لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۶

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

راز چشمه شدن | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۳۰ آذر ۱۳۹۹

راز چشمه شدن

حسنعلی تدین

با شنیدن صدای بلبل روی درخت کنار بالکن مشرف به دره چشمهایش را آرام باز کرد و برای تحقق دلتنگی و کمبود رؤیای همیشگی، مشتاق بالا رفتن از تپه ها برای رسیدن به چشمه بود. این علاقه به سالهای بچگی او بر می‌گشت.

وقتی ده ساله بود هر از مدتی با پدرش به دهکده‌ای دور برای دیدن پدر بزرگش که پیرمردی جا افتاده، شاعر و اولین معلم مکتب خانه طایفه‌شان بود و از هر نظر مورد احترام همه بود میرفت. حسین بیشتر اوقات او را در جمعی نشسته میدید. او با چشمانی بسته و چهره‌ای آرام در حالت خلسه با صدای بلند برای کسانیکه دوست داشتند شعر میخواند. جوان‌ترها در مورد چیزهای مختلف یا مشکلاتی داشتند، از او راهنمائی میخواستند. او هم خیلی آرام و کوتاه یک پیام میداد.

در آخرین دیدار حسین با پدر بزرگ تنها بود. و با تقلید از دیگران او هم پرسید:

- بوا مهدی! خوبه منکه بزرگ شدم چکاره بشم؟

- خوبه چشمه بشی، حسین.

او که معنی این جمله را نفهمیده بود. با تعجب پرسید:

- چی؟ چشمه؟

- بعله.

- چرا چشمه؟

- برای اینکه، به درد همه میخوره وهمه چشمه را دوست دارن.

- چطوری چشمه بشم؟ آب از کجا بیارم.

- آب حتما لازم نیست، ببین من چشمه شعرم. اینجا هیچ کس کتاب شعر نداره. هر کس دلش می‌خواد شعر بشنوه، میاد پیش من براش شعر میخونم.

- خب یادم بده.

- خودت از کنار جوی آب کنار تپه برو بالا پیش چشمه. خودش یادت میده

این صحبت با آمدن بزرگترها قطع شد و حسین با این پیام پدربزرگ که چند روز بعد فوت شد، باقی ماند.

برای یاد گرفتن چشمه شدن تنهائی کنار جوی آب بالا رفت. به چشمه‌ای با آب شفاف که از دل یک سنگ بیرون میامد رسید. کنارش روی زمین نشست. او که برای یادگیری آمده بود، همه چیز را با دقت نگاه کرد. این بار همه چیز برایش تازگی داشت. برای اشنائی با احساس چشمه دستش را در حوضچه کوچک فرو برد. از خنکی آب خوشش آمد. بعد دراز کشید و چند قلپ آب خورد که خیلی بهش چسبید.

او همینطور به چشمه خیره مانده بود که یاد بگیرد چطوری چشمه شود. هرچه نشست، جز صدای آب، جیک جیک گنجشک‌ها و آواز بلبل‌ها از دور چیزی دستگیرش نشد.

بعد از برگشتن به خانه در همین فکر بود. تنها تفاوتی که تشخیص داد، آب و سنگ بود. پیش خودش نتیجه گرفت شروع چشمه بودن از سنگ شدن است.

یک‌ شب در رختخواب چشمهایش گرم می‌شد. احساس کرد انگشت کوچک دست چپش تکان نمیخورد. در خواب و بیداری با دست راستش، شروع به مالیدن و گرم کردن انگشتش که مثل سنگ سفت شده و یخ کرده بود، کرد. بعد یواش یواش خوابش برد. صبح که بیدارشد، میخواست پیش مادرش برود. ولی دید انگشتش خوب شده.

شب بعد انگشت کوچک و کناریش هردو سفت و یخ زده شدند و صبح خوب شدند. و بهمین ترتیب یک شب تمام دست چپش سفت شد و یخ زد. او که از این اتفاق سر در نمی آورد. نمی‌دانست باید چکار بکند. به کسی هم نمیتوانست چیزی بگوید یا توضیحی بدهد. فردا صبح از تپه بالا رفت و به چشمه رسید. کنارش نشست و به صدایش گوش داد. به دل سنگ خیره شد. بعد ناخودآگاه دست چپش را در آب گذاشت. این بار بجای خنک شدن، احساس کرد دستش گرم و نرم شد. خوشحال از آرام شدن دستش، به خانه برگشت.

ولی آن شب این بار انگشت دست راستش سفت و یخ زده شد و بهمان ترتیب تمام دست راستش سنگ شد. باز برای خوب کردن کنار چشمه رفت و دستش را توی آب قرار داد و با دقت نگاه کرد. دید با عبور آب از دور انگشت‌ها و مچش، دستش نرم و گرم شد. این سنگ شدن نهایتاً به همه اعضای بدنش سرایت کرد و با آب چشمه خوب شد.

بعد از بدست آوردن این تجربه از چشمه یاد گرفت. هر کس اول سنگ می‌شود و برای رها شدن باید جریان آب را از بدنش عبور بدهد.

چند روز بعد وقتی صبح از پیاده روی برمیگشت. با یاد آوری راز چشمه شدن در بچگی، دید همان کارتن خواب که همیشه ازش بدش میامد، باز کنار سطل آشغال سیاهرنگ بزرگ بساط پهن کرده بود. او اینبار به آن طرف پیاده رو نرفت و از کنارش رد شد. به خانه که رسید در آشپزخانه برای صبحانه خوردن، به گذاشتن چای، درست کردن نیمرو وگرم کردن نان بربری مشغول شد. وقتی همه چیز آماده شد و روی میز غذا گذاشت، احساسی جدید به او دست داد. دید در این هوای سرد نمیتواند تنهائی صبحانه بخورد. یک سینی برداشت، نیمرو را در یک ظرف یکبار مصرف، نان را داخل یک کیسه پلاستیکی و چای را تو یک لیوان کاغذی ریخت. از در خانه بیرون آمد و آنها را جلوی کارتن خواب که مات و مبهوت نگاهش می‌کرد گذاشت. او لبخندی زد و برگشت.

ابان ۱۳۹۹

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها