لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

رویا | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۲ تیر ۱۳۹۸

رویا

زهره عواطفی حافظ

نیاز به کمکتان دارم. همه چیز از آن کلاس دوره دانشجویی شروع شد. این کلاسها یک آموزش اصلی داشت آن هم پیدا کردن استاد رویا در رویاهایت و پیروی از دستورات و راهنمایی‌هایش بود. هر کاری کردم تا استادم را پیدا کنم، و اما حاصل آن شد که نباید. آنقدر تمرکز کردم که فکر کنم سیگنال های رویاهایم افتاد روی اتفاقات آینده. با چشمهای خودم در خواب یک چیزهایی می دیدم که فردا صبحش اتفاق می افتاد. وحشت برم داشته بود. مثلا می دانستم فردا جلوی در دانشگاه طرف با دوست دخترش سر ساعت ده عاشقانه قدم میزند که یکی میاید میزند تو گوشش که چرا به من خیانت کردی و دعوا…، یا یکی را رییسش میخواست اخراج کند یا اصلا فردا مدیر دانشکده یک خانه می خرد.

به غلط کردن افتاده بودم. نمیدانستم دیگر باید چه کار کنم. فقط یک چیزی را روی دوستانم امتحان کرده بودم و آن هم این بود که اگر خوابم را مو به مو تعریف می کردم دیگر اتفاق نمی افتاد. البته باید برای صاحب خواب تعریف می کردم.

دیگر چند سالی بود حس رویا بینی ام ضعیف شده بود و آرامش به زندگی ام برگشته بود که دیشب دوباره یک خوابی دیدم.

همه دنیا یک جنگل تاریک و سبز با درختهای خیلی خیلی بلند با تنه های قطور بود. انگار هزار سالشان است. آنقدر پر شاخ و برگ که هیچوقت آسمان دیده نمی شد. یک جای خلوت و پر از سکوت. یک کلبه چوبی خیلی بزرگ با نمای چوبی، ولی توی خانه همه دیوارها سنگی بود. انگار وسط یک غار صخره ای با یک شومینه بزرگ ساخته شده بود. این خانه محل زندگی دو تا خرس گریزلی قهوه ای بود. من هم یک نیمه آدم نیمه پری بودم که در اتاق کوچک زیر شیروانی زندگی می کردم. حرف که نمی‌زدیم ولی با یک زبانی که کلام نداشت همدیگر را می فهمیدیم. آن شب مهمان داشتیم. من هم میخواستم سنگ تمام بگذارم. قرمه درست کرده بودم با سالاد کلم مخصوص خودم. سوپ شیر هم گذاشتم. برای پیش غذا چند جور فینگر فود خوش آب و رنگ هم درست کردم. یکی از لذتهای رویا دیدن همین است، عین پر بی وزن می شوم نه مثل وقتهایی که بیدارم که نمی دانم این کیسه خمیری چربی و گوشت و استخوان را چطور از این طرف به آن طرف ببرم. هر لحظه از این سر اتاق پرواز می کردم و عین برق و باد میز می چیدم. مهمانها چند تا گوزن بودند. از این ور میز با شادی میرفتم آن طرف و پذیرایی می کردم.

همیشه فکر می کردم گوزنها بوی طویله های گاو و گوسفند ها رو می دهند و مثل آنها کثیف و گل آلودند. ولی وقتی کنار یکی از گوزنها ایستاده بودم یک لحظه بوی تنش را حس کردم، بوی برف می داد بوی کوهستانهای دور دست. بوی سرما. پوستش قهوه ای بود نه، یک کرم متمایل به طلایی. براق و درخشنده عین یک پارچه مخمل با پرزهای خیلی خیلی کوتاه. همین طور که کنارش ایستاده بودم- البته من قدم یک کمی بلندتر از شکمش بود-. سرم را بالا گرفتم و از آن پایین به گردن افراشته و شاخ‌های عظیمش نگاه کردم. از این سر تا آن سر شاخش دو متری بود. همینطور که مبهوت گوزن عظیم الجثه بودم یکهو سرش را به سمتم کرد. یک نگاه با آن چشمای گرد که دو تا تیله براق میانشان دو دو می زد. در نگاهش یک عالمه حرف بود یک خاطره طولانی، یک مهر عمیق و من مثل برق سریع همانطور که غذا ها را چیده بودم. خودم را رساندم به اتاق زیر شیروانی، از ترس قلبم عین قلب یک گنجشک می زد. از پنجره اتاق زیر شیروانی فقط وسط سیاهی گرگ و میش دو تا تیله براق پیدا بود که داشت دودو می زد. یواشکی بیرون کنار چاه را نگاه کردم. آن بیرون هنوز یک گوزن با شاخهایی با عرض دو متر ایستاده بود و برف دانه دانه و آرام آرام می بارید. کنار پنجره نشستم و زانوهایم را بغل کردم. چشمهایم از خستگی می سوخت. هنوز هم می سوزد. نوشتن این درخواست کمک که دارید می خوانید روی دیواره سنگی این اتاق زیر شیروانی هم باعث نشد که خوابم بپرد. ولی من میترسم بخوابم.

آن بیرون یک گوزن زیر نور بی رمق مهتاب ایستاده خیره به پنجره زیر شیروانی و من اینجا نمی دانم اگر خوابم ببرد چه اتفاقی خواهد افتاد. دلم نمی خواهد صبح بیدار بشوم و هیچ گوزنی توی شهر دود گرفته مان پیدا نکنم که خوابم را برایش تعریف کنم که تعبیر نشود.

باید یکی کمکم کند.

شاید هم باید بخوابم. باید موهایم را دو قسمت کنم مثل بچگی هایم که با همه قهر می کردم، بعد دو تا گیس ببافم دو طرف صورتم و پشتم را بکنم به پنجره.

فردا صبح که ساعت گوشیم زنگ خورد و بیدار شدم که عین یک آدم کوکی بروم توی خیابان سوار اتوبوس بشوم، بعد مترو، بعد ۸ ساعت کار، دوباره مترو، دوباره اتوبوس و شب دوباره بروم توی رختخواب، قبل از آن که با دو تا مشت آب سرد خودم را از دنیای رویا به واقعیت دود گرفته شهر برسانم. وقتی مسواک توی دهانم است جلوی آینه گلوله گلوله اشک بریزم و برای خودم تعریف کنم : دیشب خواب دیدم همه دنیا یک جنگل تاریک بود و من عاشق یک گوزن با شاخهایی به عرض دو متر شده بودم و یک گوزن عاشق یک نیمه پری تر و فرز شده بود که من بودم و رویایم را باطل کنم.

میشود یکی کمکم کند. میشود من بخوابم و فردا صبح در آب زلال یک سطل آب که با دستهای خودم از چاه یک جنگل دور افتاده می کشم، نگاه کنم و به خودم لبخند بزنم و بگویم دیشب خواب دیدم وسط یک شهر کثیف و دود گرفته یک زندگی کسل کننده دارم و آنوقت این زندگی کسل کننده را باطل کنم.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها