لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۸

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
گویندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
☰
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان گویندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

در آینه‌ی او | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۰۲ دی ۱۳۹۸

در آینه‌ی او

فاطمه نودهی

گوینده: فاطمه نودهی

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون
بارگیری پادکست

عقربه‌ها، ساعت سه را نشان می‌دادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم می‌زد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: تمومش کن.

او اعتنایی نکرد وگفت: بازم می‌گم، نباید بهش بگی.

مرد گفت: من تصمیم خودمو گرفتم. صبح همه چیو براش تعریف می‌کنم.

او گفت: مگه دوسش نداری؟!

مرد گفت: عاشقشم. تازه قدرشو می‌دونم.

او گفت: خوب، پس اگه دوسش داری با گفتن حقیقت ناراحتش نکن.

مرد روی صندلی چوبی کنار پنجره نشست. ناخن‌هایش را جوید و گفت: اما مرجان باید بدونه و بعد اینکه همه چیو فهمید؛ خودش باید تصمیم بگیره بمونه یا بره.

او گفت: اگه نموندچی؟! اگه از مجبوری موند چی؟! اگه نفرینت کرد چی؟! اگه . . .

مرد وسط حرف او پرید و گفت: خفه شو. اینقدر اگه و مگه نیار، مرجان خیلی مهربونه، حتما منو می‌بخشه.

او گفت: نمی بخشه. چرا باید ببخشه؟!

مرد گفت: چون دوسم داره.

او با تمسخر گفت: چقدم که تو به دوست داشتنش اهمیت می‌دادی.

مرد کمی فکر کرد و گفت: اصلا تو مقصری؛ تو گفتی ممکنه زیاد عمر نکنه.

او لبخندی مرموزانه زد و گفت: اولاً اون زمان مرجان خیلی حالش بد بود؛ دوماً من گفتم؛ تو چرا بهش خیانت کردی؟!

انگار کسی گلوی مرد را گرفته و با تمام توانش فشار می‌داد. بدنش عرق کرده و لباس‌ها به تنش چسبیده بودند.

مردگفت: ‌ای لعنت به تو، دیگه نمی‌خوام ازت راهنمایی بگیرم. می‌بینی حالا که همه چی برعکس شده و من مریض شدم؛ زنم چطور مثل پروانه دورم می‌گرده، با اینکه می‌دونه زیاد زنده نمی‌مونم.

او گفت: از کجا معلوم که بهت خیانت نکرده و نمی‌کنه!

مرد با عصبانیت از روی صندلی برخاست. مثل دیوانه‌ها شده بود. گلدان روی میز را برداشت و به طرف او پرتاب کرد، آیینه باصدای وحشتناکی فرو ریخت.

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها
☰