لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۲۳

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

گورخوابی عروسک | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۰۵ مرداد ۱۳۹۸

گورخوابی عروسک

سحر رفیعی دولت‌آبادی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

گذشته چون بختک در زندگی به تو می‌چسبد؛ حتی زمانی که سعی کرده باشی، خاکش کنی، حتی زمانی که یک شنونده‌ی مقتدر، با یک روپوش سفید و عینک بدون فریم، برای گذشته‌ی بقیه باشی! خاطره، بعد از بیست و اندی سال، دستان نیمه متلاشی و سردش را از زیر خاک بیرون می‌آورد، دور گردنت حلقه می‌زند و تا زمانی که تو را در حالت خفگی، نیمه بیهوش نسازد، دستانش را درون قبرستان ناخودآگاه ناپدید نمی‌سازد.

باز، گذشته خود را از حرف های مترسک به طرف من پرتاب می‌کند:

  • چرا…؟ چرا خاکش کردی؟ اون،… تو رو دوست داشت! خودش را دوست صمیمی دوران پنج سالگیت کرده بود؟
  • او،… خب اون عروسک از من نبود! اون روزای آخر من را فشار می‌داد، مغزم را فشار می‌داد، لبم را تکون می‌داد! پاهایم را تکون می‌داد! فشارم می‌داد، که من را بیشتر از هر کس دوست داشته باش! نمی‌تونست، نه! نمی‌تونست، فقط سعی کنه، همراهم باشه. نمی‌تونست تنهایی را درک کنه، می‌فهمی؟ می‌دونست بهم نیاز داره، می‌دونست برای این که جرات داشته باشه، تا حرف بزنه، تا لالمونی نگیره، باید من دوسِش داشته باشم. واسه همین هِی فشارم می‌داد!
  • اما,… تو اونو دووووست داااااشتی… اون را با خودت همراه کرده بودی، برایِ،… برای تمام اون بچه بازی هات! هر جا که می‌رفتی! تو حتی بدون اون، آرزوی یه قاصدک را پرواز نمی‌دادی! یا یه گل را پرپر نمی‌کردی!

بعد از چند لحظه خیرگی بر صورت سرد بی تفاوتم، با ناامیدی و افسوس بی پایان ادامه داد و گفت «چجوری تونستی؟»

کمی از مترسک دلگیر شدم. او هیچ وقتِ هیچ وقت، نمی‌توانست سعی کند، کمی مرا بفهمد. خود را فرامن زندگی ام می‌دانست و مرا دچار بحران اخلاقیات می‌کرد. با گفته هایش، مرا زیر خروارها ناامیدی، زندانی خشم و نفرت می‌کرد.

صدای فریاد مامان باز بلند شد. نمی‌گذارد لحظه‌ای برای خودم باشد.

  • پاشو از خاک ها! سریع لباس بپوش. داریم میریم پیش مامان بزرگ.
  • باشه مامان! الان.

دستان خاک آلودم را کمی به لباسم مالیدم. یک لنگ دمپایی ام را از گوشه‌ی باغچه برداشتم، پوشیدم و شروع به رفتن کردم. اما کنار گوشم مترسک باز وزوز می‌کرد:

  • نمی تونی با سالگردهای هر ساله ت، از شر اون خودت را خلاص کنی! نمی‌تونی از عذابت کم کنی! حتی اگه گذشته را هم در زیر خاک چال کرده باشی! تو کابوسای شبانه‌ات تو را رها نمی‌کنه. روزی، بهت آمپول فراموشی تزریق می‌کنه و همه چیزت را می‌گیره.

هر دم، که واژه‌ای از مترسک درونم پنهان می‌شد؛ مترسک را جزو رانده ترین موجودات، از میعادگاه درونم به شمار می‌آوردم و برای تعیین وعده‌ی دیدار بعدی با مترسک، به دنبال کلاغ نامه رسانی در دورترین نقطه‌ی مزرعه‌ی اسرار می‌گردم. این بار، با سرعت بیشتری مترسک را در نگاهم فرو بستم و برای خانه‌ی دلتنگ مامان بزرگ، شروع به آماده شدن کردم.

ارتباط صدای خش خش پادری و پاهایم با دستان از هم گشوده مامان بزرگ، برایم ارتباط بی معنایی داشت؛ به گونه‌ای که می‌توانم این بی معنایی را در وجود خودم و مامان بزرگ هم ببینم. اما در عین حال، با ظاهری پرمعنا و اصیل می‌توانم برایشان ارتباطی برقرار کنم و آن را به نشانه ی، آغاز ورود به یک خانه‌ی پرمحبت معنا کنم و عینک خوش بینی بر اندیشه ام بزنم.

  • سلام مامان بزرگ!
  • سلام عزیزم…!

چشمانم را کمی مالش دادم و گفتم:

  • مامان بزرگ…!؟ چرا لباس مشکی پوشیدی؟
  • سالگرد پدربزرگته!
  • آهان…

زیر لب با عصبانیت گفتم «آخه سالگرد برای چیه! هر سال، هر سال…! چرا هر سال باید کسی را که مرده به یاد بیاریم!» مثل همیشه در گوشه‌ی اتاق میان فاصله‌ی بین دیوار و میز تحریرِ چسبیده به دیوار؛ همان مخفیگاه همیشگی پنهان شدم؛ زیرا زمانی که خودت را در یک گوشه رها کرده باشی؛ زمان با افکار بی سر و پایت می‌گذرد و تو خودت را اسیر احساسات گمشده‌ات در محیطی، که هر کس دنبال یافتن یک ربان مشکی است، تا خود را به گذشتگان و مردگان پیوند زنند، نیستی و خودت را بیرون از حلقه آنان می‌دانی! آنان حتی اگر می‌توانستند، صورت هایشان را هم سیاه می‌کردند، تا خود را بیشتر به مردگان پیوند زنند. من که هیچ وقت آدم بزرگ‌ها را نمی‌توانم درک کنم! نمی‌دانم،… آن‌ها چه درکی از من و بقیه دارند! هر چه هست مهم نیست! من در دنیای خودم روی آدم‌ها را خط خطی کرده ام و خورشیدشان را سیاه، تا در دنیای تاریک و پنهان درونم باقی بمانند و تا می‌توانم آنان را با ترساندن، از خودم دور می‌کنم.

  • کجایی گندم؟
  • اینجام! الان میام.

به سرعت به سمت مامان حرکت کردم. می‌ترسم روزی به مخفیگاهم تجاوز کند و مرا پیدا کند.

  • تولدت مبارک گندمم. ببخش ما را گندم! چند وقت بود من و بابات خیلی کار داشتیم و نتونستیم برایت هدیه بخریم.

اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که: منحوسی ام، از زمان مرگ پدربزرگ به زندگی بیرونی ام راه یافته است و تا زمان مرگم همراهم خواهد بود.

  • الان بابات میاد و با هم میریم برایت هدیه بخریم.

با چشمانی نیمه باز و فریبکارانه گفتم :

  • من فردا امتحان دارم؛ باید درسم را بخونم.
  • خب اشکال نداره، فردا میریم.

وقتی در بازی بهانه گیری شکست خوردم مهره خود را مات کردم و با بی حوصلگی گفتم:

  • باشه

زنگ کلاس؛ مدرسه؛ دیر رسیدن؛ گیر دادن ناظم؛ مشق؛ منتظر تاکسی؛ خونه؛ غذا؛ سکوت اتاق، روندی که هر روز تکرار می‌شود. گاهی کسل کننده و گاهی هم رنگ و بوی زنده بودن دارد! اما هیچ چیز برایم دل انگیزتر از سکانس آخر؛ یعنی سکوت اتاق نیست. این بار، لذت بخش ترین سکانس را از من گرفتند. از حیاط خانه صدای افراد غریبه می‌آمد. پرده اتاقم را کنار زدم و ناگهان، از دیدن صحنه پیش رو خشکم زد! مثل ثابت ماندن همه ملکول‌ها و اتم های اتاق بود، در حالی که پرده را رها نکرده ام، در دستانم پرده را فشار می‌دهم و یک نفر را احساس می‌کنم، که با دوربین عکاسی این لحظه را از پشت سرم ثبت می‌کند. قلبم تند تند می‌زد. دیگر هیچ راهی نبود، هیچ راهی وجود نداشت، تا از این طریق عذاب وجدانم را با یک سالگرد ختم به خیر کنم. همه چیز تمام شده بود. در یک لحظه تمام وجودم از داشتن آن عروسک سرشار از نفرت شد و عروسک را مقصر وضع هولناکم می‌دانستم.

  • گندم! گندم! گندم!

صدا هر لحظه بلندتر و خشمگین تر می‌شد. صدای باز شدن در آمد و از پشت سرم پرسید:

  • گندم چرا جوابم را نمیدی؟

با چهره‌ی مبهوت، صورتم را به سمت صدای مامان برگرداندم.

  • گندم! چی شده؟ می‌شنوی، چی میگم؟
  • تو حیاط چه خبره؟
  • حیاط! هیچی عزیزم! من و بابات می‌خوایم، تو حیاط برایت تاب بذاریم، چطور مگه؟
  • اون سنگا برای چیه؟ با باغچه چیکار دارند؟ اون مردا، با اون سنگا دارند چیکار می‌کنند؟
  • خیل خب، گندم! الان بهت میگم. اون سنگا را میذارن روی باغچه. خودت داری می‌بینی چیزی از تو این باغچه در نمیاد، واسه همین، گفتیم، که روی باغچه را با اون سنگا بپوشونند. بعد همون قسمت باغچه، تاب را نصب کنند. حالا چیزی شده؟

خودم را کمی جمع و جور کردم و با چهره‌ای نیمه مصمم گفتم : هیچی.

  • می خواستم بگم، برای عصر آماده شو! بریم برایت کادوی تولد بخریم.
  • تموم شد دختر خوب! همه چیز تموم شد!
  • مترسک، بس کن!
  • چی رو بس کنم؟ قصه‌ی عروسکی، که با دستای خودت خاکش کردی! قصه‌ی خاک کردن عروسکی، که تنها گناهش دوست داشتن تو بود! تو یک ننگ برای جامعه دوستی هستی! تو یک…!
  • مترسک! تو رو خدا بس کن! نمی‌خوام بشنوم.
  • باشه. گوشایت را بگیر! آره گوشایت را بگیر! اما زمانی برای فرار باقی نمونده. بالاخره، احساساتت تو را بخاطر گناهت، قصاص می‌کنند. قصه‌ی کشتن یک دوست کابوس شبانه‌ات می‌شه، که حتی نمی‌توانی یک سالگرد جزئی براش بگیری و اون عروسک اون زیر باید همه‌ی اون ترس‌ها را به خاطر تو تحمل کنه!

با عجز به مترسک التماس می‌کردم، به حرف زدن ادامه ندهد. با التماس، مدام می‌گفتم «نگو! خواهش می‌کنم نگو!» و او بیشتر پافشاری می‌کرد!

  • فکر می‌کردی عروسک چه جور موجودیه؟
  • به نظرم موجود بی مصرفی بود.
  • موجود بی مصرف! خودت بهِش روح دادی! چجوری می‌تونی اون را بی مصرف بدونی!
  • خب،…اون را دوست نداشتم! گاهی اذیتم می‌کرد؛ نمیذاشت همیشه خوشحال باشم. گاهی با گریه هاش من را ناراحت می‌کرد.
  • ناراحتیش برای تو اهمیت داشت؟
  • آره خب.
  • چه تناقض آمیز!
  • چطور مگه؟
  • تو کسی را که ناراحتیش برات اهمیت داشت خاک کردی!
  • شاید کار اشتباهی بود.
  • شاید؟ براساس این احتمال که شاید کارت اشتباه بوده، پنج ساله که براش سالگرد می‌گیری؟! براساس احتمالات زندگی عروسک رو ازش گرفتی؟!
  • آخه خیلی این آخری‌ها گریه می‌کرد! اذیت می‌شدم. دلش می‌خواست آزاد بشه؛ اما اون یه عروسک بود. تو دنیای عروسکیش زندونی بود!
  • آزاد از چی؟ از کی؟
  • آزاد از حرفایی که تو دهنِ عروسک دوخته شده! آزاد از خودش، از من!
  • چرا آزاد از تو؟
  • چون به من وابسته بود و من نمی‌تونستم درکش کنم.
  • گریه هاش از کِی شروع شد؟
  • از بعد مرگ پدر بزرگ.
  • آخه، مرگ پدربزرگ می‌تونه چه ربطی داشته باشه به آزاد شدن؟
  • بعد از مرگ پدربزرگ احساس می‌کرد، نمی‌تونه حرفایش را بگه. کسی نمی‌تونه درکش کنه.
  • چرا نتونن درکش کنن؟ چون تو هم تو از مرگ پدربزرگ ناراحت بودی!
  • آره خب! اما اون عروسک، هدیه‌ی پدربزرگ واسه‌ی من بود! پدربزرگ اون را انتخاب کرده بود.
  • اما بازم به نظرم تو خیلی خوب می‌تونستی درکش کنی. باز هم نمی‌فهمم، چرا باید از مرگ پدربزرگ گریه می‌کرد؟
  • چون از مردن می‌ترسید!
  • گندم، اگه اون از مردن می‌ترسید، پس چرا هرشب تو کابوس مرگ را می‌بینی؟ چرا همیشه منتظر تموم شدنی؟

متوجه‌ی گذر زمان نبودم؛ ناگهان، به طور ناخواسته قطرات اشک تمام صورتم را پوشاند. هر اشکی، که می‌ریخت، قسمتی از خاطرات ناگوارم را با خودش حمل می‌کرد. احساسات مرا زندانی خود کرده بودند. مرا اسیر خاطرات می‌کردند؛ اسیر خاطراتی که شیون و زاری، در خود پنهان کرده بودند. اشک های روی صورتم را پاک کردم و با داد بهش گفتم:

  • آره اون من بودم که می‌ترسیدم. من بودم و همه‌ی حس هایی، که هیچ کسِ هیچ کس متوجهشون نبود، جز من! من نمیخوام بمیرم! اگه قراره بمیرم، چرا باید به دنیا بیام؟ چرا باید از تولدم خوشحال باشم؟ من که هر لحظه ممکنه بمیرم! چرا باید مثِ آدمای شاد باشم؟
  • تا قدر لحظه هایت را بدونی، تا بتونی ذوق کنی، بخندی، گریه کنی، دیوونه بشی! تا بتونی بفهمی به همه کسایی که می‌تونستند زندگی بِدَن، از بین همه‌ی اونا به تو فرصت دادند و این که بتونی به یه جا تعلق داشته باشی!
  • اما یه لحظه صبر کن. تو،… تو چجوری متوجه شدی من کابوس می‌بینم؟ من که به کسی نگفته بودم! مترسک! مترسک،… تو، تو کی هستی؟
  • گندم! منم! چجوری من را نمی‌شناسی!

لحظه‌ای بعد نزدیک شد و توی گوشم گفت:

  • منم! همونی که چشمای واقعیش را درآوردی! همونی که دگمه دوختی به چشاش! همونی که چشماش را ازش گرفتی! گندم، منم! همون مترسکی که از خود ساختی! خودت را یه مترسک کردی و بقیه را کلاغ زشت! تا تونستی خودت را از همه چیز دور کردی! تا توانستی به سمت بقیه، سنگ پرتاب کردی! اونا را از خودت دور کردی!

از اکتشافات مترسک حیرت زده شده بودم؛ حرف هایش برایم گنگ و نامفهوم بود. در سرم همه‌ی افکار می‌چرخید و تنها کاری که توانستم انجام دهم، این بود که خود را روی تخت رها کردم.

  • گندم بلند شو از روی تخت. آماده شو بریم.
  • گندم چرا گریه می‌کنی مامان؟ چی شده؟

خودم را بعد از مدت های طولانی، در آغوش مامان انداختم و متکای خیس شده ام را رها کردم و گفتم:

  • چرا مرگ وجود داره؟ چرا باید پدربزرگ می‌مرد؟

گریه هایم شدت می‌گیرد و ادامه می‌دهم «چرا باید روز تولدم زمانی باشه که اون می‌مرد؟ چرا من باید مثِ یه کلاغ نحس باشم؟»

چهره‌ی آشفته مرا با دستانش نوازش کرد و دستانش را محکم اطرافم حلقه زد و گفت «گندمم، چرا با این فکرها خودت را اذیت می‌کنی؟»

با بُهت به مامان خیره شدم. ادامه داد و گفت «روزی که تو به دنیا اومدی، جزو بهترین روزای زندگی پدربزرگت بود. زمانی که تو را بغل می‌کرد؛ حتی به کسی اجازه نمی‌داد، بهِت دست بگیره. اون، روزی مُرد، که از خوشحالیش گریه شد! روزی بود، که اون برای اولین بار پدربزرگ شد. در بهترین روزی، که می‌تونست مُرد و همیشه می‌دونه، اگه یه روز همه اون را از یادشون ببرند؛ ولی یک نفر اون را از خاطر نمی‌بره. حتی اسمت را پدربزرگ انتخاب کرد. گندمم! متوجه حرف هایم میشی؟»

و من با سرافکندگی حرف مامان را بریدم و گفتم :

  • زمانی، یه آدم به دنیا می‌آد و خودش را عزیز آدما می‌کنه و یه روز دیگه، تو همون تاریخی که شادی کرده، می‌میره. چقدر غم انگیزه!

  • عروسک!
  • هوم!
  • خیلی خوشحالم تو را انتخاب کردم.

عروسک لبخند ملیحی زد و گفت :

  • منم خوشحالم که کنار تو هستم. داری به چی فکر می‌کنی؟
  • دارم فکر می‌کنم امشب کدوم قصه از مترسک رو برایت بگم.
  • قصه‌ی آخرین باری که مترسک را دیدی، برایم تعریف کن.
  • اون را که چند بار برایت تعریف کردم.
  • خب، لحظه های آخری، که با مترسک بودی را، برایم بگو. اون حرفای آخرِ آخری. خواهش!

از گوشه‌ی چشم به عروسک نگاه کردم و گفتم «از دست تو! باشه.» و شروع کردم:

“بعد از کمی مکث، در حالی که مترسک، هر لحظه کمرنگ تر می‌شد، به حرف زدن ادامه دادیم، مترسک گفت «خیلی سعی کردی منم مثل عروسک ازبین ببری؛ اما زیر له کردن هات نتونستی و فقط تونستی من را از خودت دور کنی!»

  • تو هم نخواستی مثِ بقیه من را درک کنی. همیشه سرزنشم کردی. هر لحظه به جای این که تنهایی هایم را پر کنی، خودت شدی چاه کن تنهایی هایم، تو قلبی که خالی خالی بود.
  • من همه‌ی توانم را برای پر کردن قلب خالی‌ات کردم. گندم، خیلی بی انصافی!

با زخم زبون هایت من را بیشتر ناراحت کردی. من به خاطر تو قید همه‌ی دوستای مدرسه م را زدم؛ اما تو چیکار کردی؟ هر روز تنهاترم کردی. دیگه هر روز باید به کلاغا می‌گفتم، که بیان دنبالت.

  • لحظه‌ای که باهات حرف می‌زدم، هر لحظه سعی می‌کردم، که بهت فرصت می‌دادم، تا به زندگی قبلی‌ات برگردی و مسیر را بهت نشون می‌دادم؛ اما تو چیکار می‌کردی! تو حتی به خودت اجازه نمی‌دادی، که به حرفایم فکر کنی. من به خاطر تو با کلاغا دوست شدم، از ذرتای مزرعه م، بهشون می‌دادم، تا از تو برام خبر بیارن. تو خودت من را دیگه نمی‌خواستی. با کلی غصه، خودم را روی تخت انداختم و با این که می‌دونستم تمام تلاشش را کرده با اصرار گفتم:

نه! نه! نه! تو راست نمیگی.

و بعد، که مامان اومد تو اتاق، مترسک تو هوا دزدیده شد. نفهمیدم چی شد و بعدش هم که خودت می‌دونی.”

به سمت عروسک حمله ور شدم در آغوشم فشارش دادم و گفتم:

  • تو را هیچ وقت از دست نمیدم هیچ وقت! تو بهترین کادوی تولدی هستی، که می‌تونستم، امسال انتخاب کنم. تو فقط من را می‌فهمی.

تند تند وسایلم را درون چمدان جا می‌دهم. نگاهم به تاب توی حیاط می‌افتد. عروسک با چشم های درشتش، روی تاب خیره به روبرویش است.

بابا صدایم می‌کند «گندم! زودباش! الان قطار راه میفته!» به سمت حیاط می‌دَوَم. عروسک را بغل می‌کنم و در ذهنم بهش می‌گویم «ازت متشکرم، که روزای سختی که داشتم، کنارم بودی و تا قبل از اومدن ابجی کوچولوم، من را سرگرم و خوشحال کردی. ازت می‌خوام، مراقب ابجی کوچولوی من باشی. نذار تنها بمونه.» عروسک باچشمان باز، به من خیره می‌شود. ابجی کوچولویم، تو حیاط می‌آید و با ناراحتی به من نگاه می‌شود. بهش می‌گویم «من به عروسک گفتم، که مراقب تو باشه، تا وقتی که من بتونم از دانشگاه بیام خونه. خیلی زود برمی گردم.» ابجی کوچولویم سرش را تکان می‌دهد. عروسک را بهش می‌دهم و می‌گویم «تو هم مراقب عروسک هستی؟» دوباره سرش را تکان می‌دهد و لحظه‌ای که می‌بیند، من با چمدان از خانه بیرون می‌روم، بغضش می‌ترکد و دست عروسک را به نشانه‌ی خداحافظی برایم تکان می‌دهد. از بعضش دردم می‌گیرد و در ذهنم می‌گویم «ابجی کوچولو، از تو هم خیلی ممنونم. تو بعد از عروسک، تا الان که دیگه باید برم، بهم زندگی دوباره دادی، تا الان که دیگه یه دختر هیجده ساله شدم.»

«روایت شده از طرف یکی از روانشناس‌های بیست و اندی ساله در بیمارستان دارالمجانین، که دفتر خاطرات دختربچه‌ای را در یک خانه‌ی نیمه قدیمیِ تازه اجاره کرده اش، یافته و به دلیل شباهت خاطره‌ی دختربچه با خاطره‌ی کودکی خویش، روایت را بازنویسی کرده، خود را به جای دخترک قرار داده و برای این مجله ارسال کرده است.»

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها