لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

سکه‌ی زرد پنج تومانی | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۰ مرداد ۱۳۹۸

سکه‌ی زرد پنج تومانی

زهره عواطفی حافظ

گوینده: مرضیه تسلیمی‌فر

بارگیری پادکست

دقیقا هشت سالم بود. چند ماهی بود که به خانه جدیدمان آمده بودیم. مائده دختر همسایه مان چند ماهی از من کوچکتر بود. موهای طلایی صاف و بلندی داشت. چشمهایش طوسی و صورتش مثل برف سفید بود.

یکبار مائده گفت: تو کی رو دوست داری؟

با خنده گفتم: مادرم بابام داداشم. بابابزرگ، گربه زیر راه پله

گفت: اونها نه، یه پسر

گفتم: خوب حمیدم پسره، تازه سه سالشه؟

هر چی بیشتر توضیح می‌داد گیج‌تر می‌شدم. آخرش فقط فهمیدم اگر بخواهم مثل دختر‌های این محل باشم باید یک پسری را دوست داشته باشم. یک پسر که مثل مجید که مائده را دوست داشت، چشم رنگی و قد بلند باشد. لباسهای شیک بپوشد. لبخندهای مرموز داشته باشد. تازه از آن مهمتر باید یکجوری مطمئن شوم که او هم من را دوست دارد.

یکبار از پشت پنجره طبقه دوم همه پسرهای کوچه را به من معرفی کرد. اولین بار آن روز دیدمش.

با انگشت یک پسره هفده هجده ساله را نشان دادم و گفتم: اون کیه؟

جلوی در خانه روبرویی كتاب به دست داشت درس میخواند. موهای فر مشكی پر پشتش تنها چیزی بود كه از آنجا دیده میشد.

سریع گفت: اون رو ولش كن اون ابراهیمه. اون نه. اون به درد هیچکس نمی‌خوره.

روزها پشت هم می‌گذشت و دیگر داشتم مطمئن می‌شدم این یک بازی مخصوص دخترهای بور و خوشگل است، آخر من نمیفهمیدمش.

روزهای زیادی از همان پنجره نگاهش می‌کردم. یواشکی و بی سر و صدا. كمی از قاب در كوتاهتر بود. ابراهیم قویترین پسری بود كه دیده بودم ولی آخر چشمهایش مشكی بود.

هر روز از مدرسه كه می‌آمدم، سركوچه كه میخواستم بپیچم توی کوچه، دم در نانوایی سنگكی چشم میگرداندم تا ببینمش.

ابراهیم یک دوچرخه داشت. بعضی عصرها حمید را بغل می‌کرد و سوارش می‌کرد تا ته کوچه می‌برد و بر می‌گرداند.کلی برنامه ریزی کردم تا کشف کنم ابراهیم من را دوست دارد یا نه.

یك روز بالاخره وقتی مادر خانه نبود به هوای نان خریدن رفتم تا جواب سوالم را پیدا کنم. یادم هست یک بلوز سفید ژرژت کبریتی، شلوار سمبادی سبز براق و جوراب سفید پوشیده بود. به زور با جوراب دمپایی لا انگشتی را پا كردم و زنبیل پلاستیكی مادر را برداشتم و چادر سفید با آن گلهای صورتی ام را سرم كردم. دو تكه از چپ و راست چادر کنار صورتم را گرفتم و گذاشتم بین دندان‌هایم.

دست حمید را گرفتم و یک سكه پنج تومانی زرد كهنه را توی سبد انداختم.

هیچ كس نبود. زنبیل را گذاشتم روی زمین. شاطر با ادا و اصول نان توی تنور می‌گذاشت. دیگر دستم خالی شده بود.گوشه های چادر را از بین دندانهایم در آوردم و با دست گرفتم و بعد سكه را گذاشتم كف سینی ترازو و گفتم: دو تا خشخاشی می‌خوام آقا.

دل توی دلم نبود تا بالاخره یک صدای پا از پشت سرم شنیدم.

شاطر دست بلند كرد و گفت: سلام آقا ابراهیم.

بر نگشتم. همه تنم میلرزید. توی آینه گرد و پر از ترک كنار تنور، صورت ابراهیم پیدا بود.تازه یاد گرفته بودم اگر من یكی را در آینه ببینم او هم همان جا دارد من را می‌بیند. سرم را پایین انداختم آخر خیلی خجالت كشیدم.

حمید دوید پیش ابراهیم و رفت بغلش.

شاطر پنج نان داغ و برشته روی توری جلوی مشتری‌ها انداخت. به هر بیچارگی بود سنگهای داغ را کندم و نانها را تا كردم. تمام مدت یک گوشه از كنار چادر توی دهنم بود. از بس تقلا كرده بودم موهای قهوه ای فرفری ام از لای كش دم اسبی موهایم بیرون آمده بود. سبد را به هر جان كندنی بود بلند كردم. نوک انگشتانم سوخته بود. خیلی عصبانی بودم. آخر دیگر مطمئن شده بودم اصلا دوستم ندارد. برگشتم و حمید را با عصبانیت نگاه كردم. یعنی برویم.

آرام حمید را روی زمین گذاشت.

شاطر داد زد: پولش چی دختر خانم؟

گفتم: گذاشتم تو كفی ترازو

ظرف را بلند كرد.دیدم صد تا سكه توی کفی ترازو هست.

گفت: کدومش مال توئه، الکی نگو، تا پول ندی از نون خبری نیست.

گفتم: به خدا خودم گذاشتم، یه پنج تومنی زرد بود.

بغضم ترکید.پیدا کردن یک سکه بین آنهمه سکه‌های زرد و سفید غیر ممکن بود. شاطر بی انقطاع داد می‌زد و من هم از ترس داشتم قالب تهی می‌کردم.

ابراهیم با یک صدای عجیبی داشت حرف میزد. تا حالا صدایش را نشنیده بودم. هیچی مفهوم نبود ولی تند تند دستهایش را حركت می‌داد.

شاطر گفت: نه آقا ابراهیم بزار ببینم.

صورتم از رد اشكهایم می‌سوخت. رشته های موهایم آشفته و بی نظم از گوشه چادر بیرون زده بود و حالا از اشك خیس شده بود.

دیدم شاطر انگشت اشاره و شصتش را به هم می‌مالد و سرش را به عقب و جلو می‌برد.

ابراهیم از جیبش یک اسکناس بیست تومانی سبز در آورد و داد به شاطر.

من را نشان داد و بعد به خودش، نه به قلبش اشاره کرد. بعد آمد سمتم، روی زانو نشست. دست كشید روی گونه هایم. موهایم را از روی صورتم گذاشت پشت گوشم و صورت گردم را توی چادر گل گلی قاب كرد و گوشه چادر را زیر چانه ام داد به دست راستم. لبخند زد با لبهایش گفت: بخند

بی صدا گفت. فقط حركت لب و وقتی دید خندیدم.

گفت: برو خونه

نگفت، فقط لب زد.

آن روز با تمام وجود مطمئن شدم ابراهیم یک دختر با چشمهای گرد و مشكی و موهای غیر طلایی را دوست داشت و من یک ابراهیم کر و لال را که به درد هیچ دختری نمی‌خورد را خیلی خیلی دوست داشتم.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها