لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۵

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

سررسید فرستادن داستان برای جشنواره‌ی فسون تا ۱۵ آذر ماه تمدید شد.

آرام مردن، خوب زیستن

علی رضایی وحدتی

آن واپسین دقیقه‌های زندگیت را تصور کن. زمانی که مرگ را پیش روی خود می‌بینی. مرگی که همیشه برای دیگران بوده، اینک پی خودت آمده. بسیاری در این لحظه خشمگین می‌شوند. چرا باید به این زودی زمانم سربرسد؟ من که هنوز زندگی نکرده‌ام. هنوز مزه‌های بسیاری را نچشیده‌ام، هنوز از ته دل عشق نورزیده‌ام، هنوز آنچه را می‌خواهم تجربه نکرده‌ام.

این خشم از رویارویی با مرگ، از ناآمادگی برای مرگ سرچشمه می‌گیرد.از اینکه مرگ را دور دیده‌ای و فرصت خود را فراخ. ولی اینک، واقعیتی پیش رویت است که با هیچ بهانه و خواهشی نمی‌توان از سر بازش کرد. حس زیان و پشیمانی. این خشم به سوی خود است تا به سوی مرگ.

داستایوفسکی در «شب‌های روشن» داستان مردی را بازگو می‌کند که تنها چهار شب را با عشق سپری می‌کند. پس از آن، دختری که عاشقش بوده، به ناچ...


داستان‌های این شماره

  • نخل روبرو

    سمیه کشوری

    بَخال۱ طنابِ زبر و قطور را به تنه‌ی پیر و قد کشیده‌ی نخل گره زد. کار راحتی نبود بچه‌ها بالا و پایین می‌پریدند و هم‌صدا جار می‌زدند: «تاب تاب». صحرا آرام گرفته بود و باد به جای زیر و رو کردن خاک و خل‌های دشت، تنِ تپه‌ها را نوازش می‌کرد. دلِ صحرا از نخل‌های پر خارک و خرما زنده بود و نفس می‌کشید. بعد از یک باران بی‌رمق و دلگیر مردم از روستا به صحرا پناه آورده بودند. هر کسی بین تل‌های گِلی گلیمی پهن کرده بود با چای و ناشتای مختصری روزاش را در پناهِ طبیعت می‌گذراند. انگار روستا با خانه‌های آجری‌ و بی‌قواره ظرافت و دل‌پسندی‌اش را از دست داده بود که مردم روستا به هر بهانه‌ای سر از صحرا در می‌آوردند. آن طرف پدر به نخل‌ها آب می‌داد و آن طرف‌ترش عمو با اره، برگ‌های خشک و بی‌قوت را از تنِ تناور و قهوه‌ای رنگ نخل‌ها جدا می‌کرد.

    بَخال حلقه‌ی طناب را دور کمر خود و درخت انداخت، گره را که محکم کرد، سرِ طناب را دستش دادم صورتی استخوانی و چروکیده داشت و وقتی لبخند می‌زد به تعداد چروکهایش اضافه می‌شد و وقتی می‌گفت «دستت درد نکنه دخترم» چشمانش از شدت مهربانی، نخلی نو و تنومند... [بخوانید]

  • مسافران

    آریو راقب کیانی

    برکه برای خودش سلانه سلانه راه می رفت. او محو تماشای کوچه ها و گذرهای تنگ فهادان شده بود. هر از گاهی دست هایش را به رده هایی از خاک ماسیده بر خشت دیوارها میکشید و چشم هایش را می بست. خاک دست های او را نوازش میکرد. از مسجد جامع که بیرون آمد و پایش را در اولین کوچه محله گذاشت، بی اختیار احساس کرد که دیگر در دنیای دیگری است. دنیایی هندسی با کالبدی از آب و خاک. از دوران دانشجویی، یک دل نه صد دل عاشق بافت معماری این محله شده بود. معماری فهادان برای او بیش از ساختار چند سازه کاهگی بود. اغلب هم سر این موضوع با تربت بحثش میشد. تربت که اصالتا اصفهانی بود، میدان نقش جهان و مسجد جامع آنجا ر جذاب تر می دانست. اما برکه معماری را چیزی فراتر از ساختمان های فیزیکی به یادگار مانده با نقش و نگارهای اسلیمی می دانست. چیزی که الان هم در هزارتوی فهادان دچارش شده بود؛ جریان شیمی زندگی!

    برکه چون احتمال کل کل های تربت با خودش را میداد، از او خواست که در مسجد جامع بماند و با دوربین نیکونش تا میتواند از آنجا عکس بگیرد. موقع جدایی هم تربت با کنایه... [بخوانید]

  • جنایت بی‌مکافات

    زهرا یارمحمدی

    امشب داداشات میان اینجا.

    این را گفت و زیر چشمی به شوهرش نگاه کرد.

    داشت کمربندش را سفت می‌کرد. سری تکان داد و از خانه بیرون رفت.

    احساس کرد قلبش از غصه ایستاده. چند روز بود شوهرش با او صحبت نمی‌کرد. بی هیچ حرفی سر سفره غذا می‌نشست و بلند می‌شد. اگر هم چیزی لازم داشت دختر‌ها را میفرستاد برایش بیاورند.

    خودش را توی اینه نگاه کرد. هنوز جوان بود، گونه‌هایش صورتی و برجسته بودند و موهایش سیاه یکدست، اما چشمهایش دیگر برق جوانی نداشتند. به خصوص این یک ماه انقدر بیخوابی کشیده بود که زیر چشمهایش گود افتاده بود. فکر کرد این چند روز اخری حتی چندتایی چروک هم به پیشانی‌اش اضافه شده. با پریشانی دست کشید روی شکم برامده اش، پنج ماهه باردار بود و انگار صد سال نگرانی داشت. تا حالا چهار تا زاییده بود. هر چهار تا دختر بودند اما دوتا مرده به دنیا آمدند. یادش می‌آمد خاله باجی‌ها و همسایه‌ها که می‌آمدند عیادت، به دلسوزی می‌گفتند خوب شد که نوزاد مرده پسر نبوده، اصلا چه خوب شد دخترک مرده به دنیا آمده و بعد خیلی زود همه چیز را فراموش می‌کردند.

    نوزادان مرده پسر به همین راحتی فراموش نمی‌شدند برایشان مجلس میگرفتند و همه تا... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها