لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

آینالی اوچ تیر | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۷ بهمن ۱۳۹۸

آینالی اوچ تیر

علیرضا کشاورز معتمدی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

امروز ساعت هفت بعد از ظهر خودکشی میکنم.

از هفت ماه پیش که پدر و مادر را برای ادامه‌ی زندگی ترک کردم مطمئن بودم که روزی این کار را انجام خواهم داد. اما آن روزها بعضی اتفاقات باعث می‌شد که این تصمیم را به عقب بی اندارم. یکی از آن اتفاقات آشنایی‌ام با نرگس بود. تا آن روز دست هیچ زنی را به جز مادر لمس نکرده بودم، بدنم به تن هیچ دختری نخورده بود حتی از روی لباس. نرگس اولین نفر بود؛ ساعت دوازده شب را رد کرده بود که عرق کف دستم مچ دستش را خیس کرد، در را برایش باز کردم تا سوار ۴۰۵ نوک مدادی‌ام شود؛ ۱۲۸ ج ۲۸.

ساعت دوازده شب را رد کرده بود که دستش را گرفتم، بدنم به کلی میلرزید، میدانستم که پوست صورتم؛ آنقدر قرمز شده است که پدر سرم فریاد بزند: «سی سالت شد، تا کی می‌خوای خجالت بکشی؟» بعد سرش را بکند داخل آن روزنامه های سیاه و سفید و به پوتین‌هایش فکر کند که دیروز واکسشان زده یا پریروز.

دستش را گرفتم، تمام بدنم میلرزید. میدانستم که پوست صورتم به شدت قرمز شده است و نمیتوانم صحبت کنم و میدانستم که قرار است چند شب آینده را به بی عرضگی خودم فکر کنم. دستانم به قدری یخ شده بودند که برف رویشان مینشست.

سعید گفت: «خوش بگذره، مواظب باشید نگیرنتون.» بعد زد زیر خنده و رفت.

داخل کوچه که پیچیدم، برق اتاقش روشن شد و پرده را کنار داد. ترسیدم نرگس را ببیند. پایم را روی پدال گاز فشار دادم، تا انتهای کوچه با سرعت راندم. آخرین خانه جایی بود که من زندگی می‌کردم، البته بعد از اینکه مادربزرگ و پدربزرگ با عمو وحید به آمریکا رفتند.

امروز ساعت هفت بعد از ظهر با «آینالی اوچ تیر» فرانسوی پدربزرگ، که مانند فیلمها درست بالای شومینه به میخ آویزان شده است، خودم را میکشم. فردا اولین نفری که جنازه‌ام را میبیند مادربزرگ است.

برای نرگس بارها تعریف کرده بودم که آن تفنگ را رفیق دیرینه‌ی پدربزرگ که از جنبشیان انقلاب مشروطه بوده به او داده است، او هم همیشه لبخند میزد.

نرگس کم حرفتر از ستاره بود و ستاره کم حرفتر از هستی. لباسهایش هم به دلم نمی نشست، معمولا مانند مادربزرگ لباس میپوشید. کم به حمام میرفت و به خودش نمیرسید. شاید همین باعث شد که دو ماه بیشتر تحملش نکنم. اما دوستش داشتم، به خصوص که او اولین نفری بود که دستانش را لمس کرده بودم، این برایم مهم بود. اولین دختری که بعد از ۳۲ سال دستانش را لمس کرده بودم، حتی اگر مرا راضی هم نگه نمیداشت و روزی از یکدیگر جدا می‌شدیم؛ حداقل این شایستگی را داشت که تا آخر عمر در گوشه‌ای از ذهنم بماند. من نرگس را دوست داشتم، زمانی که روی صندلی مینشست و به برفهایی که معلوم نبود از کجای آن آسمان آبی پایین میریختند زول میزد.

اما ستاره چیز دیگری بود، او در خانه هم شال سر می‌کرد و مانتواش را از تنش در نمی‌آورد. وقتی هم که ازش میخواستم راحت باشد می‌گفت: «راحتم، فقط یکم سردمه، تو سردت نیست؟»

ستاره را در بوتیک سعید دیدم. چند ماهی در آنجا مشغول بود. اما سعید از او راضی نبود، می‌گفت کارش را خوب انجام نمیدهد.

آخرین روز کاری‌اش بود که من برای سعید غذا برده بودم. او هم از من خواست که ستاره را تا جایی برسانم. اسم‌اش را نمی‌گفت. ازش خواستم نهار را با هم بخوریم، اولش من و من کرد و گفت که معذب است. اما بعد وقتی فهمید که نرگس هم هست قبول کرد. گفته بودم که نرگس خواهرم است. به خانه هم که رسیدم نرگس را به آشپزخانه کشاندم و ازش خواستم که دهانش را ببندد و چیزی نگوید. آن روز که دور میز نشسته بودیم و ساندویچ میخوردیم، از همیشه زیباتر شده بود. تیشرت سرمه‌ای گشادی پوشیده بود که نمیگذاشت برآمدگی سینه‌هایش معلوم شود، موهایش را روی شانه‌ی سمت راستش ریخته بود و به ستاره نگاه می‌کرد.

پدر می‌گفت: «سرتو بگیر بالا یه وقت نری توو درخت، به دو نفر نگاه کن. نترس گناه نیست، اگر گناه بود خدا این همه خوشگل درستشون نمی‌کرد.»

فردای آن روز نرگس ترکم کرد و رفت، اما دوستش دارم، هنوز هم دلم برای چهره ی بدون آرایش‌اش تنگ می‌شود.

صبحانه‌ها را با ستاره روی تخت چوبی پوسیده‌ای که کنج حیاط بود میخوردیم. عادت داشت می‌گفت: «صبحونه باید با سنگک باشه، اون هم کنجدی و داغ داغ.»

بعضی اوقات در صف نانوایی میدیدمش. سعی می‌کردم بدنم به کسی نخورد و با کیف پول در دستم ور میرفتم. نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم. کفشهایش را به خاطرم میسپردم که اگر قدم کوچکی برداشت بدانم اوست که حرکت میکند. کفشی قهوه ای با پاپیونی رویش، بدون جوراب. کتانی صورتی لژ دار که قدش را بلندتر می‌کرد، با جورابهای توسی ساق کوتاهی که کمی پایینتر از پاچه‌ی جذب شلوار جینش مچ پایش را پوشانده بود. بوت ساق دار و کهنه‌ای که به رنگ کاه بود.

برای ستاره جوراب توسی ساق کوتاهی خریدم که پاهایش وقتی روی سرامیک قدم می زند سرد نشود. می‌گفت: «بچه که بودم، پدرم کلی جوراب رنگ و وارنگ واسم میخرید، من هر روز یکیشون رو میپوشیدم.»

بچه که بودم پدر کلی روزنامه‌های مختلف میخرید، هر روز یکی از آنها را میگذاشتم زیر کفشهایش و واکس میزدم.

- «شغلت همین بشه بهتره. کنار چهارراه میشینی کفش مردم رو واکس میزنی، اینجوری مجبورم نیستی که بهشون نگاه کنی.»

پدر این را گفت و مادر برایش چشم غره رفت. فرقی نداشت به پدر می‌گفت با این لحن با من حرف نزند اما نصیحتهای خودش صدبرابر بدتر از فحش و ناسزاهای پدر بود. بعضی اوقات که با ستاره دعوایمان می‌شد؛ از فحشهای پدر نثارش می‌کردم: زنیکه‌ی بی عقل، بی حیا، احمق، پدرسگ. او هم چیزی نمی‌گفت و فقط با بهت و بغض به پایین نگاه می‌کرد و با ناخنهایش ور میرفت. با اینکه یک ماه بیشتر کنارم نماند اما بیش از بیست بار، جر و بحثمان شد. برعکس زمانی که با نرگس بودم، او آنقدر مظلوم و کم حرف بود که دلم نمی‌آمد حتی به رویش اخم کنم. روز آخر هم که ناراحتش کردم، عذاب وجدانش چند شب خوابم را به هم ریخت. نرگس و هستی از این جهت شبیه یکدیگر بودند؛ هیچکدامشان را نمی‌شد ناراحت کرد، اما از لحاظ خلق و خو هیچ ربطی به یکدیگر نداشتند. نرگس مانند ساحلی شنی در یک روز آفتابی و آرام بود که زور نسیمش به برگ بلندترین نقطه‌ی درختان هم نمیرسید، اما هستی بر عکس؛ مانند یک روز طوفانی بود که موجهایش سنگهای صخره ها را میساویدند. او چگونه است؟

- «دختر مهشید چی؟ اون چجور دختریه؟»

- «نه نه نه، اصلا، پسرمو بدم به اون خانواده‌ی مذهبی که پدرش رو در بیارن؟ اصلا.»

- «حالا خوبه همچین تحفه هم نیست پسرم پسرم راه انداختی. سرش رو بالا میگیره، خشتکش خیس میشه.»

این حرفهای پدر سرم را به درد می‌آورد، تقریبا عادت کرده بودم اما باز هم هرکدام به نوعی اذیتم می‌کرد.

- «نگفتم از این حرفا نزن، اون که دیگه بچه نیست اینجوری باهاش حرف میزنی. حالا ولش کن از اول هم گفتم دختر عمش از همه‌ی اونها بهتره، فردا زنگ میزنم به آبجیت باهاش صحبت میکنم.»

قرار بود سه روز دیگه با دست گل به خانه‌شان برویم، اگر بگویم پنج کیلو از وزنم را در آن مدت از دست دادم بیراه نگفته ام. شبها را صبح می‌کردم تا چشمانم از حدقه در بیایند، و بعد تا لنگ ظهر میخوابیدم. چگونه وارد خانه می‌شدم؟ سلام دادن به عمه و شوهرش تقریبا آسان بود اما دخترشان نه، به خصوص که نام خواستگاری، خودش وحشت آور است. میترسیدم آنقدر قرمز شوم و به پته پته بیافتم که فکر کنند عقب مانده‌ای چیزی شده ام. آن سه روز نه خواب خوبی داشتم نه آب و غذای درست و حسابی میخوردم. آخرش هم خبر دادند که پدرشوهر عمه را اتوبوس زیر گرفته است و تا چهل روز دیگر نباید حرفی در این باره به میان بیاوریم. بعد از گل دوم ایران به آمریکا، این دومین باری بود که از خوشحالی به گریه افتادم.

در آن دو ماهی که با نرگس بودم و یک ماهی که با ستاره بودم هیچ کدامشان حتی یکبار هم گریه نکردند اما هستی حداقل هفته‌ای یکبار اشک میریخت شاید هم دوبار، دلیل‌اش هم آن چنان به نظرم منطقی نمیرسید. اما من بدم نمی‌آمد که گریه کند، آدم وقتی گریه میکند ضعیف می‌شود، نیاز دارد به کسی که درکش کند تا همه چیزش را به او بدهد و پرده از تمام رازهایش بردارد. اشکهایش که سرازیر می‌شد میبوسیدمش و در آغوش میگرفتمش. او هم می‌گفت که پدرش در کودکی چنان با کمربند، سیاه و کبودش می‌کرد که تا چند روز نمیتوانست از خجالتش به مدرسه برود، من هم همینطور بودم. آخرین باری که در آغوشم چشمان و گونه هایش را خیس کرد دیشب بود؛ می‌گفت در هجده سالگی بکارتش را از دست داده، من هم همراهش کمی گریه کردم اما بعد برای اینکه حال و هوایش عوض شود برایش داستان آن دولول پدربزرگ را که بالای شومینه به دیوار چسبانده شده بود تعریف کردم. گفتم که پدربزرگ از جنبشیان انقلاب مشروطه بوده و مافوقش این تفنگ را برای فداکاریهایش به او هدیه داده است. همان لحظه بود که هوس خودکشی بار دیگر عقلم را کور کرد، اینبار چیزی نیست که جلویم را بگیرد. چهار ماه است که با هستی زندگی میکنم و فکر نمیکنم که چیزی مرا بخواهد از او زده کند، اگر از هستی بهتر نیست، ترجیح می‌دهم که تمامش کنم. هرچند؛ مطمئن هستم که اگر روحم بال در بیاورد و به آسمان بروم و از آن جا بتوانم هستی را ببینم، دلم برای ترکهای ران پایش تنگ خواهد شد.

- «بدت نمیاد پوستم اینجوریه؟»

- «نه، خیلی هم خوشگله.» بعد لبخندی زد و آمد نزدیکم، و آنقدر مرا بوسید که به گریه افتادم. هرکاری که می‌شد و به فکرمان میرسید با هستی انجام دادیم. اما حسرتهایی هم داشت؛ مثلا می‌گفت: «من نمیدونم این خواننده و بازیگرا، یا کلا آدمای مشهور چی کار می‌کنن؟! پدربزرگ و مادربزرگ تو رو فقط یه کوچه میشناسن؛ ما از جامون نمیتونیم جم بخوریم، حالا فرض کن آدم مشهوری باشی؛ اوه، اوه.»

نه در کوچه خیابان میتوانستیم قدم بزنیم و نه به رستورانی، شهربازی، جایی برویم. زمانی که با نرگس و ستاره بودم یکبار هم فکر این کارها به ذهنم خطور نکرد، اما هستی فرق داشت: موهای پسرونه اش، آرایش ملایمش، بند صورتی لباس زیرش که بعضا سر میخورد و روی بازویش می‌افتاد، آن تاب مشکی کوتاه که اجازه میداد ناف شکمش، مغزم را برای چند دقیقه از کار بی اندازد و شلوار جین تیره ای که تا بالای قوزک پایش می‌رسید و جورابهای توسی ساق کوتاهش که از طبقه پایین پاساژ خیابان پشتی خریده بودم؛ همه‌ی معادلات لازم برای داشتن یک روز معمولی با معشوقه‌ات در خانه را به هم میزد، با هستی باید به صخره نوردی میرفتی، بالای صخره دنبال غار میگشتی، در غار دنبال گنج، و تمام این مدت حرکاتش را میپاییدی. میدیدی که بارها و بارها بند سوتینش را سر جایش قرار میدهد، رژ لبش را تازه میکند و پوستش، عرقهای روی پوستش که آرام حرکت میکنند و او اذیت نمی‌شود.

به ستاره گفته بودم که داستان آن تفنگ را نمیدانم، گفته بودم که اصلا نمیدانم برای پدربزرگ هست یا نه! اما تمام اطلاعاتش را از بر بودم، آنقدر که آن تفنگ را میشناختم خودم را نمیشناختم.

بار‌ها و بارها با پدربزرگ، دل و روده‌ی فلزی‌اش را بیرون میریختیم و بعد از تمیز کردن قطعاتش از اول سر و همش می‌کردیم.

دیروز به هستی گفتم که اگر بخواهد، میتوانیم با هم خودکشی کنیم. اما او زندگی‌اش را دوست داشت حداقل خودش اینگونه می‌گفت. با خودکشی من هم مخالف بود. باز زد زیر گریه، خودش را میان من و آن دولول قرار داد و خواست که پشیمانم کند. اما من تصمیم را گرفته بودم به او گفتم که فردا می‌برمش تا با نرگس و ستاره آشنا شود. بعدش هم می‌آیم خانه «آینالی اوچ تیر» را بر میدارم، یکبار بازش میکنم که مطمئن شوم تمام اجزای تنش تمیز و سالم هستند، بعد دوباره به هم چفت و بستشان می‌دهم و سه تا از آن لبلهای هشت میلیمتری را در شانه‌های سه تیری خزانه‌ی تفنگ قرار میدهم و خلاص. اما قبلش یک ملافه بزرگ رو زمین پهن میکنم که کمتر جایی خونمالی شود.

هستی را به جایی که نرگس و ستاره بودند رساندم و برگشتم. کمتر از یک ساعت مانده است به هفت بعد از ظهر، «آینالی اوچ تیر» آماده است، من هم آماده ام، اما ساعت باید هفت شود. زمان خوبی برای قدم زدن در خیابان است. از خانه بیرون زدم، هوا تاریک شده بود و ابرها به رنگ قرمز دیده می‌شدند. آرام قدم برمیداشتم، به خیابان اصلی رسیدم؛ مغازه‌ی جدیدی باز شده بود، با کاغذی روی شیشه‌اش که نوشته بود: «خریدار مانکنهای پلاستیکی شما.» قرار بود بوتیک زنانه شود. همه چیزش هم آماده بود، به جز ویترین اش. به داخل رفتم روبه جوانی که پشت پیشخوان نشسته بود ایستادم، باز هم دهانم خشک شد و کف دستانم عرق کرد.

- «بفرمایید، در خدمتم.»

- «س. س. سلام.»

- «سلام، بفرمایید.»

به اعلامیه‌ی چسبیده به ویترین اشاره کردم و گفتم: «راستش برای اون مزاحم شدم.»

- «چه عالی. چند تان؟ چند حساب میکنید؟»

- «پو. پولی نیست، یعنی پولش رو نمیخوام، لازمشون ندارم، تا قبل از ساعت هفت براتون میارم.»

- «اگه بشه که عالی میشه، ما هم شب ویترین رو میزنیم و به امید خدا صبح شروع میکنیم.»

یادم نمی‌آید که خداحافظی کردم یا نه، اما به سرعت به خانه رفتم. نرگس و ستاره را از انباری برداشتم که ببرمشان برای آن لباسفروشی، هستی را دلم نمی آمد، اما اگر میماند ممکن بود نتوانم کارم را تمام کنم، او را هم بردم.

ساعت ۶: ۴۵ دقیقه به خانه برگشتم، همه چیز محیا بود. تفنگ را آماده‌ی شلیک کردم و رفتم و درست وسط ملافه‌ای که روی زمین پهن کرده بودم نشستم. لیوان آب را سرکشیدم و پلکهایم را روی هم گذاشتم. حتما هستی در لباسی که آن پسره تنش می‌کرد زیبا می‌شد، برای نرگس باید یک لباس بلند مشکی انتخاب کند، ستاره چطور؟

پدربزرگ و مادربزرگ زودتر از ساعت دوازده به خانه نمیرسیدند. پروازشان ساعت ده مینشست. وقت داشتم برای اینکار. مهم این است که ساعت هفت انجامش دهم، حالا میخواهد هفت صبح باشد یا هفت بعد از ظهر. بهتر است نرگس و ستاره و هستی را در لباسهای جدیدشان ببینم بعد ماشه را بکشم.

ساعت ۶: ۳۰ صبح از خانه بیرون آمدم. وارد خیابان اصلی که شدم؛ بوی سنگک وارد مغزم شد و تا آن شیار‌های صورتی رنگش هم رفت. به مغازه رسیدم، تابلوی چوبی بزرگی بالاش زده بودند که رویش نوشته شده بود: «آینالی اوچ تیر» پایین آن اسم هم یک ماکت از دولول فرانسوی پدربزرگ آویزان بود.

نرگس در آن لباسهای سرتا پا لی‌اش فوق العاده شده بود، قیافه‌ی مظلومش به تیپ مدرنش می‌آمد. ستاره اما آن چنان که باید زیبا نبود، به او باید یک لباس یک تیکه‌ی قرمز میپوشاند نه سبز و این همه جلف. هستی، هستی زیباتر از همیشه. به او همه چیز می‌آید، مشکی بیشتر. نگین‌های روی شانه‌اش را نگاه کن، چرا لباس زیر به او نپوشانده؟ از قیافه‌اش معلوم بود از این چیزها سر در نمی‌آورد. به هستی آرام گفتم که دوستش دارم و بعد ساعتم را نگاه کردم: ۶: ۴۰. باید برمیگشتم، شاید اولین نفری می‌شدم که ناشتا خودش را با تیر زده. خواستم برای آخرین بار به هر سه‌شان نگاهی بیاندازم که کسی آمد و کنارم ایستاد. جرئت نکردم نگاهش کنم. عطر آرایشش با بوی سنگکی که روی دستش بود یکجا به مشامم خورد. پایین را نگاه کردم، کتانی صورتی لژ دار با جورابهای توسی ساق کوتاهی که کمی پایینتر از پاچه‌ی جذب شلوار جینش مچ پایش را پوشانده بود. خودش بود، میدانستم که قرمز شده‌ام و الان است که پدر سرم فریاد بزند. خیسی بین انگشتان پایم را حس می‌کردم. سقف لثه‌ام خشک خشک شده بود و آب دهانم گویا به پایان رسیده بود.

- «پلاک ماشینش ۳۷۷ د ۴۲ بود!»

می دانستم که قراراست گند بزنم اما نگاهش کردم، چقدر زیبا لبخند زده بود. ادامه داد: «من پلاک اکثر ماشینهایی که واسه مردم این جاست رو حفظ میکنم، برای جلوگیری از آلزایمر خوبه. راستی؛ امروز نیومدید نون بخرید، هر روز یه دونه کنجدیشو میگرفتید. من دو تا دارم، میخواید یکیش رو بدم به شما؟»

- «ن. نه… مرسی.»

- «تعارف که نمیکنید؟»

چقدر مهربان بود.

- «نه، چ. چه تعارفی.»

- «باشه هرطور راحتید، میبینمتون، خدانگهدار.»

- «خ. خدانگهدار.»

- «راستی پلاک ماشین شما هم ۱۲۸ ج ۲۸، خدافظ.»

آرام قدم برمیداشت و به سمت کوچه یمان میرفت. ابرها شروع کردند به خالی کردن خودشان. اولین دانه‌ی برف روی دستم نشست و آب شد.

به سمت نانوایی رفتم.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها