لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مجله‌ی داستانی بیدار | در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

داستان‌های این شماره

  • من زنده‌ام

    مهشاد لسانی

    ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

    بوی گیلاس می‌داد. وقتی می‌رفت بالای درخت جلوی خانه و از انجا حیاط ما را دید می‌زد، می دیدمش که با لباس قرمز و موهای کوتاه سیاه، مرا که توی باغچه ی بابا جانم بیل می‌زدم، می می‌پاید. اولش باور نمی‌کردم که برای من امده باشد، اما وقتی یک روز با دوچرخه شیر می بردم برای مغازه‌ی آقا جانش، هسته‌ی گیلاس را شوت کرد توی کله‌ی کچلم.

    ***

    با قنداق کلاش زدند توی سرم. افتادم. همین دیشب گفتند رمز “یا محمد” است. منصور گفته بود به آب که بزنیم تمام است. اما بدمصبها دستمان را خواندند. به آب که زدیم، همه چیز تمام شد. انگار عملیاتمان لو رفته بود.

    ***

    پس کله‌ام را گرفتم و گفتم: هوی گلی! لو رفتی!مثل میمون پریدی اون بالا!وشو پایین خندید. ریز ریز. ننه باجی می‌گفت دختره‌ی خرس گنده میره اون بالا پرو پاچه شو نشون همه بده! چاق شده مثل گاو! به پاهای آویزان از درختِ گلی نگاه کردم، مثل ترکه‌ی البالوی بابا جانم باریک بود نه مثل پاهای کت و کلفت گاو.

    ***

    منصور گفت: سرتون رو مثل گاو می‌ندازین پایین میرین تو آب! همه خندیدیم! حاج امیر گفت: جدو ابادت گاوه! کرکر بچه‌ها بلند شد.... [بخوانید]

  • کلاغ‌ها

    صادق رحیم‌پور

    ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

    زن سفره را برانداز کرد تا ببیند هفت سین کامل است. سیب، سرکه، سیر، سکه، سبزه، سنجد، سمنو.

    چشمش روی کاسه‌ی سمنو خیره ماند حرصش گرفت. سمنوها کپک زده بود. مرد که داشت به سنجد‌ها ناخنک می‌زد به یک باره با جیغ زن از جا پرید و آرام گفت: «چی شده؟» زن روی صندلی ولو شد و بعد به سمنو اشاره کرد. چشم‌های مرد از روی رد دست زن به کاسه سمنو رسید که رویش کپک زده بود.

    «خب اشکالی نداره اون یه تیکه رو برمی داریم»

    زن با عصبانیت و چشم‌های از حدقه در آمده به مرد خیره شد.

    «آخه این یک قاشق چیه حالا…»

    «حالا امتحان می‌کنیم»

    «چی چی رو امتحان می‌کنیم، بزار سرجاش»

    «مگر توی یخچال نذاشته بودی؟»

    زن دوباره با عصبانیت به مرد خیره شد، انگار که مرد بهانه‌ای دستش داده باشد، تا او همه‌ی تقصیر‌ها را گردن مرد بیندازد.

    «پس بگو، مگه قرار نبود تو سمنو‌ها را بذاری توی یخچال. اصلا همش تقصیر تو هستش. اون روز که اقدس خانم سمنوها را آورد پیاله پر بود. هی گفتم نخور، تازه حالا که کوفت گردی چرا توی یخچال نذاشتی»

    «من که دیروز صبح گذاشتم»

    «دروغ نگو، پس چرا کپک... [بخوانید]

  • دیوارها

    ابراهیم سلیمی کوچی

    ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

    از آخرین باری که کسی داخلِ خانه را دیده بود دو‌سالی می‌گذشت. یعنی همان سالی که زنش سیاه‌سرفه گرفت و مُرد. همه دیده بودند که قلیچ توی تشییع‌جنازه‌ی ماه‌بس قطره‌ای اشک نریخته بود و همان فردای مراسم به معدن برگشته بود. نگهبانِ معدنِ دورافتاده‌ای بود که خدا می‌دانست از کِی دیگر چیزی تهش نمانده بود و کم‌کم تمامِ کارهایش خوابیده بود. شاید هم چیزی مانده بود و آن‌قدرها ارزش داشت که نگهبانی برایش بگذارند.

    روزی که رفته بود، درِ خانه‌ را با زنجیر و قفلِ گردن‌کلفتِ زنگارگرفته‌ای بسته بود. خانه‌ بی‌حیاط بود، هیچ پنجره و روزنی نداشت و درِ زیتونی‌رنگِ تاب‌برداشته‌اش با سماجتی آزاردهنده ایستاده بود میانِ آجرهای شوره‌زده‌‌ی دیوارها.

    درست دو‌سال از خاکسپاری زنش می‌گذشت که از معدن برگشت. غروبِ یک روزِ جمعه. غبارِ چربِ قرمزرنگی نشسته‌بود تهِ کیسه‌ای که روی دوشش داشت. چهره‌اش به‌طورِ عجیبی تکیده بود. انگار که نیروی مرموزی تمام صورتش را مَکیده و لایه‌ی چسبناکی از خاکستر روی سر‌و‌صورتش پاشیده باشد. لب‌هایش مثلِ دو‌بامیه‌ی‌ خشک، باریک‌تر می‌زد و چانه‌اش استخوانی و تیزتر شده بود.

    تا سه‌روز سروکلّه‌اش توی کوچه‌و‌خیابان پیدا نشد. حتّی شب‌ها هم انگار چراغی روشن نمی‌کرد. نورِ کدرِ بی‌رمقی که سرِ‌شب زیرِ درِ خانه می‌لرزید، چند‌دقیقه‌ای... [بخوانید]

  • دیگر پر شده‌ام از آن چشم‌ها

    محمدسعید احمدزاده

    ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

    پای ماک­سکته­ای ممّدسوخته که وسط بیاید، اینترناش و وایت که جای خود دارد، دیگر ماک­جنگی و بادماغ و بی­دماغ هم فرقی نمی­کند، همه­شان باید بروند کُلِه. آدم شاگرد کامیون هم که بخواهد بشود، فقط شاگرد ممّدسوخته. خوراکش بار ترافیکی است و خلاص. بارترافیکی هم که گیرش نیفتد، سنگین می­زند و هرجا که نمی­خواهد باشد. شلّاق­کشَش می­کند و دِ برو که رفتی. انگار این آدم اصلاً لرز توی گُرده­اش نیست و ترس نمی­شناسد.

    چیزی به پَسین نمانده و نصف دیزی­ها هنوز روی اجاق ردیف هستند. اوقات جعفرآقا بفهمی­نفهمی تلخ است و اصلاً سرِ پِلِنگ نیست. انگار امروز نفتکش­ها و کانتینربَرها سر هیژده­چرخه­هاشان را داده­اند به بیابان و زده­اند به خاکی که از صبح تا حالا قهوه­خانه شده کَفه­ی لوت. البته ماک­سکته­ای ممّدسوخته و بار عجیب­غریبش که جلو قهوه­خانه باشد خودش قیامتی است. همین حالا هم تنهایی نصف سَبَخی جلو قهوه­خانه را پر کرده است.

    «یه دیزیِ کامل، راست دوتا دیزی هم آبگوشتِ خالی. بی­دَنگ­ودونه، بی­کنجه.»

    جعفرآقا می­گوید همیشه همین­طور بوده. یک دیزی برای شاگردش، دوتا پیاله­ی آبگوشت خالی هم برای خودش. یک­بار هم از ممّدسوخته شنیده که گفته راننده کوه و کمر، باید ناشتایی­اش را تنهایی بخورد، ناهارش را با رفیقش، شامش را با... [بخوانید]


تازه‌ترین گفتارهای شنیداری


خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها