لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۳۵

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

دیگر پر شده‌ام از آن چشم‌ها | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۶ اسفند ۱۳۹۸

دیگر پر شده‌ام از آن چشم‌ها

محمدسعید احمدزاده

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

پای ماک­سکته­ای ممّدسوخته که وسط بیاید، اینترناش و وایت که جای خود دارد، دیگر ماک­جنگی و بادماغ و بی­دماغ هم فرقی نمی­کند، همه­شان باید بروند کُلِه. آدم شاگرد کامیون هم که بخواهد بشود، فقط شاگرد ممّدسوخته. خوراکش بار ترافیکی است و خلاص. بارترافیکی هم که گیرش نیفتد، سنگین می­زند و هرجا که نمی­خواهد باشد. شلّاق­کشَش می­کند و دِ برو که رفتی. انگار این آدم اصلاً لرز توی گُرده­اش نیست و ترس نمی­شناسد.

چیزی به پَسین نمانده و نصف دیزی­ها هنوز روی اجاق ردیف هستند. اوقات جعفرآقا بفهمی­نفهمی تلخ است و اصلاً سرِ پِلِنگ نیست. انگار امروز نفتکش­ها و کانتینربَرها سر هیژده­چرخه­هاشان را داده­اند به بیابان و زده­اند به خاکی که از صبح تا حالا قهوه­خانه شده کَفه­ی لوت. البته ماک­سکته­ای ممّدسوخته و بار عجیب­غریبش که جلو قهوه­خانه باشد خودش قیامتی است. همین حالا هم تنهایی نصف سَبَخی جلو قهوه­خانه را پر کرده است.

«یه دیزیِ کامل، راست دوتا دیزی هم آبگوشتِ خالی. بی­دَنگ­ودونه، بی­کنجه.»

جعفرآقا می­گوید همیشه همین­طور بوده. یک دیزی برای شاگردش، دوتا پیاله­ی آبگوشت خالی هم برای خودش. یک­بار هم از ممّدسوخته شنیده که گفته راننده کوه و کمر، باید ناشتایی­اش را تنهایی بخورد، ناهارش را با رفیقش، شامش را با دشمنش.

دستمال­یزدی را انداخته دور گردنش و دارد با ملاقه سَرَک دیزی­ها را می­گیرد تا اَزَک­دُزکشان کند و دوتا پیاله آبگوشت ممّدسوخته را ساز بیاورد. دارم استکان­ها را آب می­کشم که خِشّه­ی ترمز کشدار و بلندی می­پیچد توی قهوه­خانه. سر که می­گردانم، می­بینم جیپ استوار توی دولاخ خودش ترمز می­کشد.

«اَی تو روحت، سگ­مَصّب! همی یکیو کم داشتیم فقط!»

ملاقه را می­اندازد توی سینی سماور، دستمال­یزدی را از ذور گردن درازش می­کشد و مچاله می­کند توی مُشتش.

«عدل یه استکان آب جوش ببند به هر کدومش تا برگردم»

سینی دیزی و آبگوشت­های ممّدسوخته را برمی­دارد تا راه بیفتد، ولی دوباره رو می­گرداند طرف من و پوزه­ی توره­ای­اش را با غیظ می­جنباند: «بپا ریق­ریقکشون نکنی بچّه!»

برای خودش می­گوید! یک استکان آب به کجای دیزی­ها می­رسد! درجا بخار می­شود و می­رود هوا، بعد می­خواهد یقه آدم را بگیرد که «هوشت کجاس؟ مگه نگفتم یه استکان آب ببند به هر کدومش؟». حالا هرچه می­خواهی قسم­آیه بیاور برایش که بسته­ام، مگر به خوردش می­رود. لابد خودش هم می­داند که اگر بگوید یکی، من دوتا را می­بندم، که می­گوید یکی.

راست دوتا بلکه هم سه­تا استکان کمرباریک آب جوش می­­بندم به ناف هر کدام از دیزی­ها و زود بقیّه استکان­نعلبکی­ها را آب می­کشم و می­روم ببینم چه خبر است.

استوار دارد می­غرّد که: «فردا که دوتا دهنه­اش رُمبید و ریخت پایین، گریبون من گیره. منم که باید جواب پس بدم»

پل هیفده­دهنه­ی بعدِ پاسگاه را می­گوید. حسابی آتشی است و عرق از چپ­وچارش رُو کرده است. ممّدسوخته تهِ پیاله­ی آبگوشتش را بالا می­آورد، بعد دستش می­رود کنار زانویش و همانطور که دارد بیرون را نگاه می­کند، روی تخت، پیِ پاکت سیگارش می­گردد. زیر زانو پیدایش می­کند و بدون اینکه به استوار تعارف بیندازد، یکی می­گذارد گوشه لبش و کبریت می­کشد و می­گیراندش:

«سرجمع، سی­وشیش تُن. خودش و بارش با هم.»

بعد دود سیگارش را اُریب می­دهد بالا و می­گوید: «بارنومه و جوازش هم پیش راه­پاک­کن­ها هس.»

انگار نه انگار.

انگار نه انگار که استوار سرخرِ ناهارش شده و آمده تا احوالش را گه­مرغی کند. یک پایش را دراز می­کند، سرش را تکیه می­دهد به دیوار و یک کام سینه­پرکن دیگر از سیگارش می­گیرد. استوار یک صندلی را از جلو میز کناردستش برمی­گرداند و همان­جا زیر پنکه­ی سقفی پهن می­شود رویش.

«شاگردت کجاس؟»

ممّدسوخته با سر به پسرکی که روی سینی جلویش خیمه زده اشاره می­کند. بگویی­نگویی می­شناسمش. اسمش شوقی است. حرف استوار را که می­شنود لقمه توی گلویش خشک می­شود. از روی کاسه­ی آبگوشت ناگاه سر بلند می­کند و چشم­هایش ستاره می­شود توی چشم­های استوار.

جعفرآقا خودش رفته و یک استکان چای ریخته و آورده. لابد می­خواسته تویش تف بیندازد که خودش رفته، وگرنه من که ایستاده بودم، چرا من را نفرستاد. چای را می­گذارد جلو استوار و با پشت دست خرده­نان­های روی میز را پس می­ریزد. استوار چشم می­گرداند، به استکان چای نگاه می­کند و بعد، سری بالا می­اندازد که: «خر تب می­کنه تو این گرما!»

انگار بقیّه حرفش را لازم نمی­بیند که باز چشم می­گرداند طرف ممّدسوخته: «اینو نمی­گم. اون یکی­و می­گم. . ، جمال!؟»

خیال شوقی راحت می­شود و دوباره دست می­کند توی کاسه­اش و کاچه­اش شروع می­کند به جنبیدن و جویدن. ممّدسوخته کام سوم را می­کشد توی چال سینه و سیگار را به نیمه می­رساند. بعد بی­حوصله لبی برمی­گرداند و حرفش را با دود سیگار می­بافد و می­ریزد بیرون: «سه ماهه که زده پشت اسبش و رفته»

«کجا؟»

«گورستون! چه می­دونم!»

«اسمش از بالا سیاهه شده»

ممّدسوخته همان­طور که جای سوختگی روی گردنش را می­خاراند، با چشم­های نیمه­باز طعن­خند می­کند: «از بالا؟!»

جعفرآقا شیشه­ی پپسی به دست وامی­گردد. در شیشه باز است و قدّ یک بند انگشت رویش کف نشسته. شیشه را می­گذارد جلو استوار و می­پرسد: «اسم کی!؟»

«شاگرد دیروز تو و امروز ممّدآقا»

وقتی می­گوید ممّدآقا، شست برمی­گرداند طرف ممّدسوخته و یک ابرو را بالا می­اندازد. بعد شیشه پپسی را برمی­دارد و یک­نفس بالا می­رود. به دست­های جعفرآقا که پشت سرش قلّاب شده­اند نگاه می­کنم. به نظرم می­رسد دهانه­ی شیشه روی شستس حلقه انداخته است.

استوار شیشه­ی خالی را می­گذارد روی میز و آروغ می­زند. بعد دستی می­برد زیر خیسیِ فانسخه، کمی جابه­جایش می­کند و می­گوید: «شنُفته­ام این­طرفا می­پلکه!»

جعفرآقا نمی­گذارد حرف از دهان استوار در بیاید. دستمالش را می­تکاند و زود می­گوید: «این­طرفا!. غلط می­کنه!»

صدایش از همیشه کلفت­تر است. استوار نگاهی به من می­اندازد. چشم­های تیزش نگاه آدم را رم می­دهد. مصلحتی چشم می­گردانم طرف جاده. از گوشه چشم می­بینم که گردن می­کشد طرف پستو و می­گوید: «سرباز فراری بودنش به کنار، حالا دیگه عارض و عاصی هم تراشیده برای خودش.»

بی­اختیار چشمم می­رود طرف دوچرخه. مجسّمه سگ ماکی که جمال بسته بالای فرمانش پناهِ ستون صُفّه قرار گرفته و از اینجا دیده نمی­شود.

«هِرکولِسه! پدرجدّ سه­تفنگه­هاس. نه مثِ‌ای چرخ­های فِکسّنی حالائه که. لاشه­ش می­ارزه به اسباب­بازی­های امروز!»

«چند؟»

«کسی حرف پول زد!؟ می­خوام همی­طوری بدم به خودت، سی دهن­قُرصی و مرام مردونه­ات»

بعد دست می­کشد روی مجسمه ماک بالای فرمان و برقش می­اندازد: «بیس سالِ تموم جلو کاپوت ماک­سکته­ای ممّدسوخته شراع کشیده و سینه­ی جَعده­ها رو پاره کرده. کم اَلکی نیس که. اون­یکی رو که از خلیج براش آوردند، این رُو واز کرد و داد به من، اگرنه صد سال دیگه هم دستش می­زد!؟»

از دوچرخه چشم برمی­دارم. ممّدسوخته هم انگار که ردّ نگاه من را دنبال کرده باشد، مستقیم دارد به دوچرخه نگاه می­کند. بعد، طولی نمی­کشد که سر می­گرداند و چشم می­دوزد به چشم­هام. استوار دوباره به حرف می­آید:

«همین یکی هم مشمول­وظیفه می­زنه»

شوقی را می­گوید. پای راستش را می­گرداند روی آن­یکی و دستش را می­چپاند زیر گِتر پاچه­اش و شروع می­کند به بال­بال کردن آن. شوقی این­بار لقمه­اش را به زور فرو می­دهد و خودش را جمع و جور می­کند.

«گوارای وجود نازنین!»

جعفرآقا چشم از شیشه پپسی برمی­دارد و همان­طور که دارد دستمال یزدی را توی دستش تا می­زند، می­گوید: «گمون نکنم سرکار استوار. جون به جونش کنی هیفده کمتر هس که بیشتر نیس»

استوار دستش را از زیر گتر پاچه­اش بیرون می­کشد، پا عوض می­کند و می­رود سراغ آن­یکی: «خط سیبیل پشت لبش که حکم دیگه­ای می­کنه. خویش و قومته؟»

نطق جعفرآقا کور می­شود: «کدوم خویش و قوم بابا!»

شیشه­ی خالی پپسی را برمی­دارد، زیرش را خشک می­کند و مثل سگ چِخ­شده وامی­گردد و هیکل موش­مرده­اش را می­کشد توی پستو. نمی­دانم استوار وقت داخل آمدن دوچرخه را دیده یا نه. حتم دارم که ماک جلویش را می­شناسد و می­داند که دوچرخه­ی جمال است. باید به بهانه­ای بیرون بروم و کار دوچرخه را بسازم. باید تا نفهمیده بروم و یک جایی سر به نیستش کنم.

بی­اختیار نگاهم دوباره کشیده می­شود طرف دوچرخه. لابد حالا جمال دارد با «ایژ» سیاهش یک­جایی تاخت­وتاز می­کند و مارس می­دهد.

«می­خوام همه­ی جاده­های ایران رُو با همین موتور بگردم… بلکه هم همه­ی دنیا رُو.»

«تنهایی!؟»

با تردید نگاهم می­کند و بعد، چشمکی می­اندازد.

کارش تمام شده بود. ایستاده و دست­هایش را زده بود به کمر و داشت به «ایژ» چهاراگزوزه یراق­بسته­اش نگاه می­کرد. هرچند اگزوزها دکوری بودند، امّا همین­که در دوپهلوی موتورسیکلت دوتا دوتا روی هم نشسته و برق می­زدند موتور را خیلی قشنگ کرده بودند. یک ماهی بیشتر طول کشید تا توی باربند خانه­ی ما توانست جمعش کند.

«فضول­باشی­های محلّه­ی ما چوق تو لونه­ی مورچه هم می­کنند، ولی سر کوره­پزخونه رُو دیگه ذهنشون نمی­بره. برا همینم می­خوام بیارمش اینجا خونه­ی شما بسازمش. به عقل جن هم نمی­رسه»

صدبار رفت و آمد و مجبور شد میل­دنده و جاپایی­ها را تغییر دهد تا بتواند اگزوزها را روی هم جور بیاورد و به تنه­ی ایژ محکمشان کند. باک و گوشواره­ی کُمک­فنرها را هم باز کرد و مثل دربغل­ها و گلگیرها رنگ کوره­ای مشکی خواباند و جابه­جایشان یراق استیل و آبکاری­شده بست. اعجوبه­ای شد برای خودش موتورسیکلت!

«جمال! می­خوای این ماکه رُو هم بازش کنیم، ببندیمش سر گِلگیرش، یا بالای فرمونش؟»

«آدم وقتی چیزی رو بخشید دیگه واپس نمی­گیره. چرخ رو با ماکش بهت داده­ام، نه بی­ماک»

«ولی به گمونم اگه بشینه رو قاب گلگیر این، مرگ نداره­ها»

«مبارک خودت باشه. من می­رم یکی دیگه برای خودم می­جورم. جاش رُو بلدم»

دوباره می­خندم و می­گویم: «تنهایی؟!»

می­خندد و می­فهمد که از سر و سرّش بی­خبر نیستم: «اَی نمک­به­حروم!»

با خرناسه­ی نفتکشی که پیچ جاده را کمربُر می­کند و آن­طرف سَبَخی میخکوب می­شود به خودم می­آیم. بخار داغی که از اگزوزش بیرون می­زند و بالا می­رود، دارد موج می­اندازد روی شکل­های دور و وَرش. به نظر می­رسد آسفالت جاده هم زیر هُرم داغی­اش دارد پیچ و تاب می­خورد و جان می­کَند.

«سر راه دخترِ یکی دراومده که با شاه هم شوربا نمی­خوره»

این کلام استوار مدام توی کاسه­ی سرم ونگ می­زند. نمی­دانم چه وقت این را گفت، امّا انگار حرفش هنوز دارد با باد پنکه سقفی توی هوای قهوه­خانه تاب می­خورد و مثل دود توی زاویه­ها و سوک­ها لمبر می­اندازد. صفحه گرامافون بی­وقفه می­گردد و می­خواند.

*هرچه عاقل مثل خود دیوونه دیووونه… *

چشم­های دختری که استوار دارد ازش حرف می­زند پیش نظرم شعر و ترانه می­شوند و با رِنگ صفحه جان می­گیرند. دوبار دیده­امش. یک­بار توی بازار، وقتی جمال فکر نمی­کرد که آنجا هستم و می­بینمش، و دخترک ناغافل جلو رفت و از او پرسید: «ترک موتورسیکلتت برا یه­نفر دیگه هم جا داری؟»و نشستند و لابه­لای ماشین­ها قِیقاج کشیدند و رفتند، یک­بار هم وقتی که توی خیابان پشت بیمارستان صحرایی فرمان توی دستهای خودش بود و تنهایی داشت موتور را می­بُرد. باد تنش را توی آن لباس وال سیاه قالب گرفته و با موتور یکی کرده بود. انگار خودش هم تکّه­ای از موتورسیکلت بود و البته که درست­ترین تکّه­اش.

«چه تکّه­ای!»

و دهانم بیشتر باز ماند وقتی دیدم آن دختر تَرکه­ای نازک می­تواند معکوس بکِشد، موتور را یله کند، بخواباند و بولوار را گِرد کند و با معکوس بعدی آن را از زمین جاکن کند و مثل باد توی پیچ خیابان گم شود.

و بعد از همه­ی این­ها باز چشم­های سیاه و شب­گونش هستند که در خیالم با آواز گرامافون می­خوانند و می­خندند. دوباره سر می­گردانم و به خودم می­آیم.

ممّدسوخته از جایش بلند شده و دارد به طرف در می­رود. نزدیک در که می­رسد می­ایستد و پیراهنش را از تن می­کَند. روی آن بازویی که من از اینجا می­بینم دختر سیاه­چشمی موهایش را روی شانه­هایش رها کرده و بالای آن، انگار عرقچین سفید به پوست قهوه­ای و آفتاب­سوخته­اش جوش خورده است. شوقی هم سینی را کنار می­زند و از جایش بلند می­شود تا دنبالش راه بیفتد که استوار چشم می­دراند: «کجا؟»

پا سُست می­کند و لرز لرز جواب می­دهد: «دست­به­آب جناب سروان»

«لازم نکرده. بتمرگ سر جات!»

شوقی وامی­خورد و همان­جا لبه­ی تخت می­نشیند. دست استوار می­رود برای پارچ آب سردی که نمی­دانم کِی جعفرآقا آورده و جلویش گذاشته. باز هم من را جار نزده و خودش رفته و آورده. شاید هم این­بار دیگر ندا داده و من توی بحر خودم بوده­ام و نفهمیده­ام. پارچ حسابی عرق کرده و قطرات آب دارند روی دیواره­اش سر می­خورند و شُرّه می­کنند. استوار آن را هم یکجا بالا می­رود و بعد با پشت دست، سبیل پاچه­بُزی­اش را پاک می­کند.

*عقرب زلف کجت با قمر قرینه… *

صفحه هنوز می­گردد و رِنگش نگاه آن چشم­های بازیگوش را یکسره می­ریزد توی هوا. بوی خوبی می­آید. لابد بوی موهای شبق­رنگش است که روی شانه­هایش حلقه شده بود. چشم­های سیاه و اندام باریک و ظریفش دوباره پیش چشمم جان می­گیرند. لب­های غنچه­ای­اش در میان چانه­ی خوش­تراش و گونه­های برجسته­اش می­جنبند. حرف­ها به هم بافته می­شود و تاب می­خورد. از این سر تا آن سر.

*تا قمر در عقربه حال ما چنینه… کجا؟… کیه­کیه در می­زنه، من دلم می­لرزه… بیخود!. لازم نکرده!. درو بالای در می­زنه، من دلم می­لرزه… حکم کرده هرجا گیرش آوردند کَلَبچه­قَپونی­ش کنن… ناموس مردم… با شاه هم شوربا نمی­خوره… کیه­کیه… *

راست می­گوید استوار. این یکی را راست می­گوید. پدرش با شاه هم شوربا نمی­خورد و هم­کاسه نمی­شود، چون لابد خودش شاه است. اگر شاه هم نباشد، دخترش که دختر شاه پریان است. وقتی دخترش دختر شاه پریان باشد، پس حُکماً خودش هم شاه است.

*من دلم می­لرزه… درو بالای در می­زنه، من دلم می­لرزه… *

دلم می­لرزد. تا دیر نشده باید به بهانه­ای بیرون بروم و دوچرخه را غلاف کنم. خیلی می­ترسم. اگر شست استوار آگاه شود چه؟ آن­وقت حسابی می­کشدم زیر اخیه و شک ندارم که تا مُقُرم نیاورد و برایم پاپوشی ندوزد دست­بردار نیست.

یواش­یواش به طرف در می­روم. از پشت شیشه ممّدسوخته را می­بینم که کنار دوچرخه می­ایستد، پیراهنش را روی فرمان دوچرخه می­اندازد و از زیر فرمان گره نرمی به آن می­اندازد. ماک می­رود زیر پیراهن و من نفس توی سینه­ام سبک می­شود.

«دَمش گرم!»

… دیگر پُر شده­ام از چشم­های دختر شاه پریان. سر که می­گردانم می­بینم استوار شوقی را سینه انداخته و دارد می­آید. کنار می­کشم تا رد شوند. بعد، وامی­گردم و روی یک صندلی می­نشینم تا ممّدسوخته برگردد. باد پنکه سقفی پس گردنم را قلقلک می­دهد. چند دقیقه بعد، قدم که روی صُفّه می­گذارد از جایم بلند می­شوم و روی چارچوب در به او می­رسم. دلم می­خواهد هرچه زودتر دختر شاه پریان خودم را داشته باشم. سینه­ام را پر از نفس می­کنم و می­پرسم:

«شاگرد نمی­خوای؟»

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها