لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۱۷

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

مار در آستین | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۱۷ شهریور ۱۳۹۸

مار در آستین

زلفا ایمانی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

اواسط پاییز بود. مثل هر سال، فضای روستا را قطرات درشت باران خیس کرده بود. در کیلومتر ِ ۱۰ جاده روستا به شهر، عده‌ای از اهالی روستا به همراه چند تن از ماموران نیروی انتظامی و یک پزشک، زیر باران دور تا دور ِ زن ۳۷ ساله‌ای که روی زمین افتاده بود تجمع کرده بودند. پس از معاینه زن، پزشک رو به یکی از ماموران گفت:

«فوت کرده»

در این حین، صدای گریه عده‌‌ای از اهالی روستا بلند شد. سروان صدفی از پزشک پرسید:

«علت فوت؟»

پزشک در حالیکه وسائل معاینه را در جعبه می‌گذاشت پاسخ داد:

«خون زیادی ازش رفته. با این‌حال، برای مشخص شدن علت دقیق فوت باید به پزشکی قانونی منتقل بشه»

در همین لحظه سروان صدفی از جمعیت خواست تا متفرق شوند و همزمان دستور انتقال جسد به داخل آمبولانس را صادر کرد.


«حالا کِی میای پیشم؟»

«احتمالاً آخر هفته»

«چرا احتمالاً؟ یعنی اومدنت قطعی نیست؟»

«چرا، سعی می‌کنم قطعیش کنم اما.»

«اما چی؟ من دیگه تحمل ندارم»

«تو که تا الان صبر کردی، این چند روزم روش»

«نگفتی؟»

«چی رو؟»

«چرا گفتی احتمالاً؟»

«خب آخه آقاجونم قراره یه باری رو ببره شهر. نمی‌دونم کِی میره. ولی یادمه می‌گفت شاید چهارشنبه شب رفیقش کامیون رو برسونه به دستش»

«پس تا چهارشنبه خبرم کن»

«باشه حتما»

«منتظرتم»

«تا آقاجونم بره، راه میفتم میام»

پس از گفتن این جمله خداحافظی کرد، گوشی را گذاشت و آهی کشید. سرش را برگرداند و به کودک ۶ ساله‌اش که با توپ پلاستیکی راه راهی که در آغوش داشت و زیر کرسی به خواب رفته بود نگاهی انداخت. دلش به حال پسرش سوخت و با خود زمزمه کرد:

«اگه آقاجونم بره، منم برای همیشه از این خراب شده میرم و از هرچی نیش و کنایه و زخم زبونه راحت میشم و این بچه هم به آرزوهاش می‌رسه»


بالاخره اتوبوس به ترمینال رسید. پروین و پسرش ساک به دست از اتوبوس خارج و وارد فضای بیرونی ترمینال شدند. همینطور که مسیرشان را به سوی در خروجی ادامه می‌دادند، ناگهان پروین ایستاد و سرش را به چپ و راست چرخاند. رضا که از توقف ناگهانی مادرش گیج شده بود پرسید:

«چی شده مامان؟ چرا وایسادی؟»

پروین ساک را زمین گذاشت و چند قدم جلو رفت: «پس کجاست؟»

رضا هاج و واج پرسید: «کی مامان؟»

پروین همانطور که جست و جوگرانه به اطراف نگاه می‌کرد پاسخ داد:

«مجید دیگه، خودش گفت بیا دم در خروجی»

«مجید کیه مامان؟»

«وای چقدر سوال می‌کنی رضا» و بازهم چند قدم جلوتر رفت. در همین حین، مردی در پشت سرشان ساک را از روی زمین برداشت و صدا زد:

«این ساک مال شماست؟»

پروین و رضا هردو به عقب برگشتند، پروین گفت:

«آقا مجید شمایین؟»

مجید با نگاهی به رضا لبخندزنان جواب داد:

«البته از حالا به بعد دیگه مجید، مگه نه رضاجون؟»

رضا که از حضور مرد ناشناس متعجب و مبهوت شده بود رو به مادرش پرسید:

«این آقا کیه مامان؟»

قبل از آنکه پروین حرفی بزند، مرد میانسال لبخندی زد و رو به پروین گفت:

«مگه تا حالا در مورد من به پسرت حرفی نزدی؟»

پروین تا حدی دستپاچه شد و مِن مِن‌کنان پاسخ داد:

«البته که گفتم. راستش. چیزه. یعنی می‌خواستم بگم ولی.»

مجید با لبخندی حرفش را قطع کرد:

«عیب نداره، از حالا به بعد آقا رضای گل ما کم کم با پدر جدیدش آشنا میشه»


مجید ساک را از دست پروین گرفت و با اشاره دست به داخل ساختمان هدایتشان کرد. رضا با حیرت به فضای داخل ساختمان نگاه می‌کرد. از لحظه‌ای که «پدر جدید» را شنیده بود، فقط سکوت کرده بود و حتی کلمه‌ای نپرسیده بود. در تمام مدتی که روی صندلی عقب اتومبیل مجید نشسته بود یا با حیرت و شگفتی خیابان‌های تهران را با نگاهش درمی‌نوردید و یا به مجید و مادرش که یکسره در حال خوش و بِش بودند زل می‌زد و عبارت «پدر جدید» را از ذهنش می‌گذراند.

خانه مجید با خانه روستایی محقر پروین و رضا تفاوت زیادی داشت. کف خانه را به جای فرش‌های پوسیده و کهنه، پارکت قهوه‌ای تیره پوشانده بود. سیستم گرمایش خانه را شومینه و شوفاژ تامین می‌کرد و از کرسی خبری نبود. به جای مخده‌های کنار دیوار، فضای اتاق از مبلمان پُر شده بود. تمام این تفاوت‌ها بود که چشمان معصوم رضا را از تعجب گِرد کرده بود.

مجید در ورودی را بست و سریع به سوی آشپزخانه رفت و مشغول آماده کردن چای شد. پروین و رضا هنوز کنار در ورودی ایستاده بودند. مجید همانطور که سینی را از داخل کابینت برمی‌داشت نگاهی به مادر و پسر انداخت و گفت:

«شما دوتا که هنوز وایسادین. خب بشینین دیگه»

دست رضا هنوز در دست مادرش بود. پروین دست رضا را رها کرد و گفت:

«کفشات رو دربیار و برو بشین»

مجید همانطور که چای می‌ریخت، با شنیدن این جمله گفت:

«حالا در هم نیاورد نیاورد، میتونی با کفش بیای رضاجون»

رضا نگاهی به مادرش انداخت و از حرکت چشمان مادرش متوجه شد که باید کفش‌هایش را دربیاورد.

مجید سینی چای را روی میز گذاشت و نشست و با نگاهش پروین را که داشت چادرش را روی گُل‌میخ جالباسی کنار در ورودی آویزان می‌کرد درنوردید:

«دیگه کم کم باید به سبک اینجا و سلیقه من لباس بپوشی خوش‌اندام خانوم»


یکسال گذشت. رضا داشت به محیط تهران، زندگی در آپارتمان و از همه مهم‌تر حضور مجید در کنار مادرش و خطاب کردن او با الفاظی همچون «پدر» و گاهی «عمو» کم کم عادت می‌کرد که یک روز تلفن خانه مجید زنگ زد. رضا سرگرم بازی با کنترل ماهواره و تعویض ِ پی در پی ِ شبکه‌های ماهواره‌ای بود. مجید خانه نبود و پروین در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود.

«رضا گوشی رو بردار. مگه نمی‌بینی دستم بنده بچه؟»

رضا کنترل را رها کرد و به سوی تلفن رفت.

«الو»

«سلام رضا تویی؟»

«دایی پرویز خودتی؟»

«آره دایی، خودمم. خوبی دایی؟»

«خوبم»

«مامانت کجاست؟»

«آشپزخونه»

«صداش کن بیاد»

رضا گوشی را روی میز رها کرد و تا نزدیکی آشپزخانه دوید:

«مامان، دایی پرویزه»

و به سوی کنترل ماهواره رفت و دوباره مشغول شد.

«سلام داداش، چه عجب یادی از ما کردی؟»

«سلام آبجی، ما که همیشه به یادتیم»

«خوبی داداش؟ آقاجون خوبه؟»

«آقاجون حال و روزش تعریفی نداره، داغونه»

«چرا؟ چی شده مگه؟»

«دیگه چی میخواستی بشه. تا بودی که فقط زخم زبون بود و سرکوفت طلاقت. از وقتی هم که رفتی، سرکوفت‌ها و زخم زبون‌های بدترش رو داریم می‌شنویم»

«خلاف شرع که نکردم، خودت میدونی که.»

«ببین آبجی، آقاجون رو که میشناسی چقدر رو تو تعصب داره، حالام که دیگه تقریبا همه چیو فهمیده»

«خب فهمیده که فهمیده، من و بچم هم حق زندگی داریم داداش»

«میدونم آبجی، ولی خب ما هم آبرو حیثیت داریم توی دِه! مردم چی میگن؟!»

بغض گلوی پروین را فشار داد. صدایش لرزید. نگاهی به رضا انداخت که هنوز با ماهواره سرگرم بود. با پشت دست قطره اشکی که روی گونه‌اش غلتید را پاک کرد و با صدای آرام‌تری ادامه داد:

«مردم هرچی میخوان بگن. من که نمی‌تونم بخاطر اراجیف مردم خودمو این بچه رو بدبخت کنم»

«میام دنبالت آبجی. سه چها روز دیگه میام تهران و بَرِت میگردونم. قدم تو و رضا جِقِله هم روی تخم چِشام. تا آخر عمرم نوکری هردوتون رو می‌کنم. به آقا مجید هم میگم خودش دیگه بیخیال جاده‌سازی و جاده‌کِشی ِ این روستا بشه و فقط همکاراش رو بفرسته. تا همین حالاشم حرف پشت سر تو و مجید زیاد بوده. میگم بهش صیغه‌نامه رو فسخش کنه. دیگه وقتشه حرف و حدیث‌ها خاک بشه تا آقاجونمون دق نکرده»

«آخه داداش.»

«آخه بی آخه، من چند روز دیگه میام، فعلا خدافظ»

پروین گوشی را گذاشت. آهی کشید و نگاهی به رضا انداخت. خوشحال بود که انقدر بزرگ نشده تا از مسائل حیثیتی سر در بیاورد و غصه بخورد. در همین افکار بود که مجید با حالتی آشفته وارد خانه شد. در را با پشت پایش بست و کتش را با یک دست روی مبل انداخت. رضا با دیدنش به طرفش دوید و خودش را با خوشحالی در آغوشش انداخت:

«عمو مجید امشب چه زود اومدی! چی آوردی واسم؟»

مجید با کلافگی رضا را از آغوشش به زمین گذاشت و خمیازه‌ای کشید و گفت: «هیچی عمو، خودت که گفتی زود اومدم، نرسیدم واست اسباب‌بازی بخرم»

در این لحظه پروین از آشپزخانه بیرون دوید و سر تا پای مجید را برانداز کرد و سری تکان داد و دست رضا را کشید و به حمام برد:

«برو حموم تا بعد بیام»

رضا برگشت به طرف اتاق که با فریاد پروین مواجه شد:

«مگه نگفتم برو حموم؟»

رضا گریه‌کنان گفت:

«خب میخوام اسباب‌بازی‌هامم برم»

پروین که بی‌حوصله شده بود با لحنی تند گفت:

«خیلی خب بردار برو»

و بعد به طرف مجید رفت و با انتهای کفگیر روی زانوانش کوبید.

مجید که گویی تازه به خواب رفته بود از جا پرید و فریاد کشید:

«چه مرگته زن؟»

«کجا بودی؟»

«یعنی چی؟ خب میخواستی کجا باشم؟»

«من که میدونم این زود اومدنات و شب خونه نیومدنات واسه چیه»

«خب تو که میدونی، دیگه چرا میپرسی؟»

«خجالت بکش! آبرو هم خوب چیزیه! بخوای ادامه بدی میذارم میرم»

«بیخودی شلوغش نکن. میخوای بری برو. هِرّی. دیگه چرا آبرو حیثیت رو بهانه میکنی؟»

«بهانه؟ فکر کردی از پشت کوه اومدم و خرم نمی‌فهمم؟»

«آره از پشت کوه اومدی، همین خودت که دم از آبرو می‌زنی، اگه آبرو حالیت بود که راه نمیفتادی از اون دهات خراب شدت بیای توی این شهر بی در و پیکر دنبال من و سر آقاجون متعصبت رو شیره بمالی که اومدی اینجا دنبال کار. آره معشوقه دارم. اونم نه یکی، چندتا. اصلا به تو چه؟!»

«تو که میخواستی به هرزگیات ادامه بدی چرا زن گرفتی؟ هان؟» صدای پروین می‌لرزید.

مجید پُکی به سیگارش زد و خنده تمسخرآمیزی سَر داد و همانطور که دود غلیظ سیگار را از دهانش بیرون می‌داد گفت:

«زن؟ کدوم زن؟ تو که صیغه شدی!»

«حالا چه فرقی میکنه عقد دائم باشه یا موقت؟ به هرحال تو تعهد داری!»

«تعهد؟ به کی؟ به تو و اون توله‌ات؟»

«درست حرف بزن»

«درست حرف نزنم چه غلطی می‌کنی؟»

«میرم. خدا رو شکر که داداش به موقع تصمیم گرفت من و رضا رو از این خراب شدت ببره»

«پس داداشت قراره بیاد که اینطور دور برداشتی!» و بعد چشمانش را ریز کرد و پک دیگری به سیگارش زد:

«قراره کجا ببره؟»

پروین همانطور که به سوی اتاق خواب می‌رفت کفگیر را گوشه هال پرت کرد و وارد اتاق خواب شد تا چمدانش را ببندد. با بغض گفت:

«برمی‌گردم همونجایی که بودم. تحمل شنیدن زخم زبون‌های مردم راحت‌تر از تحمل ِ.»

بغضش ترکید و زیر گریه زد.

مجید پشت سرش وارد اتاق شد و با لحنی تند گفت:

«راحت‌تر از چیه؟ د ِ بگو»

پروین با کف هر دو دست اشک‌هایش را از پای چشمانش پاک کرد و بغضش را فروخورد:

«راحت‌تر از اینه که ببینم شوهرم هر روز به دخترهای مختلف آویزون میشه و باهاشون.»

گریه امانش را برید.

مجید ته سیگار را به کف اتاق انداخت و با پنجه پا آن را لِه کرد. دستی بر موهایش کشید و با صدای خش دار گفت:

«انگار یادت رفته واسه چی اینجایی! خوش بر رو و خوش هیکل بودی، یه بارم زاییده بودی، گرفتمت که واسم بچه بیاری! فکر کردی واسه چی شهناز رو طلاق دادم؟ هان؟ بچه‌ش نمی‌شد وگرنه دختر شهری کجا و تو کجا! قرار بود یکسال زندگی کنیم تا اگه راضی بودیم و رضا به من عادت کرد، تو واسم بچه بیاری تا واسه بچه خودم هم پدری کنم»

این جمله را گفت و از اتاق خارج شد. کتش را از روی مبل برداشت و با عجله به سوی در رفت و فریاد زد:

«از این خونه تکون خوردی نخوردی پروین! بیام ببینم نیستی، میام همون دِه و با خِفَت برت میگردونم. اصلا بذار خیالت رو راحت کنم. تا نزاییدی حق نداری پات رو از خونه بذاری بیرون! هیچ جا نمی‌ری! هیچ جا! حتی تا دم در! چه با داداشت چه بی داداشت! اول واسه من بچه بیار بعدش هر گوری که خواستی بری برو»

این جملات را گفت و در را محک بست و رفت.


«الو، سروان صدفی! بیدارین؟»

«بگو رحمتی، میشنوم»

«جناب سروان، سرنخ جدید پیدا کردیم»

«چطور؟»

«تماس‌های تلفنی مقتول بررسی شده»

«خب؟»

«جناب سروان، آخرین تماسش با برادرش بوده»

«خب؟»

«قرار بوده بَرِش گردونه روستا»

«بَرِش گردونه؟ مگه کجا رفته بوده؟»

«تهران»

«تماس دقیقاً کِی بوده؟»

«هفته پیش قربان»

«پرینت تماس رو بگیر»

«گرفتیم قربان»

«به مورد مشکوکی هم رسیدین؟»

«قربان ظاهراً موضوع ناموسی بوده. حرفهاشون در رابطه با آبرو حیثیت و کنایه‌های مردم روستاست»

«الان کجایی رحمتی؟»

«من اداره‌ام قربان»

«منم الان میام»


«خودتونو معرفی کنین»

«پرویز ملکی»

«چند سالتونه؟»

«۴۴ سال»

«شغل؟»

«کشاورزی و دامداری»

«تحصیلات؟»

«پنجم ابتدایی»

«نسبتتون با مقتول؟»

«داداششم»

«حادثه دقیقاً کِی اتفاق افتاد؟»

«نمیدونم فقط یادمه سه شنبه نزدیک‌های غروب بود که از دامداری برگشتم دیدم خونه نیست و راه افتادم پِیِش. خوبیت نداره شب که میشه زن بیرون از خونه باشه»

«خب ادامه بده»

«هرچی پرس و جو کردم هیشکی ندیده بودش. شک بَرَم داشت نکنه دوباره زده باشه به سرش بره تهران. این شد که راه شهر رو پیش گرفتم و ۱۰ کیلومتری جاده‌ی شهر دیدم غرق خون کنار جاده افتاده. مونده بودم چیکار کنم که علیمراد با وانتش از روستا می‌رفت سمت شهر. جلو وانتش رو گرفتم و گفتم بیا برسونیمش بیمارستان. زد کنار پیاده شد و تا نگاش به آبجیم افتاد گفت بعیده زنده باشه، خون زیادی ازش رفته. حتما کشتنش. باید پلیس رو خبرکنیم»

اینجا بود که صدای هق هق گریه پرویز تمام فضای اتاق بازجویی را پر کرد.

«چرا باید دوباره می‌رفته تهران؟ منظورت از هوای برگشتن چیه؟»

پرویز سرش را بالا گرفت، دماغش را بالا کشید و ماجرای عقد موقت خواهرش با مجید و زندگی یکساله او در تهران را تعریف نمود.

«گفتی خواهرت با شوهرش مشکل داشته؟»

«دقیق نمی‌دونم، ولی انگار همون شبی که با شوهرش حرفش میشه، مجید از خونه میزنه بیرون و دیگه برنمیگرده. آبجیم خدا بیامرز می‌گفت حتما سرش پیش معشوقه‌هاش گرمه که سه روزه نیومده خونه. منم به غیرتم برخورد و گفتم همین الان جمع کن بریم. گور بابای خودش و معشوقه‌هاش»

«پس یعنی شوهرش نمی‌دونه به قتل رسیده؟»

«فکر نکنم» این‌بار با صدای بلندتری گریست.

«پدرتون کجاست؟»

«آقاجونم راننده بیابونه. بار میبره شهرهای مختلف»

«روزی که با جسد خواهرت مواجه شدی، پدرت کجا بود؟»

«آقاجونم نبود. بار برده بود»

«الان کجاست؟»

«هنوز برنگشته»

«پس پدرتونم مثل شوهر خواهرتون از کشته شدن خواهرتون بیخبره؟»

«بله، ‌ای خدا چجوری به آقاجونم بگم که دخترش دیگه تو این دنیا نیست» و دوباره صدای گریه‌اش بلند شد.

«لطفاً آروم باشین. میتونین برین. از روستا خارج نشین مگر با هماهنگی پلیس»


«نام؟»

«علیمراد اکبرپور»

«سن؟»

«۵۰ سال»

«شغل؟»

«راننده وانت»

«تحصیلات؟»

«بیسواد»

«از روز حادثه بگو»

«مثل همیشه داشتم میرفتم میدون میوه شهر که بار بیارم دیدم پرویز پسر حاج اِسمال وایساده وسط جاده و دستهاش رو برده بالا. زدم رو ترمز. سرم رو از پنجره کردم بیرون گفتم چه خبرته که دیدم صورتش گُر گرفته میگه تو رو جون عزیزت بیا پایین. آبجیم از دست رفت. زدم بغل. پیاده شدم. دیدم پروین خانم با سر و صورت خونی افتاده رو زمین. ترسیدم گفتم چی شده. که گفت داشته دنبال آبجیش میگشته اینجا پیداش کرده و الباقیشم که خودتون میدونید»

«بله شما پلیس رو خبر کردید. خب از پدر مقتول برامون بگو»

«حاج اِسمال راننده بیابونه. رو کامیون کار میکنه. همه میشناسنش. البته خب محیط کوچیکه. همه واسه همدیگه شناسن.»

«این حاج اسماعیل روز حادثه کجا بوده؟ اهالی روستا میگن شما دو نفر دوست نزدیک هستین. پس باید به ایشون خبر داده باشین؟»

«نه سرکارجون، من فقط پلیس رو خبر کردم. مگه پسرش پرویز بهش نگفته؟»

«طبق اظهارات پرویزخان، پدرشون روز حادثه روستا نبوده. خب بگذریم. از مقتول چی میدونی؟»

«خدا رحمتش کنه. از ظاهر هیچی کم نداشت. خدا جمال و کمال رو یه جا بهش داده بود. ولی از شوهر شانس نیاورده بود»

«چطور؟»

«هشت سال پیش ازدواج کرد و یه سال بعد با یه بچه جدا شد. خسرو خان معتاد بود»

«خسرو از اینکه همسرش ازش جدا شده بود ناراحت بود؟»

«دیگه الان فرقی نمی‌کنه»

«چرا فرقی نمی‌کنه؟ میتونه مظنون به قتل باشه»

«نمیتونه»

«چرا؟»

«چون مردک مافنگی همون سالها انقدر تزریق کرد تا به درک واصل شد»

«بسیار خوب، از همکاریتون ممنونیم»


با بسته شدن در ِ یخچال، رضا بیدار شد. پرویز بطری آب را سر سفره گذاشت و به رضا که لحاف کرسی را از شدت سرما تا زیر چانه بالا کشیده بود و هی زیرلحاف غلت میخورد نگاهی انداخت:

«پاشو رضا، پاشو بیا ناهار»

رضا کمی دیگر جا به جا شد و با صدای گرفته گفت:

«پس کِی مامان میاد؟ کِی میرم مدرسه؟»

پرویز مدتی نگاهش را به چشمان معصوم رضا دوخت و بعد سرش را پایین انداخت و مشغول چیدن سفره شد:

«چندبار می‌پرسی دایی؟ هان؟ مگه نگفتم مامان پروین چند روز رفته سفر و تو هم باید فعلا بمونی خونه تا.»

رضا وسط حرفش پرید:

«تا عمو مجید بیاد دنبالم و ببره منو تهران مدرسه؟»

پرویز این‌بار نگاهی غضبناک به رضا کرد و زیرلب زمزمه نمود:

«عمو مجید! مرتیکه بی‌ناموس! هرچی داریم میکِشیم از این گور به گور شده است»

در همین لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. پرویز به سوی در رفت و آرام در را باز کرد:

«ستوان نعیمی هستم از اداره آگاهی»

«بفرمایید»

«باید با ما بیاین کلانتری»

«چی شده؟ قاتل آبجیم پیدا شده؟»

«توی اداره همه چی مشخص میشه»

پرویز به طرف اتاق برگشت:

«رضا، دایی تا تو ناهارت رو بخوری من برگشتم. جایی نری‌ها. تکون نخور تا من بیام»

پرویز به همراه مامور وارد کلانتری شدند. ستوان نعیمی پرویز را به اتاق سروان صدفی هدایت نمود. پرویز وارد شد. سروان صدفی با نگاهی سر تا پای پرویز را برانداز کرد: «بشین».

پرویز روی صندلی کنار میز سروان صدفی نشست:

«چی شده جناب سروان؟ قاتل آبجیم پیدا شده؟»

سروان صدفی همانطور که پرونده مربوط به قتل پروین ملکی را بررسی می‌کرد پاسخ داد:

«بله»

پرویز با حالتی آمیخته به خشم و تعجب پرسید:

«اون نامرد الان کجاست؟ اون بیشرف از خدا بیخبری که یه بچه معصوم رو بی مادر کرد الان کجاست؟»

سروان صدفی سرش را از روی برگه‌ها بلند کرد:

«آروم باش»

و سپس رو به ستوان نعیمی که در چهارچوب در ایستاده بود گفت: «ستوان! ایشون رو راهنمایی کنین»

پرویز از جا برخاست و دوشادوش ستوان نعیمی در راهروی اداره به سوی اتاقی که به نظرش آشنا بود قدم برداشت. بله درست حدس زده بود: اتاق بازجویی!

مقابل در اتاق بازجویی ایستادند. ستوان نعیمی اجازه گشودن در را خواست. به محض اینکه وارد اتاق شدند، چشم پرویز به مجید افتاد و بی درنگ به سویش حمله کرد:

«نامرد ِ بیشرف! چطور دلت اومد؟ اقلا به اون بچه رحم می‌کردی! مگه آبجی ِ بیچاره من چه هیزم تری بهت فروخته بود؟»

در همین لحظه، مامور اتاق بازجویی به همراه ستوان نعیمی مانع درگیری بیشتر شدند و پرویز را روی صندلی کنار در نشاندند: «آروم باش»

پرویز ضجه‌زنان ادامه داد:

«چجوری آروم باشم وقتی این بیشرف.»

سروان صدفی وارد شد و حرفش را قطع کرد:

«قاتل خواهرت ایشون نیست»

پرویز مات و مبهوت ساکت شد و حیرت‌زده پرسید:

«این نیست؟ پس کیه؟»

سروان صدفی ادامه داد:

«مطابق با شواهد و بررسی‌های موجود، همسر خواهر مرحومتون تا دیروز از کشته شدن زنش بیخبر بوده. ایشون پس از چهار روز بعد از مشاجره با خانم پروین ملکی به خانه برمی‌گرده و زمانیکه با نبودن همسرش مواجه میشه، بلافاصله با حاج اسماعیل یعنی پدرتون تماس میگیره و تهدیدش میکنه که اگه ظرف ۲۴ ساعت آینده همسرش به تهران برنگرده، خودش میاد روستا و آبروی خانوادگیشون رو به باد میده. پدر شما هم از ترسِ برباد رفتن حیثیت و به علت ارتباط صمیمانه‌ای که با علیمراد داشته، موضوع رو با علیمراد در میون میذاره. علیمراد به پدر شما قول میده که موضوع رو بی سروصدا فیصله بده و از پدرتون میخواد تا روستا رو چند روزی ترک کنه و بارهایی رو که قرار بوده آخر هفته به شهر ببره، دو روز زودتر ببره تا آبها از آسیاب بیفته. بعدازظهر روز حادثه، علیمراد به منزل پدری شما میره تا خبر ناگواری رو به خواهرتون بده: اینکه پدر شما موقع خروج از شهر کنار جاده سکته کرده بوده و احتیاج به کمک داشته و علیمراد از خواهرتون میخواسته که اون رو تا بیمارستان همراهی کنه. که البته این فقط ادعای علیمراد بوده! خواهرتون سوار بر وانت علیمراد باهاش همراه میشه و همینکه از شهر خارج میشن، علیمراد مسیر رو به سوی کلبه کوچکی که مدعی بوده پدرتون رو اونجا بستری کرده میره. علیمراد و خواهرتون وارد کلبه میشن و علیمراد ضمن معاشقه با خواهر مرحومتون که با تهدیدش به قتل با چاقو به علت مقاومت خواهرتون انجام شده بوده، متاسفانه مرحومه رو مورد تجاوز قرار میده. خواهرتون بالاخره از چنگال علیمراد به بیرون از کلبه و به طرف جاده اصلی فرار میکنه که علیمراد سعی میکنه با پرتاب سنگ مانع دویدنش بشه که متاسفانه سنگ به سرش اصابت میکنه و منجر به مرگش میشه».

پرویز فریادی از اعماق وجودش کشید و خواهرش را با ضجه صدا زد و صورتش را بین دو دستش گرفت و‌های‌های گریست و تا میتوانست انواع فحش‌ها و نفرین‌های عالَم را نثار علیمراد نمود. بین ضجه‌ها و آه و ناله‌هایش بریده بریده گفت: «حیف از آقاجونم که به تو اعتماد کرد، دروغگوی بیشرف! نمیدونست مار تو آستین پرورونده! آقاجون کجایی ببینی چه ماری تو آستین داشتی و خبر نداشتی! آقاجووووون. نیش این مار دخترت رو، آبجی من رو فرستاد اون دنیا، آقاجون.»

ماموران وی را آرام کردند، لیوان آبی به دستش دادند و از او خواستند تا پایان ماجرا آرامش خود را حفظ کند.

پرویز جرعه‌ای آب نوشید و بخاطر فریادهای بی‌امان و ناسزاهای پی در پی که به علیمراد میداد، از سروان صدفی عذرخواهی کرد. هنگامی که آرام شد، سروان صدفی ادامه داد:

«وقتی مرحومه با ضربات سنگ نقش زمین میشه، علیمراد پیکر نیمه‌جانش رو کنار جاده رها می‌کنه و سوار بر وانت راه روستا رو پیش می‌گیره. بین راه تصمیمش عوض میشه و برمیگرده سمت جاده تا برسوندش بیمارستان که با شما مواجه میشه پرویزخان و متاسفانه طی این مدت کوتاه ِ رفت و برگشت ِ علیمراد، خواهرتون به علت خونریزی شدید فوت میکنه»

در همین لحظه پرویز آه بلندی کشید و با ناله گفت:

«پس قاتل آبجی بیچاره من این علیمراد بی‌ناموسه! بیچاره آبجی چه زجری کشیده زیر تن لَش ِ این پفیوز!»

سروان صدفی ادامه داد:

«این آقا، یعنی همسر خواهرتون، دیروز به قصد برگرداندن همسرش و به قول خودش بر باد دادن ِ آبروی خاندان شما پاشو به روستا میذاره و از اهالی روستا میشنوه که زن جوانی که اخیراً از تهران برگشته بوده به قتل رسیده و مردی به نام علیمراد ۲۴ ساعت بعد از قتل، یعنی درست بعد از بازجویی ما ازش، گم و گور شده. این آقا از تهدیدش منصرف میشه و به اداره آگاهی مراجعه می‌کنه و شنیده-هاش رو در اختیار ما قرار میده و البته خودش هم تحت بازجویی قرار می‌گیره. از همون لحظه پیگیری‌های ما شروع میشه تا اینکه وانت علیمراد در نزدیکی‌های کلبه‌اش توسط مامورین شناسایی و خودش هم دستگیر و تحویل پلیس میشه و با بازجویی‌های متعدد به جرمش اعتراف میکنه. ضمناً قبل‌تر از این، گزارش پزشکی قانونی، مساله تجاوز رو به اثبات رسونده بود و سوء ظن پلیس به علیمراد رو تایید کرده بود چرا که اظهارات علیمراد در بازپرسی اول، نوعی خصومت و حسادت به همسر سابق مرحومه یعنی خسرو و علاقه خود علیمراد به مرحومه رو نشان میداد»

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها