لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۱۷

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

سبکبال | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۹ تیر ۱۳۹۸

سبکبال

سارا ناصری

مسیج را میخوانم. اولین روز کاریِ شلوغِ بعد از تعطیلات چه چیزی میتونه شده باشه که مینا ازم خواست برم پیشش.

به ساعت مچی‌ام که شیشه‌اش ترک بزرگی برداشته نگاه میکنم. چهار ساعت وقت دارم تا همه‌ی مریض‌هامو ویزیت کنم.

در جوابش می‌نویسم

سعی میکنم تا ساعت هشت خودم و برسونم

تو آینه افقی جلوی ماشین نگاه میکنم. صورت آرام مینا را میببینم و لبخندی میزنم. وقتی به خاطر می‌آورم که این صورت آرام بنظر حال و روز خوشی نداشت ته دلم میلرزد. با سرعتی کمتر از همیشه ماشینو میرانم، یاد روز سیزده‌به‌در و تلفن هفته‌ی قبل مینا میافتم که نشد جوابش را بدهم، بعد از آن هم فراموش کردم تماس بگیرم. ورودی خیابان فرشته را میپیچم تو، سر چهارراه اول نزدیک ساختمان پزشکان پارک میکنم. از راهروی باریک پله ها بالا میروم.

چندبار پشت سرهم کلید زنگ را فشار میدهم، کسی در مطب را باز نمیکند، به موبایل مینا زنگ میزنم وخاموش است، تلفن مطب هم کسی جواب نمیدهد.

گوشم را به در میچسبانم، صدایی از داخل میشنوم، صدای مسابقه‌ی تلویزیونی در حال پخش است. دلم حسابی به شور افتاد، منتظر آسانسور نمی‌مانم تا به طبقه سوم برسد، پله ها را دوتا یکی میکنم‌ به سمت نگهبانی تا از آقا رحمان سراغ مینا را بگیرم.

آقا رحمان از خانم دکتر چه خبر؟ در واحدش چرا بسته است؟

آقا رحمان که یقه‌ی بلوزش را صاف میکند مثل همیشه شل و ول میگوید

… فکر نمیکنم رفته باشه، یعنی من ندیدم، شایدم

حق با مینا بود. رحمان را همیشه شیربرنج خطابش میکرد. حرفش را می‌برم و می‌گویم

کلید ساختمونشو بیار بریم مطمئن بشیم رفته یا نه.

به گمانم با این کار مخالف است و من مقاومت میکنم و میگویم

تلویزیون مطب روشن مونده، موبایلش هم خاموشه، کلیدو بیار یه نگاه بندازیم خیالمون راحت شه

آقا رحمان نگاهی به قفسه‌ی کلیدهای یدک می‌اندازد، نگاهش را بین کلیدها به بالا و پایین میچرخاند و شماره‌ی واحدها را از روی هر کدام چک میکند.

چی کارداری میکنی، یک کلید برداشتن که اینهمه معطلی نداره.

بی‌معطلی سمت قفسه میروم و هر چه میگردم اثری از کلید واحد شماره ۶نیست.

رحمان که همین طور که با خودش حرف می‌زند مشغول گشتن کلید است.

کجا گذاشتمش، نمیتونه که آب شده باشه و رفته باشه تو زمین

نگاهم میافتد به عدد شش که از جا خودکاری روی میز زده بیرون، داخلش را میگردم، کلید را برمیدارم و به رحمان اشاره میکنم که برویم.

به طبقه سوم که می‌رسیم، ابتدا رحمان چند تا تلنگر به در می‌زند و بعد کلید را در قفل میچرخاند، در که باز میشود مینا را صدا میزنم جوابی نمیشنوم. بوی عود کل سالن مطب را برداشته است. صدای اذان از تلویزیون پخش میشود، وارد اتاق مینا میشوم.

مینا را میبینم، با سرمی وصل شده به رگ پشت دست چپش. دراز به دراز روی تخت است، یک سری آمپول خالی شده هم روی میز کنار تختش است.

با دستم چندبار میزنم روی بدن مینا، جنب نمیخورد، دفعه‌ی بعد محکمتر میزنمش، بی‌فایده است.

چشمهایش نیمه باز مانده به طاق اتاق.

هول هول با انگشتان دست راستم نبض مچش را میگیرم و با دست دیگر نبض کاروتید روی گردنش را لمس میکنم، چندبار سعی میکنم، فایده‌ای ندارد، داد میزنم

کجایی رحمان. گوشیِ قلب رو از روی میز خانم دکتر بیار

گوشی و‌ روی قلبش میگذارم باز هم صدایی نمیشنوم

دستمو دور دستان مینا میگذارم و تندتند میبوسمشان و‌با هق هق میگویم

تو رو خدا پاشو مینا، چی کار کردی با خودت؟ مگه نگفتی بیام، پاشو دیگه اومدم، اومدم دیگه.

سرم گیج میرود و میافتم روی زمینِ کنار تخت، سردر گمم و نمیدانم چه باید انجام دهم.

رحمان که تمام بدنش میلرزید گوشی تلفن را تو دستم گذاشت و‌گفت

خانم دکتر من نمی‌دونم چی کار کنم یه زنگ بزن به پلیسی جایی، به شوهر خانم دکتر هم زنگ بزنیم بیاد.

گوشی را از دست رحمان میگیرم و اشاره میکنم به دست مینا و ‌میگویم

بیا تو دست بزن ببین دستهاش سرده یا نه؟ من دیگه هیچی نمیفهمم

به پلیس که زنگ میزنم و قرار است گروهی را بفرستند. دستهایش سرد است، سرد سرد.

دیگر نمیتوانم ادامه دهم و‌ تلفن را میدهم به رحمان که آدرس مطب را بدهد.

برای مسعود شوهر مینا، ماجرا را تعریف میکنم و میگوید که تهران نیست و تا خودش را برساند شاید نزدیکهای صبح شود. انگار نه انگارش است که مینا دیگر نیست.

رحمان، دَم به ساعت میرود دم در و برمیگردد.

خم میشوم و سرم را لبه‌ی تخت مینا میگذارم، نفس توی سینه‌ام جمع شده و بالا نمی‌آید. مثل اینکه مینا فقط میخواست بیام و بدن بی جانش را جمع و جور کنم.

به لبهای رنگ پریده‌اش نگاه میکنم. طوری جمعشان کرده که نمیدانم میخواست آن لبخند قشنگ همیشگی‌اش را بزند یا گریه کند، مثل تمام این سالها که از شادی و غمش سر در نیاوردم. صورت بی‌رنگ و مهتابی‌اش مرا یاد اولین دیدارمان می‌اندازد.

راهروهای باریک و دراز پزشکی قانونی پر بود از بوی تند فرمالین، وارد اتاقی شدم، سرمای اتاق تو تمام تنم نشست. ، تخت های فلزی پشت سرهم ردیف بودند، شمردمشان، ده تا بودند، روی تحت اول زنی بود که موهای تازه رنگ شده‌اش بالای سرش جمع بود، یک دستش از بالای آرنج قطع شده بود و تمام بدنش پر بود از لکه های خونمردگی.

روی تختی دیگر، مردی شصت ساله خوابیده بود، رد حلقه‌ای روی گردنش را میدیدم، صورتش کبود بود و سیاه. مردی سفیدپوشی بالای جسد مرد دیگری بود که انگار یک تکه بزرگ پوست سیاه روی اسکلتش چسباندند. پزشکی دیگر کنار جسد جوان بیست ساله ایست که با تیغ، خط افقی روی شکمش می‌انداخت و میشکافت. ، یک لحظه خودم را جایش گذاشتم احساس سوزش در شکمم کردم و عرق سردی بر صورتم نشست. تخت آخر، جسد یخ زده‌ای بود که شاید منتظر بودند مثل گوشت یخ زده ای، یخش وا برود. آدمهای بی جان با رنگ و شکلهای مختلف که حال جسد مینامیدنشان یک به یک روی تخت دراز بودند و پزشکانی از نوع خودشان بالای سرشان در حال کشف علت مرگشان.

از سالن زدم بیرون، دختری را دیدم که ولو شده بود روی صندلی چرمی مشکی، یک دسته موهای مشکی پر کلاغی اش، کج، روی گونه های برجسته‌اش ریخته بود، انگار خون تو صورتش نبود، نفسهایش کند بود و بی صدا

لیوان آب قند را از خدمتکار بخش گرفتم و به طرفش رفتم، آن را یک نفس سرکشید و هیکلش را از روی صندلی بالا کشید ازش سوال کردم

اولین بارته که میایی سالن تشریح؟

لبخند زیبایش را تحویلم داد و‌گفت

از بچگیم، بوی خون و الکل و این چیزا برام حال بهم زن بود، خواستم قبل از شروع کلاسهای تشریح، خودم ومحکی زده باشم.

بازویش را گرفتم تا کمکش کنم از جایش بلند شود گفتم

بزار واسه یه روز دیگه، به گمانم برای امروزت کافیه، بیا بریم بیرون

دستش را از توی دستم بیرون کشید و شکلک خنده داری برایم در اورد و گفت

دیگه حالم اومد سرجاش، اینطور که ازت معلومه اگه بیشتر اینجا بمونی، اونی که کمک لازم میشه تویی، ازت ممنونم.

صورتش با اینکه رنگ به آن برنگشته بود، آرام بنظر می‌رسید، دستش را به نشانه‌ی خداحافظی بالا برد، راهش را کج کرد به طرف اتاق کالبدشکافی، گیج و ماتش ماندم مثل روزی که قبل از شروع ترم بعد دیدمش.

روز انتخاب واحد رسیده بود و باید یک سری به دانشگاه می‌زدم. هوا سوزِ سردی داشت و تیزی سرما را، مثل یک سوزن تو صورتم حس می‌کردم، سر یکی از کوچه های نزدیک دانشگاه، دختر بچه‌ی تقریبا ده ساله‌ای را دیدم که روی تکه کارتنی کف زمین نشسته، بساط خنزر و پنزر و یک ترازو جلویش بود. برای بار دوم مینا را ایستاده روی ترازو، جلوی آن دختر دیدم. خیلی وقت بودکه ندیده بودمش اماگاهی یاد صورت زردش با آن لبخندی که خیلی به چهره‌اش مینشست می‌افتادم، حالا چرا؟ نمیدانم.

در آن سرمای صبح، شنل زردرنگِ سوراخ سورخی روی مانتوی آبی پوشیده بود، شال نیلی رنگی بر سر داشت که نصفِ بیشتر موهاش از آن بیرون زده بود، که من به جای او سرما سرمام میشد. نگاهی بهم انداخت، چشمهاش سرخ سرخ بود و بعد از خوش و بش کردن روبروی دخترک چمبک زد و ساعتش را از مچش بیرون آورد و به طرف دخترک گرفت و گفت

کیف پولم همرام نیست، این ساعت مال تو باشه

دخترک با صورت سرخ شده از سرما گفت

آخه خاله این برای خودته، خودت چی اونوقت

دخترک منتظر جواب مینا نماند و با خنده‌ای از دل که کمتر مثل آن را دیده بودم گفت

این عددو که اینجا نوشته چیه؟ تاریخو نشون میده؟

خاله من عاشق این ساعتهام، چقدر بندش خوش رنگه

مینا دستی به صورت دخترک کشید و گفت

چه خوب که خوشت اومده، مبارکت باشه

بعد به من اشاره کرد

چرا خشکت زده، بیا بریم تا دیر نشده واحدهامون و این ترم با هم برداریم

ساعت باارزشی به نظر میومد، درست میگم؟

به گمانم سوال نسنجیده‌ای پرسیدم که خودش را به نشنیدن زد اما حال خوبش را کاملا حس میکردم. پایش را گذاشت داخل گودال کوچک، و آب ِ بارانی که از شب قبل در آن جمع شده بود، شتک زد به کتونی هایش

از آن روز تمام واحدهایمان را تقریبا با هم برمیداشتیم، سال سوم دانشگاه، اولین بار بود که مهمانی تولد بیست سالگی مینا به خانه شان دعوت شدم. وارد خانه‌ی ویلایی شان که شدم یاد حرف خواهرم افتادم که هر وقت عمارت هایی اینچنین را تو‌ فیلمها میدید میگفت

آخرش آرزو به دل می‌مونم یه بار این خونه ها را از نزدیک ببینم.

چشمانِ روشن مردی بنظر شصت ساله جلوی در ورودی، سرتاپایم را برانداز کرد، نزدیکش که رسیدم خودش را پدر مینا معرفی کرد، در حد چند جمله‌ای که تو این دو سال، مینا از پدرش گفته بود حدس میزدم میانه‌ی خوشی با او ندارد. یکبارگفت که رابطه‌ی پدر و مادرش شکرآب است اما نه تا این حد که سایه‌ی هم را با تیر بزنند و لااقل چند سالی است که کم پیش می‌آید به پر و پای هم بپیچند.

زنی که با موهای کوتاه مشکی روی مبل سبز مخملی نشسته بود مادرش بود اگر عکسش را هم که مینا نشانم نمیداد، میشد صورت مینا را در چهره‌اش دید که جوانی لای چروکهای ریز و درشت صورتش گم شده است.

عذرخواهی کرد از اینکه پاهایش سِر شده بود و نتوانست از جایش بلند شود و گفت

اگه اشتباه نکنم تو باید مرجان باشی

لبخندی زدم و سری تکان دادم و گفتم

لابد مینا مشغول آماده شدنه

بیا بشین کنارم، الان دیگه پیداش میشه

مادر مینا سیگارش را تو جاسیگاری بیضی شکل روی میز جلویش گذاشت و سرگرم صحبت با من شد، مدام لبهایش را میجوید و حرف میزد.

بیست نفری بیشتر تو سالن نبودند و چهره‌ی هیج کدام برایم آشنا نبود، هنوز گیجِ نبودن مینا بودم.

شاید مینا کمکی لازم داشته باشه اگه اجازه بدید برم پیشش

زن دستی لای موهای وزوزی و سیاهش انداخت و لبهاش را طوری محکم میجوید که سفید شده بود.

جایی کاری داشت و گفت خودش و زود میرسونه

گوشه‌ی دامن پلیسه‌اش را که روی مبل افتاده بود صاف کرد، آرام و قرار نداشت.

من که هنوز سر از کارهاش در نمیارم، درست و نادرست کارهاش و همیشه خودش معلوم میکنه. بعد از چندسال خوشحالم از تو حرفی میزنه و دوستیش با تو براش مهمه

زن تازه سرِ درددلش باز شده بود که مینا از در وارد شد و رفت طبقه‌ی بالا که برای مهمانی آماده شود.

مادرش دستم را محکم تو دستهاش فشار داد و چشمهاش و انگار به چراغ پرنوری نگاه میکرد جمع کرد وگفت

مینا تنهاست و خواهر و برادری نداره، راستش و بخواهی تو براش خیلی مهمی که بالاخره بعد از سالها روز تولدش، یکی از دوستهاش و میبینم، قول میدی بهم که حواست بیشتر به اون باشه.

من هم قول دادم تا جایی که از دستم بر بیاد کمک حالش باشم.

همان شب که از آن حیاط با درختهای کاج با تنه های بلند و باریک و باغچه های پر از گلهای رنگی و زینتی‌اش رد میشدم، پر شده بودم از بوی کاج و درختهای خیس، نمیدانستم تا سال بعد مراسم ختم مادر مینا، دوباره سر از این خانه در می‌آورم.

روزی که مادرش مرد هوا خیلی داغ بود، دست کشیدم روی صورت مینا که سرخ شده بود از گرما، با اینکه صورتش آرام بود، موج غم را میدیدم که تو چشمهاش سوار بود. گریه هایش بی صدا بود و اوج سکوت بود که در آن غروب گورستان خودش را به رخ میکشید.

صدای گریه های ریز رحمان را میشنوم که گوشه‌ای از سالن مطب کز کرد و نشست، نگاهم را به طرف مینا می‌چرخانم، مثل اینکه گنجشکها برایش لالایی میخوانند آرام روی تخت خوابید.

یک سال بعد از فوت مادرش، ظهرِ یکی از روزهای تیرماه، در نهارخوری دانشگاه، مینا خوش‌سرولباس‌تر از همیشه آمد و نشست کنارم، تمام صورتش از خوشحالی میخندید گفتم

امروز خیلی شاد و شنگولی، ترگل و ورگل کردی. خبری شده؟

صبح با مسعود قرار داشتم، وای مرجان خیلی بهتر از اونیه که فکرش و میکردم.

مینا بنا کرد به تند تند حرف زدن و از اول تا آخر قرارش با مسعود را در آن روز طوری تعریف میکرد که شده بود مثل وقتهایی که با پُرگوییهاش مخ آدم را میترکاند.

یه نفسی بگیر دوباره صحبت از مسعود شد و از ده تا کلمه که میگی سه تاش و میشه فهمید، آرومتر حرف بزن

بی اختیار میخندید و مثل همیشه که مینا هر وقت خیلی خوشحال بود اگر همپای اون ذوق نمیکردی عصبی می‌شد و

زیرچشمی یک نگاهی از روی خشم بهت میانداخت.

مسعود را دوماهی میشد تو بیمارستان میدیدم، رزیدنت قلب بود و دوازده سال بزرگتر از من و مینا، تَرکه‌ای بود و بلند و با صورتی سبزه ومعمولی، بر خلاف صورتش که هیچ وقت به دلم ننشست خیلی خوش صحبت بود و گاهی با لفظ قلم صحبت کردنهاش میتوانست راحت نظر دیگران را به خود جلب کند.

مینا طوری خاطرخواه شده بود که آشناییش با مسعود به سه ماه نکشیده، بساط عروسیش به پا شد.

پدرش سخت مخالف این ازدواج بود یکبار گفتم

مینا چرا بابات مخالف ازدواجت با مسعوده؟

بابام با مسعود مخالف نیست. شاید هم چون تنها میشه هر بار که حرف ازدواجم پیش کشیده میشه بحث و عوض میکنه.

آن موقع نمیدانستم چرا پدر مینا مخالف ازدواجش هست بعدها که فکر کردم تا حدی با نظر پدرش همسو شدم.

به ازدواج خودم فکر کردم که من و علی هم د. و سالی بود که هم و میشناختیم، با اینکه مثل روز برای پدرم روشن بود که زندگی آرامی خواهم داشت باز هم موقع ازدواجم، نگرانی را تو چشمهاش می‌دیدم. مثل همیشه یاد روز عروسیم که می‌افتم تو دلم حسابی میجوشد.

دوسال بعد از ازدواجشان، مسعود را سر کوچه اصلی دانشگاه دیدم، آمده بود تا برای همان شب پاتوق همیشگی شان برای اولین تولد پسرشان آرین دعوتم کند ازش سوال کردم

چند وقتیه آرین و ندیدم، حتما خیلی بزرگ شد، بجز من دیگه کی ها دعوتن؟

فقط من و تو و میناییم، ازت یه خواهشی داشتم

لبخند تلخی زد و دندانهای سفیدش در آن صورت سبزه بیشتر به چشم می‌آمد گفت

مرجان! دستم به جایی بند نیست، مینا درست و حسابی حواسش به آرین نیست و تمام ذهنش پی امتحان و آزمون تخصصشه

مگه تو مخالفی که درسش و ادامه بده

من حرفم اینه کنار درسش به زندگیش هم دل بده، به خرجش که نمیره، تو اون و بهتر میشناسی شاید به حرف تو بره

آن شب مسعود که تمام وقت مراقب آرین بود بعد از شام من و مینا را تنها گذاشت. و طبق معمول همیشه، من بیشتر حرف زدم و مینا گوش کرد، چند لحظه‌ای هم که آرین تو بغل مینا بود، بیقرار بود و گریه میکرد، مینا از پسش برنمیامد تا ساکتش کند. .

از حرفهای آن شب مینا چیزی که عایدم شد این بود که شاید او میخواست تلافی تمام کمبودهایش را در زندگی‌اش سر درس وکارش، در بیاورد.

مینا به آرین که لبهایش را غنچه کرده بود نگاه کرد و مثل یک بچه‌ی نازک نارنجی به جای اینکه حرفی بزند یکدفعه اشک از کنار چانه‌اش سر خورد و افتاد روی میز

شاید من فقط همان یکبار اشکش را دیدم. کاش به قول مادرم اشک چشمش، خوراکش بود و غم را خوراک دلش نمیکرد.

سال به دنبال سال میگذشت و هر کدام مان شهری دوره‌ی تخصص را میگذراندیم، آن موقع ها تازه بعضی ها موبایل داشتند و کمتر از قبل از هم با خبر بودیم، یکبار که به تهران آمدم احوالش را از مسعود پرسیدم و او گفت

اگر بگویم اوضاع بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شده سرش به کار خودشه، بعداز مدرک تخصصش هم میخواد بره دوره های خارج از کشور ببینه

دو سالی میشد که مینا را ندیده بودم، آخرین شب پاییز بود و مینا ازم خواست که بروم خانه شان

دم دمای غروب بود که به خانه شان رسیدم، خورشید هنوز غروب نکرده بود و هوا کمی روشن بود، وارد خانه که شدم بعد از سلام دادن به طرف شیشه های بلند و قدی که روبروی آشپزخانه بود رفتم و پرده‌ی تیره‌ی ضخیم را که کنار زدم گفتم

دلت میگیره دختر، بزنش کنار نور بیاد تو، حیف این باغ نیست که نبینیش

بو و برنگ غذا چنان در خانه پیچیده بود با صدای بلندتری گفتم

به به فکر نمیکردم خانم دکتری که مریضهاش اینقدر شیفته شند دست به آشپزیش هم خوب باشه

مینا از آشپزخانه با صدای بلند گفت

تو هم مثل بقیه چشمت آب نمیخوره که من کاربلد باشم.

تمام سالن پذیرایی بهم ریخته بود و چند تا لباس روی دسته‌ی مبل آویزان بود همین طور که به مرتب کردن مشغول بودم پرسیدم

آرین کجاست؟ میونه‌اش الان باهات چطوره؟

کلاس ورزشه، ، مسعود رفته دنبالش، هیچ وقت میونه‌اش با من اون طوری نبودکه باید باشه

سرم را به راست چرخاندم و مینا را دیدم که روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشسته، دستش را که زیر چانه‌اش گذاشته بود طوری میلرزید که من از آن فاصله می‌توانستم ببینم.

نکنه دوباره لب به چیزی نزدی؟ داری میلرزی

یک شیرینی از شیرینی خوری برگی شکل روی میز برداشتم و رفتم ‌سراغش، کیف و کتابی که سر راهم بود با پام کنار زدم گفتم

جون من این و همین الان بخور

با دهان نیمه پر، لبخند همیشگیش را به من زد و گغت

میدونی چیه مرجان!من و آرینم جاهامون عوض شده. من همش به مامانم میگفتم چه خوب که تو مامانمی و بودنش برام خیلی مهم بود حالا فکر کنم آرین از بودن با باباش خوشحال تره

موهای یک در میانِ سیاه و‌سفیدش را از روی صورتش کنار زدم

میخواهی گوش کن میخواهی نکن، تو هم یه جور دیگه خودت و خرج این زندگی کردی

صدای در آمد، آرین را دیدم که آمد تو، کیفش را روی مبل چرم مشکی پرت کرد به طرف آشپزخانه که می‌آمد، از دور سلامی کرد نگاهش کردم پسری دوازده ساله با موهای مجعد مشکی و ابروهای پیوندی و چشمهایی که با چشمهای مادرش مو نمیزد.

مینا کی این پسرت اینهمه بزرگ شد ما نفهمیدیم

مینا که یک لیوان آب انار به سمت آرین گرفت و گفت

اینم مخصوص پسرم که عاشق آب اناره

آرین ابروهاش و در هم کشید و همین طور که به طرف پیانوش میرفت غر میزد

هنوز نمیدونه که من الان آبمیوه نمیخورم

مینا من من کرد و با چشمانی به سرخی آب ِ دانه های انار لیوان در دستش، نگاهم کرد، سر در گم بنظر میرسید و انگار هر چه بیشتر میکوشید به آرین نزدیک شود دورتر میشد.

نور روی صفحه‌ی موبایلش پشت سرهم خاموش و روشن شد از کنارم که رد میشد صدای بلندِ مردی را شنیدم. ده دقیقه‌ی بعد که از اتاق خواب بیرون آمد چشمهام که افتاد تو چشمهاش، سفیدی شان برق میزد و من شادی را از چشمهاش می‌خواندم و پشت آن لبخندش، صدای قهقه‌ای به گوشم می‌رسید.

کی بود زنگ زد که خانم دکتر ما از این رو به اون رو شد؟

یکی از دکترهایی بود که قراره ماه بعد برای کنفرانس با هم بریم پاریس

آرین گوشه‌ای از سالن آهنگ خوابهای طلایی را با پیانو مینواخت. مسعود که تازه وارد هال شد دستی روی شانه های آرین زد و گفت

بعد از ورزشت یادت نرفت که شیر تو بخوری

نگاهی به دور و برش انداخت و به مینا نگاه نگاه کرد و گفت

خوبه مرجان از خودمونه. یه دستی روی سروگوش خونه میکشیدی یا میگفتی یکی بیاد اینجا رو تمیز کنه

مینا نگاه خود را به سمت من برگرداند و گفت

هنوز بعد اینهمه سال نمیدونه خوشم نمیاد یکی بیاد تو خونه زندگیم کار کنه

مسعود با غیظ استفراللهی گفت و همچنان که زیر لب چیزی میگفت، حرفش را در دهانش جوید و از پله های چوبی مارپپیچی به طبقه‌ی بالا رفت.

این چهارسال آخر را که مینا مرتب کنفرانسهای خارج از کشور میرفت بیشتر شبهایی هم که ایران بود در آپارتمانی نزدیک مطبش زندگی میکرد، دو سالی از بودنش در این خانه میگذشت و هر بار قرار دیدنمان را بیرون از خانه‌اش هماهنگ میکرد. در یکی از این قرارها که سر کوچه‌اش منتظرش بودم به برج بلندی که مینا در آن زندگی میکرد نگاهی انداختم. برایم سوال شد که مینا طبقه‌ی چندم آن برج بلند است؟

مینا که آرا و پیرا کرده با لباسهای نو نوار پوشیده سوار ماشینم شد، چشماش مثل رژ قرمز روی لبش، برق می‌زد.

مات زده با دهان باز نگاهش میکردم، گفت

چرا حرکت نمیکنی؟ جلوت و نگاه کن و راه بیفت

خیلی برق میزنی آ، برقت زیاده و چشمهام و میزنه نمیزاره حرکت کنم.

یک مرته با صدای بلندی خندید که من هم خنده‌ام گرفت، گفتم

چت شد امروز؟ کبکت خروس میخونه

اینقدر عبوس بودم که امروز به چشمت اومدم؟

پایم را روی پدال گاز فشار دادم و مردی با ظاهر آراسته و کراوات زده را دیدم که از کنار ماشین رد میشد و نگاه کوتاهی به من و مینا انداخت و به سرعت رویش را برگرداند. مینا با صورتی پراز خنده رد قدمهای مرد را دنبال میکرد.

میشناسیش؟

دستپاچه شد سرش را به سرعت سمتم چرخاند و گفت

مرجان غلط نکنم امروز یه چیزت شده

چشمکی زدم و گفتم

من یا تو؟

با صدای تقه هایی که به در زده شد یکهو از جام پریدم. صندلی چرخدار به گوشه‌ای کشیده شد.

رحمان که گوش به زنگ بود تا مسعود برسد میگوید

شوهر خانم دکتر زنگ زد و گفت نزدیک مطبند.

مسعود تا خودش را از شیراز برساند نزدیکیهای صبح شد و بازپرس هم بدون حضور او نمیتوانست بدن بی جان مینا را منتقل کند. وقتی که بازپرس شب قبل میخواست برود گفت که حضور دوتا مامور تا آمدن مسعود لازمه. و من هم که دلم پیش مینا و روزهای با هم بودنمان بود پیشش ماندم.

مسعود که چشمش به مینا افتاد چند دقیقه‌ای نگاهش کرد، آرام و بیصدا، رو کرد به من و گفت

این چه کاری بود که با خودش کرد، مگه تو این دنیا چی کم داشت.

با خودم میگویم چه دل گنده‌ای دارد

مسعود که لبهایش میلرزید بریده بریده حرف میزد

کم طاقت بود و کم حرف، به اندازه‌ی دوسال هم تو این هفده سال با هم حرف نزدیم، هیچ وقت از چشمهاش نتونستم بفهمم تو دلش چی میگذره

صدای عق زدن آرین می‌آید که از لای در اتاق، مادرش را نگاه میکند، مسعود نگران و مضطرب به طرفش میرود و آرین را که میگوید سرگیجه دارم روی تخت اتاق کناری میخواباند.

خبرنگار ویژه‌ی جنایت، کنار مسعود روی صندلی نشسته و سوالاتی میپرسد و تند تند یادداشت میکند. و از رحمان هم پرس و جو میکند و بازپرس هم که آنجاست متوجه میشود که دیروز مینا مریضی ویزیت نکرد و کسی هم به مطبش نرفت.

به طرف پنجره‌ی بزرگی که روبروی تختی که مینا درازکش است میروم، پرده‌ی عمودی را کنار میرنم، نور چراغ تو حیاط، مستقیم میافتد روی تابلوی نقاشی بالاسر مینا که زنی است با چهره‌ای که نیمی سفید است و نیمی سیاه و نوزادی را در آغوش دارد. با خودم فکر میکنم مینا کدام نیمه‌ی این صورت بود؟ لابد خودش هم بارها به این نقاشی نگاه کرد و نفهمید برای آرین کدام نقش بوده است؟

پنجره را باز میکنم نگاهی به حیاط میاندازم، تو اتاق پر میشود از صدای جیر جیر پرنده ها، شکوفه های سفید و صورتی درختی را میبینم که تو این گرگ و میش هوا با نور چراغ زرد روی دیوار کنارش برق میزند، خاطرم می‌آید که شبیه شکوفه های درخت گیلاسی است که شب تولد مینا در حیاط خانه شان دیدم و قولی که آن شب به مادرش دادم را به یاد می‌آورم، از اینکه نشد مراقب مینایش باشم قلبم گرفت. هیچ وقت واقعا نتوانسته بودم بهترین دوست زندگیم را درست بشناسم.

اینبار هم مینا منتظرم گذاشت و نگذاشت بفهمم چه میخواست به من بگوید، مینا از آن آدمهایی بود که همیشه منتظر چیزی نگهت میداشت ولی هیچ وقت درست نمیفهمی منتظر چی؟

بنظرمیاد مینا چه سبک تر شده که اینقدر راحت بلندش میکنند و میگذارندش روی برانکارد تا با آمبولانس به پزشکی قانونی ببرند، مسعود نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید

تو این سالها دلم لک زده بود صورتش را اینقدر آروم ببینم.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها