لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۱

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

نقد داستان «جرات یا حقیقت»

علیرضا ایرانمهر

سفر به رستاخیر و چهار نکته ی درخشان در یک داستان.


داستان‌های این شماره

  • اقرأ

    مصیب پیرنسری

    «تو هیچی نمیشی، خاک تو سرت که حال و احوال کردن با مردم بلد نیستی!» و بعد نگاهش که مخلوطی از کینه و خشم بود روی خلیل میریخت و آوار می‌شد. بارها توی تنهایی روبه آینه با خودش زبان بازی می‌کرد، زل میزد توی آینه و برای ثانیه‌ای مات می‌ماند، آنقدر لحظه را کش میداد تا چهره‌ی حاج آقا توی آینه طلوع می‌کرد. بعد سلام می‌کرد و می‌گفت: -سلام حاج آقا خوبین؟من خوبم ممنون مرسی و حاج اقا توی آینه با تمسخر زیرپوستی گوشه‌ی لب‌هایش را میکشید، دندان‌هایش را نشان میداد و می‌گفت: ماشالله حسن آقا، چه پسر کم حرفی! بابا از آن ور توی آینه ذره ذره با حسرت و شرم شکل میگرفت و با چشم‌های سبزش که حالا به خنده‌ی لبها گوشه گرفته بودند می‌گفت: غلام شماست، ماشالله آقا خلیل نمازش سر وقت است، حتی اضافه بر سازمان میخواند، دو رکعت برای حضرت ابوالفضل و گاهی هم امام زمان. و بعد قطره‌های عرق که از سر کچل توی آینه روی صورت شره میرفتند خیالش را میشستند و باز نگاه مات خلیل می‌ماند. نمیدانست با این شرمی که ریشه‌هایش تا اعماق وجود او با درد می‌آمدند چه کند و چطور پدر را راضی کند، یا شاید هم دهانش را... [بخوانید]

  • بن‌بست

    جواد واله‌رو

    ۱۴ ساله بودم که انشای راهنمایی‌ام در شهرستان مقام اول را آورده بود. درست یادم نیست که موضوع آن چه بود اما باید برای مسابقات استانی آماده می‌شدم. دبیر زبان فارسی‌ام خیلی به من امید داشت و چند باری از او شنیدم که می‌گفت: فراتر از هم سن و سال هایم می‌نویسم. چشمه‌هایی از نوشتن در وجودم سرازیر شده، فقط باید راه درست را انتخاب کنم. روز مسابقه برای این که تنها نباشم همراه من آمد. آقای افخمی، مرد میانسالی که سیلی روزگار روی صورتش چین و چروک نشانده و گذر زمان سیاهی موهایش را با خود برده بود. با همان کت و شلوار آبی رنگ همیشگی که خط اتویش از دور هم پیداست، مهربان بود و لبخندِ انرژی بخشش فراموش نمی‌شد. از چند هفته قبل سعی می‌کرد با حرف‌هایش به من انگیزه بدهد و تا روز مسابقه توانسته بود ذهنم را از حواشی دور کند. چون از زندگی ما خبر داشت، خودش اجازه‌ی رفتنم را از مادرم گرفت. ورودی سالن شلوغ بود. در خیابانِ ورودی سالن اجتماعات، ماشین‌های مختلف نگه داشته بودند و پدر و مادرها همراه فرزندان خود پیاده می‌شدند. نفس عمیقی کشیدم اما انگار خورده شیشه‌ای گلویم را سوزاند. چند پله بالا رفتیم تا به داخل سالن... [بخوانید]

  • قواعد بازیهای زندگی اینا نبود باباجون

    آزاد عزیزی

    اینجا باس گرگ باشی، چشات خیلی مهمه، باید یه جوری نیگا کنی که کسی حتی نتونه تو چشات نیگا کنه باید جوری راه بری که طرف یا راشو کج کنه یا جوری خودشو جمع و جورکنه و همون اول ترس برش داره که تنت به تنش نخوره، همیشه یه چیزی تو جیبت باشه ضامن‌داری، تیزبُری، پنجه بوکسی، سعی کن همیشه اول صبی اینجا باشی که بهترین جا رو واسه خودت بگیری، سعی کن با پیریا و زنها کاری نداشته باشی، با مأمور و شهرداری و دولتیا هم درنیفت، بهتر اینه که بتونی یه جوری باهاشون دوست بشی، دوست که می‌گم یعنی با زبون بگیریشون و الا همیشه سعی کن تنها باشی به هیشکی اعتماد نکن هیشکی رفیق نیست همه فوری می‌فروشنت اگه خلافیم کردی تو سینه‌ت نگهش دار با هیشکی ازش حرف نزن، اینجوری تو هم می‌شی سلطان، سلطان که می‌گم تو خیابون فقط، و الا توخونه واسه ننت غلام و واسه آبجی و کوچیکه پشت و پناه، هیچ‌وقت پشتشونو خالی نکن اونقدی باید باشی که کسی نتونه به اونا هم چپ نیگا کنه، هر هفته یه چیزی بزار کنار که برن باهاش خوش باشن واسه خودشون چیز میز بخرن. نفر بیستم بودم تقریبا جزو آخرین نفرات کلاس، آنقدر ضعیف... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها