لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

حباب روی آب | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۶ آذر ۱۳۹۸

حباب روی آب

پوریا اسکندرزاده

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

در تمام مدتی که وکیلم حرف میزد، مریم مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. بیش از آن تاب دیدن چشمهای گریانش را نیاوردم و بی توجه به جو دادگاه، صدایش زدم:

ـ مریم؟

چادرش را بیشتر روی صورتش کشید و هق هقش را در گلو خفه کرد. دلم ریش شد. بغضی سنگین دهانم را تلخ کرد. من با او چه کرده بودم؟!دست پیش بردم و سرانگشتان سردش را در میان دستهای لرزانم گرفتم:

ـ مریم؟تو رو جون امید و آرزو دیگه گریه نکن!ببین منو!چرا دیگه نگام نمی کنی؟!یعنی اینقدر از من بدت اومده؟باشه!حق داری!من اشتباه کردم!من غلط کردم!به خداوندی خدا من یه تار موی گندیدۀ تو رو به صد تای این جور زنها نمیدم. من از سر نادونی و خریت یه شکری خوردم، تو بزرگی کن و ببخش. به خاطر من نه...به خاطردوقلوهامون!

مریم از پس پرده‌ای از اشک نگاهم کرد. نگاهش دنیایی از حرف و گله همراه داشت. صدای چکشی که بر میز قاضی کوبیده شد، نگاهم را از او گرفت. با اخطار قاضی ساکت شدم و منتظر رأی او ماندم.

قاضی عینکش را به چشمش زد و رو به وکیلم گفت:

ـ متأسفانه با همۀ دفاعیات شما، برقرای رابطۀ نامشروع بین این خانم و آقا برای دادگاه محرزه و من برای هر دو، حکم اجرای حد شرعی صادر می‌کنم اما برای اثبات ادعای این خانم در مورد انتساب این آقا با فرزندشون، راهی به جز انجام آزمایشات حرفه‌ای نداریم.

سپس رو به منشی‌اش کرد:

ـ نامۀ پزشکی قانونی رو سریعاً تایپ کنید و بدید به هر دو طرف. جلسۀ بعدی دادگاه رو هم طوری تعیین کنید که جواب پزشکی قانونی و آزمایشها رسیده باشه. والسلام!

با نگاهی دردمند رفتن قاضی را تماشا کردم. مریم با شانه‌های افتاده روی همان صندلی نشسته بود و اشک می‌ریخت. آقای وکیل رفت تا به بقیۀ کارها برسد. وقتی دور و برم خلوت شد، گوشۀ چادر مریم را گرفتم و به لبهایم نزدیک کردم و بوسیدم. پوزخند صدادار زنی که چون طوفان به زندگیم زده بود، از پشت سرم شنیده شد. صدای تق و تق کفشهای پاشنه بلندش نزدیک شد و مقابل من و مریم توقف کرد. نگاهی منزجر به چهرۀ آرایش شده‌اش انداختم. هیچ زیبایی خاصی نداشت و من از خود در عجب بودم که چطور خام عشوه‌ها و لوندیهایش شده بودم و یک هرزۀ خیابانی را به برگ گلی چون مریم ترجیح داده بودم. آنقدر از او متنفر بودم که می‌توانستم به راحتی گلویش را بگیرم و ذره ذره جان دادنش را تماشا کنم.

زن که خود را فتانه می‌نامید، ابرویی بالا داد و با صدای بلند و لحن کوچه بازاری گفت:

ـ چیه؟چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟من اومدم دنبال حقم!دنبال حق بچه ام!مگه من و بچه‌ام چی از این مریم خانومت کم داریم که اون باید تو خونۀ تو خانومی کنه و بچه هاش مثل شاهزاده بزرگ بشن اون وقت من واسۀ یه لقمه نون تو خیابونها سگ دو بزنم تا شکم تولۀ تو رو سیر کنم؟

مریم با دهان باز به فتانه نگاه کرد. آنقدر از این لحن زننده تعجب کرده بود که گریه کردن هم فراموشش شده بود. بلند شدم و در برابرش ایستادم و غریدم:

ـ اول دهنت رو آب بکش بعد اسم مریم و به زبون بیار زنیکه.

صدای پق خنده‌اش در گوشم زنگ زد و اعصاب نداشته‌ام را بیش از پیش خط خطی کرد. در میان خنده گفت:

ـ بابا شوووووهر نمونه!بابا عاااااشق! اون موقع که پاشنۀ در خونه‌ام رو از جا کنده بودی و فتانه جون فتانه جون از دهنت نمی‌افتاد، یادت نبود زن و بچه داری؟حالا واسۀ من جانماز آب می‌کشی و ادای مردهای عاشق رو درمیاری؟

سنگینی نگاه مریم را روی خودم حس می‌کردم و از خجالت خیس عرق شده بودم. دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد تا اینطور در برابر او شرمنده نباشم. اویی که در طول هشت سال زندگی مشترکمان، هیچ چیزی برایم کم نگذاشته بود تا لا اقل بهانه‌ای کوچک برای خطای به این بزرگی داشته باشم.

فتانه، مرا کنار زد و به مریم نزدیک شد و گفت:

ـ ببین خانوم! نمی‌خواد اینقدر آبغوره بگیری واسه من. این شوهرت ارزونی خودت. من دنبال این نیستم بیام سرت هوار بشم و جات رو تنگ کنم اما خب چی کار کنم. گرونیه و بچه بزرگ کردن خرج داره. اگه تو و این شوهرت یه خورده سر کیسه رو شل کنید و یه آلونکی واسه من و بچه‌ام ردیف کنید...حالا اون بالا مالاها پیش خودتون هم نشد، نشد...ما پایین شهر هم باشه قبول می‌کنیم؛ با یه حقوق مختصر که هر ماه بریزید به حسابم، من هم میرم و دیگه پشت سرم رو نگاه نمی کنم. شما هم بمونید ور دل همدیگه و با هم لاو بترکونید. چشم حسود و بخیلش هم کور!

از وقاحتش در عجب بودم. مکثی کرد و رو به هر دوی ما پرسید:

ـ خب؟!چی می‌گید؟حله یا بریم دنبال پزشک قانونی و آزمایش و این حرفها؟

از میان دندانهای کلید شده‌ام غریدم:

ـ بس کن زنیکۀ بی حیا. خودت هم خوب میدونی که اون بچه، بچۀ من نیست. برای همین هم می‌ترسی پات به پزشکی قانونی و آزمایشگاه باز بشه و دستت رو بشه. من یه بار باهات رابطه داشتم، تاوانش هم هر چی باشه میدم. شلاق می‌خورم، زندون میرم ولی مطمئن باش حتی اگه بمیرم هم زیر بار این یکی نمیرم اما بدون وقتی مشخص بشه که برای من کیسه دوختی و یه بچۀ حرومزاده رو چسبوندی بهم و آبروی من رو بردی، قضیه به همین سادگی تموم نمیشه. اون وقت دیگه من دست از سرت بر نمی دارم و باید تا آخر عمرت پشت میله‌ها آب خنک بخوری.

فتانه با تفریح به حرص و جوش خوردنم نگاه کرد و دستش را جلو آورد تا گونه ام را لمس کند و گفت:

ـ چقدر با اخم جذاب‌تر میشی عشقم!

دستش را با عصبانیت کنار زدم و قبل از آنکه جواب دیگری به او بدهم، متوجه رفتن مریم شدم. فتانه را در حالیکه می‌خندید به حال خود رها کردم و به دنبال مریم دویدم. میان راه به او رسیدم و بازویش را گرفتم و به طرف خیابانی که ماشینم را در آن پارک کرده بودم، هدایتش کردم. دزدگیر را زدم و در را برایش باز کردم اما او از نشستن در ماشین امتناع کرد. با تعجب نگاهش کردم:

ـ مریم!به خداوندی خدا...به جون تو...به جون خودم...به جون امید و آرزو که میدونی جونم به جونشون بسته است...اون بچه، بچۀ من نیست. حرفم رو باور نداری؟باشه اما لطفاً خانومی کن و چند روز دیگه دندون رو جیگر بذار تا من جواب اون آزمایش کوفتی رو بگیرم و بهت ثابت بشه که راست میگم.

چیزی نگفت اما سوار ماشین هم نشد. آنقدر نگاهش کردم که بالاخره زبان باز کرد و با صدایی که از گریه خش گرفته بود، گفت:

ـ حامد؟!تو واقعاً فکر می‌کنی اگه ثابت بشه اون بچه بچۀ تو نیست، همه چی به خیر و خوشی تموم میشه؟

نفسی گرفت و با گریه ادامه داد:

ـ چه تو پدر اون بچه باشی و چه نباشی، تفاوتی در اصل موضوع نمی‌کنه. در هر صورت، تو به من خیانت کردی حامد...خیانت...و این موضوع کوچیکی نیست! لا اقل برای برای من نیست!

چند قدم از ماشین دور شد و آب پاکی را بر دستم ریخت:

ـ متأسفم اما من دیگه نمیتونم کنارت زندگی کنم. من اینقدر بخشنده نیستم که بتونم با این موضوع کنار بیام. حتی اگه بتونم ببخشمت باز هم هیچی بین ما به روال سابق بر نمیگرده. پس بهتره همین جا همه چیز رو تمومش کنیم و بدون قیل و قال از هم جدا بشیم.

...

با عجله دست امید را گرفتم و آرزو را در حالیکه خواب بود، بغل کردم و به طرف دادگاه رفتم. بیست روز بود که مریم ترکم کرده بود و بعد از آخرین دیدارمان در دادگاه، خبری از او نداشتم اما حدس می‌زدم که به منزل پدریش در اراک رفته باشد. هر روز بارها به او تلفن کردم اما او تمام تماسهایم را بی جواب گذاشته بود و باعث شده بود من، بیشتر از اینکه از جواب آزمایشها بترسم، از تصمیم مریم برای جدایی واهمه داشته باشم. در این مدت، بچه‌ها حسابی مرا از کار و زندگی انداخته بودند اما با همۀ سختی‌ها ترجیح داده بودم به جای کمک گرفتن از مادرم، خود از آنها مراقبت کنم. هنوز امید به بخشش مریم داشتم و نمی‌خواستم تا روشن شدن موضوع، کسی از خبطی که کرده‌ام باخبر شود و حرف من و زندگیم دهان به دهان در فامیل بچرخد و باعث سرشکستگیم بشود.

امید که از فضای شلوغ دادگاه ترسیده بود، لبهایش را جمع کرده و آمادۀ گریه شد اما آرزو همچنان در آغوشم خواب بود. شکلاتی را که امید دوست داشت، از جیبم درآوردم و به طرفش گرفتم و گفتم:

ـ اگه پسر خوبی باشی و چند دقیقه ساکت بشینی تا بابا کارش تموم بشه، از اینجا می‌برمتون شهربازی و برات هر چی بخوای می‌خرم. باشه پسرم؟

امید شکلات را گرفت و در حالیکه برای بازکردنش با آن کلنجار می‌رفت، با زبان شیرینش باشه‌ای گفت. با ورود قاضی، در حالیکه هنوز آرزو در آغوشم خواب بود، جلو رفتم. فتانه، در ردیف اول نشسته بود و درست مثل من، از چهره‌اش استرس می بارید. وکیلم هم آمده بود و با منشی در حال تبادل اطلاعات بودند وپرونده را بررسی می‌کردند. قاضی که از حضور بچه‌ها در دادگاه ناراضی بود، گفت:

ـ اون طفل معصوم‌ها رو چرا آوردید اینجا؟یعنی هیچ کس نبود چند ساعت ازشون مراقبت کنه؟

سری با تأسف تکان دادم که بی خیال شد و پرونده را از منشی گرفت و چند پاکت مهر و موم شده را برداشت و از زیر عینک نگاهی به من و فتانه کرد. با وجودیکه نود درصد اطمینان داشتم که جواب آزمایش به نفع من است اما نمی‌شد از آن ده درصد دیگر غافل شد. قاضی پاکت‌ها را یکی پس از دیگری باز کرد و با دیدن جواب آزمایش و پزشکی قانونی، خشکش زد. نگاه عجیبش، حال دلم را خراب کرد. نگاهی که با تأسف بین من و آرزو و امیدی که با تکان‌های مکرر، سر و صدای صندلیش را درآورده بود؛ می چرخید.

دست و پایم از اضطراب بی حس شده بودند و هر آن می‌ترسیدم آرزو از میان بازوانم سر بخورد و بیفتد. باز صدای جیرجیر صندلی امید بلند شد و ناخودآگاه سرش داد زدم و گفتم:

ـ امید؟دو دقیقه ساکت بشین بابا!

با صدای دادم آرزو هم از خواب پرید و با چشمهای خواب آلود و زیبایی که از مریم به ارث برده بود، به من نگاه کرد. لبخندی به او زدم و بیشتر در آغوشم فشردمش و در حالیکه تکان تکانش می‌دادم، زمزمه کردم:

ـ ببخشید بابایی...بخواب...بخواب دخترم!

قاضی، عینکش را از چشمش برداشت و کمی چشمهایش را مالید و چیزی در گوش منشی گفت که باعث شد او هم نگاه خیره‌ای به من بیاندازد. سپس، پرونده را به او سپرد و با گفتن «ببخشید من حالم زیاد خوب نیست» از اتاق خارج شد. من و وکیلم و حتی فتانه با تعجب به هم نگاه کردیم. فتانه، زودتر از ما به حرف درآمد:

ـ این دیگه چه وضعیه؟ما رو اینجا کاشت و رفت؟پس تکلیف ما چی میشه؟

منشی بلافاصله نگاه پرجذبه‌ای به او کرد و گفت:

ـ تکلیف شما که روشنه خانوم. شما به جرم ادعای کذب و تهمت و افترا به این آقا تشریف می‌برید زندان.

نطق فتانه در دم کور شد و چند ثانیه طول کشید تا من حرفهای منشی را درک کنم و حلاوت تبرئه شدن از اتهامی که می‌توانست زندگیم را نابود کند، در جانم بنشیند. وکیل نگاهی راضی به من کرد و شانه‌ام را فشرد و گفت:

ـ تبریک می‌گم جناب ایزدی.

قبل از آنکه جوابی به او بدهم، فتانه از جا برخاست و رو به منشی فریاد زد:

ـ تهمت چیه آقا؟زندون کدومه؟فکر کردی الکیه؟هیشکی نمیتونه سر من کلاه بذاره. اصلاً من جواب این آزمایشهارو قبول ندارم. از کجا معلوم؟شاید پول داده و با دکترهای آزمایشگاه ساخت و پاخت کرده؟

با دست به سرتاپای من که ناخودآگاه لبخندی بر لبم نشسته بود، اشاره کرد و گفت:

ـ می‌خندی؟!فکر کردی من به همین راحتی دست از سرت بر میدارم؟من حق خودم و بچه‌ام رو از حلقومت می‌کشم بیرون. به من میگن فتانه!

صدای بلندی گفت:

ـ چه خبرته خانوم؟چرا معرکه گرفتی؟

فتانه به طرف قاضی که دوباره به اتاق بازگشته بود، نگاه کرد و به سرعت رنگ عوض کرد و مظلوم نمایی را از سر گرفت و گفت:

ـ آقای قاضی!دستم به دامنت!نذار حق من و بچه‌ام پایمال بشه. آخه خدا رو خوش میاد این بچه‌ها مهر پدری بالای سرشون باشه و بچۀ بیچارۀ من بی پدر بزرگ بشه؟من که واسه خودم عز و جز نمی‌کنم. اصلاً من به درک...بیاد اون یکی بچه‌اش رو هم بگیره و ببره پیش همینا بزرگ کنه.

قاضی که کنترلش را از دست داده بود، با صدای بلند داد زد:

ـ ساکت شو شیاد. من نمی‌دونم تا حالا چند نفر رو با این روش سرکیسه کردی اما این دفعه رو دیگه به کاهدون زدی خانوم. دیگه بیشتر از این فیلم بازی نکن و جرمت رو از اینی که هست سنگین‌تر نکن. طبق گزارش پزشکی قانونی و آزمایشگاه، این آقا اصلاً بچه دار نمیشه!

ناگهان تمام صداهای اطرافم خاموش شدند و فقط جملۀ آخر قاضی در سرم پژواک خورد. امید از صندلیش پایین پرید و در حالیکه با دستهای کاکائویی شلوارم را می کشید، گفت:

ـ بابایی بازم شکلات داری؟بابا؟چرا جواب نمیدی؟بابا؟

پسرم منتظر جواب بود اما من، بی خیال دردی که قلبم را می‌فشرد و دنیایی که دور سرم می‌چرخید، تنها یک اسم را زیر لب زمزمه می‌کردم:

ـ مریم!

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها