لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۱

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

داوری داستان‌های فرستاده شده برای جشنواره‌ی فسون آغاز شده است.

هر روز نویسنده بودن

علی رضایی وحدتی

فصلی از کتاب «نوشتن خلاقانه – از اندیشه تا جوهر» از سیمون لین‌استروم

نویسنده‌ها حتی زمانی که نمی‌نویسند، می‌نویسند.

زمانی که جوان بودم، در واقع، همه‌ی نوشتن من گشتن و نگاه به چمن‌ها بود. زمانی که به برگه‌ی سفید روی آوردم، ایده‌های کاملی داشتم و نوشتنم تنها کنشی برای روی کاغذ آوردن آن چیزها بود تا فراموششان نکنم.

نوشتن فقط کار فیزیکی تایپ در لپ‌تاپ یا یادداشت در دفترچه نیست. نوشتن همه‌ی چیزهایی را دربردارد که تو را به آن لحظه می‌رساند که واژه‌ها را می‌چینی – یعنی کمابیش همه‌ی هستی‌ات.

هرچه در زندگی‌ات تجربه کرده‌ای، رویاهای شبانه، ناشتای بامداد، اندیشه‌هایی که بامدادان هنگام رفتن سر کار پیدا می‌شوند – همه‌ی اینها مستقیم یا نامستقیم در آنچه می‌آفرینی اثر می‌گذارد.

پس این گمان را رها کن که نوشتن کاری است که در یکی دو ساعت یک جا نشستن انجام می‌دهی و سپس به کارهای دیگر زندگی‌ات می‌پردازی و فراموشش می‌کنی. نویسنده‌ها همیشه روشنند. چه کسی می‌داند ایده‌ی بع...


داستان‌های این شماره

  • رنج متبرک

    مریم پژمان

    سارا از دیشب کاملا توجیه شده بود که باید خوب غذا بخورد، استراحت کافی داشته باشد و مهم‌تر از همه آنکه برای حفظ آرامش، مقداری از وقت روزانه اش را با کارهای معنوی دلخواهش سپری کند. با این حال امروز صبح که بیدار شد، امیر بی سر و صدا رفته بود و اثری هم از خوردن صبحانه بروی میز آشپزخانه به چشم نمیخورد. سعی کرد خونسرد باشد و در حالی که به صورت مهتابی رنگش در آینه دستشویی لبخند میزد، دندانهایش رامسواک زد و موهای بلند و مجعد قرمزرنگش را به آرامی شانه کرد. بعد به آشپزخانه برگشت و صبحانه مفصلی خورد. ظرفها را که شست با مادرش در شهرستان تماس گرفت و به او اطمینان داد که حالش از همیشه بهتر است و با دخترشش ساله‌اش که برای گذراندن یک ماه از تعطیلات تابستان او را به مادر بزرگش سپرده بود، حرف زد و قربان صدقه اش رفت. گوشی تلفن را تازه گذاشته بود که خواهر بزرگترش سودابه زنگ زد تا به او تاکید کند چون دیشب تا دیر وقت مطب دکتر بودند باید امروز را فقط استراحت کند و اصلا فکرش را مشغول امور آشپزی نکند چون او تا دو ساعت دیگر ناهار را برایش میفرستد.

    سودابه که... [بخوانید]

  • همیشه پای یک زن در میان است

    بهداد دالوندی

    داستان اسم‌گذاری من ماجرای خاص خودش را دارد. آن زمان‌ها مثل امروز نبود که اسم بچه را پدر و مادرش قبل از تولد مشخص کرده باشند. مراسم اسم‌گذاری یک تشریفات فامیلی و بعضاً طایفه‌ای بود در حد مراسم تاج‌گذاری. پدر و مادر، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، عمه و دایی و عمو و خاله و خان‌دایی و خان‌عمو به‌علاوه یک نفر حاج‌آقا که ریش‌سفید فامیل محسوب می‌شد و معمولاً هم کچل بود برای مراسم اسم‌گذاری و خواندن اذان در گوش بچه حضور داشتند.

    اعتقاد بر این بود با این کار بچه هم اسمش را یاد می‌گیرد و هم مسلمان می‌شود. هرچند من - بنا به شرحی که در ادامه خواهد آمد - هیچ‌وقت درست نفهمیدم اسمم چیست. تازه، سه چهار سال بعد این را هم فهمیدم که آن مراسم خواندن اذان در گوش بچه، حتی برای مسلمان شدن هم مقدمه‌ای بیش نبوده و ما پسربچه‌ها برای تبدیل شدن به یک مسلمان واقعی مسیر سختی پیش رو داشتیم که از جراحی و درد و خون‌ریزی و بدتر از همه پوشیدن دامن می‌گذشت.

    برگردیم به ماجرای اسم. امروز اگرچه می‌دانم که اسمم «بهداد» است اما تا چهار پنج‌سالگی فکر می‌کردم «سعید» هستم. خوب تقصیری هم نداشتم. «سعید» صدایم می‌کردند؛ مثل خیلی از دواسمه‌ها. حالا... [بخوانید]

  • آینالی اوچ تیر

    علیرضا کشاورز معتمدی

    امروز ساعت هفت بعد از ظهر خودکشی میکنم.

    از هفت ماه پیش که پدر و مادر را برای ادامه‌ی زندگی ترک کردم مطمئن بودم که روزی این کار را انجام خواهم داد. اما آن روزها بعضی اتفاقات باعث می‌شد که این تصمیم را به عقب بی اندارم. یکی از آن اتفاقات آشنایی‌ام با نرگس بود. تا آن روز دست هیچ زنی را به جز مادر لمس نکرده بودم، بدنم به تن هیچ دختری نخورده بود حتی از روی لباس. نرگس اولین نفر بود؛ ساعت دوازده شب را رد کرده بود که عرق کف دستم مچ دستش را خیس کرد، در را برایش باز کردم تا سوار ۴۰۵ نوک مدادی‌ام شود؛ ۱۲۸ ج ۲۸.

    ساعت دوازده شب را رد کرده بود که دستش را گرفتم، بدنم به کلی میلرزید، میدانستم که پوست صورتم؛ آنقدر قرمز شده است که پدر سرم فریاد بزند: «سی سالت شد، تا کی می‌خوای خجالت بکشی؟» بعد سرش را بکند داخل آن روزنامه های سیاه و سفید و به پوتین‌هایش فکر کند که دیروز واکسشان زده یا پریروز.

    دستش را گرفتم، تمام بدنم میلرزید. میدانستم که پوست صورتم به شدت قرمز شده است و نمیتوانم صحبت کنم و میدانستم که قرار است چند شب آینده را به... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها