لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

سررسید فرستادن داستان برای جشنواره‌ی فسون تا ۱۵ آذر ماه تمدید شد.

داستان‌های این شماره

  • مرگ در رختی سفید

    هانیه مردانی

    ـ در مدرسه دانش آموزان همیشه مرا مسخره می‌کنند، میگویند که دفتر مشقت دارد پاره می‌شود آنقدرکه پاکشان کرده‌ای و دوباره نوشته‌ای. اگر پول نداری بیا پیش ما گدایی کن، ما پول خرد خود را به تو میدهیم.

    ـ بابا؟

    ـ (پدر با صدایی گرفته ): جان بابا!

    ـ دیگر مرا دوست نداری؟

    ـ پدر: من تورا از جانم بیشتر دوست دارم! چرا این حرف را میزنی؟

    ـ پس چرا به من قول دادی که برایم دفتر و مداد و پاکن و لباس‌های نو میخری ولی هیچ کدامش را برایم نخریدی؟

    ـ ( پدر با چشمانی نگران ): پسرم کاک حامد قول داده است که اگر این دفعه کارگر لازم داشتند مرا هم صدا بزند که برایش کار کنم، هنوز یک ماه تا سال نو مانده است، تا آن موقع جانم را هم بدهم برایت دفتر و مداد و کفش و لباس نو و خیلی چیز‌های دیگر میخرم.

    ـ اما پدر ما چیزی برای خوردن نداریم، امروز صبح وقتی به مدرسه میرفتم سمیه گفت که چیزی نداریم برای صبحانه بخوریم مرغ‌ها هم دیگر تخم نمی‌‌گذارند، باید نان خشک بخورم که گرسنه نمانم. باید اول آنها را بخری، اگر مهمان بیاید چکار کنیم؟

    ـ ( پدر با نگاهی پر از غم... [بخوانید]

  • خیانت موسیو

    وحید شاه‌وردی‌لو

    گودرز چراغی بهم گفت:

    - خیانت در بالاترین رده‌های اعتماد اتفاق می‌افتد!

    «روزنامه روزنامه قصّاب ایران فرماندار شد! آخرین خبر آخرین خبر قصاب ایران. .» و من به خودم گفتم:

    - تو باید کلمه به کلمه‌اش را به خاطر بسپاری.

    فاطی خاله از دیشب دارد یک ریز ور می‌زند:

    - ذلیل بمونی مرد… آبروی هرچی مَرده بردی… آخه به تو هم می‌شه گفت…

    - مرد؟!

    این لفظ آخری را من آمدم. چشم غرّه آمد و نعلبکی چای زهرماری کوهی‌اش که توی دستش بود، به طرفم پرت کرد. رنگ چایی‌اش مثل شاش غلیظ می‌ماند و نصفه و نیمه، با رکاکت پیچ خورده در لفّافه‌ی حرف‌هایش نوش‌جان می‌نمود. جاخالی دادم و خورد به دیوار؛ گچش ریخت و نعلبکی هم صد تکّه شد. خاله همیشه هر چی را که می‌خواهد به من بکوبد، جوری نشانه‌ می‌گیرد که انگار هیچ‌وقت هم قرار نیست بهم آسیبی برساند. هیچ کدام نمی‌خورَد به جز تیکّه کلامی که هر دفعه با یک نظر برانداز کننده از لابه‌لای دندان‌های خرگوشی‌اش بیرون می‌پرد:

    - پدرسّــگ!

    دایی مرتضی می‌گوید:

    - علــی! روزنامه‌چی‌ها اعتصاب کردن؛ تو چی کاره‌ای؟!

    - علی‌آقا رو که میشناسی؟! اوستا کارمه. چاپخونه‌چی است و توی کلّ تهـرون، یکی ایشون ماشین ملخی دارد و یکی هم اوشـون!

    این‌ها را... [بخوانید]

  • دیوارها

    ابراهیم سلیمی کوچی

    از آخرین باری که کسی داخلِ خانه را دیده بود دو‌سالی می‌گذشت. یعنی همان سالی که زنش سیاه‌سرفه گرفت و مُرد. همه دیده بودند که قلیچ توی تشییع‌جنازه‌ی ماه‌بس قطره‌ای اشک نریخته بود و همان فردای مراسم به معدن برگشته بود. نگهبانِ معدنِ دورافتاده‌ای بود که خدا می‌دانست از کِی دیگر چیزی تهش نمانده بود و کم‌کم تمامِ کارهایش خوابیده بود. شاید هم چیزی مانده بود و آن‌قدرها ارزش داشت که نگهبانی برایش بگذارند.

    روزی که رفته بود، درِ خانه‌ را با زنجیر و قفلِ گردن‌کلفتِ زنگارگرفته‌ای بسته بود. خانه‌ بی‌حیاط بود، هیچ پنجره و روزنی نداشت و درِ زیتونی‌رنگِ تاب‌برداشته‌اش با سماجتی آزاردهنده ایستاده بود میانِ آجرهای شوره‌زده‌‌ی دیوارها.

    درست دو‌سال از خاکسپاری زنش می‌گذشت که از معدن برگشت. غروبِ یک روزِ جمعه. غبارِ چربِ قرمزرنگی نشسته‌بود تهِ کیسه‌ای که روی دوشش داشت. چهره‌اش به‌طورِ عجیبی تکیده بود. انگار که نیروی مرموزی تمام صورتش را مَکیده و لایه‌ی چسبناکی از خاکستر روی سر‌و‌صورتش پاشیده باشد. لب‌هایش مثلِ دو‌بامیه‌ی‌ خشک، باریک‌تر می‌زد و چانه‌اش استخوانی و تیزتر شده بود.

    تا سه‌روز سروکلّه‌اش توی کوچه‌و‌خیابان پیدا نشد. حتّی شب‌ها هم انگار چراغی روشن نمی‌کرد. نورِ کدرِ بی‌رمقی که سرِ‌شب زیرِ درِ خانه می‌لرزید، چند‌دقیقه‌ای بود و زود کور می‌شد. آن‌هایی که... [بخوانید]

  • ابر فرفری

    اشکان فرجاد

    گیج می‌زند بادبادک، با کله پایین می‌آید و بعد اوج می‌گیرد. نقطه شده، کنار ابری که فرفری است. حلقه‌های دنباله را نمی‌تواند ببیند. کلاف نخ تمام‌شده، نخ نمی‌دهد و آخرش را می‌بندد به مچ پایش. تیرکمان حصیری‌اش را برمی‌دارد و تیری از حصیر که سرش را قیر مالیده پرتاب می‌کند. بی‌هدف می‌زند. ولی می‌خورد، به شیشه پنجره همسایه می‌خورد.

    پشت بادبادک سؤالش را نوشته و قرار گذاشته جوابش را یک جورایی آن بالا روی بادبادک برایش بنویسد. مامان همیشه می‌گفت: «جواب همه‌ی سؤال‌ها پیش او است.» صدایش که می‌آید، یعنی ظهر شده.

    ـ کجایی اردلان؟ باز رفتی بالا پشت بوم؟ ذله کردی من و…بیا پایین نهارت و بخور باید بری.

    از مدرسه آمده.

    نخ را محکم می‌کند به آجری و تیر کمان را می‌چپاند توی ناودان. کون لیز کون لیز خودش را می‌سراند تا لبه خرپشته و به جستی روی پشت‌بام می‌پرد. نگاه می‌کند، بادبادک پیش ابر آشنا است. مثل موهای مرد، حالا صورت شده و فرفری موهایش جواب را می‌آورد، غروب که برگردد. اگر سرش شلوغ نباشد، حوصله نوشتن داشته باشد، حتی چند خط، یک اسم، جواب بدهد.

    مامان با مانتوی گچی‌اش ایستاده پای پله‌های راهرو. بوی غذای سردستی هم پیچیده. حرفی نمی‌زنند و از کنارش که رد می‌شود،... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها