لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۵

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

داستان‌های این شماره

  • خاک

    ندا قدیانلو

    - بی فایده است، چرا کنار نمی‌روی، خاک قلمبه‌ی بد قواره، کمر درد گرفتم، بگذار رد شوم. به خدا قدم بلند شده است. دیگر نمی‌توانم در این خانه‌ی کوچک زندگی کنم. نفسم به شماره افتاده است دارم خفه می‌شوم.

    اِ… باز هم سر و کله‌ی شما وروجک‌ها پیدا شد. چرا هر وقت عصبانی هستم شما‌ها دور من جمع می‌شوید و قلقلکم می‌دهید؟ اِ… میگم نکنید. کوچولوهای ناز نازی زود برگردید خونه‌ی خودتان. به آ ن دانه‌ی تازه به دوران رسیده بگویید بالاخره من هم روزی قد علم می‌کنم و ریشه هایم را برای خنداندن او به خانه‌اش می‌فرستم. استغفرالله شیطونه میگه… .

    همینکه ریشه‌های نو رس را به سمت خانه‌ی خودشان هدایت کردم گوشه‌ای نشستم و دستانم را دور پاهایم حلقه کردم و با بلندترین صدای ممکن، شروع به گریه کردم. از روزگار خسته بودم. امروز هم تلاشم ثمر نداشت. چطور ممکنه«پیر خاک» که روزی مادرانه من را در آغوش خود پرورانده بود. با بی رحمی و سنگدلی راه عبور من، به سرزمین خورشید را ببندد. انگار پیری او را سخت کرده است و التماس و اشکهایم در او اثری ندارد. نه باورم نمی‌شود این پایان زندگی من باشد. چطور ممکن است بی آنکه سرزمین آفتاب را ببینم مرگ را... [بخوانید]

  • دیوانه‌ی طبقه‌ی پنجم

    پیچک شوبیان

    دارایی زیادی در زندگی ندارم. فقط یک واحد آپارتمان اجاره‌ای در طبقه پنجم یک ساختمان پیر.

    دایره زندگی من، با شعاع کوچکی جریان دارد و دلخوشی هایم در مرکز این دایره در آسانسور ساختمان جمع شده است. یادم می‌آید روزی را که کسی با قدم های محکم از پله‌ها بالا آمد و در را کوبید. در را که باز کردم، با شرمندگی سرش را پایین انداخت و توضیح داد که: آسانسور خراب بود، از پله‌ها آمد، فکر کرد اینجا طبقه ششم است. گفتم: جالبه!

    یک هفته گذشت و دیگر آسانسور خراب نشد. کاغذی روی آن زدم و رویش نوشتم: خراب است.

    مهم نبود که سمیه خانم کمردرد دارد یا پسر آقای فتحی پایش شکسته. مهم این بود که او شمار طبقات از دستش در برود. کسی در نزد. فردا صبح، کاغذ را کنده بودند. شاید اشتباهاً به طبقه هفتم رفته باشد و در خانه آقای عباسی را زده باشد. دوباره کاغذی روی در آسانسور زدم با این مضمون: خراب است و تا طبقه ششم نمی‌رود.

    فردا دوباره همسایه‌های بدطینت کاغذ را برداشته بودند.

    آن شب کسی با قدم‌های محکم پله‌ها را طی می‌کرد. می‌رفت و می‌آمد. صبح که شد، یک طبقه را طی کردم به مردی که اسباب و اثاثیه... [بخوانید]

  • از آن یکشنبه

    ابراهیم سلیمی کوچی

    ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

    خانه‌ی‌شان سرِ کوچه‌ی‌مان بود و نسبت به بقیه‌ی خانه‌های محل برای‌مان ناشناخته مانده بود. بقیه‌ی خانه‌ها، خانه‌های قوم‌و‌خویش‌های طایفه‌ی خود‌مان بودند. هیچ‌کدام‌شان در‌و‌پیکرِ درست‌و‌حسابی نداشتند و هر‌وقت دل‌مان می‌خواست سرمان را مثلِ بُز می‌انداختیم پایین و اگر هیچ‌کاری هم نداشتیم دستِ‌کم تا وسطِ حیاط چرخی می‌زدیم و برمی‌گشتیم. خانه‌ی آن‌ها برعکسِ بقیه‌، درِ چِفت‌و‌بست‌دارِ خاکستری‌رنگی داشت و همیشه‌ی خدا هم بسته بود.

    بی‌سر‌و‌صدا بودند. طوری که اگر صد‌بار هم از کنارِ دیوارشان رد می‌شدی، فکر می‌کردی سال‌هاست آدم‌های آن خانه رفته‌اند. با کسی رفت‌و‌آمدی نداشتند و طوری از همه بُریده بودند که کسی هم سراغ‌شان را نمی‌گرفت. مادرشان مریض‌احوال بود. بیشترِ وقت‌ها روی دارِ قالی می‌نشست و تقریباً هیچ‌وقت از خانه بیرون نمی‌آمد. پدرشان را هیچ‌وقت ندیده بودیم. ننه می‌گفت: «خیلی‌وقت پیش، افتاد پایِ یه ماده‌خرِ شیرازی و رفت دنبالِ همون سلیطه‌ی کولی».

    خواهرِ بزرگ‌تر، توی درمانگاهِ شهر نظافت‌چی بود. هر‌روز‌صبح ساعتِ هفت راه می‌افتاد به‌طرفِ شهر. دقیقاً ساعت هفت. تنها چیزی که از او یادم مانده چادرهای سیاه پررنگی بود که می‌پوشید. سیاهِ پررنگِ پاکیزه‌ای که مثلِ جوهر بود و به چشم‌و‌ابروهای سیاهش می‌آمد. عصرها، برگشتنش خیلی سرِ وقت نبود. گاهی حدودِ ساعت ۳ برمی‌گشت، گاهی هم می‌دیدی دمِ غروب یا حتّی... [بخوانید]

  • آوای کوهستان

    ندا ترابی

    دو مرد نیرومند، کشان کشان بز جوانی را به سمتی می‌کشیدند. هر کدام یکی از شاخ‌های محکم بز را در دست گرفته و تلاش آنها در برابر مقاومتی که بز از خود نشان می‌داد خیلی ناچیز می‌نمود. بز، دو پای جلوی خود را به طور مایل به زمین شنی می‌فشرد و پاهای عقبش درست مثل زمانی که بخواهد روی زمین بنشیند، خم شده بود.

    آن دو مرد نیرومند با چنان شدتی شاخ‌هایش را می‌کشیدند که هر آن بیم آن می رفت شاخ‌هایش از سر جدا شود و تصور آن چقدر هولناک است. پاهای عقبش و قسمت انتهای کمرش از بس روی زمین کشیده شده بود، خون آلود و زخمی می‌نمود.

    آفتاب درخشانی می‌تابید. آنجا یک باغ بسیار بزرگ و پرشکوه بود که دو مرد، بز را در آن محل به جلو می‌کشاندند.

    انواع درختان میوه با نظم و ترتیب زیبایی کنار هم زیر نور درخشان آفتاب تا فاصله دوری کاشته شده و چشم را نوازش می‌داد.

    در میانه باغ، خانه بزرگ و سه طبقه سفید رنگی به چشم می‌خورد که به مسافت کمی از آن هیچ درختی دیده نمی‌شد بلکه فقط شن ریزی شده بود. این شن ریزی از ابتدای در باغ تا جلوی خانه درست شده و همچون خیابانی... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها