لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

تنقلاتِ نامرد | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۶ آذر ۱۳۹۸

تنقلاتِ نامرد

یوکابد جامی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

صدای ساز و دهل که از رادیو آبی رنگ پدر به گوشمان خورد، همه امان از شدت شادی و نو شدن سال به هوا پریدیم. گوینده رادیو با صدایی زمخت و بی انرژی اعلام کرد«سال ۱۳۴۸ مبارک. مردم تربت جام سال نو مبارک. سالی پرخیر و برکت برای شما عزیزان آرزومندم. ایام به کام» مادر پیچ رادیو را چرخاند و صدای گوینده را تقریبا به صفر رساند. بعد از آن، با یک سینی شربتِ بهار نارنج و گلاب به اتاق مهمان خانه آمد و ما را برای جمع شدن کنار همدیگر فراخواند.

ما بچه‌ها لی لی کنان و آواز خوان، خود را به اتاق رساندیم و به مناسبت نو شدن سال، همدیگر را به آغوش کشیدیم و سال جدید را تبریک گفتیم. چندی بعد، پدر قرآن را از روی طاقچه برداشت و ما به رسم همیشگی دور او نشستیم و منتظر ماندیم تا آیاتی از قرآن را تلاوت کند. حسین در همین حین، سینی شربت را از مادر گرفت و به هرکداممان لیوانی کوچک از شربتهای خوش عطر داد و ما بی هیچ وقفه‌ای تمام محتویات داخل لیوان‌ها را سر کشیدیم.

چندی بعد، در حالیکه من به همراه دیگر خواهرهایم کنار یکدیگر زیر طاقچه جا خشک کرده بودیم و از چهره امان می‌شد خواند که بی صبرانه انتظار شیرینی های زبان مادر را می‌کشیم، پدر با صدایی نسبتا بلند شروع به تلاوت قرآن کرد. دقایق یکی پس از دیگری می‌گذشتند و ما در سکوت به آیات آشنای قرآن گوش می دادیم و نگاهمان را به در اتاق دوخته بودیم تا مادر بدون وقت کُشی به اتاق برود و از داخل کمد کنج اتاق، شیرینی‌ها را بیرون بیاورد و چشم همه امان را به جمالشان روشن کند.

دقیقه‌ای چند به همین منوال گذشت تا سرانجام پدر، سکوتی که به دلیل تلاوت قرآن همچنان پابرجا بود را شکست و راه را برای گفت و گو باز کرد. بلافاصله بعد، همه امان شروع کردیم به در گوشی صحبت کردن و با انگشت، کمد داخل اتاق را نشان یکدیگر دادن و ریز و نخودی خندیدن. مادر، خیالش که از پایان یافتن تلاوت قرآن راحت شد، دست به کمر، از روی زمین برخاست و به سمت اتاق راهی شد. داخل اتاق، مقابل کمد پا سست کرد و بشقابی کوچک از شیرینی‌های ریز و خوشمزه را برداشت و به دست پدر سپرد و از او خواست تا تنها دو دانه شیرینی، یکی زبان و دیگری کشمشی میان مشت هرکداممان بگذارد و اولین کسی باشد که در سال نو دهانمان را شیرین می‌کند.

خوردن همان دو دانه شیرینی آنقدر زمان برد که اگر قطعا تشرهای پدر میان لذتمان راه نمی‌یافت، سر و ته قضیه را به این زودی‌ها هم نمی‌آوردیم. دیگر داشت باورمان می‌شد عمر لذت بردن از شیرینی‌های خانگی مادر تمام شده و بایستی خود را برای رفتن به خانه تیمورخان، همسایه دو کوچه پایین‌تر آماده کنیم. مادر همچون حاضر شدن قبل از هر مهمانی دیگری، ما را روانه حیاط ساخت و از آب داخل حوض که چند ماهی قرمز کوچک هم درونش شناور بود، چند مشت آب به صورتمان زد و دور دهانمان را با همان وسواس همیشگی شست. بعد از آن باری دیگر به اتاق مهمان خانه رفتیم و منتظر ماندیم تا مادر پیراهن‌های نخی زیبایی که چندین هفته قبل با دستهای مهربانش کوک زده بود را تنمان کند و به یاری شانه و کمی آب قند، شکلی زیبا به موهایمان هدیه دهد.

*****

چندی بعد، در حالی که همگی تمیز و زیبا، دست در دست یکدیگر داشتیم، به نیت خانه تیمورخان قدم درون کوچه نهادیم. هوا، طراوت و تازگی فصل بهار را در آغوش داشت و شکوفه‌های رنگی و خُرد و سرزنده، بر جای جای شاخه درختان به چشم می‌خورد. بادِ نوپای بهاری اندام ظریف درختچه‌ها را به رقص درآورده بود و منظره‌ای رویایی را به تصویر می‌کشید. تمام مسیر تا رسیدن به مقصد، من و پری زیر لب یکصدا می‌خواندیم«عمو نوروزه، سالی یه روزه» و در دل از خدا می خواستیم تا واقعیت مهمانی، همچون تصوراتمان برای تنقلات مختلف و خوش طعم بی شباهت نباشد. پیش از فرا رسیدن عید، آنقدر در جمع‌های خودمانی خواهر و برادری امان صحبت از تنقلات می‌شد که دل توی دلمان نبود برای رسیدن. در نهایت چندی بعد، سرانجام مقابل درب قهوه‌ای رنگ و کوچکی پا سست کردیم و پدر، سنگی کوچک از بیخ دیوار برداشت و ضربه‌ای چند بر در کوبید.

لحظه‌ای بعد، تیمورخان با همان شکل و شمایل همیشگی در را به رویمان باز کرد. هیکلی نامتوازن و درشت در میان چارچوب در به استقبالمان آمد و پدر را به آغوش کشید. رنگ صورتش چنان سرخ بود که همیشه با خود فکر می‌کردم خداوند رنگی سرخ روی صورتش پاشیده. چشمانش گرد بودند و ریز. ابروانش در هم گره خورده بودند و چین و چروکهای کهنه و قدیمی نشسته روی پیشانی اش، همراه بینی تیغ کشیده و سوراخهایی که هرکدام به اندازه یک کف دست می‌ماندند، با یکدیگر هیچ جوره در نمی‌آمدند.

احوالپرسی‌های تکراری و همیشگی چند دقیقه زمان برد و سرانجام پشت سر پدر و مادر، ما نیز با هل دادن‌های همدگیر و خنده‌های ریز، وارد حیاط شدیم. همسر تیمورخان، شهناز خانم، چادر به سر میان چارچوب اتاق با قدِ دیلاق و اندام نحیفش تک تک ما را با لبخندی مصنوعی و کمرنگ به آغوش کشید و گونه هایمان را با لبهای خیسش بوسید. سپس ما را به داخل اتاق مهمان خانه دعوت کرد و ما کنار مادر و شانه به شانه همدیگر روی زمین، به انتظار پذیرایی نشستیم.

چند دقیقه بعد، شهناز خانم پارچه‌ای قرمز رنگ را که گوشه اتاق گویی روی چیزی را پوشانده بود برداشت و چشم همه امان را به دیدن تنقلات رنگانگ روشن نمود. برق شادی دو چندان در چشمانمان موج می‌زد و مدام با دستهای مشت کرده به پهلوی همدیگر سقلمه می‌زدیم و دهانمان را مزه می‌کردیم. کاسه‌های رنگی نشسته در یک امتداد، قیصی، کشک‌های شور تازه، کشمش‌های سبز چاق، تخمه های کدو، هندوانه و آفتابگردان، نقل و خرمای خشک و شیرینی زبان و مشهدی را درون خود جای داده بودند.

تمام فکر و حواسمان سمت تنقلات و خشکبارها پر می‌کشید و از شدت شعف و شادمانی در پوست خود نمی‌گنجیدیم. با این وجود، تلنگرهای گاه به گاه پدر و مادر، برای چند دقیقه ما را به سکوت و سر به زیر بودن وامیداشت اما چنان در لذت خود غرق بودیم که هیچ به عاقبت نگاه هایشان فکر نمی‌کردیم.

چندی بعد، در حالیکه دیگر طاقتمان تمام شده بود، شهناز خانم از جای برخاست و شروع به تعارف کردن تنقلات کرد. با آغاز پذیرایی، همه امان به غیر از حسین و پدر و مادر، گویی از بند رها شده باشیم، بی هیچ حجب و حیایی، دستهای کوچکمان را درون کاسه‌ها فرو می‌بردیم و به اندازه گنجایش مشتهایمان بشقابهایمان را رنگین می‌کردیم.

لحظات با شادی و شوری خاص که به یقین تکرارشان برایمان تا سال دیگر تکرار نمی شد، به سرعت عبور می‌کردند. همه امان در آن شرایط زیبا، نهایت سعی امان را می‌کردیم تا تک تک طعم‌های متفاوت تنقلات و خشکبار را به خوبی در ذهنمان به خاطر بسپاریم. من اما متفاوت از دیگر خواهرها و بردارهایم، لذتی بی اندازه از لحظات ناب می‌بردم و نگاهم را سمت آلوها، تخمه‌ها و کشک و نقل ها و شیرینی‌های درون بشقابم دوخته بودم و سعی داشتم عمر مزه‌ها زیر زبانم طولانی‌تر شوند. فکر اینکه چنین لحظات شیرین و خوش طعمی را باری دیگر تجربه کنم، مرا وا داشت تا برای دست یابی به خواسته ام، دست به کاری بزنم که چندان شایسته و خوش آیند به نظر نمی‌آمد.

جانم برایتان بگوید، قضیه از این قرار بود که با هر بار برداشتن تنقلات و خشکبار، دانه‌ای دیگر را بدون آنکه کسی متوجه شود، درون دامن گلدارم پنهان می کردم و طوری وانمود می‌کردم که گویا اتفاقی رخ نداده.

نیم ساعتی از حضورمان در خانه تیمورخان زمان گذشته بود و هرکس مشغول تخمه شکستن و نقل مکیدن به نظر می‌آمد. من اما، دامنم از تنقلات و خشکبار احساس سنگینی می‌کرد و ترس برم داشته بود تا کسی متوجه کارم نشود. پدر و مادر و تیمورخان گرم گفتگو با یکدیگر بودند و خواهرهایم گاه میان صحبتهایشان پابرهنه وارد می‌شدند. بحث میانشان آنقدر شیرین و جذاب به نظرم آمد که من نیز بعد از گذشت دقیقه‌ای چند، حواسم را به کلی سمت گفتگویشان راهی کردم و همان اتفاقی رخ داد که نباید.

با فکر و ذهنی که سوی بحث گل کرده جا مانده بود، به کلی ماجرای پنهان کردن تنقلات و خشکبار را به دست فراموشی سپرده بودم. در همین حین، پدر که به نظر می آمد حرفی دیگر برای گفتن ندارد، انگشت کشیده و استخوانی‌اش را سمت در بلند کرد و به مادر فهماند که وقت رفتن فرا رسیده. مادر، نقلی خرد به دهان گذاشت و دست به زانو، از جا برخاست. به دنبال آن، تعارفهای تیمورخان و شهناز خانم برای ماندنمان اوج گرفت. در نهایت با گفتن«بیشتر از این زحمت نمی دیم و انشاالله در فرصتهای بعدی مزاحم میشیم و سال خوبی داشته باشین» از اتاق مهمان خانه بیرون رفتند. من اما، با نگاهی حسرت بار به تنقلاتی که گویا از خوردنشان سیر نشده بودم، کشکی کوچک درون مشت کوچکم پنهان کردم و از جا برخاستم. اما چشمتان روز بد نبیند. از جا برخاستنم همانا و ریختن تمامی تنقلات و خشکبارهایِ پنهان در پیراهنم روی زمین همانا.

در یک چشم بر هم زدن، تمامی نقل‌ها و کشک‌ها و آلو خشک‌های چاق و درشت و تخمه‌های کدو و هندوانه پخش زمین شدند و فارغ از کشتن آبرویم و به دست باد سپردن خوشحالی ام، نگاه همگی روی من ثابت ماند. از شدت خجالت سرخ شدم و تمام امیدم در یک لحظه به یاس تبدیل شد و سخت دلم گرفت. دنیا گویی با تمام عظمتش بر سرم خراب شد و غمی عمیق وجودم را فرا گرفت. دانه‌های اشک، پشت سر یکدیگر پهنای صورتم را طی می‌کردند و زیر چانه‌ی لرزان و باریکم، همدیگر را به آغوش می‌کشیدند.

آن لحظه کسی چیزی نگفت. حتی وقتی در مسیر رسیدن به خانه هم بودیم باز هم کسی حرفی به میان نیاورد اما به محض رسیدن به خانه، پدر کنار در حیاط ایستاد و همگی که داخل خانه رفتند، دستم را گرفت و روبه رویم ایستاد. توی چشمهایم زل زد و برای چند ثانیه چیزی نگفت. از شدت ترس، دستهایم یخ کرده بود و دهانم خشک شده بود. مِن مِن کنان تا آمدم حرفی بزنم و علتی را برای توجیح کار به زبان بیاورم، مرا به آغوش کشید و گفت«من می‌فهمم چرا امروز اون کارو انجام دادی. نگران نباش چون اتفاقی نیفتاده و کسی درباره تو فکر بدی نکرد. همه می‌دونن بچه‌ها تنقلات خیلی دوست دارن. تو هم امروز اونارو برداشته بودی تا بعدا با خواهر و برادرهات بخوری. امروز عصر می‌ریم مغازه حسنی و یه کم از شکلاتها و کشکهایی که تو خونه تیمورخان بود میخریم. میتونی بری این خبرو به خواهراتم بگی. حالا هم برو تو خونه. هوا خنکه سرما سرمات میشه.» و پیشانی‌ام را بوسید و مرا باری دیگر به آغوش کشید.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها