لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۴

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

هوا سرده بریم تو ماشین بشینیم | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۱۵ دی ۱۳۹۹

هوا سرده بریم تو ماشین بشینیم

زهره خیراندیش

دیروز سعید گفت برای آپارتمان صد و بیست متری انتهای بلوار دریای سعادت­آباد بیعانه داده. دلم هری ریخت پایین. بهش گفتم: این همه پولو از کجا آوردی؟! گفت عزیزم نگران نباش، پول خونه جور می­شه. نخواستم چیزی بگویم که از من دلگیر و اسباب کدورت مهیا شود. از نگاهم فهمید که زیاد خوشحال نشدم ولی چیزی نگفت. کمتر از یک ماه به آن خانه اسباب­کشی کردیم. خانه­ای بزرگ و سه خوابه با یک بالکن بزرگ رو به پارک جنگلی. سعید می‌گفت تا اونجایی که می­تونم تنهایی بیرون نرم اگر کاری دارم که شب باید بیرون برم حتما به خودش بگم که باهم بریم. ­گفت با اون یکی آپارتمانی که چند خیابون اون­طرف‌تر بود و ربطی هم به پارک جنگلی نداشت با صاحبخونه سرِ دادن اجاره معامله‌­اش نشد و بنگاهی این آپارتمانو معرفی می­کنه. از اتاق خواب دری باز می­شد که بالکنی جلویش بود درست روبه­روی پارک جنگلی. غروب‌ها قبل از اینکه سعید بیاید، به آنجا می­رفتم. روی صندلی­ای که آنجا گذاشته بودیم، می­نشستم و به پارک جنگلی خیره می‌شدم. هرروز کارم همین شده بود و افسرده­تر از روز قبل می­شدم. سعید شب­ها که به خانه می­آمد از حال و روزم فهمیده بود که زیاد سرحال نیستم. می­گفت عزیزم چرا این کارها رو با خودت می‎کنی؟ بهم ­گفت بهتره به کلاس یوگا برم که خیلی دوست دارم تا از این حال و هوا بیرون بیام اما من گفتم حال و حوصله ندارم. با همسایه­ها زیاد مراوده نداشتم. همسایه بالایی از آن سگ­های شکاری داشت که وقتی روی دو پا می­ایستاد، قدش اندازه یک آدم بزرگ بود. قلاده­اش هم همیشه به دور گردنش بود. یکی دوباری از پشت پنجره دیدم که با صاحبش عصرها بیرون می‎روند. از وقتی مهسا دوستم به کالیفرنیا رفته بود، حسابی تنها شده بودم. البته قبل از اینکه به این خانه بیاییم باهم توی اسکایپ حرف می­زدیم اما چند وقتی بود خبری از او نداشتم. اصلا از وقتی به این خانه آمدیم لپ‎تاپم را روشن نکرده­ام. اصلا حال و حوصله چیزی را ندارم حتی توی فضای مجازی هم زیاد نیستم. خودم را در خانه حبس کرده­ام حتی روز هم جرات بیرون رفتن از خانه و گشتن در آن محل جدید را ندارم. رفت‌وآمدهای مشکوکی به آن جنگل تاریک می­شد و من انگار که چیزی ندیدم خودم را به بیراهه می­زدم. شب­ها کابوس می­دیدم. سعید اهل دیدن فیلم‌های ترسناک بود. تا نصف شب می­نشست و فیلم می­دید. می­دانست که من نمی‌بینم بنابراین زیاد اصرار نمی­کرد.

آن شب از این داروخانه به آن داروخانه دنبال داروی من می­گشتیم. هفت، هشت ماهی بود که تازه به آن خانه آمده بودیم. علی تازه کلاس اول رفته بود. او را از مدرسه آورده بودیم و در ماشین بود. زل زده بودم به دختر و پسر جوانی که کنار پیاده­رو داشتند می­رفتند و دختر قلاده سگی را به دست گرفته بود. سگ زبانش بیرون بود و بزاق دهانش از آن می‎چکید. ترسیده بودم. اتفاقا شب قبل بود که خواب همین سگ را دیدم که از دست صاحبش فرار کرده و در پیاده­رو دنبال آدم‌ها می‎دوید و همه جیغ می‌کشیدند. از ترس بر خودم لرزیدم و سعی کردم چشمانم را ببندم و خودم را به ندیدن بزنم. سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم. سرم شروع به دوران کرد. از بچگی من با آن بخش شهر مشکل داشتم؛ یک نوع ترس و وحشتی که هنوز از وجودم بیرون نرفته است. وقتی از دوست و آشنا می‌شنیدم در پارک‎ها و فضای سبز آن اطراف تا حالا چندین جنازه پیدا کرده‌اند، مو بر تنم سیخ می‌شد. ترس از جنگل و تاریکی هم همیشه در وجودم بود. برای اینکه ترسم بریزد پدر و مادرم مرا زیاد به جنگل‌های اطراف می­­بردند و من هربار که می‌رفتم وقتی عظمت درختان را می­دیدم و سکوت گزنده و تلخ جنگل همراه با صداهای عجیب و غریب حیوانات و پرندگان را می­شنیدم ترسی بی امان درون خودم احساس می­کردم.

ناگهان صدای علی در گوشم زنگ زد:

بابا میشه جلوی این لوازم­التحریری نگه داری؟ می­خوام برا کاردستی فردا مقوا و چسب بخرم.

یکهو یادم افتاد که برای فردا باید کاردستی درست کنم و وسایلش را نخریدم. تا مغازه لوازم‎التحریری را دیدم، یادم افتاد. وقتی از ماشین پیاده شدم صدای‌ پدر و مادر را شنیدم که گفتند زود برگردم چون جای پارک نبود. مغازه شلوغ بود و کمی معطل شدم. چند بار می­خواستم از مغازه بیرون بیایم و از خرید منصرف شوم که فروشنده ­گفت: پسرجان انقدر عجله نکن الان کارت رو راه می‌ندازم. تا‌‌ آمدم بگویم آخه توی ماشین منتظرم هستند، گفت تو بزرگ بشی هم اگر انقدر عجول باشی که دیگه هیچی. تا خریدم را کردم و از مغازه بیرون آمدم ماشین سر جایش نبود. اطراف را نگاه کردم شاید پدر و مادرم جایی دیگر ایستاده باشند. من که در بچگی از چیزی نمی‌ترسیدم آن شب ترس عجیبی برم داشت. هوا تاریک تاریک شده بود. انقدر سرد بود که دستانم را هرچقدر با ‌های بخار دهانم گرم کردم فایده­ای نداشت. صدای بوق ماشین­ها از دور و نزدیک در همهمه و سیاهی شب دلم را به تپش و غوغا انداخت. چند دقیقه­ای کنار خیابان ایستادم. سردم شده بود. برگشتم و نگاهی به مغازه انداختم. فروشنده حواسش به من بود.

صدای در ماشین که بسته شد، گفتم علی سوار شد. راه افتادیم. از پارک جنگلی گذشتیم. همه جا تاریک بود. چند مرد را دیدم که می‎دویدند­. هیاهویی در آن جنگل به پا بود نگفتنی. عده­ای در حال رفت و آمد بودند و جسدی را این طرف و آن طرف با خود حمل می­کردند. صدای پرنده­ها از دوردست­ها شنیده می‌شد. صدای­شان شبیه کلاغ بود که انگار ته قارقارشان زوزه خفیفی هم می­کشیدند. به آنجا زل زده بودم. برگشتم نگاهی به سعید انداختم که داشت رانندگی می­کرد. احساس کردم سرم دارد از زور درد می­ترکد. آب دهانم را قورت دادم. از اینکه سعید متوجه چیزی نشده بود و فقط خودم دیده بودم، خوشحال بودم. تا وقتی از آنجا دور نشده بودیم به آن صحنه نگاه می‌کردم. برای اینکه کمی از آن حال و هوا بیرون بیایم، از علی پرسیدم که خریدش را کرد اما فقط صدای بوق ماشین­ها و فریاد راننده­ای که راننده دیگر را مواخذه می­کرد که چرا بوق می­زند و دارد راه می‌افتد در گوشم پیچید و صدایی دیگر نشنیدم. دوباره حرفم را تکرار کردم. این­بار هم صدایی نشنیدم. نگاهی به سعید انداختم و نگاهی به صندلی عقب ماشین و جیغ بلندی زدم. سعید ترمز سختی کرد و هردومان به جلو پرت شدیم. صدای ممتد بوق ماشین عقبی چنان در گوشم زنگ زد که دیگر هیچی نفهمیدم. انگار توی آسمون بودم. از آن بالا همه چیز ریز و کوچک بود. همه جا سبز بود. درختان کوچک شده بودند. میان زمین و هوا معلق مانده بودم و نمی‎توانستم درست و حسابی ببینم در آن جنگل چه خبر است. تا اینکه احساس کردم دارم به زمین نزدیک­تر می­شوم و تعادلم را از دست می­دهم. عده­ای جنازه­ای را با خود حمل می­کردند. درست معلوم نبود جنازه سر و تنش کدام طرف بود. انگار حیوانات او را خورده بودند و چیزی از آن باقی نمانده بود. اما انگار علی بود. خیلی کوچک بود اندازه یک پسربچه دبستانی. از صدای گرومپی که با زمین تماس پیدا کردم فهمیدم چه بلایی سرم آمد. چند روزی در کما و در بیمارستان بستری بودم. وقتی چشمانم را باز کردم سعید بالای سرم نشسته بود. کمی به اطراف نگاه کردم. همه لباس­های سفید پوشیده بودند. یکی از آن لباس سفیدها آمد بالای سرم، دستگاهی که به دهانم وصل بود را برداشت. بعد چیزی به سعید گفت و رفت. دستم را به شکمم زدم صاف صاف بود. به سعید نگاه کردم. اشک‌هایم روی گونه‌هایم غلتید و از گوشه چشمانم سرازیر شد. گفتم بچه‎مان... سعید دستانم را میان دستانش گرفت و آنها را فشرد و سپس به سمت لبانش برد و بوسید. باران سیلی محکمی بر تن سرد زمین می­زد. گاهی هم سیلی محکمی بر تن پنجره می‌کوفت و گوشم را به هیجان می‌انداخت. نمی­دانستم کجا هستم. آنجا با جنگل و آدم­هایش خیلی فرق داشت. سعید دستانم را در دستش گرفت. گفت عزیزم خوشحالم که چشماتو دوباره باز کردی. فردای آن روز و چند فردای دیگر در بیمارستان ماندم و سپس مرخص شدم. وقتی سراغ علی را گرفتم، سعید گفت به همه کلانتری‌ها سپردم که پیدایش کنند. به سعید گفتم همون آدم­ها بودن که بچه­ام رو دزدیدن. سعید گفت عزیزم خودتو اذیت نکن. بالاخره پیداش می‌کنیم. بهش گفتم: خودم دیدم علی داشت گریه می­کرد از دست اونا فرار کنه. بچه‌ام خیلی ترسیده بود. اون آدم­های خطرناک با اون سگ شکاری قهوه­ای که زبونش بیرون بود، از همانجا توی خیابون بچه­ام رو دزدیدن و اونو به همون جنگل بردند. به سعید گفتم خب اگر پولی چیزی می­خوان به اونا بدیم بچه­مون رو پس بفرستن. سعید دستش را دور کمرم حلقه کرد و به خودش فشار داد گرمای وجودش که به تنم خورد آرام شدم. گفت عزیزم غصه نخور به همه جا سپردم. قراره زنگ بزنن. اما باز دلم آرام و قرار ندارد. هردو از سر تا ته خیابان را گز می‌کنیم. کرکره­ مغازه لوازم‌التحریری پایین است. انگار خیلی از شب گذشته باشد. به سعید می­گویم باید زودتر می­اومدیم و پرس‌وجو می‌کردیم.

دوم راهنمایی بودم که با دخترخاله­ها و خواهرم نصف شب نوبتی کتاب خانه نفرین‌شده را می‎خواندیم. موقع خواندن من که می­شد فقط سرم را از زیر پتو بیرون می‌آوردم و کلمات را با ترس و لرز سر هم می‌کردم و می­خواندم دوباره سرم را زیر پتو پنهان می­کردم. در آن خانه‌ هرشب راس ساعت ۳ نصف شب صداهای عجیب و غریبی مثل مارش نظامی و این جور صداها شنیده می­شد. کمی که بزرگ‌تر شدم کتاب‌های ترسناک درباره جن و روح زیاد می­خواندم. جلد کتاب­ها را روزنامه می­کشیدم تا پدر و مادرم ندانند چه کتابی می­خوانم. زیاد که سرزنشم می­کردند شب خواب­های وحشتناک می­بینم، موقع خواب توی اتاقم یواشکی تا نصف شب آنها را می‌خواندم. بیشتر وقت­ها سر کلاس چرت می­زدم و بچه­ها مسخره­ام می‌کردند.

تابستان چند سال پیش بود که به جنگل سی­سنگان رفته بودیم. چند ساعتی آنجا ماندیم. به کمک برگ­ها و چوب­ها آتش روشن کردیم و جوجه­کباب خوردیم. نزدیک غروب شده بود و هوا کم­کم داشت تاریک می‌شد. نم­نم باران شروع به باریدن کرد. درختانِ به آسمان قدکشیده خیسی و رطوبت باران را که می‌چشیدند عطر نم­زده­شان در فضا پراکنده می­شد. نفس­مان را بالا ­دادیم و از این نم­زدگی که در هوا پخش شده بود حظ بردیم. به سعید گفتم تا قبل از تاریکی هوا برگردیم من می­ترسم سعید گفت عزیزم ترس برای چی؟ جنگل برای تجدید قوا خوبه، نگاه کن؛ سعید همان­طور که می­دوید دستانش را از دو طرف باز کرده بود و نوک انگشتاشش را به درختان مرطوب که باران خورده بودند می­زد و می‎گفت: اینجا پر از اکسیژنه، تا می‌تونی نفس عمیق بکش. دوتایی دست‌مان را زیر باران گرفتیم و نگاه خیس­مان در هم حل شد. هردو می­دویدیم. بعد ناگهان ایستاد. من هم ایستادم. انگشتش را به طرف آسمان برد و گفت: به سهیلا، نگاه کن ببین ماه چقدر قشنگه. راست می­گفت ماه مثل یک زورق سفید و درخشان توی آسمان می­درخشید. همیشه کوچیک که بودم وقتی به ماه زل می­زدم، یه خانواده­ای رو می­دیدم؛ یه زنی که داره غذا درست می­کنه. یه غذای خوشمزه برای شوهرش که خسته از سر کار میاد. برام جالب بود که توی ماه هم زندگی جریان داره. ولی هیچ وقت از کسی نپرسیدم که درسته یا نه؟ انگار به جورایی مطمئن بودم که زندگی اونجا جریان داره. یا شاید هم می­خواستم تخیلات خودم رو وسیع کنم. یک شب دیگه که به ماه نگاه می­کردم دختربچه کوچیکی رو می­دیدم که مامانش داشت براش قصه دختر شاه پریان رو تعریف می‎کرد. سعید گفت سهیلا اون ستاره رو می­بینی، نگاه کن چه می­درخشه. دوست داری اون ستاره تو باشه؟ گفتم ستاره من؟ گفت آره، ستاره تو. همه آدما واسه خودشون ستاره دارن. مگه نمی­دونستی؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم نه، نمی­دونستم. دوباره سعید شروع به دویدن کرد. گفتم سعید نمی‌تونم بدوام. پس بچه توی شکمم چی میشه؟ سعید گفت براش خوبه، بذار بدونه مادرش ورزشکار حرفه­ای و دونده قهاریه. خیلی دویدم انقدر که دیگر نفسی برایم باقی نمانده بود. وقتی می­دویدم، دستی به شکمم می‌کشیدم. بچه هم با من می­دوید. سرم داشت گیج می­رفت که دیدم فقط خودم هستم در‌ یک جنگل تاریک و بی‌نور. خیس خیس شده بودم و آب از موهایم می­چکید. هیچکس نبود. صدای زوزه گرگ‌ها را از دور می­شنیدم. دستانم را از هم باز کردم و نفس عمیق کشیدم و دویدم. فریاد زدم دیگه نمی‌تونم. نای دوییدن ندارم. پاهام قوت نداره. صدای سعید را از دورترها می‌شنیدم که مرا تشویق به دویدن می‌کرد ولی خودش را نمی­دیدم: نفس عمیق بکش. بدو. بچه­مون باید بدونه مادرش ورزشکار حرفه­ای و دونده قهاریه... درست یادم نیست چند نفر بودند. انگار چشمانم تار می­دید. فقط می­دویدم. بچه در شکم داشتم، نمی‌توانستم­ اما سعید می‎گفت بدو. بذار بچه­مون بدونه که مادرش ورزشکار حرفه­ای و دونده قهاریه. همه جا تاریک بود و من جایی را نمی­توانستم ببینم. انگار کسی نوری را جلوی پای من می­گرفت که زمین نخورم و به دویدن ادامه دهم. آن مردها نزدیک بود به من برسند اما سعید نبود فقط صدایش را می­شنیدم که مرا تشویق به دویدن می‌کرد. انقدر دویدم که نفسی برایم نماند. احساس کردم که موجودی از درونم کنده شد و از نفس افتاد. قلبم تندتند می­زد. دستم را رویش گذاشتم و کمی ایستادم. اما آن مردها داشتند به من می‌رسیدند. داد می­زدم که کاری به کارم نداشته باشند و سعید می­گفت نگران نباش عزیزم اونا به تو آسیبی نمی‌رسونن. اونا دنبال علی هستن. گفتم اما من بدون علی نمی­تونم زندگی کنم. همه زندگیمون رو می­دیم اما علی رو ازمون نگیرن. ناگهان علی را از دور می­بینم که دست و پایش را به درخت بسته‌اند. هرچقدر دست و پایش را تکان می­دهد که از دست آدم­دزدها خودش را نجات دهد، نمی­شود. داد می­زنم پسرم رو آزاد کنین، کاری به او نداشته باشین، هرچقدر پول بخواین به شما می­دیم. اما کسی صدایم را نمی‌شنود.

خیلی وقت بود که با یکی، دو نفر از همکارها خرده‌حساب‌هایی پیدا کرده بودم و از این می­ترسیدم که تلافی­اش رو سر علی درآورده باشند. همان­طور که خیابان ولیعصر را بالا می­رفتیم، پرنده سیاه رنگی شبیه کلاغ با شتاب خودش را به سمت شیشه ماشین پرتاب و محکم به کاپوت جلوی ماشین خورد. پر و بالش را باز و بسته کرد. درست یادم نیست بزرگ‌تر یا اندازه کلاغ بود. پایم را به سرعت روی ترمز فشار دادم. زیر تن نحیف و لاغرش را به راحتی می­توانستم ببینم. خیس عرق شده بودم. پرنده بلند شد چند باری پر و بالش را باز و بسته کرد. خواست پرواز کند اما نتوانست. ماشین­ها از پشت سر بوق می­زدند. دهانم مزه تلخی گرفته بود. معلوم نبود این تلخی از چه موقع در دهانم مانده بود! انگار از همان وقتی که این پرنده سر و کله­اش پیدا شد. باران شروع به باریدن کرد. صدای یک‌ریز و بی­امان برف ­پاک‌کن همراه با زوزه ریز و بی‌تاب پرنده که سعی می­کرد خودش را از جلوی چشمانم دور کند، تنم را به رعشه انداخت.

یک روز سرد زمستان بود. از آن روزهایی که دلم می­خواست حسابی لباس بپوشم و میان برف­ها راه بروم، جای پایم توی برف­ها بماند، چلپ چلپ کنم، برف­ها را گلوله کنم و توی سر و صورت سعید بزنم. اما سعید نبود. برف به اندازه کافی باریده بود. می­شد آدم برفی هم درست کنیم. سعید آن روز زودتر از همیشه به خانه آمد. پیشنهاد داد که بیرون بریم در برف قدم بزنیم. خیلی خوشحال شدم. خودم را در بغلش انداختم. با دستش پشتم را از بالا تا پایین، وسط مهره­های کمرم را ماساژ داد. گرمای لذتبخشی را در وجودم احساس کردم. وقتی دستش توی دستم بود و جای پامون توی برف­ها مانده بود، بهم گفت عزیزم به نظرت وقتش نرسیده یه همبازی کوچولو داشته باشیم. بهش نگاه کردم و با خنده گفتم خیلی هم خوبه. اگه تو می­خوای، منم حرفی ندارم. دستان هم را فشردیم و از همانجا توی برف­ها تصمیم­مان را گرفتیم. از وقتی چندین‌بار سقط داشتم و بچه در شکمم نمی­ماند حال و روزم خوب نبود. هر وقت بیرون می­رفتیم و پدر و مادرها را می‌دیدم دست­های کوچک بچه­های­شان در دستان­شان بود، به سعید نگاه می‎کردم، می­فهمیدم داشته از قبل به آنها نگاه می‌کرده اما من تا نگاهش می­کردم رویش را برمی­گرداند. می­فهمیدم دلش بچه می­خواهد اما به خاطر من چیزی نمی­گوید.

هربار که گوشی­ سعید زنگ می­زند، قلبم از جا بیرون می­آید. منتظر این هستم که آن آدم­ها پولی چیزی بخواهند و ما برای‌شان جور کنیم. باز به خودم می‌گویم شماره سعید را از کجا باید داشته باشند که زنگ بزنند؟ ولی یادم می­آید وقتی به سعید گفتم شماره ما را که ندارند، چیزی نگفت. یعنی داشتند؟! این را نمی­دانم. شاید سعید چیزهایی می‌داند. شاید با آنها در ارتباط است و به من نخواسته چیزی بگوید. مثل بعضی وقت­ها که همه چیز را به من نمی­گوید. مردها بعضی چیزها را به زن‌ها نمی­گویند. یا زن باید خودش حدس بزند یا مرد روزی به او بگوید. یا شاید هم هرگز چیزی نفهمد و مرد نخواهد که بگوید. هراسان پشت سرم را نگاه می­کنم. نکند آدم‎دزدها ما را تعقیب می­کنند. همان پیرمرد مو دم اسبی را با سگ لنگش می­بینم که پشت سر ما می­آید. به سعید یواشکی می‌گویم که کسی تعقیب‌مان می­کند همان پیرمرد مو دم اسبی. سعید برمی­گردد به پشت سرش نگاه می­کند و به من می­گوید عزیزم خیالاتی شدی. کسی پشت سرمون نیست. سعید می­گوید: هوا سرده بهتره برگردیم توی ماشین، سرما می­خورم. خب حرفی نیست. فقط بچه­مان را بدهند. هرچه خواستند دریغ نمی‌کنیم. من می­تونم از پدر قرض بگیرم آن بنده خدا که حرفی نداره خودش بارها گفته اگر پولی خواست به او بگم. همان­طور که سعید دستم را توی دستش فشار می­دهد، می­گوید سهیلا، عزیزم حواست کجاست پدر که خیلی وقته سکته کرده. یادت نیست؟ دستم را از توی دست سعید بیرون می­آورم. عرق کرده. می‌گویم چرا به بیمارستان­ها سر نزنیم؟ شاید علی تصادف کرده باشه. صدای سعید در گوشم می­پیچد: عزیزم این یکی هم سقط شده مثل بقیه. چطور نفهمیدی؟! باز به خودم می­گویم همیشه یه راهی هست.

آن روز تازه از پیش دکتر در خیابان فیشرآباد بالا آمده بودیم. دکتر کلی حرف زد و از بچه‌دار نشدن و اینکه رحمم توانایی نگه داشتن بچه را ندارد صحبت می‌کرد. سرم درد گرفته بود. سعید فهمیده بود که اصلا حوصله شنیدن حرف­های دکتر را ندارم. انگار دیگر بیخیال شده بودم. وقتی از آنجا بیرون آمدیم نمی‌دانم من فقط ناراحت بودم یا سعید هم ناراحت بود یا شاید هم هردو! سعید پیشنهاد نوشیدنی داد، من هم موافقت کردم اما وقتی لبوفروش کنار خیابان را دیدم که باقالی هم می­فروخت، دلم هوس باقالی کرد. زد روی ترمز. رفت یک ظرف بزرگ باقالی خرید و چپید توی ماشین. به هم نگاه ‌کردیم و خندیدیم. باقالی فروشه از بیرون به ما نگاه می‌کرد و می­خندید. سعید گفت هوا خیلی سرده، می­خواد برف بباره. گفتم نه فکر نکنم هوا بارونیه. همان موقع شرط بست اگر باران آمد او مرا مهمان کند و اگر برف آمد من او را. آخر هم حرف او درست از آب درآمد و برف سنگینی بارید که تا صبح همه جا را سپیدپوش کرد. آن شب از قصد خواست حواسم را پرت کند. ولی از دیرآمدن‌ها و چند روز خانه نیامدنش معلوم بود که پریشان است و دلش هوای بچه کرده. اما خودش می­گفت ماموریت رفته. وقتی به شرکت زنگ زدم و رییسش گفت که ماموریتی در کار نیست، تا تهش را فهمیدم.

حالا اینکه چقدر از این دکتر به آن دکتر رفتیم، بماند... چرا سعید چیزی بهم نمی‌گفت و رهایم نمی‎کرد را فقط خودش می­دانست انگار بین‌مان از آن عشق­های افلاطونی بود که باید تا ابد به پای هم می‌سوختیم و می‎ساختیم. از بچگی برف‌بازی و خانه برفی درست کردن را دوست داشتم. وقتی مدرسه­ها تعطیل می­شد انقدر خوشحال می­شدم چون قرار بود با او و چند تا دختر و پسرهای دیگر همسایه در پشت­بام ما خانه برفی درست کنیم که پرده هم داشته باشد. سعید برف­ها را گلوله می‌کرد و توی سر و صورت من پرت می‌کرد. بعد که خانه تمام می­شد، اولین نفری بود که وارد خانه می­شد و در آن می­نشست. بادی در غبغبت می­انداخت و­ می­گفت اول باید مرد خانه وارد شود. ما هم غش و ضعف می­کردیم از خنده. ­یکبار یکی از آن گلوله­ها خورد توی چشمم و قلنبه شد. تا چند روز مدرسه نرفتم. پدرم رفت پیش پدر سعید و قشقرقی به پا کرد که آن سرش ناپیدا.

به سعید می­گویم همین امشب بود که از ماشین پیاده شد و دیگه سوار نشد. ما باید همین محدوده رو بگردیم. شاید آدم‌دزدها همین­جا سر و کله­شون پیدا بشه و از ما پول بخوان، بچه­مون رو پس بگیریم. گفتم حواست به گوشیت باشه. اونا حتما اول تماس می­گیرن. سعید گفت شماره­ام رو که ندارن. نگاهش می­کنم. از جلو چشمانم دور می­شود. می­گویم شاید هم بچه رو اینجا رها کرده و رفته باشن. اما سعید می‌گوید اشتباه می‌کنم علی تازه چهارسالش تموم نشده. هفته پیش بود که برایش تولد گرفتیم و چهارتا شمع روی کیک گذاشتیم. چطور یادت نیست؟ به سعید می­گویم همان­موقع که من بیمارستان بودم تو باید اینجا می‌اومدی. زل می‌زند به چشمانم و می­گوید سهیلا بس کن دیگه، عزیزم تا کی می­خوای به این حرفا ادامه بدی. می­دانم که دارد با من شوخی می‌کند. دستی روی شکمم می‌کشم. بچه زیاد وول می­خورد. می­گویم شکمم خیلی بزرگ شده شاید بچه‌مان دو قلو باشد. سرش را نزدیک گوشم می­آورد. بچه‌مان چند ماه پیش سقط شده. چطور نفهمیدی! همان موقع که از پیش دکتر اومدیم، تو هوس باقالی کردی. همانجا کنار خیابان می‌نشینم و زارزار گریه می‌کنم. می­گوید کاریست که شده. یادم می‌آید که دکتر آب پاکی را ریخت روی دست‎مان و خیال هردومان را راحت کرد. به سعید نگاه می­کنم، بغلم می­کند و چشمان خیسم را می­بوسد. به آرامی در گوشم می­گوید: عزیزم هوا سرده، داره برف میاد. بریم تو ماشین بشینیم. سعی می­کند آرامم کند. حالا آن بی‌مروت­ها چه بلایی سر علی­ام میارن؟ ما تو این محل غریبیم، تازه اومدیم. علی اینجاها رو نمی‌شناسه.

برف تندتر می­شود. به سعید می­گویم نگاه کن، موهامون سفید شدن. هردومون پیر شدیم. سید نگاهم می­کند و می­خندد. می­گوید: پیری مگه بده؟ نمی­بینی بزرگ­ترها همیشه برای جوونا دعا می­کنن الهی پیر بشی. بعد هم ادای پیرها رو درمیاره و هردو می­زنیم زیر خنده. همین‎طور که داریم خیابان ولیعصر را بالا و پایین می­کنیم، سگی کنار پیاده‌رو با صاحبش توجهم را جلب می‏کند همان سگ شکاری قهوه­ای است، خودش است. اما صاحبش فرق می‌کند. یک پیرمرد هفتاد، هشتادساله با موهای سفید دم اسبی زنجیرش را گرفته و دارد او را با خود می­کشد. دقت که می‌کنم می­بینم سگ دارد لنگ می­زند. یک پایش را روی زمین می­کشد و به سختی راه می­رود. از او بپرسم یک پسربچه هفت ‌ساله را اینجا ندیده ولی وقتی کمی جلوتر می‎روم، نه سگ لَنگی را می‎بینم و نه پیرمرد مو دم‌اسبی­ای...

آدم­ها هراسان و تندتند در پیاده­رو دست در جیب در حال رفت و آمدند. انگار هرکدام از آنها چیزی گم کرده­اند و دنبالش می­گردند. نه، از کجا معلوم؟ من چون خودم گمشده­ای دارم، این فکر را می­کنم. دستانم ناخودآگاه در جیبم فرو می­رود. امسال زیادی سرد است. بچه چقدر ذوق و شوق داشت که تولدش است. چند تا از دوستان مهدش را هم دعوت کردم خواستم حسابی به پسرم خوش بگذرد. چه می­دانستم سعید نمی­آید. گفتم تولد پسرمان است هرکجا باشد خودش را می­رساند. موهایش را تکان می­دهد و کلاه بافتنی­اش را از جیبش بیرون می­آورد و روی سرش می­گذارد. کم­کم گَرد پیری از روی موهایش می­رود. جوان­تر می­شود. همان کلاه چند رنگه آبی و سبز و قهوه­ای است که پارسال برایش بافتم. خوشش آمده بود می­گفت شبیه جعبه مدادرنگی می­شود. همه‎جا را خوب می‎بینم. نکند همین­ آدم­ها علی مرا دزدیده باشند. سعید می­گوید اینجا که خیابون ولیعصره ما که اینجا نبودیم اصلا. خوب که نگاه می­کنم می­بینم راست می­گوید. دوباره ساکت می‌شویم. می­گوید عزیزم بیا بریم توی ماشین، هوا سرده بقیه راه رو با ماشین بریم. نگاه می­کنم به درختان بلند خیابان ولیعصر که چراغ­های زرد و قرمز و سبز از آنها آویزان است و چشمم را می­زنند. مدل قندیل­هاییه که از سردر مغازه­ها یا از بالای تونل‎ها تو جاده­ها آویزانند. به سعید می­گویم پس حالا که تا اینجا اومدیم کلانتری‌های اینجا رو هم سر بزنیم. سعید می‌گوید هنوز کسی رو با این مشخصات پیدا نکرده­ان. به چشمانش در سیاهی شب نگاه می‌کنم و در عمق تاریکی غرق می­شوم.

به سعید می­گویم علی صبح که از خواب بیدار شد سراغ تو رو ­گرفت. گفتم بابا رفته یک جای خیلی دور. خیلی بی­قرارت بود. نمی‌دونستم چطور باید آرومش کنم. اون روز مهدکودک نبردمش. گفتم بچه رو ببرم گردش شاید هوای تو از سرش بیرون بره. هرکجا که می­رفتیم می‌گفت کاش بابا هم با ما بود. وقتی بهش گفتم شب می­آیی و کیک تولد را باهم قاچ می­زنین کلی ذوق زده شده بود. تا شب چند بار از من پرسید بابا کی میاد. وقتی گفتی پروازت به تاخیر افتاده، نمی­دونستم حالا چطور به علی بگم. آخر هم نتونستم و مدام بهش وعده و وعید دادم که بابا میاد. آخر هم عکست رو گرفت توی بغلش و خوابش برد.

یک روز نزدیک ظهر بود. در آشپزخانه مشغول درست کردن غذا بودم. علی هنوز چهار سالش تمام نشده بود. توی اتاقش نشسته بود و مشغول نقاشی کشیدن بود. داشتم برایش داستان تعریف می­کردم. گفتم بیاد جلوی چشمم که حواسم بهش باشه اما گفت مامانی می­خوام نقاشی بکشم. بهش گفتم پس بشینه توی هال نقاشی بکشه. کلاغ­ها قار قار می­کردند. صدای پرنده­ها را هم می­شنیدم که ته صداشان شبیه زوزه گرگ بود. از وقتی در این خانه آمده بودیم هیچ چیز سر جایش نبود. علی هم آن شیطنت‌های قبل را نداشت. البته خیالم از این بابت راحت بود. ولی خب می­گویند بچه باید شیطنت کند وگرنه مریض است. وقتی وارد خانه شدیم آن حوض وسط حیاط را که دیدم تنم مورمور شد. سعید نگاهی به من انداخت و گفت که به دلم بد نیارم.

خب حق داری نگران بچه­ات باشی. من باید بیشتر حواسم را جمع می­کردم و قبل از اینکه علی سوار ماشین شود راه نمی­افتادم. فکر کردم علی سوار شده. دوباره برای اطمینان از تو می­پرسم صدای به هم خوردن در رو مگر نشنیدی؟ مگر هردومون نشنیدیم در ماشین بسته شد؟ و من سرم را تکان می­دهم.

همیشه این قسمت شهر را از بقیه جاهایش بیشتر دوست داشتم. وقتی رفیقم گفت یک آپارتمان انتهای بلوار دریا برایمان پیدا کرده که صاحبخانه­اش پول‌لازم است و می­خواهد به خارج برود اما قصد فروش ندارد و رهن می­دهد، سر از پا نشناختم.

تقصیر من هم هست. اگر از همان اول با هر تصمیمی که می­گرفتی، موافقت نمی­کردم اینطور نمی­شد. به قول مادرم که باید با شوهرت کنار بیای و هرچی می­گه، رو حرفش حرف نزنی. خب شاید شوهرم بگوید بیفتم توی چاه باید قبول کنم؟ کاش می­افتادم توی چاه بهتر از این بود که بچه­ام را از دست بدهم.

هر وقت علی به حیاط می­­رفت مواظبش بودم که نزدیک حوض نرود. همیشه در ورودی خانه را قفل می­کردم که نتواند آن را باز کند. آن روز سرگرم غذا درست کردن شدم به خیال اینکه علی هم مشغول نقاشی کشیدن است. ­ چند دقیقه بعد یک دسته پرستو در آسمان دیدم که باهم در یک مسیر پرواز می­کنند بعد مدل پرواز کردنشان عوض شد و به صورت هفت و هشتی شدند و بعد رقصی در آسمان کردند و همه در یک ردیف پشت هم قرار گرفتند. همین‌طوری داشتم به آنها نگاه می­کردم که چند کلاغ قارقارکنان از آن طرف آمدند و هرکدام از پرستوها به طرفی پرواز کردند و پراکنده شدند. هراسان به هال که علی نشسته بود نقاشی می­کشید نگاه کردم اما علی آنجا نبود. صدای شلپ شلپ آب را که شنیدم انگار تمام خانه روی سرم آوار شود.

ماتزده به سعید نگاه می­کنم. می­گویم باید حواست رو بیشتر جمع می­کردی. تا مطمئن نشدی پات رو روی گاز فشار نمی­دادی و بری. از هرکسی بپرسی همینو می­گه. سعید به چشمانم زل می­زند و می­گوید: ولی من خودم دیدم که علی سوار ماشین شد. در ماشین بسته شد. صداشو شنیدم.

ولیعصر را از بالا تا پایین می­رویم. نور قندیلی درخت­ها که به صورتمان می­خورند، صورتمان سبز و قرمز و زرد می­شود. آخر هم اورکتی که سعید خواست را پیدا نکردیم. گفتم حالا که تا اینجا اومدیم، کمی هم این مغازه‌های کفش‌فروشی را بگردیم شاید من یک جفت کفش بخرم. الان چند سالی هست که کفشی نخریدم. سعید می‎گوید که تازه کفش خریدم، می­­گویم یک کفش پاشنه بلند برای مهمونی می‌خوام. چقدر این کفش مشکی­ اسپرت­ها رو بپوشم. هرکجا می­رم نمی­گن همین یک جفت کفش رو دارم؟ فردا می‌خوایم خونه مادرت بریم. چند روز پیش زنگ زد که جمعه شب منتظرمان است. گفتم علی سرما خورده و معلوم نیست بتونیم بیاییم. سعید می‌گوید حالا سرماخوردگی علی که زیاد جدی نیست. بریم اونجا کمی هم حال و هوامون هم عوض بشه. ولیعصر را که بالا می­رویم نزدیک خیابان زرتشت بالاخره از یکی از آن مغازه­ها کفش مورد علاقه­ام را می‌خرم. کفش چرمی قهوه­ای پاشنه بلند. سوار ماشین می­شویم. تا به خانه برسیم چندبار کفش را از داخل جعبه بیرون می­آورم و ورراندازش می­کنم. سعید می­گوید شدم مثل بچه‎ها یک چیز جدید که می‌خرند به اون نگاه می­کنن. آن شب قرار بود علی را از جشن تولد بیاوریم. سعید می­گوید بهتره زودتر بریم دنبال علی، دیر می­شه. می­گویم دیرِ چی می­شه. تازه جشن تولد شروع شده تا شام بخورن و عکس بیندازن، طول می­کشد تازه به سیمین سپردم که اگر خواست دنبال پسرش رادین بره، سر راه علی ما رو هم دم در پیاده کنه. وقت زیاد داریم. مغازه­ها تا دیروقت بازن. می‌تونیم اونجا رو هم دنبال اورکت بگردیم. سعید به دلم راه می‌آید و ماشین را همانجا می‌گذارد و به آن طرف خیابان می­رویم.

روی تخت کنار سعید دراز کشیده­ام. به این فکر می­کنم که دکتر آب پاکی را روی دستمان ریخت و خیالمان را راحت کرد. بلند می­شوم می‎نشینیم. شیشه قرصم را که روی پاتختی کنار تختم است برمی­دارم و یکی از آنها را توی دهانم می­گذارم و لیوان آبی را که کنارش هست، سر می­کشم. سعید می‌گوید عزیزم می­خوای دکترتو عوض کنی؟ شاید حالت بهتر بشه. کلاغ­ها بالای سرم قارقار می­کنند. ته صدایشان شبیه زوزه گرگ در گوشم می­پیچد. چشمانم خیس می­شود. دستم را دور گردن سعید می­اندازم. خودم را به او فشار می­دهم. گرمای وجودش آرامش­بخش است.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها