لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۱۷

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

گلابتون | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۰۵ مرداد ۱۳۹۸

گلابتون

شقایق سیف‌کار

گوینده: شقایق سیف‌کار

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون
بارگیری پادکست

دختران هم سن و سالم لب رودخانه همراه با شستن لباس شیطنت هایی هم داشتند. چشمشان مدام میجنبید. یک جا بند نمی‌شدند و همه ی این ها باعث می‌شد از مادرانشان ناسزا و نفرین بشنوند. من اما ساکت و سر به زیر بودم و هر از گاهی که برای گرفتن آب لباس ها برمیخاستم؛ زیر چشمی خان ننه را می پاییدم. ساکت و سر به زیر بود و هر از گاهی که برای گرفتن آب لباس ها برمیخاست؛ نگاه هایمان در هم گره می خوردند. خان ننه؛ چشمان میشی پرنفوذی داشت. از آنهایی که به اصابت صاعقه می مانند. دروغ چرا! گهگاهی نگاهم را از ترس می‌دزدیم. تقریبا همیشه این کار را می کردم. به جز مواقعی که امان نمی‌داد و نگاهم را با لبخندی پاسخ می گفت. آن موقع بود که گل از گلم می شکفت. شکسته بند بود؛ دستان پرقدرت همیشه حناخورده ای داشت. زیبا بود؛ موهای قرمز همیشه حناکرده ای داشت.

زنگ انشا بود. دوست داشتم همیشه زنگ انشا باشد. پای تخته که میرفتم دیگر مانند لب رودخانه نبودم. همه چیز فرق داشت. همه مرا می‌دیدند و با اشتیاق - آنطور که آقای معلم تعریف و تمجید میکرد- می شنیدند. موضوع روی تخته فکر همه را برد پیش خانم دکتری که به تازگی به مرکز بهداشت روستا آمده بود. دو سه نفر از پسرهای ردیف آخر می‌خواستند از آقای جمال پور بنویسند. همان مردی که زمین های زراعی را مفت از چنگ اهالی در می‌آورد و به جای محصولاتشان آپارتمان برداشت میکرد. پسرها می گفتند پول از سر و کله اش بالا می‌رود. بی راه هم نمی گفتند.

میخواستم به دیدن خان ننه بروم. باید با او حرف میزدم. باید می دانست که برای موضوع انشایمان فقط یک نفر به ذهنم میرسد. خان ننه! سوال این بود:«الگوی شما چه کسی است؟» جواب من همان یک کلمه بودم. چیز بیشتری نمی دانستم. چرایش را نمی دانستم. یک آن به ذهنم رسید به دیدنش بروم. با مادرم در میان گذاشتم. روی خوشی نداد. می‌خواست بروم دنبال پخت نان و از این دست کارها. دوست نداشت خیلی باسواد شوم. خوشحال نبود که انشایم خیلی خوب است. کمی حساب بلد بودن برایش کافی بود. نه اینکه اصلا حساب نمیدانستم. می دانستم اما اوقات تلخی می کرد که بیشتر از حساب، کلمه چیدن بلدم. میترسیدند لابد. اما من که اهل نامه پرانی نبودم. آن روز‌ها هم به نوشتن برای –تو- فکر میکردم. همین و بس. با آق بابا حرف زدم. مثل همه ی آق بابا ها حرفش ردخور نداشت. گفت برو اما زود برگرد. گفت برو اما از پیرزن شکسته بند الگوی بهتر داریم قشنگ کیجا جان. عادت داشت این طور صدایم کند. تنها نوه ی دختری‌اش بودم و از این نوشابه ها زیاد برایم باز می‌کرد.

از خانه ی ما تا خانه ی خان ننه چند قدم بیشتر نبود. تمام این چند قدم را به خیالم خبرنگار بودم و سوال ها را یکی یکی در ذهنم می‌چیدم. به نزدیکی خانه که رسیدم صدایی گفت: «ببین کی آمده؛ کیجا جان آمده» دیدم خان ننه از پنجره پیداست و برایم دست تکان می دهد. همین طور که پله ها بالا می رفتم با خودم تکرار میکردم: تو سوال هایت را بلدی کیجا. برای جواب اینجایی کیجا. خان ننه مهربان است کیجا. نباید بترسی کیجا. همینطور که میخواستم پله ی یکی مانده به آخر را بالا بروم؛ دیدم روی ایوان ظاهر شد. من من کنان گفتم سلام خان ننه. انگار که آه از نهادش بلند شود؛ با صدای گرفته ای گفت:« می‌شود گلابتون خاتون صدایم کنی؟» از وقتی حاج خلیل مرده کسی این طور صدایم نزده. روی ایوان نشستیم به دمنوش نوشیدن. حالا دیگر ترسی نداشتم. حالا دیگر دلم میسوخت. پیرزن به این قشنگی، پیرزن با این همه گل روی دامنش، اصلا خانه ی پیرزن به دسته گل میماند. مانده بودم چرا نباید گلابتون خاتون صدایش کنند. گفتم:«گلابتون خاتون؟» این را گفتم و انگار هزاران میش چموش در چشمان میشی‌اش رمیدند. بچه سال بودم و با شیرین زبانی ادامه دادم:«گلابتون خاتون شما الگوی من هستی. بیا و بگو چرا»، خندید. مثل آدمی که سالها قبل از خوابش آرزوی بیدار نشدن داشته. به یکباره موهایش انگار قرمزتر شدند. ناخن هایش انگار قرمزتر شدند. لب و گونه هایش هم همین طور. به یکباره خنده‌اش محو شد. درست مثل حالات بازیگران حرفه ای که آدم در فیلم‌ها می‌بیند. یک آه کشید و از به هم خوردن ازدواجش با خان گفت. آه دوم را کشید و لب ورچید و از فرارش با حاج خلیل گفت. سومین آه را کشید و گفت خلاصه اینکه دل دادم، چه می گویید شما جوان‌ها؛ عاشق شدم. گفتم الا و بلا نه آن خان و فقط این حاجی. آه نکشید، به یک نقطه خیره شد و گفت که زود مرد و ثمره ی آن همه دل دادگی شد تنهایی و شکسته بندی. شکسته بندی را از حاج خلیل یاد گرفته بود.

به نام خدا

موضوع انشا: چه کسی نام شما را انتخاب کرده است و چرا؟

اسم من گلابتون است. مادرم وقتی هم سن و سال من بوده برایم دفتری نوشته. قصه ی اسم من هم یکی از نوشته های این دفتر است. مادرم می گوید او اولین زن روستا بوده که خودش اسم دخترش را انتخاب کرده است. من….

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها