لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۰

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

داوری داستان‌های فرستاده شده برای جشنواره‌ی فسون آغاز شده است.

داستان‌های این شماره

  • پلی بک

    زهره عواطفی حافظ

    «مِدَنوم دِروَقتَ ننه جان ولی بُجاش بُرای تَ تغاریت کُلی اَخطُلاط خوب کِردَیُم‌. دُو هَفتَی دِگَ میوم دُنبالش بیارومِش مصاحِبَ تهرون»

    سحر این جمله را گفت و با دیدن نور قرمز چشمک زن روی سر ماشین نیروی انتظامی میان کوچه، دست و پایش را گم کرد و گوشی را قطع کرد. ابی کنار لاستیک جلوی ماشین نیرو انتظامی روی زمین نشسته بود و نور هالوژن‌های رنگی ساختمان روبرو، صورتش را روشن کرده بود. قدم تند کرد و روبرویش نشست.

    • ابی اینجا چی کار می‌کنی، چه خبره، زری کجاست، مگه شما نرفته بودید، گرفتنتون؟

    انگار تازه از خواب بیدار شده باشد از میان مژه‌های خیس به هر گره خورده، چشمهایش را باز کرد. دو کاسه خون توی صورتش پر از خشم پیدا شد. لبهای باریک وسط ته ریش نامرتبش، آرام باز و بسته شد و صدایی از گلوی بی جانش در آمد.

    • سحر، زری هممون رو پیچوند. کلاه هممون رو برداشت و فرار کرد.

    بند کمربند ایمنی از لای در ماشین بیرون مانده بود، یاد زهوار کمد آهنی توی ایوان افتاد. آن روز هم مثل همه روزهای این هفته با سختی از روی جعبه های پر از کتاب و خرت و پرت رد شده بود و از... [بخوانید]

  • کوک‌های ریز، کوک‌های درشت

    الهام تربت اصفهانی

    همینطور که صدای یکنواخت چرخ خیاطی توی سرم می‌پیچد به پرستوهایی که زیر پنجره اتاقم خانه ساخته‌‌اند نگاه می‌کنم و چون صدای پریدنشان را از پشت پنجره نمیشنوم فکر می‌کنم صدای چرخ خیاطی صدای پریدن‌هایشان است از یک کوک به یک کوک دیگر آسمان، کوک ریز و کوک درشت، اگر اینها اینطور شاد و بی‌خیال و بی‌کله پرواز می‌کنند من هم می‌توانم آنطور که دلم می‌خواهد در آسمان عشقی که آرزویش را دارم پرواز کنم در آشپزخانه ضبط قدیمی روشن است و مادرم با آهنگش روی میز ضرب گرفته «از دل عاشق بی خبری آسولماز آسولماز/ پس چرا ازش دل میبری آسولماز آسولماز/ از دل عاشق بی خبری آسولماز آسولماز/مگه تو اونو دوست نداری آسولماز آسولماز» و این تکه آخر ترانه هی میپیچد توی سرم و مادرم و ظرف‌های آشپزخانه و بوی غذای قابلمه روی اجاق دور سرم میچرخد «مگه تو اونو دوست نداری… » من فکر می‌کنم مادرم یک زمانی عاشق بوده، اگر حالا هنوز لباسهای گل اناری دوست دارد و موهایش را طلایی می‌کند، اگر هنوز این ترانه‌ها را زمزمه می‌کند و دور آشپزخانه در خیالی دور ضرب می‌گیرد، ولی این تکه مادرم انگار از یک زندگی دیگر به زندگی کنونی‌اش وصله شده از یک جایی که حالا... [بخوانید]

  • برخورد

    نیلوفر اجری

    مرد نیشخند زد و گفت: این یکی با چه طعمیه؟ چه مدلیه؟

    چپ‌چپ نگاهش کردم. گفت: ببخشید دیگه خانم دکتر، خارجکی نوشته مام بلد نیستیم بخونیم.

    داروهای زن میانسالی را که منتظر بود، دستش دادم. خواست پول بدهد. اشاره کردم به کنار در خروجی و

    گفتم: «صندوق!»

    یک زن و مرد آمدند تو. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، شکم برآمده‌ی زن بود. و دومین چیز چهره‌ی آشنایش.

    خودش بود. زهره! ولی خیلی تغییر کرده بود. یک جور پختگی پیدا کرده بود. شبیه مامان‌ها شده بود! به مرد

    دقت کردم. می‌خواستم ببینم احسان هست یا نه؟ احسان را هیچ وقت از نزدیک ندیده بودم. فقط عکس‌هایش را

    توی گوشی زهره دیده بودم. همیشه قرار بود، یک روزی وقت بگذاریم و چهارتایی با هم برویم بیرون. من و محمد با

    زهره و احسان. ولی درس‌های من خیلی سنگین بود و چیزی که همیشه کم می آوردم، وقت بود. اول دور

    مهمانی‌های خانوادگی را خط کشیدم. بعد دورهمی‌های بچه‌های دبیرستان را و از همان زمان بود که ارتباطم با زهره

    هم کم‌کم قطع شد. آخر از همه هم، دور دورها و بیرون رفتن‌هایمان با محمد را تعطیل کردم.

    به پوست سبزه و موهای کم پشت مرد، دقیق شدم. پس موفق شده... [بخوانید]

  • باقو

    محمدعرفان شاه‌محمدی

    باقو هستم. کفتری پیرکه سال‌ها است تنها زندگی می‌کند. چندین سال پیش، در یکی از لانه‌های دنج تهران در خیابان فاطمی نزدیک پارک لاله از تخم بیرون آمدم. دوران کودکی خوبی را گذراندم و فقط ناراحتم که چرا سریع گذشت. در دوران نوجوانی و جوانیم دست زندگی مرا خیلی جاها برده است. تهران را مثل روی بالم می‌شناسم و همچنین کرج و مشهد را. شهرهای دیگر را هم دیده‌ام، خدا پدر مخترع قطار را بیامرزد.

    فرزندان زیادی دارم که خیلی وقت است از پیشم رفته‌اند و گه‌گاهی به هنگام پرواز همدیگر را می‌بینیم. حدود چند ماه پیش، همسرم به هنگام پرواز گیج شد و سقوط کرد و من تصمیم گرفتم تا آخر عمرم در برج دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران زندگی کنم.

    از این بالا به خوبی می‌توانم چیزهای زیادی ببینم. آدم‌های زیادی را می بینم که هر روز می‌آیند و می‌روند. پی کارهایشان هستند و درگیری‌هایی که هیچ‌ وقت تمامی ندارد. می‌آیند و می‌روند و هیچ توجهی به پیرامونشان نشان نمی دهند. برایم خیلی عجیب است، سبک‌زندگی، خواسته‌ها، چیزهایی که دنبال می کنند، برایم رنگ‌وبوی عجیبی دارند. موجوداتی از جنس بقیه‌ی جاندارانند اما به شدت مغرور و از خودراضی که برای سود خویشتن حاضر به کشتن و نابودی حتی هم... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها