد. خودش را به چرخ دستی رساند، ساکش را زمین گذاشت، در حالی که هنوز ردیف نفسهای تیغ دارش مرتب نبودو پیراهنش نمناک شده بود و قطرات عرق را حس می‌کرد که روی پوستش سر می‌خورند. انتظار سایه را کشید، سایه به چرخ دستی رسید ساکش را زمین زد، تند نفس می‌کشید درحالی که با دست و آستین عرق روی پیشانی و صورتش را خشک می‌کرد با اضطراب به تاریکی پشتش خیره شد بود. من و او همچون دو آینه‌ی رو به روی هم بودیم بعد از ما این تصور منعکس بارها بارها تکرار خواهد شد. ولی نه ما خود دو تصویری منعکس هستیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بوی معطیر روغنی که از روی چرخ دستی بلند می‌شد ته معده‌اش را مچاله کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لای ریش‌های مرد پشت چراغ زنبوری، تارهای سفید زیادی دیده می‌شد. یک کلاه کاموایی روی سرش بود و یک پولیور طوسی برتنش، از همان یقه گردها که سربازان تنشان می‌کنند؛ آستینهایش را بالا زده بود و شکم نان فانتزیهای کوچک را خالی می‌کرد و چند ورق خیار شور و گوجه لایش جا می‌داد و گاهی به ماهیتابه‌ای که شعله کوچک زیرش زیاد بود نگاه می‌کرد، سوسیس رویش را می‌چرخاند، بعد سیگار روشن روی لبه چرخ دستی را کام می‌گرفت و دوباره سر جایش می‌گذاشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند قدم عقب‌تر جوان سر تراشیده‌ای که اورکت خاکستریش هنوز تای اتو را گم نکرده بود، خیره به لقمه خانگی درون مشمای شفاف بین انگشتانش که بوی بیات می‌داد، انتظار ساندویچی را می‌کشید که قرار بود، از بین دودو روغن و سیگار مهیا شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باد نفس سردش را نثار تن لخت خیابان وآدمهایش می‌کرد. جوری که مرد پشت چراغ زنبوری مجبور شد، برای روشن کردن سیگار بعدی سرش را بدزدد و دو دست را پناه آتش فندک کند، لرز به تن عرق کرده نادر افتاد. دودستی خودش را در اغوش گرفت. سرش را پایین آورد و به کفشهایش نگاه کرد؛ هنوز از روستا چیزی با خودش داشت، دوست نداشت گل خشک شده‌ی رویش را تمیز کند. نگاهش درگیر کفشها بود، که چشمش به سنگفرشها افتاد. ماتش برد. رنگشان فرق داشت، مرز را رد کرده بود. آقاجان می‌گفت: ترس، برادرِ مرگ است. نگفته بود که از خانه دورت می‌کند. شاید هم مرگ، یعنی این که حساب سنگ فرشهایی که از خانه دورت کرده از دستت در برود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار گم شده بود. دلتنگی دو دستی گلویش را فشار می‌داد. تنها راه چاره برایش رفتن بود، یکی از خیابانها را تا انتها راه رفت. شاید کمی با سنگفرشها خو بگیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیگر به پشت سرش نگاه نکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-ترمینال&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-ترمینال. وسایلتون جا نمونه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با فریاد شاگرد شوفر که صدایش را توی سرش انداخته بودو صندلیهای خالی را برنداز می‌کرد به خودش امد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از اتوبوس پیاه شد،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یقه پالتو را برگرداند، دستهایش را چند باری به بازوهایش سایید، گرمایی که از بازوها به کف دستها چسبیده بود را به صورتش کشید، رفت تا چمدانهایش را تحویل بگیرد. همراه با قرقر چرخهای چمدان به سمت دیوار ترمینال حرکت کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند قدم مانده به دیوار نگاهش پرت تکه پلاستیکی شد، که با باد می‌رقصیدو سر به دیوار می‌کوبید. مثل پروانه‌ای که نور پشت شیشه پنجره را دیده باشد، باد بلندش می‌کرد و دوباره به زمین می‌زد، هر بار بیشتر بلند می‌شد، سرعت سقوط بیشتر بود. باورش شده بود پرواز را. صدای بال سنجاقکی را می‌داد. که آن روز داخل پشه بند آقاجانش گیر افتاده بود. صدای تقلای سنجاقک وقتی بین دو دستش که با احتیاط به پنجره نزدیک می‌شد و بعد پرید. ولی حالا پریدنی در کار نبود. نادراین را می‌دانست ولی آرزو می‌کرد تکه پلاستیک پرواز کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تلفنش زنگ خورد و زود قطع شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خم شد تکه پلاستیک را برداشت بالای سطل زباله‌ای در آن نزدیکی رها کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خواست از جیبش تلفن را بیرون بکشد که با مشتش یک آدامس موزی هم بیرون آمد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از آنهایی که هیچ وقت نتوانست مثل آقاجان با آن دندان‌های سفید اریه‌اش که لبخندش را دلنشین‌تر می‌کرد موقع جویدن صدایش را درآورد. می‌خواست حواسش را پرت کند، ولی همه چیز پرتش می‌کرد داخل پشه بند آقاجان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حوصله بحث سر کرایه با راننده‌های جلوی ترمینال را نداشت. دنبال اولین مسافر کشی که نزدیکش شد راه افتاد. تنها چیزی که راننده از او شنید ادرس جایی بود که باید می‌رساندش. سرش را به شیشه تاکسی چسباند. خیابان با همه چراغانی‌هایش غربت را توی گلوی نادر می‌ریختند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقاجان. اقاجان. اقاجان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قبل از پیاده شدن از اتوبوس سید حشمت، قبل از رسیدن، از دور شهر پر از ستاره بود. ولی او برای چیدن ستاره‌ای به شهر امده بود که در روستا با نیمی از وجودش جا گذاشته بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مهشید…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دختر نیمکت سوم کلاس. همه روستا میدانستند، آنها برای هم به این دنیا پاگذاشته اند. غیر از پدر مهشید. آدم بدی نبود ولی روز خواستگاری همان کتی را پوشیده بود که روز جلسه شورا تنش می‌کرد، با هیچ کس شوخی نداشت، پرسیده بود: آقاداماد خانه دارد، آقاجان گفته بود: خانه ما اتاق زیاد دارد، پرسیده بود: آقاداماد کار دارد، آقاجان گفته بود: امسال زمین حاصلش خوب بود. تا آمده بود باز بپرسد که آقاداماد. . آقاجان امان نداد و گفته بود: مرد حسابی معلوم هست چه مرگت شده!؟ این بچه پای درخت گردوهایت بزرگ شده، نمیدانی چی دارد چی ندارد؟ خدا بیامرزد کربلایی یعقوب را، مگر این خانه از کربلایی برایت نمانده، مگر غیر کشاورزی در این روستا کار دیگری هست، آقاداماد هم یکی مثل خودت، او هم جواب داده بود: احترام شما واجب ولی من دختر به یکی مثل خودم نمی‌دهم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تلفنش زنگ خورد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرش را از شیشه برداشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از پشت خط صدایی شنیده می‌شد. به گنگی صدای خش دار گوینده خبر تلویزیون آقاجان وقتی که باد آنتن را تکان می‌داد یا همان وقتها که آقاجان خوابش میبردو تا صبح جنگ برفکها پخش می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گوینده خبر آنقدر خش خش کرد که انگار اقاجان حوصله‌اش سررفت و خاموشش کرد. دیگر از پشت خط صدایی نیامد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سنجاقک از میان دو دستش پرید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقاجان گفته بود: چقدر بزرگ شدی. وقتی پرسیده بود، چرا؟ جواب شنیده بود: رهایی را فهمیدی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چشمهایش درشت شده بود تکرار کرده بود رهایی!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقاجان پرسیده بود: وقتی سنجاقک پرید، حالت خوب نبود؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جواب داده بود: آره. چرا!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقاجان گفته بود گوشه‌ای از روحت را باخودش به آسمان برد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پرسیده بود آسمان؟ چقدر بالا؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اقاجان گفته بود: آنقدر که دلت آرام بگیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ته دلش چیزی آرام زمزمه می‌کرد: کاش هیچ وقت بزرگ نمی‌شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاش هیچ وقت از خانه دور نمی‌شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تلفن دوباره زنگ خورد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-جانم مهشید جان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+سلام بابا کجایی؟ چرا جواب تلفنتو نمیدی؟ نگرانت شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-دارم میرسم دخترم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار باران گرفته بود، از ماشین پیاده شد، ولی سنگ فرشهای خیابان خیس نبود.&lt;/p&gt;

</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/سنگ‌فرش‌ها/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/sangfarshha.mp3" length="21800000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>میلاد کارگر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: سنگ‌فرش‌ها</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داستان کوتاه سنگ‌فرش‌ها نوشته‌ی میلاد کارگر. بچه که بود، زود به زود با پدر و مادرش به روستا می‌آمد. نزدیک روستا درست جایی که به راه خاکی می‌رسید، دستشان را ول می‌کرد، سنگی بزرگتر از مشتش را می‌برداشت.</itunes:summary>
      <itunes:duration>20:22</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>آقام و راز روایت</title>
      <link>http://bidarnameh.com/نقد-آقام/</link>
      
      <pubDate>Sat, 24 Aug 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/نقد-آقام/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/naghd-agham.mp3" length="7500000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: آقام و راز روایت</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>نقد داستان «آقام» نوشته‌ی امین جوکار. علیرضا ایرانمهر. مجله‌ی داستانی بیدار. جشنواره‌ی داستانی فسون.</itunes:summary>
      <itunes:duration>13:06</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>حافظ و فردوسی کجا رفتند؟</title>
      <link>http://bidarnameh.com/حافظ-فردوسی/</link>
      
      <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;حافظ و فردوسی کجا رفتند؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چرا ما امروز نویسنده جهانی نداریم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درسگفتار داستان‌نویسی با وکاوی تاریخ ایران و سه نکته از ادبیات و ترافیک و بازی مارپله.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/حافظ-فردوسی/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/hafez-ferdowsi.mp3" length="15900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: حافظ و فردوسی کجا رفتند؟</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>حافظ و فردوسی کجا رفتند؟ چرا ما امروز نویسنده‌ی جهانی نداریم؟ واکاوی تاریخ ایران و سه نکته از ادبیات و ترافیک و بازی مارپله. مجله داستانی بیدار http://bidarnameh.com</itunes:summary>
      <itunes:duration>22:03</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/ferdowsi.jp2" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>سکه‌ی زرد پنج تومانی</title>
      <link>http://bidarnameh.com/سکه-زرد-پنج-تومانی/</link>
      
      <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;دقیقا هشت سالم بود. چند ماهی بود که به خانه جدیدمان آمده بودیم. مائده دختر همسایه مان چند ماهی از من کوچکتر بود. موهای طلایی صاف و بلندی داشت. چشمهایش طوسی و صورتش مثل برف سفید بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکبار مائده گفت: تو کی رو دوست داری؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با خنده گفتم: مادرم بابام داداشم. بابابزرگ، گربه زیر راه پله&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: اونها نه، یه پسر&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: خوب حمیدم پسره، تازه سه سالشه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر چی بیشتر توضیح می‌داد گیج‌تر می‌شدم. آخرش فقط فهمیدم اگر بخواهم مثل دختر‌های این محل باشم باید یک پسری را دوست داشته باشم. یک پسر که مثل مجید که مائده را دوست داشت، چشم رنگی و قد بلند باشد. لباسهای شیک بپوشد. لبخندهای مرموز داشته باشد. تازه از آن مهمتر باید یکجوری مطمئن شوم که او هم من را دوست دارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکبار از پشت پنجره طبقه دوم همه پسرهای کوچه را به من معرفی کرد. اولین بار آن روز دیدمش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با انگشت یک پسره هفده هجده ساله را نشان دادم و گفتم: اون کیه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جلوی در خانه روبرویی كتاب به دست داشت درس میخواند. موهای فر مشكی پر پشتش تنها چیزی بود كه از آنجا دیده میشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سریع گفت: اون رو ولش كن اون ابراهیمه. اون نه. اون به درد هیچکس نمی‌خوره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزها پشت هم می‌گذشت و دیگر داشتم مطمئن می‌شدم این یک بازی مخصوص دخترهای بور و خوشگل است، آخر من نمیفهمیدمش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزهای زیادی از همان پنجره نگاهش می‌کردم. یواشکی و بی سر و صدا. كمی از قاب در كوتاهتر بود. ابراهیم قویترین پسری بود كه دیده بودم ولی آخر چشمهایش مشكی بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر روز از مدرسه كه می‌آمدم، سركوچه كه میخواستم بپیچم توی کوچه، دم در نانوایی سنگكی چشم میگرداندم تا ببینمش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ابراهیم یک دوچرخه داشت. بعضی عصرها حمید را بغل می‌کرد و سوارش می‌کرد تا ته کوچه می‌برد و بر می‌گرداند.کلی برنامه ریزی کردم تا کشف کنم ابراهیم من را دوست دارد یا نه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یك روز بالاخره وقتی مادر خانه نبود به هوای نان خریدن رفتم تا جواب سوالم را پیدا کنم. یادم هست یک بلوز سفید ژرژت کبریتی، شلوار سمبادی سبز براق و جوراب سفید پوشیده بود. به زور با جوراب دمپایی لا انگشتی را پا كردم و زنبیل پلاستیكی مادر را برداشتم و چادر سفید با آن گلهای صورتی ام را سرم كردم. دو تكه از چپ و راست چادر کنار صورتم را گرفتم و گذاشتم بین دندان‌هایم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دست حمید را گرفتم و یک سكه پنج تومانی زرد كهنه را توی سبد انداختم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هیچ كس نبود. زنبیل را گذاشتم روی زمین. شاطر با ادا و اصول نان توی تنور می‌گذاشت. دیگر دستم خالی شده بود.گوشه های چادر را از بین دندانهایم در آوردم و با دست گرفتم و بعد سكه را گذاشتم كف سینی ترازو و گفتم: دو تا خشخاشی می‌خوام آقا.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دل توی دلم نبود تا بالاخره یک صدای پا از پشت سرم شنیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاطر دست بلند كرد و گفت: سلام آقا ابراهیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بر نگشتم. همه تنم میلرزید. توی آینه گرد و پر از ترک كنار تنور، صورت ابراهیم پیدا بود.تازه یاد گرفته بودم اگر من یكی را در آینه ببینم او هم همان جا دارد من را می‌بیند. سرم را پایین انداختم آخر خیلی خجالت كشیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حمید دوید پیش ابراهیم و رفت بغلش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاطر پنج نان داغ و برشته روی توری جلوی مشتری‌ها انداخت. به هر بیچارگی بود سنگهای داغ را کندم و نانها را تا كردم. تمام مدت یک گوشه از كنار چادر توی دهنم بود. از بس تقلا كرده بودم موهای قهوه ای فرفری ام از لای كش دم اسبی موهایم بیرون آمده بود. سبد را به هر جان كندنی بود بلند كردم. نوک انگشتانم سوخته بود. خیلی عصبانی بودم. آخر دیگر مطمئن شده بودم اصلا دوستم ندارد. برگشتم و حمید را با عصبانیت نگاه كردم. یعنی برویم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آرام حمید را روی زمین گذاشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاطر داد زد: پولش چی دختر خانم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: گذاشتم تو كفی ترازو&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ظرف را بلند كرد.دیدم صد تا سكه توی کفی ترازو هست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: کدومش مال توئه، الکی نگو، تا پول ندی از نون خبری نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: به خدا خودم گذاشتم، یه پنج تومنی زرد بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بغضم ترکید.پیدا کردن یک سکه بین آنهمه سکه‌های زرد و سفید غیر ممکن بود. شاطر بی انقطاع داد می‌زد و من هم از ترس داشتم قالب تهی می‌کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ابراهیم با یک صدای عجیبی داشت حرف میزد. تا حالا صدایش را نشنیده بودم. هیچی مفهوم نبود ولی تند تند دستهایش را حركت می‌داد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاطر گفت: نه آقا ابراهیم بزار ببینم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صورتم از رد اشكهایم می‌سوخت. رشته های موهایم آشفته و بی نظم از گوشه چادر بیرون زده بود و حالا از اشك خیس شده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیدم شاطر انگشت اشاره و شصتش را به هم می‌مالد و سرش را به عقب و جلو می‌برد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ابراهیم از جیبش یک اسکناس بیست تومانی سبز در آورد و داد به شاطر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من را نشان داد و بعد به خودش، نه به قلبش اشاره کرد. بعد آمد سمتم، روی زانو نشست. دست كشید روی گونه هایم. موهایم را از روی صورتم گذاشت پشت گوشم و صورت گردم را توی چادر گل گلی قاب كرد و گوشه چادر را زیر چانه ام داد به دست راستم. لبخند زد با لبهایش گفت: بخند&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی صدا گفت. فقط حركت لب و وقتی دید خندیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: برو خونه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نگفت، فقط لب زد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن روز با تمام وجود مطمئن شدم ابراهیم یک دختر با چشمهای گرد و مشكی و موهای غیر طلایی را دوست داشت و من یک ابراهیم کر و لال را که به درد هیچ دختری نمی‌خورد را خیلی خیلی دوست داشتم.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/سکه-زرد-پنج-تومانی/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/sekeye_zard.mp3" length="3600000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>زهره عواطفی حافظ</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: سکه‌ی زرد پنج تومانی</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داستان کوتاه «سکه‌ی زرد پنج تومانی» نوشته‌ی زهره عواطفی حافظ. دقیقا هشت سالم بود. چند ماهی بود که به خانه جدیدمان آمده بودیم.</itunes:summary>
      <itunes:duration>07:06</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>پیراهن‌های روی هم</title>
      <link>http://bidarnameh.com/پیراهن-روی-هم/</link>
      
      <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>پیراهن‌های روی هم - مرد بی زن و شب بی سیگار - داستانی از کتاب بریم خوش گذرونی نوشته‌ی: علیرضاایرانمهر</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/پیراهن-روی-هم/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/pirahanhaye-ruye-ham.mp3" length="5600000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: پیراهن‌های روی هم</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>پیراهن‌های روی هم - مرد بی زن و شب بی سیگار - داستانی از کتاب بریم خوش گذرونی نوشته‌ی: علیرضاایرانمهر</itunes:summary>
      <itunes:duration>08:11</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>واقعیت‌های ابرگون: نقد داستان زاینده رود دختر ندارد</title>
      <link>http://bidarnameh.com/واقعیت-ابرگون/</link>
      
      <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>واقعیت‌های ابرگون: نقد علیرضا ایرانمهر بر داستان زاینده رود دختر ندارد نوشته‌ی سمیه سیدیان</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/واقعیت-ابرگون/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/naghde-zayanderud.mp3" length="7600000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: واقعیت‌های ابرگون: نقد داستان زاینده رود دختر ندارد</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>واقعیت‌های ابرگون: نقد علیرضا ایرانمهر بر داستان زاینده رود دختر ندارد نوشته‌ی سمیه سیدیان</itunes:summary>
      <itunes:duration>11:04</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>گلابتون</title>
      <link>http://bidarnameh.com/گلابتون/</link>
      
      <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>داستان کوتاه «گلابتون» نوشته‌ی شقایق سیف‌کار. دختران هم سن و سالم لب رودخانه همراه با شستن لباس شیطنت هایی هم داشتند. چشمشان مدام میجنبید. </description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/گلابتون/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/golabetun.mp3" length="6200000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>شقایق سیف‌کار</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: گلابتون</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داستان کوتاه «گلابتون» نوشته‌ی شقایق سیف‌کار. دختران هم سن و سالم لب رودخانه همراه با شستن لباس شیطنت هایی هم داشتند. چشمشان مدام میجنبید. </itunes:summary>
      <itunes:duration>06:43</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>سوختن و ساختن</title>
      <link>http://bidarnameh.com/سوختن-و-ساختن/</link>
      
      <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>داستان کوتاه سوختن و ساختن، نوشته‌ی مرضیه فخار. اینی که توی آیینه با چشمای سیاه گود رفته به من زل زده کیه؟ انگار اولین باره که میبینمش بعد از پنج سال</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/سوختن-و-ساختن/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0012-sukhtano-sakhtan.mp3" length="3500000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>مرضیه فخار</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: سوختن و ساختن</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داستان کوتاه سوختن و ساختن، نوشته‌ی مرضیه فخار. اینی که توی آیینه با چشمای سیاه گود رفته به من زل زده کیه؟ انگار اولین باره که میبینمش بعد از پنج سال</itunes:summary>
      <itunes:duration>05:12</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>داستان‌نویسی ۲: راوی شگفت</title>
      <link>http://bidarnameh.com/راوی-شگفت/</link>
      
      <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>گفتارهایی درباره‌ی داستان‌نویسی - شماره‌ی دو: راوی شگفت</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/راوی-شگفت/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C+%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA.MP3" length="630000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: داستان‌نویسی ۲: راوی شگفت</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>گفتارهایی درباره‌ی داستان‌نویسی - شماره‌ی دو: راوی شگفت</itunes:summary>
      <itunes:duration>14:25</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>داستان‌نویسی ۱: تکنولوژی نوشتن</title>
      <link>http://bidarnameh.com/تکنولوژی نوشتن/</link>
      
      <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>گفتارهایی درباره‌ی داستان‌نویسی - شماره‌ی یک: تکنولوژی نوشتن</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/تکنولوژی نوشتن/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/fanavari_neveshtan.MP3" length="630000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: داستان‌نویسی ۱: تکنولوژی نوشتن</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>گفتارهایی درباره‌ی داستان‌نویسی - شماره‌ی یک: تکنولوژی نوشتن</itunes:summary>
      <itunes:duration>14:25</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>انسان، روایت،‌ داستان ۱: حرکت در زمان</title>
      <link>http://bidarnameh.com/انسان-روایت-داستان-۱/</link>
      
      <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>مجموعه‌ی انسان، روایت، و داستان. شماره‌ی یک:‌ حرکت در زمان</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/انسان-روایت-داستان-۱/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86+%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA+%D9%88+%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.+%D8%A8%D8%AE%D8%B4+%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA.mp3" length="1140000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: انسان، روایت،‌ داستان ۱: حرکت در زمان</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>مجموعه‌ی انسان، روایت، و داستان. شماره‌ی یک:‌ حرکت در زمان</itunes:summary>
      <itunes:duration>19:56</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>انسان، روایت،‌ داستان ۲</title>
      <link>http://bidarnameh.com/انسان-روایت-داستان-۲/</link>
      
      <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>مجموعه‌ی انسان، روایت، و داستان - شماره‌ی دو</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/انسان-روایت-داستان-۲/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/002-ensan-revayat-dastan.mp3" length="630000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: انسان، روایت،‌ داستان ۲</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>مجموعه‌ی انسان، روایت، و داستان - شماره‌ی دو</itunes:summary>
      <itunes:duration>11:03</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>اتاق رو به خیابان</title>
      <link>http://bidarnameh.com/اتاق-رو-به-خیابان/</link>
      
      <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>پیرمرد روی سکوی ایستگاه، فانوس را توی مه تکان می داد.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/اتاق-رو-به-خیابان/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0011-otaghe-ru-be-khiaban.mp3" length="5800000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>محمدجواد جزینی</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: اتاق رو به خیابان</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>پیرمرد روی سکوی ایستگاه، فانوس را توی مه تکان می داد.</itunes:summary>
      <itunes:duration>07:56</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی علیرضا؟</title>
      <link>http://bidarnameh.com/چرا-تلفنت-رو-جواب-نمی‌دی-علیرضا؟/</link>
      
      <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>چرا جواب اس‌ام‌اس‌هام رو نمی‌دی علیرضا؟ چرا تلفنت رو جواب نمی دی؟</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/چرا-تلفنت-رو-جواب-نمی‌دی-علیرضا؟/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0009_telefon.mp3" length="9900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علیرضا ایرانمهر</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی علیرضا؟</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>چرا جواب اس‌ام‌اس‌هام رو نمی‌دی علیرضا؟ چرا تلفنت رو جواب نمی دی؟</itunes:summary>
      <itunes:duration>12:05</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>از بروجرد تا کانادا</title>
      <link>http://bidarnameh.com/بروجرد-تا-کانادا/</link>
      
      <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;از بروجرد برمیگشتم به تهران، کارم در کارگاه طول کشیده بود و پاسی از شب گذشته از کارگاه زده بودم بیرون. هوا خیلی سرد بود و سوز شدیدی می‌آمد، من در وانت مزدا ۱۰۰۰ از گردنه زالیون گذشته بودم و داشتم فکر می‌کردم که با ناظری که برای امضای صورت وضعیت صحیح از من پول خواسته بود چه کار کنم. قبلا ناظر دیگری در همین کارگاه با من صحبت کرد و گفت حقیقتش من درآمدم کفاف زندگیمو نمیده، اگر موافقی من مقادیر صورت وضعیتو زیاد کنم و با هم نصف کنیم، من گفتم تو به اندازه احتیاجت زیاد کن و بردار، من چیزی نمیخوام.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی این یکی ناظر میخواست با گردن کلفتی باج بگیره و من دوست نداشتم باج به شغال بدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر چند وقت یک بار علائم کیلومتر شمار از جلوی من رد میشد که آخرینش نوشته بود “اراک ۴۰ کیلومتر”. جاده صاف بود ولی هر‌از‌گاهی دست اندازهای جاده منو تکون میداد. کمی خوابم گرفته بود و فکر کردم بهتره تو اولین قهوه‌خونه کمی استراحت کنم و یک چای گرم بنوشم. در همین خیال بودم که حس کردم جاده پهن‌تر شده و دیگه خبری از دست انداز نیست، با خودم گفتم کِی این جاده را تعریض کردن که من متوجه نشدم، چون چند روز پیش از همین جاده گذشته بودم.  باز فکر کردم نکنه راهو اشتباه اومده باشم. ولی اینم به عقل جور در نمی‌اومد، چون تو همه‌ی جاده، راه مستقیم بود و از آن گذشته روی تابلوی قبلی نوشته بود اراک ۴۰ کیلومتر. ناگهان دیدم هوا روشن شده و تمام اطرف جاده پر از درخته، چنین جائی را تو مسیر سراغ نداشتم و تا روشن شدن هوا هم کلی مونده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کمی جلوتر که رفتم دیدم یه تابلوی بزرگ به انگلیسی نوشته “محل استراحت” و اسم کلی مغازه های مختلف را هم نوشته از جمله  .McDonaldبا خودم فکر کردم عجب آدمهائی هستن اقلا یک کلمه فارسیم میذاشتن که من بیسواد هم بفهمم. یادم اومد که خیلی وقت پیش که به اتفاق همسرم رفته بودیم به رستورانی کنار تالار رودکی، وقتی پیشخدمت صورت غذا «منو» را آورد، اسم تمام خوراکیها را به انگلیسی نوشته بودند و من خیلی ناراحت شدم با اینکه کمی انگلیسی بلد بودم و می تونستم بفهمم چی نوشته، وقتی پیشخدمت برای دریافت سفارش اومد و پرسید چی میل دارین، من گفتم لطفا یک دیکشنری هم بیارید!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به هر صورت وانتو پارک کردم و رفتم داخل مک‌دانلد، دیدم نخیر اینجا هم همه چیز به انگلیسی و فرانسه نوشته شده و خبری از زبان فارسی نیست، دیگه حوصله چک و چونه زدن نداشتم گفتم لطفا یک قهوه، و کیک را هم انتخاب کردم. کشییر گفت دو دلار و بیست سنت. من مقداری پول ایرانی درآوردم و گفتم با نرخ دلار حساب کن و بردار  طرف یک نگاهی به پول‌ها کرد و یک نگاهی به من و گفت ما این پولا رو قبول نمیکنیم. من هم گفتم من دلار همراهم نیست. باز طرف یک نگاهی به من کرد و یک نگاهی به عدد روی پول و گفت خسته به نظر میرسی و یک کیک دیگه هم گذاشت روش و اضافه کرد بسیار خوب قهوه و کیک را مهمون ما باشین و پول منو پس داد. شاید از عدد روی پولها، فکر کرد من باید خیلی پولدار باشم که چنین اسکناسهای درشتی را میتونم خرج کنم  چون روی پول نوشته بود ۱۰۰۰۰ ریال.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جای شما خالی، قهوه و کیک را با لذت تمام خوردم، من نه تنها آدم شکموئیم بلکه عاشق غذای مجانی هستم، به خصوص مرده پلو، یادم هست هر وقت می رفتیم برای تشییع جنازه، بعد از خاکسپاری که معمولا تا ساعت ۲ تا ۳ بعداز ظهر طول میکشید، ما را دعوت میکردن به یکی از رستورانهای اطراف بهشت زهرا و یک دست چلوکباب نه چندان مرغوب بهمون میدادن، که به نظر من از بهترین غذای رستوران ماکسیم خوشمزه‌تر بود. در حالی که هنوز گیج بودم که من کجا هستم، از رستوران خارج شدم و راه افتادم، چند کیلومتری بیشتر نرفته بودم که دیدم روی تابلو نوشته “Toronto 60 Km”، دیگه داشتم دیوانه می شدم. گفتم نکنه خواب می‌بینم ولی مزه قهوه توی دهنم و خرده کیک روی لباسم بود خودمو نیشگون گرفتم، دیدم دردم میاد، نتیجه گرفتم که خواب نیستم.
به هر حال به رفتن ادامه دادم و فکر کردم بالاخره یه طوری میشه دیگه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از شانس بد من یک ماشین پلیس از روبرو میآمد، از من که گذشت دیدم دور زد و برگشت و چراغ پلیس را روشن کرد، با خودم گفتم حتما کاری داشته که دور زده، اگر با من بود حتما آژیر میکشید و توی بلندگو می‌گفت مادر به خطا بزن کنار، به همین دلیل کمی آهسته کردم که از من جلو بزنه، ولی ماشین پلیس هم یواش کرد و همینطور پشت سر من می‌آمد. در آن موقع روی پل بودم و نمی‌تونستم بایستم، از پل که رد شدم زدم کنار و ماشین پلیس هم در فاصله ۲۰ متری من ایستاد. خانم پلیسی پیاده شد که وقتی نزدیک شد دیدم واقعا دخترخانم خیلی خوشگلیه اول سلام داد و خودش را معرفی کرد و گفت گواهینامه و کارت بیمه، من‌هم گواهینامه و کارت بیمه را تحویل دادم. نگاهی به گواهینامه کرد و پرسید کی به کاناد اومدید؟ منهم بی‌خیال گفتم حدود یک ساعتی میشه. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت فاصله مرز تا اینجا بیشتر از یک ساعته، با چه سرعتی اومدین که تو یک ساعت به اینجا رسیدین؟ من دیدم ای بابا بند‌و آب دادم و گفتم من ساعت ندارم شاید بیشتر بوده و اون گفت بسیار خوب، شما با این گواهینامه می‌تونین به مدت سه ماه در کانادا رانندگی کنید، ولی چون تشریفات گمرکی را برای پلاک ماشین انجام ندادین و سرعت غیرمجاز داشتین و بیمه شما هم معتبر نیست ناچارم شما رو جریمه کنم و اتومبیل هم تا انجام تشریفات گمرکی توقیفه، پس دنبال من بیا و به طرف ماشین پلیس رفت. من در یک لحظه فکر کردم من این داستان را چطور به افسران پلیس بگم که باور کنن، من خودم هم نمیدونم چطور از اینجا سر درآوردم. بنابر این همینطور که خانم پلیس به طرف ماشین می رفت گازو گرفتم و در رفتم، البته میدونستم که مسافت زیادی نمیتونم جلو برم، چون سرعت ماشین پلیس مسلماُ بیشتر از وانت مزدا ۱۰۰۰ بود، و گفتم اگه اینا منو دستگیر کنن بهتره چون دیگه مجبور نیستم توضیح بدم و از طرفی منکه جرمی نکردم یه مدت زندانی میشم بعدم خدا بزرگه.
وقتی توی آینه نگاه کردم دیدم ماشین پلیس آژیرکشان دنبال منه  حالا من برو و ماشین پلیس برو. چندصد متری نرفته بودم که یه دفعه وارد مِه غلیظی شدم که نه تنها هیچ جا دیده نمی‌شد بلکه صدای آژیر پلیس را هم نمی‌شنیدم. سرعتم را کم کردم و چراغها را روشن ولی دیدم بدتر شد اصلا هیچ جا دیده نمیشد، خوشبختانه جاده صاف بود و پیچ و خم نداشت، تصمیم گرفتم کم کم به طرف راست بروم و بمالم به گارد ریل یا از اسفالت خارج بشم و توقف کنم، ولی متوجه شدم مِه کمتر شده و درختان کنار جاده پیداست، کمی جلوتر مِه به کلی از بین رفت و من دیدم در خیابان بن‌بستی هستم که روبروش یک در بزرگ شبیه درگاراژه، رفتم جلوتر و جلوی در ایستادم و پیاده شدم. وقتی وارد ساختمان شدم دیدم هیچ کسی و هیچ چیزی داخل آن نیست، فقط در انتهای ساختمان روی دری نوشته بود “Rest room” من هم از خدا خواسته رفتم تو و دیدم عجب توالت شیک و تمیزیه. بعد از اینکه سرم سبک شد و سیفون را فشار دادم و دست و رومو را شستم، آمدم بیرون، دیدم عجب! افراد زیادی اونجا هستن و انگار منتظر منن، چون همین‌که منو دیدند شروع کردند به دست زدن و هورا کشیدن انگار من نخست وزیر کانادا هستم. من هم بی اختیار شروع کردم به دست زدن. یکی‌یکی با من دست می‌دادند و گاهی به علامت خوش‌آمد به پشتم می‌زدند، منم مثل ابله ها به اونا لبخند می‌زدم و دست می‌دادم. بالاخره از یکی پرسیدم اینجا چه خبره و شما کی هستین؟ یکی که شاید رئیس بود شروع کرد تند تند انگلیسی صحبت کردن، از خدا چه پنهان انگلیسی من اونقدر خوب نبود که متوجه بشم چی میگه بخصوص که لغت‌های نامأنوس و قلمبه سلمبه به کار می‌برد. عاقبت از بیخ عرب شدم و گفتم من انگلیسی بلد نیستم و فارسی می‌دونم، خلاصه یک نیم ساعتی طول کشید تا شخصی که فارسی بلد بود رسید و خودشو معرفی کرد. من بعد از چاق سلامتی پرسیدم جریان چیه؟ اینجا کجاست؟ اینا کی‌ین؟ هرمز گفت: داداش پیاده شو با هم بریم یکی یکی بپرس تا من ترجمه کنم به انگلیسی، و جواب اونارو بهت بگم، بعد اضافه کرد اینجا کاناداس، بقیه شم بزار بپرسم. بعد از چند دقیقه ای که با اونا صحبت کرد، به من گفت والا من خودمم دارم شاخ در میارم، اینا میگن یه دستگاه اختراع کردن برای انتقال اجسام از راه دور و وقتی داشتن دستگاهو تست میکردن تو خوردی به تور اینا و می‌خواستن تو رو منتقل کنن به این گاراژ ولی چون تو درحال حرکت بودی اگر می‌خواستن تو رو وارد گاراژ کنن به خودت و ماشینت آسیب می رسید به همین دلیل تو رو با فاصله کمی از این جا در جاده منتقل کردند و تمام داستان تو رو هم تو مانیتورشون دیدن و وقتی تو سرعتتو کم کردی دوباره تورو منتقل کردن به این جاده که بیای دم در و وقتی تو میخواستی وارد بشی رفتن قایم شدن که تو شوکه نشی یا از ترست فرار نکنی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من که اینو شنیدم طلبکار شدم و گفتم حالا جواب منو کی میده؟ تو شهر غریب بدون پول و مدارک، پلیسم که دنبالمه  بعد از ترجمه حرفای من، گفت اینا میگن همه چی با ما، یه میلیون دلار بهت پول میدیم و مدارکتم درست میکنیم و اگر خواستی برنگردی، ترتیبشو میدیم که خانوادتم بیاری اینجا  من گفتم از طرف من تشکر کن و بگو در عوضش چی میخوان؟ اونم پرسید و گفت در عوضش فقط ماشینتو میخوان که به عنوان اولین آزمایش انتقال اجسام از راه دور یادگاری نگه دارن، منم دیدم بد معامله ای نیست یه ماشین زپرتی رو میدم و اینهمه پول و مزایا میگیرم. بعد، اونکه به نظر رئیس میومد به من گفت تو اول یه تلفن به خونوادت بکن که نگرانت نشن بعد تا هروقت که خواستی مهمون مایی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به این ترتیب ما شدیم شهروند کانادا با یه میلیون دلار پول و اولین کاری که کردم این بود که رفتم دم مک‌دانلد و یه صد‌دلاری دادم به کشییر و وقتی اون گفت نمیتونه صد‌دلاری رو خرد کنه، گفتم بقیه شو نگه دار، چون خیلی مردی.&lt;/p&gt;

</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/بروجرد-تا-کانادا/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0006_Az-brojerd-ta-canada.mp3" length="9900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>ابراهیم بهجت</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: از بروجرد تا کانادا</itunes:subtitle>
      <itunes:summary></itunes:summary>
      <itunes:duration>13:46</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>جنگل وحش در تپه‌های عباس‌آباد</title>
      <link>http://bidarnameh.com/جنگل-وحش-در-عباس-آباد/</link>
      
      <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>ظهر یکی از روزهای خوش دوران دبستان بود که برزو بی‌مقدمه و با خونسردی به من گفت که ردپای یک جانور وحشی را در تپه‌های اطراف خانه‌شان را دیده است و شکی ندارد که جای پای خرس سیاه جنگلی است. مثل بیشتر ظهرهای تب‌آلود چهارراه قصر، برزو و من پشت دیوار مدرسه ناهار می‌خوردیم. من از بوفه ساندویچ گرفته بودم و برزو قابلمه‌ سه‌طبقه‌اش را داشت باز می‌کرد. بیشتر روزها قابلمه می‌آورد، پلو ‌با خورش یا خوراک مرغ یا تاس‌کباب با نان و ماست و میوه در طبقه‌ی زیرین قابلمه. آن روز خودمان دوتا بودیم، امیر با بچه‌های چهارالف گل کوچیک بازی می‌کرد.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/جنگل-وحش-در-عباس-آباد/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0005_jangale_vahsh_abas_abad.mp3" length="19900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>علی شبابی</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: جنگل وحش در تپه‌های عباس‌آباد</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>ظهر یکی از روزهای خوش دوران دبستان بود که برزو بی‌مقدمه و با خونسردی به من گفت که ردپای یک جانور وحشی را در تپه‌های اطراف خانه‌شان را دیده است و شکی ندارد که جای پای خرس سیاه جنگلی است. مثل بیشتر ظهرهای تب‌آلود چهارراه قصر، برزو و من پشت دیوار مدرسه ناهار می‌خوردیم. من از بوفه ساندویچ گرفته بودم و برزو قابلمه‌ سه‌طبقه‌اش را داشت باز می‌کرد. بیشتر روزها قابلمه می‌آورد، پلو ‌با خورش یا خوراک مرغ یا تاس‌کباب با نان و ماست و میوه در طبقه‌ی زیرین قابلمه. آن روز خودمان دوتا بودیم، امیر با بچه‌های چهارالف گل کوچیک بازی می‌کرد.</itunes:summary>
      <itunes:duration>20:47</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>بیا زندگی را بدزدیم</title>
      <link>http://bidarnameh.com/بیا-زندگی-را-بدزدیم/</link>
      
      <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>سبد کوچکی از رزهای سفید در دستش بود و کوله‌ای سیاه و بزرگ روی دوشش. رنگ زرد تند شالش توی ذوق می‌زد. یک ربعی بود که جلوی ویترین ایستاده بود. چشمهای سیاه و گِردش به جای کتابها به داخل مغازه خیره مانده بود. بین ردیف کتابها چشم می‌گرداند و به مشتری‌‌ها و ما نگاه می‌کرد. چند بار از بالای مانیتور دم صندوق نگاهش کردم‌‌. سی و چند ساله به نظر می‌آمد‌‌. رفتم سمت احمدی روی نوک پا بلند شده بود و با یک گچ کوچک شده نارنجی روی تخته سیاه بالای ردیف کتابهای پر فروش سعی می‌کرد اسم هر پنج کتاب این ماه را جا بدهد. زیر گوشش گفتم</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/بیا-زندگی-را-بدزدیم/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0010-bia-zendegi-ra-bedozdim.mp3" length="9300000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>زهره عواطفی حافظ</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: بیا زندگی را بدزدیم</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>سبد کوچکی از رزهای سفید در دستش بود و کوله‌ای سیاه و بزرگ روی دوشش. رنگ زرد تند شالش توی ذوق می‌زد. یک ربعی بود که جلوی ویترین ایستاده بود. چشمهای سیاه و گِردش به جای کتابها به داخل مغازه خیره مانده بود. بین ردیف کتابها چشم می‌گرداند و به مشتری‌‌ها و ما نگاه می‌کرد. چند بار از بالای مانیتور دم صندوق نگاهش کردم‌‌. سی و چند ساله به نظر می‌آمد‌‌. رفتم سمت احمدی روی نوک پا بلند شده بود و با یک گچ کوچک شده نارنجی روی تخته سیاه بالای ردیف کتابهای پر فروش سعی می‌کرد اسم هر پنج کتاب این ماه را جا بدهد. زیر گوشش گفتم</itunes:summary>
      <itunes:duration>09:05</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>داستان کوتاه زندگی</title>
      <link>http://bidarnameh.com/داستان-کوتاه-زندگی/</link>
      
      <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>روسری اش به رنگ سیاه و چروک بود. رنگ صورتش پریده بود. از راهروی بیمارستان به سمت در ورودی به راه افتاد و بیرون آمد. باد به آرامی میوزید. از خیابان رد شد. صدای جیغ و بازی بچه‌ها در زمین بازی پارک به گوش میرسید. چند نفر با لباس فرم چرخ و فلک جدید را در زمین بازی راه می انداختند. چرخ و فلک بزرگ بود. هر صندلی آن رنگ متفاوت داشت و قسمت بزرگی از زمین بازی را پر کرده بود. آهسته راه میرفت. انگار توان نداشت. روی اولین نیمکت نشست. نفس عمیق کشید و به کارگران خیره ماند. درست هم زمان با رفتن کارگران پیرزنی تا نزدیک نیمکت آمد و کنارش نشست.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/داستان-کوتاه-زندگی/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0004_dastane_kutahe_zendegi.mp3" length="4100000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>پرگل مومنی</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: داستان کوتاه زندگی</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>روسری اش به رنگ سیاه و چروک بود. رنگ صورتش پریده بود. از راهروی بیمارستان به سمت در ورودی به راه افتاد و بیرون آمد. باد به آرامی میوزید. از خیابان رد شد. صدای جیغ و بازی بچه‌ها در زمین بازی پارک به گوش میرسید. چند نفر با لباس فرم چرخ و فلک جدید را در زمین بازی راه می انداختند. چرخ و فلک بزرگ بود. هر صندلی آن رنگ متفاوت داشت و قسمت بزرگی از زمین بازی را پر کرده بود. آهسته راه میرفت. انگار توان نداشت. روی اولین نیمکت نشست. نفس عمیق کشید و به کارگران خیره ماند. درست هم زمان با رفتن کارگران پیرزنی تا نزدیک نیمکت آمد و کنارش نشست.</itunes:summary>
      <itunes:duration>4:15</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>دارا خان</title>
      <link>http://bidarnameh.com/دارا-خان/</link>
      
      <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>داراخان، یک وقت فکر نکنید شکایت دارم! نه شکایتی نیست، فقط امروز صبح که پام به پتوى کف اطاق گیرکرد و با سر رفتم و خوردم به ننوی بچه، یهو دلم ریخت. نشستم کنار ننوی صابر و بى اختیار اشک‌هام سرازیر شدند.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/دارا-خان/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0003_gavdari.mp3" length="10800000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>نیکو</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: دارا خان</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داراخان، یک وقت فکر نکنید شکایت دارم! نه شکایتی نیست، فقط امروز صبح که پام به پتوى کف اطاق گیرکرد و با سر رفتم و خوردم به ننوی بچه، یهو دلم ریخت. نشستم کنار ننوی صابر و بى اختیار اشک‌هام سرازیر شدند.</itunes:summary>
      <itunes:duration>10:03</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>آرزو</title>
      <link>http://bidarnameh.com/آرزو/</link>
      
      <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>چشمهای قهوه‌ای روشنش منوی کافه را بر انداز کرد و این را گفت. دو سر لبهای باریک و صورتی دختر به بالا کشیده شد و دو چال کوچک روی گونه های سرخ از سوز نیمه‌ی بهمنش نشست و آرام در حالی که دستکش‌های چرم سیاهش را روی میز مرتب می‌کرد و نگاهش را با آن مژه های بلند و چتر مانندش پنهان کرده بود</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/آرزو/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0008_arezu.mp3" length="6300000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>زهره عواطفی حافظ</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: آرزو</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>چشمهای قهوه‌ای روشنش منوی کافه را بر انداز کرد و این را گفت. دو سر لبهای باریک و صورتی دختر به بالا کشیده شد و دو چال کوچک روی گونه های سرخ از سوز نیمه‌ی بهمنش نشست و آرام در حالی که دستکش‌های چرم سیاهش را روی میز مرتب می‌کرد و نگاهش را با آن مژه های بلند و چتر مانندش پنهان کرده بود</itunes:summary>
      <itunes:duration>07:11</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>بچه‌ی روغن‌نباتی</title>
      <link>http://bidarnameh.com/بچه‌ی-روغن‌نباتی/</link>
      
      <pubDate>Thu, 30 May 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>دیشب خیلی خسته و کلافه و تنها بودم. برای ماموریت، چند روزی جای یکی دوستان اومدم تو این شهر کوچیک. شهر که نه، روستا بگم بهتره. سعی می کنم درست بعد از کار بیام تو این اتاقک کاهگلی و نقلی، و زودتر بخوابم و صبح زود بیدارشم برم سراغ کار. دوست دارم مثل بچگی هام تند تند شب بشه و بخوابم و ماموریت تموم بشه. مثل سه ماه تابستون که تا چشم بهم می‌زدی تموم میشد.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/بچه‌ی-روغن‌نباتی/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0007_bacheye-roghan-nabati.mp3" length="2900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>مهرنوش سعادتی</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: بچه‌ی روغن‌نباتی</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>دیشب خیلی خسته و کلافه و تنها بودم. برای ماموریت، چند روزی جای یکی دوستان اومدم تو این شهر کوچیک. شهر که نه، روستا بگم بهتره. سعی می کنم درست بعد از کار بیام تو این اتاقک کاهگلی و نقلی، و زودتر بخوابم و صبح زود بیدارشم برم سراغ کار. دوست دارم مثل بچگی هام تند تند شب بشه و بخوابم و ماموریت تموم بشه. مثل سه ماه تابستون که تا چشم بهم می‌زدی تموم میشد.</itunes:summary>
      <itunes:duration>06:12</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
    <item>
      <title>ارواح خانه‌ی هنرمندان</title>
      <link>http://bidarnameh.com/ارواح-خانه‌ی-هنرمندان/</link>
      
      <pubDate>Thu, 30 May 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>از تاکسی که پیاده شد در را بست و بقیه کرایه‌اش را گرفت. لبه‌های کتش را بالا داد تا سوز سرمایی که از غرب خیابان طالقانی می‌وزید کمتر صورتش را شلاق بزند. روبه‌رویش خیابان برفروشان است و در انتهای خیابان ساختمان خانه هنرمندان قرار دارد و در پس آن کوه‌ها به خوبی دیده می‌شوند. نیمه دی است و هوا به‌قدری صاف است که از هرکجای شهر به شمال نگاه کنی کوه‌های اطراف تهران را می‌بینی. راسته خیابان برفروشان را طی می‌کند تا به ساختمان برسد.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/ارواح-خانه‌ی-هنرمندان/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/arvahe_khaneye_honarmandan.mp3" length="2900000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>بهمن طالبی‌نژاد</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: ارواح خانه‌ی هنرمندان</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>از تاکسی که پیاده شد در را بست و بقیه کرایه‌اش را گرفت. لبه‌های کتش را بالا داد تا سوز سرمایی که از غرب خیابان طالقانی می‌وزید کمتر صورتش را شلاق بزند. روبه‌رویش خیابان برفروشان است و در انتهای خیابان ساختمان خانه هنرمندان قرار دارد و در پس آن کوه‌ها به خوبی دیده می‌شوند. نیمه دی است و هوا به‌قدری صاف است که از هرکجای شهر به شمال نگاه کنی کوه‌های اطراف تهران را می‌بینی. راسته خیابان برفروشان را طی می‌کند تا به ساختمان برسد.</itunes:summary>
      <itunes:duration>27:00</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>دست‌های خوب</title>
      <link>http://bidarnameh.com/دست‌های-خوب/</link>
      
      <pubDate>Thu, 23 May 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>گوشه‌ی هال خانه روی کلی روزنامه که روی زمین پهن است بساطم را چیده ام تا خشک شود. کل جنسها خیس است. انواع برس وشانه، گیر سر، گل سر، انواع آینه‌های کوچک، مداد ابرو، لاک‌های رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر. همه از بسته‌هایشان خارج شده اند وکارتن و سلفون شان از بین رفته است.</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/دست‌های-خوب/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/0001_dasthaye_khub.mp3" length="12600000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>کامبیز آریان‌زاد</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: دست‌های خوب</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>گوشه‌ی هال خانه روی کلی روزنامه که روی زمین پهن است بساطم را چیده ام تا خشک شود. کل جنسها خیس است. انواع برس وشانه، گیر سر، گل سر، انواع آینه‌های کوچک، مداد ابرو، لاک‌های رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر. همه از بسته‌هایشان خارج شده اند وکارتن و سلفون شان از بین رفته است.</itunes:summary>
      <itunes:duration>11:00</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
    
		
    
    <item>
      <title>انباشت بیهودگی</title>
      <link>http://bidarnameh.com/انباشت-بیهودگی/</link>
      
      <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 00:00:00 +0200</pubDate>
      
      <description>&lt;p&gt;جمیله ب در ساعت سه و بیست دقیقه نیمه شب پانزدهمین روز بهار بر اثر فشار سختی که ناشی از انباشت بیهودگی در قلبش بود ناگهان از خواب پرید. با این حال از جایش بلند نشد چون غمگین تر از آن بود که توان برخاستن را داشته باشد. برای همین در حالی که دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود به سقف خیره شد و به احساس سنگینی قلبش توجه کرد. پنج دقیقه بعد سرش را به سمت راست چرخاند و به ساعت روی پاتختی که نور مهتاب از پنجره به روی صفحه‌اش افتاده بود‌، خیره شد. ساعت سه و بیست و پنج دقیقه را نشان میداد سپس سرش را به چپ چرخاند و همسرش احمد را دید که مثل یک جنین صد و هشتاد سانتی متری پاهای پر از مویش را توی شکمش جمع کرده و خر و پف میکند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جمیله آه بلندی کشید و سعی کرد به خاطر بیاورد که چه خوابی دیده است ولی چیز خاصی یادش نیامد با این حال چون دقیقا به خاطر داشت که درست قبل از به خواب رفتن احساس بیهودگی‌اش به اوج رسیده بود پس مطمئنا خواب خوبی نبوده است. در حقیقت شروع این حس تلخ و سنگین از سه ساعت پیش از خواب شروع شده بود درست وقتی که با احمد جلوی تلوزیون روی کاناپه لم داده بودند و از شبکه بی بی سی قسمت اول مستند “۴۵ زن قهرمان معاصر” را تماشا میکردند. البته احمد همان ده دقیقه اول خوابش برد ولی جمیله تمامی ۱۲۰ دقیقه مستند را به تنهایی و با دقت فراوان نگاه کرده بود. جمیله فکرکرد که چرا باید دیدن یک فیلم مستند به تنهای اینقدر تاثیرگزار باشد؟ بهتر است باور نکند که یک مطلب یا یک فیلم بتواند اثر عمیقی بروی یک آدم بگذارد مگر آنکه زمینه آن قبلا فراهم شده باشد. دستهایش را روی شقیقه‌‌هایش گذاشت و فشار داد‌، تصمیم گرفت که عمیق تر به این حس آزاردهنده فکرکند. چرا باید به خودش دروغ بگوید‌؟ جمیله خیلی قبلتر از مستند ” ۴۵ زن قهرمان معاصر” هم کم و بیش احساس بیهودگی میکرد. همین ده روز قبل در مطب دکتر زنان وقتی که خانم دکتر لیلا ش خیلی خونسرد مراقبت‌‌های ویژه خانم‌‌هایی که به سن یائسگی رسیده‌اند را توضیح میداد متوجه رنگ پریدگی جمیله شده بود و با ظاهری خشک و بی تفاوت به او یادآوری کرده بود که واقعا پیش خودش چه فکری کرده؟ سن ۵۲ سالگی اصلا زود نیست و او چه توقعی دارد وقتی که مراجعینی با علائم یائسگی وجود دارند که خیلی جوان و عین پاره ماه هستند. البته شاید این احساس باز هم قدیمی تر از این باشد، وقتی یک سال و نیم پیش هر دو پسرش با هم اعلام کردند که میخواهند آپارتمان مستقل داشته باشند و در مقابل گریه و زاری جمیله گفته بودند که همیشه دوستش خواهند داشت و حالا که بعد از سی سال مسئول دفتری اداره هواشناسی به دوران بازنشستگی رسیده بهتر دیدند که مزاحم خلوت و آرامشش نباشند. جمیله انگشت‌‌های دست راستش را از هم باز کرد و شبیه همان کاری که دکتر پوستش برای تعیین شدت ریزش موهاانجام میداد داخل موهایش فرو برد و بیرون کشید و سعی کرد در تاریکی تارهای کنده شده را بشمارد‌، لای انگشتانش حسشان میکرد ولی موفق نشد آنها را بشمارد‌، موها را روی پاتختی رها کرد و به طرز غیر قابل انکاری به یقین رسید که چقدر معمولی است. در واقع به طرز تاسف انگیزی یک آدم خیلی خیلی معمولی‌! و متوجه شد که به همه زنهایی که در مستند دیده بود حسودی میکند و مسلما به خوشگل‌تر‌ها خیلی بیشتر. بعد تاریخچه زندگی آنهایی که یادش مانده بود را مرور کرد و در نهایت از کشف کوچک خودش احساس لذت کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقوع یک اتفاق ویژه و یا حضور یک شخص خاص حقیقتی بود که در زندگی عموم این زنان اتفاق افتاده بود‌، بنابراین او هیچ تقصیری بابت معمولی بودن خودش ندارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در هر صورت فاقد شانس لازم و کافی بوده و چه بسا اگر این خوش شانسی را داشت حتی اگر خیلی بعید به نظر میرسد که در حد “۴۵ زن قهرمان معاصر” باشد ولی شاید میتوانست در لیست “۱۰۰ زن تاثیرگذار سی سال اخیر ایران” قرار بگیرد. همانطور که لبخند بزرگی میزد و چشمهایش را میبست‌، تصویری از یک صورت با سیبیل خیلی کلفت‌، دماغ بزرگ و چشم‌‌های که زیر ابروهای پرپشت پنهان شده بود پشت پلک‌‌های بسته‌اش شکل گرفت و به سرعت تبدیل به چهره فریدون خان پسرعموی مادرش شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فریدون خان‌! الگوی بی بدیل دوران نوجوانی جمیله‌! معروفترین دبیر ادبیات تهران که حداقل ۴ تن از شاگردشان از نامداران ایران شدند و هنوز به شاگردیش افتخار میکنند، کم و بیش نویسنده‌، با سابقه ۵ سال زندان و با خیل انبوهی طرفدار جوان!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن وقت همه تابستان‌های داغ دوران بلوغ را به خاطر آورد که فریدون خان با انبوهی کتاب در مورد انقلابیون و مبارزان بزرگ دنیا به خانه شان می آمد و هر بار موقع رفتن تاکید میکرد که در ناصیه جمیله چیزی است که روزی او را بزرگ خواهد کرد. جمیله تردید کرد که فریدون خان شاید همان آدمی بوده که سرنوشت برای تغییر مسیر زندگی در سر راهش قرار داده و او ابلهانه از کنار این موقعیت درخشان گذشته است. ولی چرا باید خودش را آزار دهد‌؟ مگر تقصیر او بود که بلوک شرق سقوط کردند و عرصه ای برای نام آور شدن جمیله باقی نگذاشتند؟ جدا از همه این مسایل مگر همه مردم گزارشگر یا مورخ در زندگی شان وجود دارد که کارهای بزرگشان را ثبت کند؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مثلا اوایل انقلاب مگر او نبود که به جهاد سازندگی پیوست و همراه با پسران و دختران جوان همسن و سالش با مینی بوس در حالی که تمام مسیر را سرود میخواندند به روستای جعفر آباد رفتند ومزرعه گندم روستایی‌‌ها را درو کردند‌؟ دوربینها کجا بودند که این شکوه را ثبت کنند؟ حس کرد با یادآوری این خاطره اشک‌‌های گرم چشمهایش را پر کردند و احساس لذتی رخت آور قلبش را لرزاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد چرخید و به سر طاس احمد نگاه کرد. چرا این مرد هیچ وقت از این که کارمند معمولی اداره هواشناسی است احساس بدی ندارد‌؟ چطور زندگی آرام و بی‌هیجانشان برایش کفایت میکند؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بلند شد و موبایلش را از روی میز توالت برداشت‌، از اتاق خارج شد و در را آرام بست. به اتاق خالی پسرهایش رفت و درِ این اتاق را هم پشت سرش بست و روی تخت پسر بزرگش نشست. احساس سرما کرد. دلش میخواست در تاریکی شانه‌‌های مهربانی وجود داشت تا اشک ریزان سرش را آنجا بگذارد و یک دل سیر با او از عمرِ برباد رفته‌اش درددل کند. دوباره به فریدون خان فکرکرد و با موبایلش اختلاف ساعت تهران با واشنگتن را محاسبه کرد‌. یادش افتاد که زری دختر بزرگ فریدون خان ششماه پیش برایش تعریف کرده که پدر بعد از سکته دومش روی ویلچر مینشیند و مدام انتظا ردارد که احوالش را بپرسند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فریدون خان با سومین زنگ موبایل جواب داد‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;“درود”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”سلام عمو فریدون‌!”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”شما؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”جمیله هستم. دختر پروین خانم. زنگ زدم احوالتون رو بپرسم؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”آه. جمیله تویی‌! چه خبر شده که نصفه شب به خودت زحمت دادی زنگ بزنی. حواست هست که دوسال میشه با من حرف نزدی لامروت‌؟ “&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جمیله حدود نیم ساعت با فریدون خان که هنوز بددهنی سابقش را داشت گپ زد. خاطرات گذشته را مرور کردند وفریدون خان راجع به آمریکا حرف زد و فحش داد. بعد کثافت بودن نظام کاپیتالیسم را برای جمیله باز اثبات کرد و وسط فحش دادن‌هایش تاکید کرد که اگر اوضاع خوب بود وبه خاطر تحصیل این زری احمق و فراری بودن سیروس پسربزدلش نبود‌، هرگز پا به این خاک امپریالیستی نمی گذاشت که بخواهد روزی با این موی سفید و سیبیل تراشیده زیر تیرک پرچم آمریکا برود و سوگند شهروندی بخورد و زیربار این خفت برود که به آن مامور دولتی حرامزاده بگوید تنکیو‌!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همان موقع که جملات بیرون آمده از دهان کف کرده فریدون خان به حرامزاده رسید بغض جمیله ترکید&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”عمو فریدون‌! من خیلی ناراحتم. من یه آدم معمولی بیشتر نشدم. من هیچی نیستم هیچی نشدم هیچ کار مهمی نکردم. حتی اعتماد به نفس ندارم که مثل شما راحت فحش بدهم”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد همه احساس بیهودگی‌اش را توضیح داد و های های گریه کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فریدون خان کمی سکوت کرد دو سه تا سرفه الکی کردو آخر سر با صدای شمرده گفت‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”گریه نکن دختر‌! تو هنوز سی سال از من کوچکتری‌! سی سال یعنی یک عمر‌! از همین فردا آدم بزرگی باش. اصلا با هم شروع میکنیم خب حالا بگو ببینم از ایران چه خبر”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”زری گفت شما تمام مدت اخبار ایران رو دارین پیگیری میکنین؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”نه منظورم جزئیات است، هر چیزی، یه چیزهایی که توی اخبار نیاد. مردم چی میخورن، چی میپوشن، چی میگن و از این چیزها”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جمیله مکث کرد موضوع مهمی به ذهنش نرسید برای همین همانطور که قیافه فریدون خان را با موی سفید و بدون سیبیل مجسم میکرد ناگهان گفت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”جدیدا مد شده پسرهای جوان سیبیل پرپشت و بلند میزارن. یعنی مثل چند سال نیست که همه سه تیغه میکردن”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از بیخود بودن حرفش جا خورد ولی برخلاف انتظارش فریدون خان خوشش آمد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”واقعا؟ چه عالی. حالا برای من توضیح بده دقیقا چه نوع سیبیلی؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;“خب فکر کنم شبیه سیبیل‌‌های صمد”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”صمد؟ کدوم صمد؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”صمد بهرنگی”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;۲۰ ثانیه سکوت برقرار شد و فریدون خان شمرده پرسید&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌”که اینطور.حالا این جوانک‌‌ها چقدر از صمد میدونن؟ هان‌؟راه و روش اون رو هم دارن؟ میرن توی دهات درس بدن؟ میدونن اون چه کارهایی کرد؟ چه آرمانهایی داشت؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای فریدون خان کم کم بلند شد جمیله دستپاچه ادامه داد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;“خب نه‌! بیشتر یک مد هست. اصلا فکرنمیکنم بدونن صمد بهرنگی کی بوده؟”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فریدون خان از آنطرف کره زمین غرید&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;“پس بهشون بگو وقتی نمیشناسی‌، گه خوردی که سیبیل اون رو میزاری سبک مغز‌! اصلا تو هم بجای اینکه نصفه شبی زنگ بزنی به من و زنجموره کنی که هیچ پوخی نشدی همین فردا از یکی ازآنها سوال کن و آخرش بهش بگو به گور پدرت خندیدی ادای گنده تر از خودت رو درمیاری. متوجه شدی‌؟ فکرکردی مبارز شدن از کجاها شروع میشه؟ هان‌! از بی تفاوت نبودن. این همه سال چی فهمیدی با اون همه کتابی که برات می آوردم‌؟حالا هم دیر نیست. من باید برم قرص‌‌هام رو بخورم. از درس اول شروع میکنیم‌، میری و با یکی از همین جوانک‌‌ها بحث میکنی. در ضمن به شوهرت سلام برسون. منتظر اعلام موفقیت‌‌هایت هستم‌، جمیله بوپاشا”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و بدون اینکه منتظر خداحافظی جمیله شود‌، گوشی را گذاشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جمیله از یادآوری اسمی که در نوجوانی عمو فریدون صدایش میکرد آب دهانش خشک شد. یاد روزی افتاد که کتاب جمیله بوپاشا را در روزهای پر التهاب نوجوانی از عمو فریدون گرفته و پشت پرده انباری منزلشان با سرعت در سه روز خوانده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اول کتاب دستخط عمو فریدون بود “تو جمیله بوپاشای بعدی دنیا هستی “&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و جمیله نه الان و نه در همان ۱۳ سالگی چیز زیادی از جمیله بوپاشا یادش نمانده بود جز اینکه در زندان با بطری نوشابه به او تجاوز کرده بودند. جمیله یادش آمد که در تابستان نوجوانی‌اش چه شبهای درازی زیر پتو وحشت زده و عرق کرده این حادثه را تصور کرده بود و ده سال بعدش چقدر خدا رو شکر میکرد که فریدون خان آن موقع‌‌ها گم و گور شده و جمیله بوپاشای قهرمانش را نمیبیند که چطور از ترس شب زفاف یک ماه قبل و بعد از عروسی از ترس از دست دادن بکارت قرص آرامشبخش میخورد و چه دردسری برای خودش و احمد درست کرد تا بتواند بر ترسش غلبه کند و یک زندگی زناشویی معمولی را شروع کند. یادآوری این خاطره حالش را بدتر کرد. بیشتر از سی سال بود که بیحوصله به هیچ آرمانی فکرنکرده بود. زندگی آرام و معمولی وبی هیجانش راه رشدش را بسته بود. در ظلمات پانزدهمین شب بهار غصه خورد که چرا هیچ وقت از او بعنوان یک زن زیبا ،باهوش ،شجاع یا جسور یاد نشده است. معمولی تر از این حرفها بود. به نظرش رسید این که بقیه مهربان به حسابش می آوردند بیشتر از ترسو و دست و پا چلفتی بودنش ناشی شده است. حتی الان به رازی که هجده سال پیش در یک دورهمی عظیم خانوادگی دستگیرش شده بود و آن موقع اصلا اهمیتی نداده بود فکرکرد و رنج کشید. در همان دورهمی بود که فهمید فریدون خان طبق یک آرمان از پیش تعیین شده حزبی جداگانه برای بیشتر بچه‌‌های فامیل همین فرایند آموزشی را اجرا میکرده و همگی آن بچه‌‌ها مثل خودش فکرمیکردند که چه استعداد ویژه ای هستند که فرد شاخص یک حزب اینطور برایشان تره خرد میکند‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدای سرفه‌‌های احمد به گوشش رسید‌، حس کرد که ممکن است بیدار شودو دنبالش بگردد و بعدش خدا میداند وقتی بفهمد زنش نصفه شب دارد غصه میخورد که از زنان قهرمان معاصر نیست چه فکرهایی پیش خودش خواهد کرد‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به اتاق خودش برگشت. احمد به پشت خوابیده بود و با دهان باز خر و پف میکرد. فکر کرد که احمد را هیچ جوره نمیشد بعنوان شوهر یک زن قهرمان تصور کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زیر لحاف رفت‌، حس میکرد که این انباشت بیهودگی به زودی او را خواهد کشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;موبایلش را روشن کرد و تصمیم گرفت سخنان بزرگان عالم را در مورد روش زندگی در اینترنت پیدا کند. اولین مطلبی که به چشمش خورد در مورد فروش ۱.۳ میلیون دلاری یادداشتی از انیشتین بود که ۹۵ سال پس از مرگش پیدا کرده بودند. “یک زندگی آرام و ساده شادمانه تر از موفقیتی است که با تلاطم‌‌های زیاد به دست می آید “&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جمیله فکرکرد که این همه پول برای جمله ای به این سادگی خیلی زیاد به نظر میرسد اگر او بود احتمالا جمله فاخر تر و پیچیده تری از خودش بجای میگذاشت‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حرکت دست احمد را بروی بازویش حس کرد ‌‌”جمیله بیداری؟ میشه پنجره رو باز کنی‌؟ گرمه‌! فکرکنم اصلا خوابم نبرده “&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد دوباره چشمهایش را بست و در کمتر از یک دقیقه دوباره شروع به خر و پف کرد. جمیله لبخند زد و موبایلش را خاموش کرد. ساعت۵:۴۵ دقیقه را نشان میداد. بهتر بود که بخوابد. فردا دوباره به باقیمانده زندگیش فکرمیکند‌. شاید بهتر باشد فردا در کلاس آموزش گل آرایی فرهنگسرا از خانمهای همسن و سال خودش این سوال را بپرسد. کنار پنجره رفت و آنرا را باز کرد و به سکوت دلنشین حیاط و کوچه شان توجه کرد. هوای دم کرده و ابری را خیلی دوست داشت. نفس بلندی کشید تا بوی بهار نارنج تا ریه‌اش برود و همانطور که سرش را در بالش فرو میبرد به این فکرکرد که احمد چقدر مربای بهار نارنج دوست دارد.&lt;/p&gt;
</description>
      <guid isPermaLink="true">http://bidarnameh.com/انباشت-بیهودگی/</guid>
      <enclosure url="https://bidar.s3.eu-west-3.amazonaws.com/anbashte-bihudegi.mp3" length="11200000" type="audio/mp3"/>
      <itunes:author>مریم پژمان</itunes:author>
      <itunes:subtitle>مجله‌ی داستانی بیدار: انباشت بیهودگی</itunes:subtitle>
      <itunes:summary>داستان انباشت بیهودگی، نوشته‌ی مریم پژمان. به خوانش پریسا صمیمی. جمیله ب در ساعت سه و بیست دقیقه نیمه شب پانزدهمین روز بهار بر اثر فشار سختی که ناشی از انباشت بیهودگی در قلبش بود ناگهان از خواب پرید.</itunes:summary>
      <itunes:duration>16:18</itunes:duration>
      <itunes:keywords></itunes:keywords>
      
      <itunes:image href="http://bidarnameh.com/assets/img/logo_podcast.jpg" />
      
      <itunes:explicit>no</itunes:explicit>
      <itunes:block>no</itunes:block>
    </item>
    
		
  </channel>
</rss>