لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۷

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

پرسه در زمان | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱

پرسه در زمان

زهره خیراندیش

باد درختان سپیداری که رویشان را برف پوشانده بود، تکان می‎داد. زمین سپیدپوش شده بود. دخترک چهار سال داشت. با موهای سیم‎تلفنی خرمایی‎رنگ بلند که روی شانه‎های کوچکش ریخته شده بود. یک دستش در دست مامان و دست دیگرش خرس عروسکی بود. باهم از عرض خیابانی که درخت‎های سپیدار بلندش تا آسمان بالا رفته بود، رد می‎شدند. ناگهان دختر دستش را‎ از دست مامان رها می‎کند. صدای ترمز ماشینی زیر گوشش آوار می‌شود. راننده از ماشین پیاده می‎شود. خرس از دست دخترک روی زمین روی تله‎ای از برف پرت می‎شود. بیهوش روی زمین می‎افتد. مامان به سمتش می‎دود. سرش را روی قلبش می‎گذارد. دخترک را بغل می‎زند دوان‎دوان سوار ماشین می‎شود. دخترک ترسی در وجودش می‎نشیند. راننده با سرعت به سمت بیمارستانی که در همان نزدیکی است می‎رود. صدای گریه مامان ته گوشش را به لرزه می‎اندازد.

همان‎طورکه بیهوش روی دستان مادر افتاده، خودش را در خیابان نوفل لوشاتو می‎بیند. ته کوچه لولاگر. کافه-ری‎را. کافه‎ای در یک خانه قدیمی که در دلش آجر به آجر است. یک دختر بالغ و زیباست با چشمانی نافذ که دل هر مردی را می‎برد. فنجان قهوه جلویش است. همان‎طورکه قهوه می‏نوشد مردی را می‎بیند که درست روبه‎رویش نشسته. تا مرد به او نگاه می‎کند نگاهش را از او می‎دزدد و به درخت کاج جلوی کافه خیره می­شود. مرد کلاه لبه‎دار انگلیسی سرش است با سبیل‎های پرپشت. از مردهای اینطوری خوشش می‎آمد. دوباره که به مرد نگاه می‏کند، می‏بیند که دارد سیگار می‏کشد. پک‏هایش را آرام آرام می‏زند. دودش را بالا می‎فرستد. دوباره به زن نگاه می‎کند. این بار زن نمی‎تواند از زیر نگاه مرد فرار کند. طوری به زن نگاه می‎کند که زن مورمورش می‎شود. زن خودش را کمی جمع و جور می‎کند. دستش را زیر چانه‎اش می‎زند و باز به سمت دیگر کافه زل می­زند. به دو دلداده که انگار تازه به هم رسیده باشند. اصلا همه دلداده­ها همینطورند. هربار که همدیگر را می‎بینند انگار بار اولشان است. دارد فکر می‎کند: شاید این مرد از من خوشش اومده، شاید هم بخواد زنش بشم. چرا که نه. ولی باید دنبال خودم بکشونمش. به این راحتی‏ها نمی‎تونه منو خام کنه. باز فکر می­کند: چقدر چهره این مرد برام آشناس. شاید توی خواب­هام اونو دیده باشم. مرد چند دقیقه‎ای می‎نشیند. سپس همانطورکه چشم از زن برنمی‎دارد، بلند می‎شود به سمت پیشخان می‎رود. زن با نگاهش او را دنبال می‎کند. انقدر زمانی نمی‎گذرد که مرد با انگشتش اشاره به زن می‎کند و به کسی که پشت صندوق است چیزی می‎گوید. زن همانطورکه قهوه‎اش را می‎نوشد به مرد خیره می‎شود. بعد از آن روز هربار که به کافه ری‎را می‎رفت مرد را هم آنجا می‎دید و هربار هم مرد به کسی که پشت صندوق بود می‏گفت که میز زن را هم حساب کند. زن تا بلند می‎شد دنبال مرد برود، مرد گم می‎شد. هربار که می­رفت او را پیدا کند، انگار خودش را هم گم می­کرد و سرگردان از این کوچه به آن کوچه دنبال خودش می­گشت.

همانطورکه روی تخت دراز کشیده دارد فکر می‎کند که: الان چند سالمه؟ کجا هستم؟ توی خونه پیش مامان؟ حتما اون دختر نق‎نقوئه سرتق با اون موهای بافته‎شده قرمزش که منو یاد آن شرلی می‎ندازه با اون صورت کک مکیش که همیشه آب از دماغش راه می‎افته، اومده خونه و داره با من عروسک‏بازی می‌کنه. ازش بدم میاد. زبونشو می‌کشه روی آب دماغش. حالم ازش به هم می‌خوره. به مامان می‎گم دیگه نمی‎خوام این دختره رو ببینمش اما مامان تا دختره به خونه­مون میاد، یه دستمال از جا دستمالی می‎کنه، بهش می‎ده. دختر اول به مامان بعد به دستمال نگاه می‎کنه. بعد دستمال رو پرت می‎کنه روی زمین. مشغول بازی میشه و با عروسکش حرف می‎زنه. منم دست به سینه وامی‎ستم جلوشو می‎گم نمیشه بازی کنیم. فهمیدی؟ دختر هم بلند میشه جلوم وامیسته و موهامو می‎کشه منم موهاشو می‎کشم بعد هم گریه می­کنه و قهر می‎کنه می‏ره با مامانش بلند میشه میاد خونمون. مامانش می‎گه چرا بچه‎ام رو اذیت می‎کنی؟ چرا باهاش بازی نمی‎کنی؟ هرچقدر فکر می‎کنم اسمش یادم نمیاد. مگه نمی­بینه من بزرگ شدم. شوهر دارم. همون مردی که توی کافه ری­را نشسته بود. بالاخره پیداش کردم. گم نشده بود. دوباره و بارها به همان کافه آمد. آماده مهمون هستم که به خونه­ام بیاد. مثلا برادرم. یک روز جمعه، دو ماه پیش سرِ ظهر بود که آمد. اما تا عصر جمعه و آن تشویش و نگرانی که سراغ آدم می‎آید، هنوز فاصله بود. کتاب سه‌قطره‌خون آنجا روی مبل بود.

صدای برادر در گوشم ولوله‌ای به پا کرد:

- این کتاب‏ها چیه می‎خونی؟ افسردگی میاره. نخونشون.

پیش خودم گفتم:

- من و افسردگی»؟

رفتم نشستم کنارش. نگاه‎مان به هم گره خورد. نگاهی به کتاب که روی مبل بود، انداختم. برش داشتم. بدون توجه به برادر از اینکه دوباره با او و تک‎تک جمله‎ها و کلمه‎هایش عشق‎بازی می‎کردم، خوشحال بودم. نگاهم روی جمله «گلوی دختر را فشار داد بعد پیه‎سوز را بلند کرد و نزدیک برد و سه قطره از آخرین چکه‎های خون تن او در شیشه چکید»، خشک شد. سرم را بلند کردم، نگاهی به برادر انداختم.

سه قطره خون را بیش از ده بار خوانده بودم. خط به خط داستان را از حفظ بودم.

بعد از آن روز بود که هربار برادر را می‎دیدم از خودم می­پرسیدم:

- دارم افسردگی می‎گیرم؟!

سرو صداهای زیادی اطرافش می‎شنود. انگار همه نزدیکش هستند. انقدر نزدیک که می‏تواند صدای نفس‏هایشان را بشنود. فاصله و جهت­ها را گم کرده. نمی­تواند بفهمد الان کجای این دنیا ایستاده. صدای شیون و واویلای مامان مثل لالایی بچه‎گی‏هایش سمفونی غریبی توی گوشش می‎نوازد. دلش هوای قصه‎های مامان را کرده. همان قصه‏هایی که شب‏ها بدو بدو به رختخواب می‏رفت تا مامان بیاید برایش قصه دختر شاه پریان را بخواند. انگشتانش را لای موهایش ببرد و انقدر با آنها بازی کند تا خوابش ببرد.

تلویزیون را روشن می‎کند. حین عوض‎کردن کانال‎های تلویزیون دسته‎ای از کفتارها در صفحه تلویزیون ظاهر می‎شوند که دنبال آهوها می‎دوند. اخم‎هایش توی هم می‎رود. آشوب می‎شود. آهو از چنگ کفتار می‌گریزد. لبخند روی لبانش می‎نشیند. حالا نوبت شیر نر است که گوزن شاخدار را دنبال ‎کند. همان‎طورکه جلوی تلویزیون ایستاده، مشغول حرف زدن با شوهرش است. شیر نر به گوزن شاخدار می‌رسد. گوزن با شاخ‌هایش به شیر حمله می‎کند. شیر ماده سر می‎رسد. حالا باهم شده‎اند اما حریف شاخ‌های گوزن نمی‌شوند. شیر ماده زخمی می‌شود. کم‎کم عقب‎نشینی می‎کند. شیر نر غرشی سر می‌دهد و خون از کنار گردنش سرازیر می‎شود. صدای زن آرام می‌شود و زیر گوش تلفن پچ‎پچ می‎کند.

مدت زیادی نیست که زن همان مردی که توی کافه ری را دیده بود شده. همان که دلش برایش غنج می‌رفت. همان روز که به خیابان نوفل لوشاتو رفته بود. زن بین دو زمان کودکی و جوانی پرسه می‎زند. خودش هم نمی‎داند الان چه موقع از سن وسالش است. اصلا زنده است؟ شاید هم مرده باشد و همه اینها در خوابش باشند. آخر زیاد خواب می­بیند. بعضی از خواب­هایش هم توی دنیای واقعی اتفاق می­افتند. از وقتی بیهوش شد دلش می‎خواست بزرگ شود. عاشق شود. برای شوهرش خورش فسنجان درست کند با ژله توت‌فرنگی و موز و شاتوت. لازانیا هم درست کند با سالاد فصل و سزار. آن روز تا شب و چند شب بعد از آن در بیمارستان بیهوش بود. مامان بالای سرش نشسته بود و قرآن می‎خواند. ‎ نمی‎داند چند دور تسبیح برایش صلوات فرستاد تا او چشمانش را باز کند.

خودش را در آشپزخانه می‎بیند. یک آشپزخانه شیک و مدرن در بالای شهر. از پنجره­های آشپزخانه کوه­های تهران را می­تواند به خوبی ببیند. ساختمان­های سر به فلک کشیده و برج­هایی که تا آسمان برای خودشان قد دراز کرده­اند و هر روز بلند و بلندتر می­شوند. قوطی قهوه را از روی کابینت برمی‎دارد و داخل محفظه قهوه‌ساز می‌ریزد. دکمه را فشار می‎دهد. دانه‌های قهوه که خرد می‎شوند مثل این است که می‌خواهند تمام بدنش را مُثله کنند. تنش مورمور می‌شود. قهوه را داخل فنجان می‎ریزد. همیشه طعم تند و تلخ قهوه را دوست داشت. حاضر نبود آن را با شیر بنوشد.

سانسوریا و دیفن باخیا، آن یکی نخل دم اسبی با آن برگ انجیری‎ها و بن‎سای را از دستفروش میدان تجریش که بساط پهن کرده بود، خریده بود. همیشه دلش می­خواست وقتی بزرگ شد از این گیاه­ها در خانه­اش داشته باشد. آن موقع جوانه‎های کوچک و نوپایی بودند. الان از آب و گل درآمدند و برای خودشان بالغ شدند. به ساعت چوبی پاندول‎دار که دنگ و دنگ می‎کند، چشم می‎دوزد. عقربه‎ها لخ و لخی می‎کنند و عجله‌ای برای رسیدن به مقصد ندارند. دارد فکر می‎کند چه دنیای رنگارنگ و متنوعی است اینجا. همه چیز سر جای خودش است. او هم مثل ساعت عجله­ای ندارد که به کجا برود. همینجایی که هست را دوست دارد. جوانی­اش با اندکی از بچگی باهم قاطی شده­اند. او را در تردید گذاشته­اند. دلش می‎خواهد زمان جلو برود و ثابت بماند. مثلا چند سال؟ بیست سال یا شاید هم سی سال. نمی‎داند. دارد فکر می‎کند چند دقیقه دیگر همان وقتی است که دستم را از دست مامان که از خیابان رد می‎شدیم بیرون کشیدم و ماشین مرا زیر گرفت و بیهوش شدم یا اینکه شاید هم تازه به دنیا آمدم و دارم گریه می‎کنم. مامان مرا توی بغلش گذاشته، دارد به من شیر می‎دهد. صدای ملچ مولوچم را که می‎شنود لبخند روی لبانش می‎نشیند. شاید هم چند سال دیگر آن زمانی است که من بیهوش شدم. الان دیگر وقتش است که بزرگ شوم مثلا پانزده، شانزده ساله و باز خواب ببینم. از همان خواب­های رنگی رنگی.

صدای به هم خوردن در را که می‌شنود دستش به فنجان قهوه‎ای که برای خودش درست کرده، می‌خورد و کف سرامیک می‎افتد. سرش را برمی‌گرداند. صدای قدم‎های شوهرش را روی پادری می‎شنود. مثل همیشه بدون اینکه چیزی بگوید کیفش را همانجا روی مبل رها می‎کند. دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند و جلوی تلویزیون ولو می‎شود. تلویزیون برای خودش روشن است و بدون توجه به او مدام نگاهش در گوشی از این کانال به آن کانال، از این پیج به آن پیج سرگردان است. زن درحالی که پشتش به اوست، از این بی‌اعتنایی کلافه می‌شود و به طرفش برمی‌گردد و می‎خواهد چیزی بگوید اما مرد بلند می‌شود حوله‌اش را برمی‎دارد و به سمت حمام می‌رود. کلمات میان زمین و هوا معلق می‌مانند. با خودش می‎گوید‌ای کاش همان بچه‎ای بودم که برای مامان خودش را لوس می‎کرد و مامان نازش را می‎کشید. همان بچه‎ای که مامان برایش قصه دختر شاه پریان را می‎خواند.

فردای آن شب بود که مرد دیر به خانه آمد. همانجا توی هال دراز کشیده بود. انگار بوی ته‌مانده عطر ساندرا که از صبح روی لباسش بوده، باید پره‎های بینی زن را قلقلک بدهد تا بقیه خوابش را با همان بو ادامه دهد. هدیه تولدش بود که زن یکبار برایش خرید. بوهای تلخ و خنک را دوست داشت. زن مشامش را بالا می‎کشد، بوی مشک و مارگاریت و چوب صندل بینی‎اش را پر می‎کند. چشمانش را می‌بندد و انقدر زمانی نمی‎گذرد که خوابش می‎برد. خواب می­بیند در یک دشت پر از گل­های آفتابگردان دارد می­دود. بزرگ شده. دارد دنبال گمشده­اش می­گردد. هراسان است. از گل­ها می­پرسد گمشده­اش رو ندیدن. گل­ها به او می‎گویند گمشده­اش کیه؟ چه شکلیه؟ زن می­گوید: نمی­دونم. یکی بود مثل خودم. لباس زیبای سپیدی پوشیده بود. به گوشه موهاش یکی از شماها رو سنجاق زده بود. ولی نمی­دونست بزرگ شده یا هنوز بچه است. گل­ها با تعجب بهش نگاه می­کنن. یکی از گل­ها از اون دور می­گه: اوناهاش من پیداش کردم. خودشه. بعد به زن نگاه می­کند و می‎گوید: اینکه زدی به موهات. یکی از دوستامه. یادت میاد؟ دیروز اومدی. دوستمو از شاخه کندی. دردش گرفت. جیغ زد. داشت ازش خون می­چکید. با شتاب کندیش. بعد زدیش با سنجاق به موهات. خون روی موهات ریخته شده بود. بعد تو دُویدی رفتی. دور شدی. انقدر دور شدی که ما نتونستیم بهت برسیم. تو اونو کشتی. تو اونو کشتی. غلتی در رختخواب می‎زند. صدای تیک‎تاک ساعت مثل خوره به جانش افتاده است. چقدر باید فکر کند که الان چه موقع از شبانه‎روز است. بدون اینکه به ساعت نگاه کند، به پرده افتاده اتاق چشم می‎دوزد که چطور پرتو کم‎رنگ آفتاب از پشتش عبور کرده و کشان‎کشان خودش را به این طرف پرده روی خرسک کف زمین رسانده و همانجا از شدت خستگی وا رفته است. حالا چشمانش را کمی سمتش می‎دراند؛ کوچک و بزرگ روی ۱۲ است. بلند می‌شود و از اتاق بیرون می‎آید. خودش را به سالن می‎رساند. صدای زنگ موبایل مرد از دور می‌آید. زن با چشمانش اطراف را رصد می‌کند. آن عقب روی آن مبل آخری است. دو دل است که به سمتش برود یا نه. صدای یکریز کلاغ‎ها انگار می‎خواهد پرده گوشش را پاره کند. به طرفش می‎رود. به صفحه موبایل نگاه می‎کند، عکس خودش را می‎بیند. چقدر جوان و خوش بر و روست. سرش را به سمت در حمام می‎چرخاند و به صدای آبی که از دوش می‎آید گوش می‎دهد. انگار که زیر باران سیل‎آسا ایستاده و باران یکریز روی سر و صورتش می‎ریزد و او خیس آب می‎شود. اما شوهرش که در حمام است. پس چطور شماره زن را گرفته. کمی فکر می‎کند. یادش می‎آید که او حدود ۳۰ سال جلوتر از زمان خودش دارد زندگی می‎کند. زمانی که بچه بود و دلش می‎خواست بزرگ شود. همان زمانی که تصادف کرد و بیهوش شد. پس حتما شوهرش هم از یک زمان دیگر دارد شماره او را می‎گیرد. می‎خواهد جواب دهد اما تا گوشی را دم گوشش می‎برد، قطع می‎شود. گوشی را همانجا روی مبل رها می‎کند. ناگهان صدای زنگ موبایل خودش از دور می‎آید. به سمت اتاق خواب می‎رود. آنجا روی تخت است. به صفحه موبایل نگاه می‎کند تصویر همسرش را می‎بیند که خود زن با او تماس گرفته. گیج و سردرگم می‎شود. من که تماسی با او نگرفته‏ام. پس حتما از زمان دیگری آمدم با او تماس گرفتم. کلافه می‎شود. موهای شبقش را که جلوی چشمانش را گرفته، با دست پس می‎زند و پشت گوشش پنهان می‎کند.

به آشپزخانه می‎رود. آفتاب بی‎رمق دی‎ماه از لای کرکره حصیری جلوی پنجره جنوبی به کف سرد سرامیک آشپزخانه می‎تابد. چای‎ساز را از آب نصفه بیشتر پر می‎کند و انگشتش را در کله‎اش فرو می‎برد. صدای غرغرش که درمی‎آید تازه می‎فهمد که باید آب کمتری می‎ریخته. همیشه دیر به ذهنش می‎رسد که چرا زیاد آب ریخته. بعد از چند دقیقه با بازدمی بی‌شرمانه نفسش را بیرون می‎فرستد. صبر می‌کند تا از قل‌قل بیفتد. قوری را که در آن چای ریخته برمی‌دارد و آب جوش را داخل آن سرریز می‎کند. ناگهان احساس داغی‏ای روی انگشتان پایش می‎کند، پایش را پس می‎کشد، حواسش نیست و آب جوش از فنجان سرریز می‎کند و انگشتانش را می‎سوزاند.

صدای آشنایی ته گوشش را نوازش می‎دهد:

دختر شاه پریان بال درمیاره. دو تا بال بزرگ. می‏ره توی ابرها. اون بالابالاها پرواز می‎‏کنه. بعد دستش رو دراز می‎کنه ماه رو بگیره. دلش می‏خواد با ماه دوست باشه. بره توی خونه‎اش باهاش زندگی کنه. زن ماه بشه. ماه براش سنگ تموم بذاره. ماه رو میگیره تو دستش. دستش پرنور میشه. ماه بهش می‎گه اگه زنم بشی چیکار می‎کنی. دختر شاه پریان می‎گه اگه زنت بشم برات غذاهای خوشمزه درست می‎کنم که دوست داری. باهم می‏ریم گردش. می‏ریم مهمونی. من برات شعر می‏خونم. ماه بهش می‎گه حالا یه آرزو بکن. دختر می‏گه آهان فهمیدم برا چی می‌گی آرزو بکنم. ماه می‏گه برای چی؟ دختر می‏گه چون که زیر چشمم مژه است. ماه می‏گه آره. حالا یه آرزو بکن. یه آرزو بکن. دختر می‏گه آرزوم بزرگه. نمی‏دونم بهش می‏رسم یا نه. آخه من خودم کوچیکم. ماه می‏گه آدمای کوچیک همیشه آرزوهای بزرگ می‏کنن. دختر می‏گه. اما من که کوچیک نیستم. من بزرگم. نگاه کن. دختر دستانش را توی هوا می‏برد و یک دایره بزرگ می‏کشد و می‏گوید: دیدی من چقدر بزرگم. ماه می‏گه آره تو خیلی بزرگی. حالا آرزوت چیه؟ دختر می‏گه آخه آرزو رو که بلند بلند نمی‏گن. ماه می‏گه باشه حالا آرزوت رو تو دلت بکن. دختر چشماشو می‌بنده و توی دلش آرزوشو می‏کنه. ماه می‏گه خب حالا مژه تو کدوم چشمته؟ دختر انگشتش رو سمت راست صورتش می‏ذاره و می‏گه: توی این چشممه. ماه می‏گه آفرین درست گفتی. ماه می‏گه خب حالا که به آرزوت می‏رسی به من هم بگو. دختر می‏گه باشه می‏گم. آرزو کردم امشب خوابیدم صبح که خروس‏ها خوندن من بزرگ بشم. خیلی بزرگ. اونوقت تو بیای خواستگاری. من زنت بشم. ماه و دختر هردوتاشون پقی می‎زنن زیر خنده.

قصه مامان تمام می­شود. به دختر نگاه می­کند. به موهای خرمایی­رنگش که دورش ریخته شده. انگشتانش را لای موهای دخترک می­برد و آنها را نوازش می­کند.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها