لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۵

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

جنایت بی‌مکافات | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۱۲ آذر ۱۳۹۸

جنایت بی‌مکافات

زهرا یارمحمدی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

امشب داداشات میان اینجا.

این را گفت و زیر چشمی به شوهرش نگاه کرد.

داشت کمربندش را سفت می‌کرد. سری تکان داد و از خانه بیرون رفت.

احساس کرد قلبش از غصه ایستاده. چند روز بود شوهرش با او صحبت نمی‌کرد. بی هیچ حرفی سر سفره غذا می‌نشست و بلند می‌شد. اگر هم چیزی لازم داشت دختر‌ها را میفرستاد برایش بیاورند.

خودش را توی اینه نگاه کرد. هنوز جوان بود، گونه‌هایش صورتی و برجسته بودند و موهایش سیاه یکدست، اما چشمهایش دیگر برق جوانی نداشتند. به خصوص این یک ماه انقدر بیخوابی کشیده بود که زیر چشمهایش گود افتاده بود. فکر کرد این چند روز اخری حتی چندتایی چروک هم به پیشانی‌اش اضافه شده. با پریشانی دست کشید روی شکم برامده اش، پنج ماهه باردار بود و انگار صد سال نگرانی داشت. تا حالا چهار تا زاییده بود. هر چهار تا دختر بودند اما دوتا مرده به دنیا آمدند. یادش می‌آمد خاله باجی‌ها و همسایه‌ها که می‌آمدند عیادت، به دلسوزی می‌گفتند خوب شد که نوزاد مرده پسر نبوده، اصلا چه خوب شد دخترک مرده به دنیا آمده و بعد خیلی زود همه چیز را فراموش می‌کردند.

نوزادان مرده پسر به همین راحتی فراموش نمی‌شدند برایشان مجلس میگرفتند و همه تا ماه‌ها مادر را تسکین میدادند.

این یکی حتما پسر می‌شد. مطمئن بود، هرکاری لازم بود انجام داده بود. پیش سه تا دعا نویس رفته بود، ادرار شتر خورده بود، زیر بالشش پوست مار گذاشته بود، حتی به امام زاده حسین هم نذر گوسفند کرده بود. این حتما پسر می‌شد. اما هنوز چهار ماه تا فارغ شدنش مانده بود و میترسید شوهرش بیشتر از این صبر نکند.

خوب میدانست خاله باجی‌هایی که جلوی رویش دل میسوزانند پشت سرش برایش هوو پیدا میکنند. تا همینجا هم که شوهر صبر کرده بود آقایی کرده بود. با این وجود حتی او هم این روز‌ها سرد و عبوس بود. فکر کرد میداند قضیه چیست. از وقتی چوپان مرده بود همه‌ی ده چشم به زن جوان بیوه‌اش دوخته بودند و منتظر بودند عده‌اش سر برسد.

زنها با ترس و نگرانی و مردها، شاید با اشتیاق.

چوپان توی ده غریب بود، زنش از خودش غریب تر. مرد، از اهالی دهات اطراف و زنک کولی زاده بود. یکبار قبل از اینکه شوهرش بمیرد او را از دور دیده بود و فکر کرده بود عجب زن قشنگی است.

یک سال نمی‌شد که ساکن شده بودند. زنک انقدر جوان بود که هنوز بچه دار هم نشده بودند. قبل از اینکه شوهرش بمیرد بی کس و فقیر و بیچاره بود، الان حتی بی کس‌تر و فقیرتر و بیچاره‌تر هم شده بود. این چهار ماهی که از مرگ شوهرش گذشته بود را هم با کمک در و همسایه سر کرده بود، انگار منتظر بود فرجی شود.

همین امروز و فردا عده‌اش سر میرسید.

بعد لابد شوهرش میرفت دست زنک را میگرفت می‌آورد خانه. حتی اگر نمیخواست هم انقدر درگوشش میخواندند که دست اخر او را بگیرد.

خبر داشت که زن‌های ده تا حالا چند بار دور هم جمع شده‌اند و لابه لای ختم قرآن و حدیث کسایشان این مسئله را پیش کشیده‌اند که خوب نیست یک بیوه جوان بی شوهر توی ده باشد، فسق و فجور می‌آورد و شوهر‌ها و پسرهایشان را از راه به در میکند. بالا و پایین کرده بودند و قرعه به نام خود بخت برگشته‌اش افتاده بود. به هر حال با زاییدن چهار دختر، گنهکار‌ترین زن ده بود و حقش بود هوو سرش بیاید.

دستمال گردگیری را برداشت و آینه را تمیز کرد بعد رفت سراغ طاقچه، و کاسه‌های گلسرخی جهیزیه‌اش را یکی یکی پاک کرد. معده‌اش میسوخت و پسرکش توی دلش جابه جا می‌شد. مطمئن بود این راهی که پیدا کرده ردخور ندارد.

عیبی ندارد، بگذار زنهای ده پشتش را خالی کنند، خودش برای خودش کافی بود.

غروب که شد سر و کله‌ی برادر‌ها یکی یکی پیدا شد. شوهرش پنج تا برادر داشت. چهار برادر بزرگتر و یکی کوچکتر. امشب همه‌ی بزرگتر‌ها را دعوت کرده بود به این بهانه که حرف مهمی دارد و باید همگی باشند.

برادر‌ها به فاصله کمی آمدند و وقتی بزرگترین برادر هم از راه رسید، چای برد. عمدا سرخاب نزده بود تا رنگ پریده‌تر به نظر برسد.

چای را که تعارف کرد نشست رو به رویشان. شیرخان که بزرگترین برادر بود یک نگاه به چای انداخت و یک نگاه به او و اعلام کرد که آماده‌اند حرف‌هایش را بشنوند.

نگاهش را از برادر‌ها دزدید. آه کشید و من من کرد و دوباره با پریشانی آه کشید. برادر‌ها بی تاب شده بودند، وقتی حس کرد مهمانانش به اندازه کافی منتظر مانده اند، زبان باز کرد.

- به خدا شرمم میاد بگم. روم سیاه باشه. کاش جن منو زده بود این روزو نمیدیدم. کاش زبونمو بریده بودن لال می‌شدم نمیتونستم بگم.

زیرچشمی نگاهشان کرد. معلوم بود توجه همه‌شان جلب شده.

- درباره‌ی عبدله.

مکث کرد.

- خودم دیدم گلاب رو یه گوشه گیر انداخته بودو… معلوم نبود اگر سرنمیرسیدم و با چوب دنبالش نکرده بودم چه بلایی سر دخترک آورده بود. گلابک بیچاره از اون روز شبا خواب نداره. همش به خودش میلرزه. دختره حق داره. داره بالغ میشه. کم کم وقت شوهرش میشه. اخه کی این روزا دختریو میگیره که…

دستش را گذاشت روی شکمش و به شوهرش نگاه کرد، بعد بغضش با صدای بلندی ترکید.

شوهرش از عصبانیت قرمز شده بود. بلند شده بود وکمربندش را درآورد.

وقتش بود. سریع چسبید به پاچه‌ی شلوارش:

تورو به جون بچه‌ی نزاییدم کاری به کارش نداشته باش. اینجوری که درست نمیشه. عقل نداره، نمیفهمه که. هرچیم بزنیش نمیفهمه. این چیزا تو ذاتشه. ندا میده. دست خودش نیست. من یه فکر دیگه‌ای کردم.

مرد عقب نشست. کمربند هنوز توی دستش بود.

- جوون عزب زن میخواد. اینم مرده. زن میخواد. اگر زن بگیریم یکی جمعش میکنه غذاش میده، اهلیش میکنه. اصلا کی میدونه شاید دیوونگیش درمون شد. فاطی خانم اونروز می‌گفت دیده توی کوچه شلوارشو جلوی همه کشیده پایین و شاشیده. پس فردا خدا میدونه چه به سر دخترای بدبخت مردم میاره. حالا من و دل تنگم هیچی. دخترکم هیچی. دخترای بقیه هیچی. آبرویی که تو ده بره دیگه بر نمیگرده. تا یه مردی زن نداشته باشه ادم حسابش نمیکنن، وقتی هم زن گرفت و ادم حسابی شد، دیگه زنش نمیزاره انقدر تو کوچه بازار بپلکه و آبرو ببره.

مکث کرد. همگی به او خیره شده بودند. یکی از برادر‌ها گفت: هیچکس بهش دختر نمیده.

وقت آن بود که زهرش را بریزد.

معلومه که نمیده. ولی کی میگه دختر بگیرید براش. زنک چوپان عده‌اش سر رسیده. کس و کاریم نداره. از خداشم باشه صاحب دار میشه. شوهر دار میشه. کس و کار پیدا میکنه.

برادر‌ها ساکت بودند.

خوب میدانست به چه فکر میکنند. برای زنک نقشه‌های دیگری داشتند. سرانجام برادر بزرگتر رضایت داد.

لبخندی زد.

نجات پیدا کرده بود.

وقتی همسایه در زد و وارد شد، زن چوپان گوشه‌ای مچاله شده بود و غرق فکر بود.

همسایه شروع کرد به کل کشیدن.

- خوشبخت شدی زن. حاجت روا شدی زن.

به همسایه نگاه کرد.

_ زن شیرخان پیغوم فرستاده میخواد برا برادرشوهرش بگیرتت. پاشو رخت سیاهتو بکن، یه چیز قشنگ بپوش تا بریم.

همان طور که گیج بود بلندش کرد و لباسهایش را کند، بعد بدون اجازه بقچه‌اش را باز کرد و لباس قرمز رنگ ورو رفته‌ای بیرون اورد و به سمت او انداخت.

- همه میدونن میخواد برا عزیز خان زن بگیره. مردک بیچاره با این همه مال و منال یه پسر نداره. زنش چهار بار زاییده هر بار دختر اورده. فکرشو بکن. ادم از حکمت خدا سر در نمیاره. ببین حکمتش این بوده تو بری براش پسر بیاری، عزیزِ عزیز خان شی، بدبختیاتو فراموش کنی.

با خودش فکر کرد دلش نمیخواهد زن کسی شود و پسر بیاورد.

اما اعتراضی نکرد. هیچ وقت اعتراض نمی‌کرد. حتی وقتی پدرش او را به چوپان پیر فروخته بود هم اعتراضی نکرده بود.

لباس قرمز رنگ و رو رفته را پوشید، چادرش را سرش کرد و عین گوسفند قربانی به دنبال همسایه به سمت خانه عزیز خان راه افتاد.

خانه را که دید، دلش لرزید.

خانه‌ی بزرگی بود.

بزرگترین خانه‌ی ده.

زنش به استقبال آمد. پولی کف دست زنک همسایه گذاشت و او را راهی کرد.

دخترک به هووی آینده‌اش نگاه کرد و فکر کرد زن قشنگی است.

به بزرگترین اتاق هدایت شد و بعد زنک رفت تا بساط پذیرایی بیاورد.

منتظر ماند تا او رفت، بعد بلند شد و اتاق را بررسی کرد.

طاقچه پر از کاسه‌های چینی قشنگ بود. از ان کاسه‌هایی که هیچ وقت نمیتوانست داشته باشد. خودش را در اینه کوچک روی طاقچه نگاه کرد و فکر کرد از زن اول عزیز خان هم قشنگ‌تر است.

از پنجره به بیرون نگاه کرد.

خانه‌ی زیبایی بود، درخت‌های توت و انار توی حیاط با باد میرقصیدند.

دلش میخواست تا اخر عمر توی همین اتاق زندگی کند. با وجود ان کاسه‌های چینی قشنگ و منظره‌ی درختهای انار، هیچ وقت خسته نمی‌شد.

احساس کرد بعد از مدتها بخت به زندگیش رو کرده.

این اتاق مشخصا متعلق به هوویش بود. احتمالا اولش اتاق کوچکی به او میدادند اما مهم نبود. فکر کرد همین که اولین پسرش را بیاورد عزیز خانواده می‌شود. بعد وقتی دومین پسر را هم میزایید انقدر ارج و قرب پیدا می‌کرد که بتواند با دبدبه و کبکبه به این اتاق نقل مکان کند.

آن اتاق کوچک خیالی هم میتوانست برای زنک و دخترانش شود. فکر کرد پسرهایش که بزرگ شدند میفرستدشان تجارت یاد بگیرند. بعد حتما خروار خروار پول در می‌اوردند و با ان پولها برایش سینه ریز طلا و کاسه‌های چینی میخریدند.

از این فکر خوشش آمد. خودش را تصور کرد که گوشواره‌های درشت طلایی به گوش دارد و همینطور که النگو‌های طلایش جرینگ جرینگ صدا میکند با پسرهایش توی ده راه میرود. تصویر درخشانی بود. دیگر هیچ کس به او نمی‌گفت زنک بیچاره یا زنک کولی. هر جا میرفت جلوی پایش بلند می‌شدند و پشت سرش پچ پچ می‌کردند که این زن عزیز خان است به او احترام بگذارید.

غرق خیالاتش بود که متوجه دوتا دختر کوچکی شد که از پشت در او را نگاه می‌کردند. نگاهشان پر از ترحم بود، عصبانی شد. بعد دوباره یاد خیالش افتاد و ناخوداگاه لبخند زد. فکر کرد وقتی عزیز و ثروتمند شد آنوقت او بود که باید برای این دخترکان دل میسوزاند. خودش را تصور کرد که دست روی سرشان میکشد و طلاهای کهنه‌اش را به انها میبخشد.

زن عزیز خان با سینی چای برگشت.

-همه‌ی ده میدونن داری چه شرایط سختی رو میگذرونی. ولی میخوام بهت بگم که دیگه زندگی سختت تموم شد. به محض اینکه رضایت بدی زن عبدل بشی همه چیز برات فراهم میشه. همینجا بهتون یه اتاق میدیم زندگی کنید. میبینی که خونه بزرگ قشنگیه. مطمئنم مشکلی برامون پیش نمیاد.

احساس کرد سرگیجه گرفته. حتما اشتباه شده بود. با ناباوری تکرار کرد:

-عبدل؟

زن عزیز خان نیشخندی زد و نگاه تلخی به او انداخت.

- مگه نمیدونستی؟ تنها برادر مجرد بین پنج تا برادر عبدله. ببینم نکنه انتظار دیگه‌ای داشتی؟

حس کرد دنیا روی سرش خراب می‌شود. عزت و احترامش، جواهراتش، پسرهایش، کاسه‌های چینی قشنگش همه و همه در یک چشم به هم زدن ناپدید شده بودند.

دوباره بدبخت شده بود. خود بیچاره‌ی بدبختش.

عبدل را دوبار توی کوچه دیده بود. صداهای عجیب و غریبی درمی آورد و بلند بلند میخندید. گاهی هم به سمت مردم سنگ پرتاب می‌کرد. هر دوبار انقدر ترسیده بود که از ترسش تا خانه دویده بود. حتی توی یک کوچه هم نمیتوانست تحملش کند، چه برسد به زیر یک سقف.

گلویش میسوخت. حس می‌کرد هر لحظه ممکن است بغضش بترکد. به هر سختی‌ای بود گفت تحت هیچ شرایطی زن عبدل نمی‌شود.

زن عزیز خان جا خورده بود. انگار اصلا فکرش را نمی‌کرد که دختری با وضعیت او بتواند نه بگوید. سعی کرده بود راضی‌اش کند. اول به نرمی با او صحبت کرد و از مزایای زندگی‌ای که میتوانست داشته باشد گفت و بعد وقتی دیده بود راضی نمی‌شود بدبختی و بیچارگی‌اش را به رخش کشیده بود و گفته بود دارد تنها شانس زندگی‌اش را از دست میدهد.

هر چقدر زن عزیز خان اصرار کرد نپذیرفت. میدانست حتی اگر آواره کوچه و خیابان هم بشود هرگز نمیتواند زن عبدل شود. از او میترسید. از صورت آبله رو و چشمان زاغ عجیبش وحشت داشت.

وقتی شروع کرد به گریه کردن، زن عزیز خان دست از اصرار برداشت.

با سردی از جایش بلند شد

- یادت باشه من نبودم که این تصمیمو برات گرفتم، خودت بودی. من تلاشم رو کردم تا همه چیز رو خیلی بی دردسر تمومش کنیم اما خودت نخواستی. امشب مهمون مایی. فردا صبح خودت تصمیم میگیری بقیه عمرتو چجوری بگذرونی.

و بعد از اتاق بیرون رفت.

احساس ارامش کرد.

فکرکرد همه چیز تمام شده. زانوهایش را جمع کرد توی بغلش و گریه کرد.

از ده میرفت، پدرش را پیدا می‌کرد و دوباره کولی می‌شد. هر جایی بهتر از این ده لعنتی بود.

در دوباره باز شد و کسی وارد شد. زن عزیز خان به همین زودی برگشته بود.

سرش را از روی زانوانش بالا آورد. قلبش ایستاد. زن عزیز خان نبود. عبدل بود.

وحشت زده به سمت در دوید.

در قفل بود.

زن داداش به او گفته بود یک بازی جدید است. از این بازی‌های دونفره. بعد بازی را به او یاد داده بود و گفته بود هم بازی‌اش توی اتاق است.

از جاهای بسته خوشش نمی‌آمد. باعث می‌شد احساس کند دارد خفه می‌شود. از زن‌ها هم خوشش نمی‌آمد. خیلی پر سرو صدا بودند. هر وقت او را میدیدند جیغ میزدند و فرار می‌کردند. دختر بچه‌ها هم همیشه میزدند زیر گریه.

از هیچ چیز بیشتر از گریه متنفر نبود.

اما بازی را دوست داشت.

و آن زن قشنگ هم آن داخل منتظر بود تا با او بازی کند.

برای همین وقتی وارد اتاق شد و زن به سمت در فرار کرد، عصبانی شد.

زن چسبیده بود به در و التماس می‌کرد.

به طرفش رفت و تکانش داد:

-بیا بازی

زن شروع کرد به گریه کردن. صدایش خیلی بلند بود.

عبدل از گریه بدش می‌آمد.

زن را از لباسش گرفت و هلش داد وسط اتاق.

-گریه بده. بیا بازی کنیم.

زن با صدای بلند جیغ میزد و گریه می‌کرد.

عبدل کلافه شد.

-اصلا دیگه نمیخوام با تو بازی کنم. دیگه بازی نمیکنم.

میخوام برم تو کوچه.

با مشت‌های محکمش به در کوبید. در قفل بود. رو به زن کرد:

درو باز کن.

اما زن اصلا نگاهش هم نمی‌کرد‌، وسط اتاق نشسته بود و با صدای بلند گریه می‌کرد.

احساس کرد هزار تا حشره دارند توی مغزش راه میروند. سرش را میان دستانش گرفت تا از این حس فرار کند.

داد زد: ساکت شو ساکت شو ساکت شو

زن بیشتر ترسید و صدای ناله‌اش بلند‌تر شد.

کله‌اش داشت میترکید. به طرفش رفت:

-من گریه دوست ندارم. من صدای بلند دوست ندارم.

گلوی دخترک را گرفت و بلندش کرد. دختر دست و پا میزد اما دیگر صدایی درنمی آورد. خوب بود.

به چشمانش نگاه کرد. قرمز بودند. انگار داشتند از حدقه درمی آمدند.

-آفرین. تکون نخور. دیگه هم صدا نده.

زن را ول کرد. عین یک ملافه‌ی پر از پر پخش زمین شد.

-حالا درو باز کن.

زن تکان نخورد

فقط با چشمان گشاد شده به او زل زده بود.

-میگم درو باز کن.

زن خودش را زده بود به نشنیدن. فریبش داده بود و با او بازی نمی‌کرد، حالا هم که در را باز نمی‌کرد.

خیلی عصبانی شد. از همیشه بیشتر. با مشت و لگد به جان زن افتاد.

صبح روز بعد وقتی در را باز کردند اتاق را بوی گند برداشته بود. عبدل کنار پنجره قوز کرده و توی شلوارش خرابکاری کرده بود. بوی بد هم از همین بود. کمی آن طرف‌تر جسد دخترک را پیدا کردند.

روی زمین مچاله شده بود. بدنش پر از کبودی بود و به نظر میرسید چند تا از دنده‌هایش شکسته است. وضعیت دردناکی داشت.

چشمهایش باز و از هر احساسی خالی بود. انگار کسی تا ابد به به فضای بیکران روبه رویش زل بزند. سعی کردند چشمهایش را ببندند اما بسته نمی‌شد.

برادر‌ها را خبر کردند و او را مخفیانه در زمین بی آب و علفی همان دور و برها دفن کردند.

تقریبا همه‌ی ده فهمیدند چه خبر شده، اما کسی حرفی نزد. دخترک بی کس و کار بود. اما عزیز خان پنج برادر داشت.

خیلی زودتر از چیزی که گمان میرفت همه چیز به روال سابق برگشت. زن‌های ده دوباره دور هم جمع شدند و مجلس قران گرفتند. با این تفاوت که این بار همه خوشحال‌تر بودند. خطر برطرف شده بود. نه مردانشان و نه ده کوچکشان دیگر به فساد کشیده نمی‌شد.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها