لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

او از چه کسی فرار می‌کردم | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۰۹ دی ۱۳۹۸

او از چه کسی فرار می‌کردم

ارشاد ازغ

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

داخل گورِ دسته جمعی افتاده بود. نمی­توانست تکان بخورد. به من زل زده بود. پوتین­های ساق بلند و مشکی­اش هنوز زیر خاک دفن نشده بود. انگار می­خواست به من چیزی بگوید. دسته­ی چوبی بیل را محکم گرفتم و بیل را پر از خاک کردم. پوتین­هایش را زیر خاک دفن کردم. فقط سر و گردنش مانده بود که زیر خاک دفن شود. هنوز نفس می­کشید. چند بیل خاک دور گردنش هم ریختم. چند بیل دیگر روی سرش ریختم ولی خاک از صورتش سر می­خورد و پایین می­افتاد. دست بردار نبودم. آنقدر خاک روی سرش ریختم تا زیر خاک دفن شد.

گور دسته جمعی را با خاک پر کردم و طوری رویش را با برگ­های پاییزی پوشاندم که کسی جز خودم به فکرش هم نمی­رسید زیر آن خاک بیست-سی نفر زنده بگور شده باشند. برای اطمینان بیشتر چند شاخه­ی خشکیده­ی درخت هم روی برگ­ها انداختم. کار تمام شده بود.

ناگهان صدایی به گوشم رسید. نفس در سینه­ام حبس شد. صدای ضربان قلبم را می­شنیدم. سرم را به اطراف چرخاندم. کسی دیده نمی­شد. دوباره همان صدا را شنیدم. انگار وقتش رسیده بود. تنها او می­توانست من را هرجایی که باشم پیدا کند.

رو به سرازیری جنگل فرار کردم. نفس­زنان داشتم می­دویدم. تمام قدرت بدنم را روی پاهایم مترکز کرده بودم تا بتوانم با نهایت سرعت بدوم. هر چند وقت یک بار یکی از پاهایم روی برگ­های زرد­رنگ پاییزی که پس از باریدن باران خیس شده بودند سر می­خورد و تعادلم را از دست می­دادم، ولی با چابکی بدنم را جمع و جور می­کردم و دوباره با تمام سرعت می­دویدم. نفسم بند آمده بود. عرق سرد روی گردنم سر می­خورد و به روی سینه­ام می­افتاد. از شدت خستگی برای اندک زمانی مکث کردم. از کمر خم شدم و دست­هایم را روی دو زانویم گذاشتم تا تکیه­گاه بدنم شوند. همچنان به روی دست­هایم تکیه داده بودم و نفس­زنان به پشت سرم نگاه می­کردم. هر لحظه ممکن بود از پشت یکی از درخت­های بلند جنگل سایه­اش نمایان شود. سرم را سریع به اطراف می­چرخاندم و با سرعت تک­تک درختان را بررسی می­کردم. اثری از او نبود. انگار من را گم کرده بود. ولی باز هم نبایستی ریسک می­کردم. دهان و گلویم خشک شده بود. از روی زمین چند برگ را که از همه خیس­تر بود انتخاب کردم. با زبان آن­ها را لیس می­زدم تا کمی از خشکی دهان و گلویم بکاهم. کمی از تپش قلبم کم شده بود. اطرافم را نگاه کردم. کسی دیده نمی­شد. دوباره صدایی به گوشم رسید. انگار نزدیک­تر شده بود. نباید معطل می­کردم. اگرچه صدای برگ­های خیس زیر پاهایش را می­شنیدم ولی ترسناک­تر از شنیدن صدای پاهایش احساسی بود که با تمام وجودم حسش می­کردم.

انگار همیشه پشت سرم ایستاده و منتظر بود تا اشتباهی از من سر بزند و زهر خودش را بریزد. او را پشت تمامی درختان پشت سرم حس می­کردم. پوتین­های ساق­بلند مشکی­ای را که پوشیده بود پشت تمامی درختان می­دیدم. هر پرنده­ای که روی هر شاخه­ای از درختان پاییزی آواز می­خواند صدای او را به گوشم می­رساند. از همه­ی صداها می­ترسیدم. از همه­ی صداهای جنگل متنفر بودم. دو انگشتم را محکم در دو سوراخ گوشم فرو بردم. ولی کافی نبود. باز صدای آواز گنجشک­ها آزارم می­داد. بالاخره مجبور شدم دو برگ از زیر پاهایم بردارم. یکی از برگها زردرنگ بود که بر اثر آب باران کاملا خیس شده بود. آن را مچاله کردم و محکم داخل سوراخ گوش راستم فرو بردم. حالا نوبت گوش چپم بود. گوش چپم را هم با برگی قرمزِسوخته و مچاله­شده پر کردم. دوباره با تمام سرعت شروع به دویدن کردم. شیب سرازیری اندکی که جنگل داشت من را در دویدن با سرعت زیاد یاری می­داد. ولی باز هم فایده­ای نداشت چون برای او هم سرازیر بود و سرعت او هم زیادتر می­شد. با آن همه راهی که با این سرعت دویده بودم ولی باز هم آخر جنگل نمایان نبود.

آنقدر دویدم که از شدت خستگی جلوی چشمانم سیاهی رفت. تمام درختان جنگل به دور سرم می­چرخیدند. زمین پوشیده از برگ­های رنگارنگ به دور سرم می­چرخید. پاهایم سست شده بودند و دیگر توان حمل لاشه­ی خسته و کوفته­ام را نداشتند. برای اینکه محکم روی زمین نیفتم دستم را دراز کردم تا بر درخت تکیه دهم. ولی درخت دورتر از آن چیزی بود که به چشمم می­آمد. مثل این که درخت جابجا شده و جا خالی داده تا من محکم به زمین بخورم. از جلو پیشانی به روی برگ­های رنگارنگ و خیس افتادم. چند تا غلتک در جهت سرازیری زمین خوردم تا نهایت تنه­ی تنومند یک درخت من را از غلت خوردن باز داشت.

برگ­های مچاله­ شده­ی داخل گوشم خارج شده بودند. لاشه­ی مردارم به پشت افتاده بود. تنها عضوی از بدنم که می­توانستم تکانش دهم پلک­هایم بودند. آن­ها را بالا کشیدم. آسمان ابری بود، ولی رنگ آبی آسمان از فاصله­ی بین تکه­های ابر دیده می­شد. هر چند ثانیه یک بار پلک­هایم مثل پرده­ای ضخیم که به روی پنجره­ای کشیده شود به روی چشمانم کشیده می­شدند و جلوی دیدم را می­گرفتند. انگار وزن پلک­هایم بیش از حد معمول بود. با تمام توانم تلاش می­کردم که جلو بسته شدن پلک­هایم را بگیرم، اما بیشتر وقت­ها موفق نمی­شدم. هر دو پلکم پایین افتادند و جلوی دیدم را گرفتند. دیگر چیزی دیده نمی­شد. همه جا تاریک شده بود.

یک دفعه صدایی به گوشم رسید. انگار خودش بود. صدا نزدیک­تر می­شد و من همچنان مثل یک جسد بر روی زمین افتاده بودم. فهمیدم لاشه­ی پهن شده­ی من را از دور دیده است چون خیلی آرام آرام به من نزدیک می­شد و اصلا عجله­ای برای رسیدن به من نداشت. صدای پاهای گنده­اش را شنیدم که دقیق پشت سرم ایستاد. اگر می­توانستم چشمانم را باز کنم حتما آن پالتوی بارانی سیاه رنگش را می­دیدم که دقیقا بالای سرم ایستاده و مثل یک مترسکِ بلندقد بهم خیره شده است. اگر می­توانستم چشمانم را باز کنم حتی می­توانستم آن کلاه لبه­دار سیاه رنگش را هم ببینم که رو به طرف من به پایین خم شده بود

او برای مدتی کنار من مکث کرد. کمرش را خم کرد و با دو دستش لاشه­ی افتاده­ام را به طرف چپ چرخاند. من را روی کولش گذاشت و با سرعت زیاد به طرف سرازیری جنگل به راهش ادامه داد. از زمانی که من را روی کولش گذاشته بود حدود نیم ساعتی گذشته بود. انگار نه انگار که یک فرد ۲۲ ساله را روی کولش حمل می­کرد. بدنش اصلا از حرکت نمی­ایستاد و خسته نمی­شد. حتی از صدای نفس زدنش معلوم بود که ضربان قلبش هم بالا نرفته بود. کمی از خستگیم در رفته بود. می­توانستم چشمانم را باز کنم. درخت­های قد کشیده جنگل را می­دیدم که یکی یکی آنها را پشت سر می­گذاشتیم. از جیب داخلی پالتویش یک پاکت سیگار بیرون آورد. چند نخ سیگار از داخل پاکت بیرون کشید و پاکت را دوباره داخل جیبش گذاشت. خوب می­دانستم که او اهل دود و سیگار نبود. حتی با بخار سماور هم به سرفه می­افتاد. سیگارها را فقط برای بازی کردن با انگشتانش می­خرید. مدتی با انگشتانش سیگارها را می­چرخاند و سپس آنها را با دستش مچاله می­کرد و داخل زمین دفن می­کرد. همانطور که انتظار داشتم کنار درخت خشکیده جنگل توقف کرد. فهمیدم که به اندازه کافی با سیگارها بازی کرده است. او خم شد و من را کنار یک درخت مسن روی زمین گذاشت. با دستانش برگ­های روی زمین را کنار زد. سپس با نوک انگشتانش خاک را کنار زد. حدود هفتاد-هشتاد سیگار مچاله شده­ی قدیمی با خاک مخلوط شده بود. کمی خاک اطراف سیگارها را با نوک انگشتانش کند تا جا برای دفن شدن چند نخ دیگر سیگار را باز کرد. چهار نخ سیگار مچاله شده را داخل چاله­ی کوچک انداخت و چاله را با خاک کنده شده­ی خودش پر کرد. چند عدد برگ هم روی چاله­ی پر شده انداخت تا زمین مثل اولش شود. دوباره پشت سر من ایستاد و مدتی مکث کرد. من را روی کولش گذاشت و به راه خود ادامه داد.

مدتی گذشت و من را همچنان بر کول خودش حمل می­کرد. پاهایم همانند پاهای یک جنازه که پشت کسی حمل می­شود آویزان بودند و تاب می­خوردند، تنها فرقش این بود که من جنازه نبودم. بالاخره ایستاد. من را کنار یک درخت روی زمین گذاشت. هنوز نمی­توانستم تکان بخورم. روبه­رویم چند تا شاخه­ی خشکیده­ی درخت بود. به آن­ها نزدیک شد. سرش را به طرف من برگرداند. به چشمانم خیره شد. کمی مکث کرد و به طرفم آمد. سرم را به طرف دیگر چرخاند تا او را نبینم. از خش خش برگ­های زیر پاهایش فهمیدم دوباره نزدیک آن چند شاخه درخت می­رود. جنگل آرام بود. حتی صدای گنجشک­های همیشگی به گوش نمی­رسید. تنها صدایی که می­شنیدم صدای شاخه­های خشکیده بود که به کنار پرت می­شدند. سپس صدای برگ­های درختان بود که از روی زمین کنار گذاشته می­شدند. انگار زیر برگ­های درختان دنبال چیزی می­گشت. دوباره به سمت من آمد. دقیق پشت سر من شروع به کندن زمین کرد. من هم هر چه زور می­زدم سرم را به طرف او برگردانم موفق نشدم. انگار یک نیرویی من را از حرف زدن و حرکت باز می­داشت. حدود چهل دقیقه­ای همچنان به کندن زمین مشغول بود. خوب می­دانستم که در حال کندن قبر من است. دیگر صدای بیل زدن به گوشم نمی­رسید. عرق سردی بر پشتم جاری شد. وقتش رسیده بود. بیل را زمین انداخت. به طرف من آمد.

سرم را به طرف قبر برگرداند. نزدیک به بیست تا سی جنازه با پوتین­های ساق بلند و مشکی که پالتوی بارانی درازی به تن داشتند داخل قبر دفن شده بودند. لاشه­ی بعضی از آنها تجزیه شده بود و فقط اسکلت سر آنها دیده می­شد و اسکلت دست­هایشان که از آستین پالتوهایشان بیرون زده بود. کلاه­های لبه­دار بزرگی هم که کهنه و مندرس شده بودند گوشه­ای از قبر جمع شده بودند. لاشه­ی بعضی از جنازه­ها هنوز به طور کامل تجزیه نشده بود. انگار چند روزی بیشتر از زمان دفنشان نگذشته بود. یکی از جنازه­ها خیلی تازه به نظر می­رسید. انگار چند ساعت قبل زنده بوده و نفس کشیده بود. دیگر تحمل دیدن آن همه جنازه را یک جا نداشتم. سرم داشت گیج می­رفت و چشمانم به سیاهی می­رفتند. کلاه بزرگ لبه­دارم را از روی سرم برداشت و به سایر کلاه­های قبر اضافه کرد. سپس لاشه­ی نیمه جانم را به داخل گور دسته جمعی پرت کرد. چند بیل خاک را روی سرم ریخت. ولی خاک از روی صورتم سر می­خورد و پایین می­افتاد. برای مدتی کوتاه مکث کرد.

از دور صدایی به گوش رسید. انگار صدای پاهای یک نفر بود که با سرعت به طرف ما می­آمد. او هم صدا را شنیده بود. به طرف بالای جنگل نگاه کرد. رنگ از صورتش پرید. کمی به من نگاه کرد و بیل را به طرف من پرت کرد. سریع به طرف سرازیری جنگل فرار کرد. صدای پا از بالای جنگل نزدیک شد. بالای گور دسته جمعی و روبه­روی من ایستاد. من داخل قبر بودم و او بالای قبر. پوتین­های ساق بلند و مشکی رنگی پوشیده بود. پالتوی بارانی سیاه رنگ و درازی به تن کرده بود. کلاه بزرگ و لبه­داری در دست داشت. کمی به اجساد داخل قبر نگاه کرد. نگاهی به من انداخت و کلاهش را سرش گذاشت. داخل قبر پرید. به من نزدیک شد. کنار من ایستاد و خم شد. دسته­ی بیل را که کنارم افتاده بود گرفت و از قبر بیرون رفت. شروع به خاک ریختن روی سر من کرد. من فقط می­توانستم نگاهش کنم و به صدای خاک ریختن روی شکمم گوش دهم. فقط سر و گردنم از خاک بیرون مانده بود و بقیه­ی بدنم در خاک دفن شده بود. به او زل زده بودم. می­خواستم به او چیزی بگویم ولی زبانم قفل شده بود. شروع به خاک ریختن روی صورتم کرد. خاک از روی صورتم سر می­خورد و به زیر گردنم می­رفت. ولی او دست بردار نبود. به خاک ریختن ادامه داد. دیگر نمی­توانستم ببینم. تمام تنم از خاک پوشیده شده بود. فقط صدای بیل زدن او را می­شنیدم. نمی­توانستم نفس بکشم. خاک اطراف سر و گوشم را گرفته بود. به زور می­توانستم صدای بیل زدنش را بشنوم.

از دور صدایی به گوش رسید. انگار او هم صدا را شنیده بود. از بیل زدن دست کشید و رو به سرازیری جنگل فرار کرد. صدای پاهای یک نفر را شنیدم که بالای گورِ دسته جمعی ایستاد.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها