لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

لب‌های خندان توی دست | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۱۵ تیر ۱۳۹۸

لب‌های خندان توی دست

خلیل رشنوی

خبر مثل بمب توی گروهان ترکید. رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند. جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم. هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد. بیشتر. طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند. رزمنده ها با چشم هایی که انگار می خواستند بیرون بزنند به جنازه ام خیره بودند که آرام دور خودش می چرخید. زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه لبم بیرون زده بود. ندیده بودم کسی گریه کند. ندیده بودم. به همه حق می دهم. چون با هیچکدام از آن ها نتوانسته بودم صمیمیتی هرچند کوچک داشته باشم. یا بهتر است بگویم نتوانسته بودند. انبوه جمعیت شکافت و فرمانده هیکل درشتش را به درون کشاند. به جنازه ام نگاه کرد و گفت :

– این بیچاره رو بیارید پایین. زود. بقیه هم برگردند سر کارهاشون. سینما که نیومدید؟

سربازها آرام آرام آسایشگاه را ترک می کردند و هم زمان هوای خنک و پر از اکسیژن بیرون جاری می شد. فرمانده پتو پلنگی ام را برداشت و انداخت روی جنازه ام. انگشت های کلفتش را روی چشم هایم کشید. پلک هایم چسبیدند به هم. احساس می کرد با چشم هایم به او زل زده ام. به او زل زده بودم. اولین خاطره ای که از فرمانده به یاد داشتم از همین دست هایش بود. با همین دست های کت و کلفتش چنان کوبیده بود پس گردنم که چند قدم به جلو پرت شدم.

– اینجوری می خوای عراقیا رو بکشی؟ دوباره امتحان کن.

و من دوباره افتادم و نتوانستم عرض نردبان را با کمک دست هایم طی کنم. سر چهارمین پله دست هایم شل می شد و می افتادم. فرمانده وزن زیادی داشت. انگار که زیر پوستش را باد کرده باشی کلفت بود. ولی به راحتی دست های پهنش را به پله ها گره می زد و نردبان را تا آخر می رفت. اولین بار که فرمانده را دیدم یاد معلم فیزکمان افتادم. او هم کت و کلفت بود و بادکرده. گچ را که توی دست هایش می گرفت لابه لای انگشت هایش گم می شد. کیف می کرد وقتی پیچیده ترین معادله ها را برایش حل می کردم.به من لقب یوسف انیشتن داده بود.

از دست هایم بدم می آید. حتی دست های کت و کلفت فرمانده را از دست های معمولی خودم بیشتر می پسندم. شکل دست هایش باعث شده که تصویر آنان در ذهن آدم برای همیشه بماند. وقتی که از مرخصی برمی گشتم و با من دست می داد دوست داشت زورش را به رخم بکشد. چنان دستم را محکم می فشرد که احساس می کردم هرلحظه ممکن است استخوان های دستم خرد شوند.

– چطوری ضعیفه؟

با بی رحمی تمام من را ضعیفه صدا می زد.خیلی سعی می کردم به روی خودم نیاورم ولی آخرش گوشه لب هایم جمع می شد. تقریبن در تمام کارهای سخت و خشن ناتوان بودم. برای همین در بخش تدارکات از من استفاده می شد. دفتری دستم داده بودند تا ورود و خروج وسایل و تجهیزات را یادداشت کنم. فرمانده دست راستم را که بیرون افتاده بود زیر پتو انداخت. شاید او هم به این فکر می کرده که چه دست های معمولی و ساده ای داشته ام. دست های مرتضا هم ساده بودند. اما این سادگی به خاطر حرفه اش بود. تار می زد. هرگز نفهمیدیم که تارش را چطور آورده بود پادگان. فرمانده خردش کرد. خردش کرد روی تانکر آب و گفت :

– اینجا جبهه اس نه مطرب خونه. خاک اینجا مقدسه. این آشغال ها، فرشته ها رو از آسمون اینجا فراری

می دن.

دست های مرتضا بیشتر شبیه دست های یک دختر بودند. ظریف و سبک. مرتضا می گفت : اکثر نوازنده ها دست های ظریف و دخترانه ای دارند.

اولین تصویری که بعد از شنیدن نام کسی درذهنم ساخته می شد شکل دست هایش بود. مثلن دست های مادرم پر از ترک های ریز بود. نتیجه سال ها شست و شوی رخت و لباس. دست های پدرم زبر بود وخشن از بس با ملات و سیمان و گچ سر و کار داشت. برادرم میثاق شصت های بی ریختی داشت یا شاهرخ پسرعمه ام یک انگشت اضافه داشت. شاهرخ یازده انگشتی صدایش می کردیم. میرزا گدای سر خیابانمان اصلن دست نداشت. آن عراقی که برای تجسس آمده و گیر افتاده بود کف دستش یک سوراخ بود. بچه ها با تیر زده بودند برای همین نمی شد دستهایش را بست، درد می کشید و آه و ناله راه می انداخت. طنابی دور گردنش انداخته بودند و کشان کشان به پادگان آوردند. همانطور که راه می رفت ردی از خون پشت سرش حرکت می کرد.

کابوس دست های سوراخ بعد از دیدن همان عراقی بود که توی خوابهایم پیدا شد. گاهی دستی طلایی رنگ را می دیدم که از آسمان به سمتم می آمد. شبیه پنچه های طلایی که ایام محرم تک علامت ها نصب می کنند. خوب که نزدیک می آمد می دیدم کف آن دست نورانی سوراخی دارد که از لبه هایش خون چکه می کند. بعد جلوتر می آمد و صورتم را می پوشاند در حالی که دماغم از سوراخ خون چکانش بیرون می زد. شبیه صحنه هایی که نظامی ها جلوی دوربین فیلمبرداری دست دراز می کنند. همه جا تاریک می شد یکهو و من از خواب می پریدم.

دست های مهری. زیباترین دست هایی بود که تا به حال دیده بودم. دو دست سفید. تراش خورده بودند و ظریف. دست هایش را که می گرفتم دنیا جور دیگری می شد. آنقدر دست های خودم را حقیر می دیدم که دوست نداشتم با آن ها صورت و لبهای نرم مهری را لمس کنم یا روی بازوهایش دست بکشم. بیشتر دوست داشتم او این کارها رابکند. جز به جز دست هایش را می شناختم. بند به بند. شیار به شیار. ده لب خندان توی دست هایش بود. منظورم وسط بند اول و دوم تمام انگشتهایش است. جایی که انگشت ها به سمت داخل باز وبسته می شوند. شیارهایش شبیه لب هایی بودند که می خندیدند. بر عکس لب های توی دست من که همیشه انگار از وحشت باز شده اند. سال ها می شد که با دست هایش آشنا شده بودم. از همان سال هایی که مادرش خواسته بود توی درس ها کمکش کنم. به محضی که مادرش اتاق را ترک می کرد همدیگر را می بوسیدیم. حتی چند ثانیه هم کفایت می کرد. بزرگتر که شدیم و پشت لبهای من سبز شد و صورت مهری جوش زد مادرش دیگر صلاح نمی دید به خانه آن ها بروم. برای همین دیدار می افتاد نیمه شب ها که همه خواب بودند. حیاط خانه ما قرار می گذاشتیم. مهری می ترسید که وقت بالا رفتن از دیوارشان پایین بیفتم برای همین خودش از دیوار بالا می کشید. دستش را می گرفتم و ساعت ها برایش شعر می خواندم. تمام شعرهای کتاب ادبیاتمان را از حفظ برایش می خواندم و مهری که خوشش آمده بود می پرسید که چطور این شعر ها را از بر شده ام و من جواب می دادم ( نمی دانم. )

نمی دانستم. فقط می دانستم برای حفظ کردن یک شعر کافی است دو یا سه بار آن را بخوانم. توی ذهنم می ماند. محبوب همه معلم ها بودم جز معلم ورزش. طاقت تمرینات سنگینش را نداشتم. حتی گاهی اوقات بالا می آوردم. هیچوقت نمره خوبی از درس ورزش نیاورده بودم. دلیل آن برمی گشت به بیماری سختی که سال ها پیش به آن دچار شده بودم. بیماری آنقدر شدید بود که یکسال از درس خواندن عقب افتادم و باعث شده بود بدنی ضعیف و ناتوان داشته باشم. همین یکسال مسیر زندگیم را تغییر داد. دیپلم که گرفتم می خواستم کنکور ثبت نام کنم گفتند نمی شود. گفتند اول باید خدمت سربازی ام را تمام کنم. به مهری قول داده بودم مهندسی عمران قبول شوم. شرایط بدی بود. به کشور حمله شده بود. همه می گفتند کلاس درس من توی خط مقدم جبهه است. اما خودم خوب می دانستم. خوب می دانستم برای جنگیدن ساخته نشده ام.

فرمانده هنوز نشسته بود کنار جنازه ام. همیشه با نشستن مشکل داشت. آنقدر توی پاهایش گوشت جمع شده بود که جریان خونش را بند می آورد و پاهایش خواب می رفت. به همین دلیل دائم طرز نشستنش را تغییر می داد. آن روز که توی چادر فرماندهی با هم رسته هایش صحبت می کرد باز پایش خواب رفته بود. صدایشان از سوراخ و درزهای دیوار تا توی اتاق تدارکات هم می آمد. یکی از فرماندهان به شوخی گفت :

– چقدر وول می خوری؟ خب بذارش زمین یه کم آروم بگیره.

صدای خنده فرماندهان بالا آمد. فرمانده گفته بود ( در عملیاتی که در پیش است به من نیاز دارد ) همه مخالفت کرده بودند که من به دردش نمی خورم و خودم را به کشتن می دهم. فرمانده جواب داده بود :

– واسه بی سیم چی می خوامش. سرباز مال میدون جنگه نه لای پتو.

مگر می شد فرمانده چیزی را اراده کند و به دست نیاورد؟ موافقت فرماندهان دیگر را که گرفت رو به اتاق تدارکات داد زده بود:

– یوسف؟

دستش را به آرامی فشار دادم و گفتم :

– جان یوسف

– امشب بدترین شب زندگیمه. باورم نمی شه فردا راهی جبهه می شی. می ری بجنگی. چقدر خر بودیم که اینقد زود بزرگ شدیم. دست های تو پاکن نذار به خون آلوده بشن. یعنی ممکنه روزی که این دست ها برمی گردند خونه، کسی رو کشته باشند؟

و من جواب داده بودم :

– هرگز… هرگز

– غلط می کنی. مگه دست خودته. فرق تو با بقیه سربازها چیه؟ تو هم باید مثل همه شلیک کنی. بردارش. زود.

می دانستم که اگر تفنگ را برندارم قضیه به جاهای باریک ختم می شود. اسلحه را برداشتم و پشت خاکریز نشستم. روبروی تک تک سربازها در فاصله هایی دور یک قوطی گذاشته بودند. آنقدر عصبانی بودم که دوست داشتم به جای آن سه فشنگی که دستمان داده بودند تفنگم را به سمت قوطی ها پرتاب کنم. فرمانده گفت :

– هر کسی دو بار قوطیش رو بندازه یه هفته از پست دادن معاف میشه. همه آماده ان؟ ۳. ۲. ۱. آتش…

اولین تیرها که شلیک شد همه قوطی ها سرجایشان بود جز قوطی روبروی من. فرمانده خنده اش گرفت :

– خاک تو سر همه تون که از این ضعیفه هم کمترین. البته اگه این ضعیفه هم شانسی نزده باشه.

دوباره تفنگ ها مسلح شدند. فرمانده نعره کشید :

– ۳. ۲. ۱. آتش…

فقط مرتضا که کنار من شلیک می کرد قوطی اش را زده بود. فرمانده با تمسخر گفت :

– نگران نباش یوسف. هنوز یه فرصت دیگه داری.

عملن همه سربازها از رقابت کنار رفته بودند جز من و مرتضا. سومین گلوله ها که از تفنگ ها خارج شدند باز تمام قوطی ها سرجایشان بود جز قوطی مرتضا. مرتضا برنده شده بود و فکر می کرد که واقعن قوطی را خودش انداخته است. پوکه فشنگ هایی که شلیک کرده بودم را توی جیبم گذاشتم. می دانستم مهری از این ها خوشش می آید. توی کیسه سوغاتی هایی که برای مهری جمع کرده بودم پر بود از پوکه فشنگ و ترکش و اینجور وسیله ها. دنبال یک سوغاتی خاص بودم که بعد از مدتی پیدایش کردم. حلقه شکسته مگسک یک ژ ۳ را پیدا کرده بودم. از آنجا که حلقه ترک خورده بود به راحتی توانستم به اندازه انگشت مهری تنگش کنم. روبروی آسایشگاه نشستم به سوهان کشیدنش. آفتاب، دشت را گرم کرده بود. دور دست ها کپه ای گرد و خاک حرکت می کرد. لابد غباری بود که از زیر لاستیک های یک جیپ ارتشی یا شاید هم یک آمبولانس بلند می شد. حلقه که خوب برق افتاد از توی آن خورشید را هدف گرفتم. نور آفتاب چشم را می زد. حلقه را پایین آوردم و آرام توی انگشت چپ مهری فرو کردم. مهری که ذوق کرده بود چند بار بیخ گردنم را بوسید.

بعد دستی روی سرم کشید و گفت که ( با این سر کچلم خیلی بامزه شده ام. ) دست هایش را گرفتم جلوی چشم هایم و گفتم :

– می دونستی کف دست چپ آدم ها نوشته ۸۱؟ کف دست راستشون هم عدد ۱۸ حک شده؟

دست ها را جلوی چشم هایش گرفت و گفت :

– اصلن دقت نکرده بودم. کف دست همه آدم ها؟ حتی عراقی ها؟

گفتم :

– حتی عراقی ها؟

پرسید :

– به نظرت دلیل خاصی داره یا همینطوری تصادفن اینطوری شده؟

گفتم :

– ۱۸ که عدد کوچیکیه منم و ۸۱ که عدد بزرگتریه تو. حالا کف دست هات رو به هم بچسبون.

وقتی دست هایش را به هم چسباند گفتم :

– حالا اون ها رو آروم باز کن.

مهری انگار که پروانه ای توی دستش باشد و بخواهد آزادش کند آرام دست هایش را مثل یک کتاب باز کرد. ۱۸ و ۸۱ دست هایش دقیقن روی هم مماس شده بودند. گفتم :

– خدا خواسته با این معجزه بگه چطور می تونه آدم کوچیکی مثل منو در کنار بزرگی مثل تو قرار بده.

مهری خندید. درست مثل لب های توی دستش غش غش خندید و گفت :

– دیوونه خدا

انگشت های مهری از آن انگشت هایی بود که از ریشه تا انتها یک اندازه قطر داشت. خیلی از انگشت ها به ناخن که می رسند کلفت می شوند. بعضی از انگشت ها هم نوکشان باریکتر از بقیه جاهاست. اما انگشت های مهری یکدست بودند. دست هایش را که باز می کرد و انگشت هایش را تکان می داد رگ ها روی دستش به بازی می افتادند. پوستش آنقدر روشن بود که به راحتی می شد رگی که از بازویش می آمد را تا ناخن انگشت وسط، دنبال کرد. نرسیده به بند اول همه انگشت هایش چند تار موی کوتاه و کم رنگ سبزشده بود. اثر انگشتش از مرکز به شکل بیضی هایی بود که بزرگ و بزرگ تر می شد.

گفت :

– دستت رو بده یوسف.

دستم را به سمتش دراز کردم. آن ها را گرفت و گفت :

– من نمی میرم. درسته؟

چسبناکی خون روی دستش را حس می کردم. گفتم :

– نه. تو که چیزیت نشده مرتضا. تیر فقط یه کمی پاتو خراش داده. شانس آوردی. به زودی تو رو می فرستن عقب. مداوات می کنن.

گیر عراقی سرسختی افتاده بودیم. بازمانده نیروهایشان که فرار کرده بودند با مقاومت این رزمنده عراقی جرات گرفته و به مواضع خودشان برمی گشتند. من که ندیده بودم ولی می گفتند اگر از دست این عراقی که پشت دوشکا نشسته خلاص شویم می توانیم مواضع دشمن را فتح کنیم. می گفتند چشم های تیزی دارد و هر کدام از بچه ها که بلند می شود برای زدنش به محضی که سرش را بالا می برد گلوله ها را روی سر و گردنش خالی می کند. انگار در حین عملیات یکی از پاهایش که مصنوعی بوده شکسته می شود ولی چند جعبه خالی مهمات را می گذارد زیر نیمه باقیمانده پایش تا بتواند تعادلش را برای شلیک کردن حفظ کند. نباید زمان را از دست می دادیم. فرمانده مستاصل بود که چه کاری می تواند بکند. تمام هیبت فرمانده جلوی من و رزمنده ها شکسته شده بود. باید از این عجز و ناتوانی او خوشحال می شدم ولی برعکس این جریان آزارم می داد. به فرمانده گفتم :

– بهترین راه اینه که همه همزمان به سمتش شلیک کنن. به هر حال اون که نمی تونه همه رو بزنه.

فرمانده نگاهی به چشمان نگران سربازانش کرد و گفت :

– فکر خوبیه. همه مون هم زمان بلند میشیم و به سمتش شلیک می کنیم. همه مون. شنیدید؟ یوسف تو هم یه اسلحه بردار.

و در حالی که بند بی سیم را از کمرم باز می کرد به تفنگ مرتضا اشاره کرد. اسلحه را برداشتم. بعید نبود که اگر اینکار را نمی کردم یکی از خودی ها با تیر من را بزند. همه پشت خاکریز پناه گرفتیم و با دستور فرمانده ایستادیم به شلیک کردن. سرباز عراقی همه ما را که دید جا خورد. عجولانه دوشکا را به هر سمتی می چرخاند و شلیک می کرد. هر لحظه ممکن بود بود رگبار گلوله ها از سرو سینه من عبور کند. نشانه را گذاشتم روی صورتش و تیر را خلاص کردم. عراقی پرت شد. لوله دوشکا چند تیر به سمت ابرها شلیک کرد و از صدا افتاد. صدای فریاد شادی توی خاکریز پیچید. سربازها به باقیمانده عراقی ها هجوم بردند. سه نفر از رزمنده های خودی را دیدم که تیر دوشکا سر و سینه شان را برده بود و جان می کندند. حس عجیب و ناشناخته ای داشتم. چیزی توی گوشم زنگ می کشید. رزمنده ها را می دیدم که به سمت خاکریزهای بعدی دشمن می دویدند و به سمت عراقی هایی که در حال فرار بودند شلیک می کردند. به سمت دوشکا رفتم. از خاکریز که بالا می رفتم لوله دوشکا را دیدم که سمت آسمان از تکش دود خارج می شد. مثل یک موجود مهیب ایستاده بود آن بالا. نزدیکش که رسیدم لوله دوشکا تکان خورد و بعد به سمت صورت من پایین آمد. روبری من که رسید ایستاد. هیچکس پشت دوشکا نبود. صدای خش خشی از پشت گونی های خاکی سنگر به گوش رسید. ناگهان سرباز عراقی روی همان یک پایش ایستاد و پنجه هایش را دو طرف بدنش باز کرد. صورت نداشت. کله اش به اندازه یک قهقهه بزرگ سوراخ شده بود. دوشکا را چسبید و رگبار کشید روی صورتم. با پشت پرت شدم و تا پایین خاکریز غلت خوردم. از خاکریز پایین آمد. از سوراخ توی صورتش صدایی شبیه به صدای قهقهه بیرون می زد. سرم را گرفت و توی سوراخ کله اش فرو کرد. همه جا تاریک شد. نمی توانستم نفس بکشم. سرم را بیرون کشید و دوباره توی سوراخ کله اش فرو کرد. دوباره و دوباره. دوباره و دوباره.

نمی دانم چقد طول کشید تا رزمنده ها آمدند. شانه ام را گرفتند و به زحمت سرم را از کله عراقی بیرون کشیدند. به سختی می توانستم نفس بکشم. عراقی دست بردار نبود. هنوز هم داشت با همان یک پایش دنبالم می آمد. حتی وقتی روی برانکارد بودم و من را به سمت آمبولانس می بردند باز روی سینه ام نشسته بود و سرم را توی سوراخ کله اش فرو می کرد. هفته ها گذشت و آن عراقی رهایم نمی کرد. گاهی توی آسایشگاه که بودم یکهو از زیر تخت پیدایش می شد سرم را توی کله اش فرو می کرد. یا شب ها که برای پرکردن آفتابه ام می رفتم یک دفعه دهنه ای که تانکر را بوسیله آن پر می کردند باز می شد و عراقی از توی آن چکه کنان بالا می آمد. باز همان کار همیشگی اش را تکرار می کرد.

ولی حالا دیگر از آن عراقی خبری سمج نیست. حالا دیگر خیلی چیزها نیست. فرمانده حالا به علت قند خون بالایش رژیم گرفته و کلی وزن کم کرده. دکترها گفته اند که اگر قند خونش را کنترل نکند ممکن است پایش را از دست بدهد. او هنوز هم دوست دارد از مرز عبور کند. تقریبن هر ماه این کار را می کند. هنوز هم وقتی تورهای زیارتی را به کشور عراق می برد یاد خاطرات جنگی اش می افتد. یاد من و سربازانش و همه عراقی هایی که توانسته بود بکشد.

مرتضا حالا توی مملکت برای خودش کسی شده. رادیو هر شب صدای دلنشین تارش را پخش می کند. او هنوز هم گاهی به این فکر می کند که چطور توانسته بود آن قوطی ها را بزند. پای تیر خورده مرتضا حالا کاملن خوب شده است. مهری هر روز دست یوسف را می گیرد و با او راه می رود. یکی یکی خیابان های شهر را طی می کند تا برسد به دبستان شهید هدایت زاده. جایی که یوسفش توی آن درس می خواند. شوهرش مهندس معمار است و آن ها در کنار هم احساس خوشبختی می کنند. مهری هنوز آن حلقه، که من برایش درست کرده بودم را پیش خودش نگهداشته. هنوز هم لب های توی دستش غش غش می خندند. گاهی توی تختخواب راز اعداد کف دست را برای یوسف تعریف می کند تا پلک های پسرش سنگین شوند. سنگین شوند و یوسف به آرامی در خوابی خوش و عمیق فرو برود.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها