لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۴

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

سرو ناز | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۱۲ بهمن ۱۳۹۹

سرو ناز

فرناز کمالیان

ساعت نزدیک ده شب بود. تلفن دستی‌اش چندین بار زنگ زد. نگاهی اجمالی به آن انداخت اما پاسخ نداد.

بخاطر موقعیت شغلی‌اش همیشه تلفن‌هایش را به محض زنگ زدن جواب میداد. جمعه شب بود و سریال به جای بسیار حساسش رسیده، نمیخواست حتی لحظه‌ای بین آن وقفه بیفتد.

پس از دقایقی دوباره تلفن زنگ زد. خط اخمش بهم نزدیک شد. تخمه افتابگردانی را که در دهانش بود فوت کرد توی بشقاب جلویش. نمیخواست هیچ گونه عوامل خارجی حواسش را پرت کند. با خودش گفت چیزی به آخرش نمانده خودم بهش زنگ میزنم...

دقایقی بعد لرزش تلفن و‌ سپس اسم مجید روی صفحه تلفن توجهش را به خود جلب کرد.

با صدای بلند گفت: «مجید هیچ وقت اینقدر تو تلفن زدن سمج نبوده، آنهم این موقع شب»

پیام را باز کرد.

«پیمان خواهش میکنم به من زنگ بزن خیلی مهمه»

با بی حوصلگی دگمه پاز تلویزیون را فشار داد. کلماتی نامفهوم و آهسته از دهانش خارج شد و در انتها دوباره با صدای بلند انگار مجید صدایش را می‌شنود

گفت: «بهتره کارش مهم باشه وگرنه کلام باهاش میره تو هم»

پاکت تخمه به انتها رسیده بود. بلند شد و رفت تو آشپزخانه تا از کابینت یک بسته دیکه تخمه بیاره.

شیشه کوکاکولای نیمه پر را از یخچال در آورد و لیوانش را پر کرد و دوباره برگشت به اتاق خوابش.

نشست لبه تخت، تلفنش را برداشت و شماره مجید را گرفت.

بعد از احوال پرسی ناگهان خاموش‌شد. چشم‌هایش از حد طبیعی گشادتر شدند. رنگ به چهره نداشت. گویا همانجا جادو شده، دیگر تکان نمیخورد.

صدای مجید از انور گوشی به وضوح شنیده می‌شد.

پیمان خوبی... پیمان... پیمان چرا حرف نمیزنی... پیمان ...

و بعد زنگ ممتد تلفن، پایان یک طرفه مکالمه را اعلام کرد.

تا یک ربع ساعت زل زده بود به تلفن.

عشق زندگی‌اش خیلی شتابان از این دنیا گریخته بود. پزشکان علیرغم تلاش فراوان موفق به نجات سروناز دوست دخترش نشده بودند.

خبر تلخ و ناگوارمرگ ناگهانی دوست دخترش باعث شوک بزرگی در او شد. ذهنش نمیتوانست به سرعت این واقعیت را بپذیرد و نیازمند زمان بود تا برای این خبر هولناک جایی پیدا کند.

بلند شد. تلفن را بدون جهت گیری پرت کرد روی میز بغل تخت. در اثر اصابت تلفن با لیوان پر نوشابه کمتر از کسری از ثانیه کوکای سیاه رنگ مثل موجی خروشان پخش شد روی موکت سفید.

گویا چشمانش نابینا شدند و گوشهایش ناشنوا. به آرامی مثل یک لاکپشت باردار خود را به کابینت قرص‌ها رساند. از لابلای داروهای مختلف جعبه قرصی برداشت که با خط درشت نوشته شده بود

«استفاده فقط در زمان اورژانس»

دو عدد از آنها را برداشت و آنها را سریع پرت کرد تو دهانش.

زبانش خشک شده بود و به اندازه کافی بزاق نداشت تا آن را قورت بدهد

همه چیز روی دور آرام بود. گویا به پاهایش وزنه سنگین وصل کرده باشند بسختی خود را به آشپزخانه رساند و از شیر سینک مقداری آب روانه دهانش کرد تا حرکت دارو را به معده سریعتر کند.

هرگز در زندگی‌اش دوست نداشت با واقعیت روبرو شود و همیشه پس از اتفاق تلخی خیلی سریع خود را بی حس می‌کرد.

قرص‌ها هنوز به معده‌اش نرسیده بودند که مشتش را با قدرت هر چه تمامتر به روی کانتر آشپزخانه کوبید و سپس با دست تمام چیزهایی که روی میز آشپزخانه بودند را بر روی زمین ریخت.

کلمه نه... که ترکیبی از غم و خشم در آن موج میزد از میان دهان خشک شده اش بیرون جهید و در آپارتمان ۶۰ متری او به تکه‌های ریز تبدیل شد.

سروناز تمام قد جلوی او ایستاده بود و از خشم پیمان متعجب بود.

پلک‌هایش سنگین می‌شدند. به سختی خود را به تخت رساند و خود را رها کرد روی آن.

صدای بلند تلویزیون در اتاق طنین انداخته بود. سریال جنجالی مدتها بود به پایان رسیده.

به سختی چشم‌هایش را نیمه باز کرد.

آفتاب تا وسط اتاق پهن شده بود

نور خورشید چشم‌های خواب آلود و پف کرده‌اش را اذیت کرد. فکر کرد هنوز کابوس میبینند.

با نوک انگشتان بی توانش پلک‌هایش را به آرامی ماساژ داد و دوباره به زیر پتو خزید.

نمیخواست دیگر روز آفتابی را ببیند. زندگی در کمتر از بیست و چهار ساعت برای او کاملا بی مفهوم شده بود.

خاطرات بصورت دورانی در ذهنش میچرخیندند و سروناز شخصیت اول آن بود.

میخواست فریاد بزند ولی قول و قرارهای پوچش را پس بگیرد، اما صدایش جایی در گلو به مانع بر میخورد و نمیتوانست به بیرون راه پیدا کند. وحشت مقابله با واقعیت لرزش خفیفی در بدنش ایجاد کرد.

کم شدن اثر دارو او را به واقعیت نزدیکتر می‌کرد.

نفس‌ها یش یک در میان شده و بسختی انجام وظیفه می‌کردند.

از زیر پتو بیرون آمد. تلفنش را از میز بغل تخت برداشت و نگاهی سطحی به صفحه آن انداخت.

ساعت ۴ بعداظهر را نشان میداد. از تخت بیرون آمد. خود را به لب پنجره رساند

نفسش سنگین بود انگار چیزی قلبش را میفشارد

دستگیره آهنی پنجره را باز کرد تا هوای تازه به داخل بدمد.

ناگهان احساس لرز شدیدی کرد. بلافاصله پنجره را بست. به تختش برگشت و دراز کشید.

خاطرات دست بردار نبودند.

لبخند سروناز که مانند عسل تازه جنگل‌های شما ایران شیرین بود لحظه‌ای از جلوی چشمانش محو نمیشه.

لحظاتی بعد حالت تهوع خفیفی احساس کرد. با ذهن و بدنی سنگین به آشپزخانه رفت.

در یخچال را باز کرد و زل زد به درون آن. گرمای دستهای سروناز را دور کمرش حس کرد.

پیمان جان میخوام برات امشب پاستا درست کنم

سس گوجه فرنگی دوست داری یا پستو؟

طولی نکشید که صدای زنگ یخچال به او هشدار داد که در آن زیاد باز مانده.

سروناز لبهای خود را به گوش پیمان چسباند و نجوا کرد

«پیمان چرا جوابم را نمیدی دوباره چی شده؟؟»

در یخچال را بست و از روی میز تکه نانی را برداشت که از شب قبل باقی مانده بود. به تختش برگشت.

چهره سروناز به بلندای ارتفاع اتاق همه جا او‌را تعقیب می‌کرد وبه او مجالی برای فکر کردن و در لحظه بودن را نمیداد.

احساس می‌کرد زمان به عقب برگشته و او در گذشته‌ای نه چندان دور زندگی میکند. شاید هم نمیخواست زمان حال را بپذیرد.

حالت تهوع‌اش کمی تخفیف پیدا کرد ولی انگار کسی با چکش به سرش میکوبد

وسط تخت نشست و با دو دستش سرش را فشار داد. سروناز چشم‌های درشت قهوه اش را به روی پیمان دوخت. تاری از موهای بلند و سیاهش را به عقب زد و با طنازی همیشگی‌اش گفت:

پیمان برات چایی نبات درست؟

قطره اشکی لرزان از روی گونه‌های پیمان فرو‌ریخت

کشوی بغل تختش را باز کرد و از میان خرت و پرت‌های آن کیف کادوی کوچکی را برداشت و در مقابلش روی تخت گذاشت

با دستهای بی توان و لرزانش در جعبه را باز کرد. حلقه طلایی که با نگین کوچک برلیان تزیین شده بود در میان جعبه مشکی مخمل میدرخشید. حلقه را به لبهای خشکش نزدیک کرد و بر آن بوسه‌ای زد. سروناز هنوز روبروی پیمان نشسته بود اما صدای لرزانش از دوردست‌ها به گوش میرسید.

پیمان مگه همیشه نمی‌گفتی دوستم داری ...

پیمان بی اراده سرش به علامت بله تکان داد

سروناز دستش را به طرف پیمان دراز کرد

پس چرا با من ازدواج نمیکنی؟

چکش‌هایی که به سرش میخورند شدت پیدا کردند. دیگر تحمل آن ضربات را نداشت.

میخواست فریاد بزند وبه دنیا دردش را اعلام کند. دردی که ساخته و پرداخته خودش بود اما حالا برایش درمانی نداشت. صدایش در گلو خفه شده بود

منتظر پایان کابوس بود. دوباره به زیر پتو خزید و آن را روی سرش کشید. سروناز آنجا بود.

پیمان چرا اینقدر بهانه میاری... ببین چند ساله منو بلاتکلیف گذاشتی.

صدای سروناز از همیشه واضح‌تر و بلندتر بود.

دوباره احساس خفگی کرد

سرش را از زیر پتو بیرون آورد ضربات چکش قوی‌تر و دردناکتر می‌شدند.

دیگر تحمل نداشت. خود را به کابین داروها رساند و ۴ قرص آسپیرین را یکجا انداخت توی دهانش. سعی کرد با آب دهانش آن راقورت بدهد. نیمی از قرص‌ها بر روی زبان خشکش چسبیدند و مزه تلخ آن در دهانش پخش شد.

سنگینی وزنش را بر روی پاهایش حس می‌کرد. خود را به آشپزخانه رساند و لیوان آبی را لاجرعه بالا رفت

ساعت مایکروو ۷ شب را نشان میداد. احساس می‌کرد سالهاست در زیر زمین گیر کرده. نفسش تنگی می‌کرد. منتظر نجات سروناز بود. در آن لحظات به معجزه اعتقاد زیادی پیدا کرده بود.

پنجره اتاق نشیمن را باز کرد. هوا مطبوع بود. آسمان به دو تکه تقسیم شده بود. خورشید نارنجی آخرین دلبری‌هایش را پشت کوههای البرز انجام میداد

اتوموبیل‌ها یک در میان چراغهایشان را روشن کرده بودند. عابرهای پیاده توجهش را جلب کردند

زندگی هنوز در جریان بود

ناگهان سروناز را از آنسوی کوچه دید که از ماشینش پیاده می‌شود

بسزعت پنجره را بست و پرده را کیپ تا کیپ کشید

دوباره به اناقش برگشت. ضربات چکش کمتر شدند

خود را روی تخت ولو کرد

خاطرات، تلخ و شیرین ذهنش را کاملا محاصره کرده بودند. چراغ خواب بغل تختش را خاموش کرد نمیخواست سروناز را ببیند. نمیخواست سروناز او را ببیند، اما او همه جا بود و پیمان راه فراری نداشت.

دوباره به کابین قرص‌ها رفت و جعبه قرص شب قبل را باز کرد. دو عدد بالا انداخت

آینه مقابلش مردی بیست سال از خودش بزرگ‌تر را نشان میداد. ریش تازه درآمده ، چشم‌های بی حرکت، رنگ پریده، صورت زوار دررفته و استخوانی. سروناز از توی آینه نگاهش می‌کرد.

پیمان تا کی میخواهی به این کارهات ادامه بدی؟

بلافاصله چراغ را خاموش کرد.

سروناز ادامه داد «من که نمیتونم تا ابد منتظرت بمونم»

دوش آب گرم را باز کرد.

سروناز لابلای حلقه‌های بخار آب به او لبخند میزد.

لباسهایش را در آورد و لحظاتی بعد در زیر قطرات آب ناپدید شد!

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها