لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

داستان کوتاه زندگی | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۱۱ خرداد ۱۳۹۸

داستان کوتاه زندگی

پرگل مومنی

گوینده: پرگل مومنی

بارگیری پادکست

روسری اش به رنگ سیاه و چروک بود. رنگ صورتش پریده بود. از راهروی بیمارستان به سمت در ورودی به راه افتاد و بیرون آمد. باد به آرامی میوزید. از خیابان رد شد. صدای جیغ و بازی بچه‌ها در زمین بازی پارک به گوش میرسید. چند نفر با لباس فرم چرخ و فلک جدید را در زمین بازی راه می انداختند. چرخ و فلک بزرگ بود. هر صندلی آن رنگ متفاوت داشت و قسمت بزرگی از زمین بازی را پر کرده بود. آهسته راه میرفت. انگار توان نداشت. روی اولین نیمکت نشست. نفس عمیق کشید و به کارگران خیره ماند. درست هم زمان با رفتن کارگران پیرزنی تا نزدیک نیمکت آمد و کنارش نشست.

پیرزن روسری زرشکی بر سر داشت. لبخندش زیبا بود. مهربان نگاهش کرد و گفت: «اینو تازه آوردن. قبلیه خیلی وقت بود کار نمیکرد.»

ترانه لبخند تلخی زد و آرام سر تکان داد.

پیرزن مانتوی طوسی‌رنگش را کمی مرتب کرد و دوباره گفت: «امروز نوه‌ام به دنیا اومد. دختره. بعد با دست اشاره به بیمارستان آن سمت خیابان کرد وادامه داد: تو همین بیمارستان.»

ترانه مکث کرد و گفت: «مبارکه. بعد آب دهانش را به سختی فرو داد.»

پیرزن گفت: «صورتش گرده. کاملا معلومه که لب خوشگلی هم داره. ولی از همه مهمتر اینکه سالمه. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.»

چند لحظه سکوت کرد و مثل اینکه چیزی را فراموش کرده باشد گفت: «دختر که خوشگل باشه خودش نعمته به خدا. بعد به پهنای صورتش خندید. هر دو در سکوت نشستند.»

هنوز دو دقیقه نگذشته صدایش را دوباره صاف کرد و گفت: «کل نه ماه رو دعا میکردم سالم باشه. خوب… خدا رو شکر. به خیر گذشت. بچه که میاد با خودش شادی و امید میاره.»

این بار ترانه هیچ جوابی نداد. دوباره نفس عمیق کشید و با سر به سمت بیمارستان اشاره کرد. بعد گفت: «من هم اینجا بودم.»

پیرزن نگاهی از سر تا پا به او انداخت و گفت: «خیره انشالله.»

«خیر؟» دوباره تکرار کرد «خیر؟ نه. پدرم اینجاست. یک مرد قوی که همیشه پشتم بود.» مکث کرد و دوباره گفت: «همین جا بستریه. جوابش کردن. گفتن هیچ امیدی نیست.»

لبخند زیبای پیرزن ارام محو شد. پرسید: «چرا؟»

ترانه گفت: «سرطان.»

پیرزن به چشمهای ترانه خیره شد و گفت: «شاید هم خوب شد.»

«نه، احتمالا روز اخرشه. خودشم میدونه. داشتم میومدم بهم گفت: غصه نخوریا. همه مون یه روز میریم اون‌ور.»

باد تندی وزید. ترانه از جایش بلند شد و گفت: «تو دلم آشوبه. ترجیح میدم زودتر برگردم پیشش. خداحافظ.»

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها