لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۴

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

خانم دکتر | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۳۰ آذر ۱۳۹۹

خانم دکتر

الهام فرهادیانی

هنوز وارد خونه نشده بودم که صدای فریاد بابا رو شنیدم

ای بابا مهری بده بره دیگه ۶تان بلاخره یه نون خورم کم شه یه نونخوره

آخه آقا رجب سنی نداره گناه داره بچم

مگه خودت زنه من شدی چند سالت بود، پری دیگه واسه خودش خانومی شده میتونه از پس یه زندگی بر بیاد...

قلبم داشت از حرکت وای میستاد

حرف‌های خانوم آذریان تو گوشم مرور می‌شد

پری جان مطمئنم دخترم با پشتکار تو، امسال دانشگاه تهران قبول میشی و جزو افتخارات مدرسه ما میشی عزیزم

من شوهر!

نهههههه خدایا بدادم برس

اون یکی خواستگارو با التماس به مادر رد کردم

خدایا چرا انقدر قدم بلنده و تو چشمم آخه

این باز کیه، از کجا پیداش شده باز

مامان و بابا همینجوری بحث می‌کردن که وارد آشپزخونه شدم

گفتم سلام ...

بابا گفت: سلااام دختر بابااا

وای دلم آشوب بود از حرفایی که شنیده بودم

بابا پاشد رفت تو پذیرایی تلویزیونو روشن کرد

چشم دوختم تو چشمای مامانمو گفتم: باز چی شده

گفت: هیچی مادر پسر آقا رضا سوپریه سر کوچه مثل اینکه چند وقته زیر نظرت داشته

گفتم: خب

گفت: مادرش امروز اومد که دخترتون خانومه سنگینه باوقاره، سینای ما خوشش اومده از پری خانوم

طبقه‌ی بالا ماله سیناست باباش یه پژو هم براش خریده پیش خود آقا رضا هم کار میکنه درآمدشون بد نیست

اشک تو چشمام حلقه زدو سرازیر شد رو گونه هام

گفتم: مامان من میخوام درس بخونم بخدا میخوام دکتر بشم

خانوم آذریان امرو می‌گفت حتما قبول میشم

بابات گفت بگو بیان

مامان تورو خدا بخدا دانشگاه دولتی قبول میشم، اصلا انقدر میخونم بورسیه شم میگن هیچ مخارجی نداره

خانواده‌ی خوبین دخترم لگد به بختت نزن

مامان توروخداااا

آخر هفته جمعه میخوان بیان، باید بریم برات یکدست لباس بدیم لعیا خانوم بدوزه

یه هفته از غصه تب کردم

دیگه یه مرده‌ی متحرک شده بودم...

آخه دختر چه مرگته من سنه تو بودم علیرضا رو داشتم

مامان من میخوام درس بخونم

تو این چند روز بابا هیچی نمی‌گفت،

می دید دارم ذوب میشم بازم هیچی به هیچی

چهارشنبه غروب بابا با یه سینی غذا اومد تو اتاق خواب بوی کباب اتاقو پر کرد دلم ضعف رفت گذاشت سینیو جلوم کبابو ریحونو نون سنگک

گفت: پاشو خانوم دکتر برات کباب گرفتم

پاشو پاشو جون داشته باشی مریضاتو ویزیت کنی

مامانت زنگ زد گفت نیان دخترما میخواد دکتر بشه

صدای تق تق درد از رویای گذشته بیرونم آورد

بفرمایید

خانوم دکتر مریض بعدی بیان داخل

بله عزیزم...

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها