لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۰

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

در آینه‌ی او | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۰۲ دی ۱۳۹۸

در آینه‌ی او

فاطمه نودهی

گوینده: فاطمه نودهی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون
بارگیری پادکست

عقربه‌ها، ساعت سه را نشان می‌دادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم می‌زد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: تمومش کن.

او اعتنایی نکرد وگفت: بازم می‌گم، نباید بهش بگی.

مرد گفت: من تصمیم خودمو گرفتم. صبح همه چیو براش تعریف می‌کنم.

او گفت: مگه دوسش نداری؟!

مرد گفت: عاشقشم. تازه قدرشو می‌دونم.

او گفت: خوب، پس اگه دوسش داری با گفتن حقیقت ناراحتش نکن.

مرد روی صندلی چوبی کنار پنجره نشست. ناخن‌هایش را جوید و گفت: اما مرجان باید بدونه و بعد اینکه همه چیو فهمید؛ خودش باید تصمیم بگیره بمونه یا بره.

او گفت: اگه نموندچی؟! اگه از مجبوری موند چی؟! اگه نفرینت کرد چی؟! اگه . . .

مرد وسط حرف او پرید و گفت: خفه شو. اینقدر اگه و مگه نیار، مرجان خیلی مهربونه، حتما منو می‌بخشه.

او گفت: نمی بخشه. چرا باید ببخشه؟!

مرد گفت: چون دوسم داره.

او با تمسخر گفت: چقدم که تو به دوست داشتنش اهمیت می‌دادی.

مرد کمی فکر کرد و گفت: اصلا تو مقصری؛ تو گفتی ممکنه زیاد عمر نکنه.

او لبخندی مرموزانه زد و گفت: اولاً اون زمان مرجان خیلی حالش بد بود؛ دوماً من گفتم؛ تو چرا بهش خیانت کردی؟!

انگار کسی گلوی مرد را گرفته و با تمام توانش فشار می‌داد. بدنش عرق کرده و لباس‌ها به تنش چسبیده بودند.

مردگفت: ‌ای لعنت به تو، دیگه نمی‌خوام ازت راهنمایی بگیرم. می‌بینی حالا که همه چی برعکس شده و من مریض شدم؛ زنم چطور مثل پروانه دورم می‌گرده، با اینکه می‌دونه زیاد زنده نمی‌مونم.

او گفت: از کجا معلوم که بهت خیانت نکرده و نمی‌کنه!

مرد با عصبانیت از روی صندلی برخاست. مثل دیوانه‌ها شده بود. گلدان روی میز را برداشت و به طرف او پرتاب کرد، آیینه باصدای وحشتناکی فرو ریخت.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها