لوگوی مجله بیدار

شماره‌ی ۴۸

در این شماره
داستان
مقاله
نقد
پادکست
ترجمه
نویسندگان
گویندگان
همکاری
جشنواره
کارگاه نویسندگی
☰
در این شماره داستان مقاله نقد پادکست ترجمه نویسندگان گویندگان همکاری جشنواره کارگاه نویسندگی

دیگر پر شده‌ام از آن چشم‌ها | مجله‌ی داستانی بیدار
همرسانی:
۲۶ اسفند ۱۳۹۸

دیگر پر شده‌ام از آن چشم‌ها

محمدسعید احمدزاده

فرستاده شده برای جشنواره‌ی داستانی فسون

ستوده‌شده در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی داستانی فسون

پای ماک­سکته­ای ممّدسوخته که وسط بیاید، اینترناش و وایت که جای خود دارد، دیگر ماک­جنگی و بادماغ و بی­دماغ هم فرقی نمی­کند، همه­شان باید بروند کُلِه. آدم شاگرد کامیون هم که بخواهد بشود، فقط شاگرد ممّدسوخته. خوراکش بار ترافیکی است و خلاص. بارترافیکی هم که گیرش نیفتد، سنگین می­زند و هرجا که نمی­خواهد باشد. شلّاق­کشَش می­کند و دِ برو که رفتی. انگار این آدم اصلاً لرز توی گُرده­اش نیست و ترس نمی­شناسد.

چیزی به پَسین نمانده و نصف دیزی­ها هنوز روی اجاق ردیف هستند. اوقات جعفرآقا بفهمی­نفهمی تلخ است و اصلاً سرِ پِلِنگ نیست. انگار امروز نفتکش­ها و کانتینربَرها سر هیژده­چرخه­هاشان را داده­اند به بیابان و زده­اند به خاکی که از صبح تا حالا قهوه­خانه شده کَفه­ی لوت. البته ماک­سکته­ای ممّدسوخته و بار عجیب­غریبش که جلو قهوه­خانه باشد خودش قیامتی است. همین حالا هم تنهایی نصف سَبَخی جلو قهوه­خانه را پر کرده است.

«یه دیزیِ کامل، راست دوتا دیزی هم آبگوشتِ خالی. بی­دَنگ­ودونه، بی­کنجه.»

جعفرآقا می­گوید همیشه همین­طور بوده. یک دیزی برای شاگردش، دوتا پیاله­ی آبگوشت خالی هم برای خودش. یک­بار هم از ممّدسوخته شنیده که گفته راننده کوه و کمر، باید ناشتایی­اش را تنهایی بخورد، ناهارش را با رفیقش، شامش را با دشمنش.

دستمال­یزدی را انداخته دور گردنش و دارد با ملاقه سَرَک دیزی­ها را می­گیرد تا اَزَک­دُزکشان کند و دوتا پیاله آبگوشت ممّدسوخته را ساز بیاورد. دارم استکان­ها را آب می­کشم که خِشّه­ی ترمز کشدار و بلندی می­پیچد توی قهوه­خانه. سر که می­گردانم، می­بینم جیپ استوار توی دولاخ خودش ترمز می­کشد.

«اَی تو روحت، سگ­مَصّب! همی یکیو کم داشتیم فقط!»

ملاقه را می­اندازد توی سینی سماور، دستمال­یزدی را از ذور گردن درازش می­کشد و مچاله می­کند توی مُشتش.

«عدل یه استکان آب جوش ببند به هر کدومش تا برگردم»

سینی دیزی و آبگوشت­های ممّدسوخته را برمی­دارد تا راه بیفتد، ولی دوباره رو می­گرداند طرف من و پوزه­ی توره­ای­اش را با غیظ می­جنباند: «بپا ریق­ریقکشون نکنی بچّه!»

برای خودش می­گوید! یک استکان آب به کجای دیزی­ها می­رسد! درجا بخار می­شود و می­رود هوا، بعد می­خواهد یقه آدم را بگیرد که «هوشت کجاس؟ مگه نگفتم یه استکان آب ببند به هر کدومش؟». حالا هرچه می­خواهی قسم­آیه بیاور برایش که بسته­ام، مگر به خوردش می­رود. لابد خودش هم می­داند که اگر بگوید یکی، من دوتا را می­بندم، که می­گوید یکی.

راست دوتا بلکه هم سه­تا استکان کمرباریک آب جوش می­­بندم به ناف هر کدام از دیزی­ها و زود بقیّه استکان­نعلبکی­ها را آب می­کشم و می­روم ببینم چه خبر است.

استوار دارد می­غرّد که: «فردا که دوتا دهنه­اش رُمبید و ریخت پایین، گریبون من گیره. منم که باید جواب پس بدم»

پل هیفده­دهنه­ی بعدِ پاسگاه را می­گوید. حسابی آتشی است و عرق از چپ­وچارش رُو کرده است. ممّدسوخته تهِ پیاله­ی آبگوشتش را بالا می­آورد، بعد دستش می­رود کنار زانویش و همانطور که دارد بیرون را نگاه می­کند، روی تخت، پیِ پاکت سیگارش می­گردد. زیر زانو پیدایش می­کند و بدون اینکه به استوار تعارف بیندازد، یکی می­گذارد گوشه لبش و کبریت می­کشد و می­گیراندش:

«سرجمع، سی­وشیش تُن. خودش و بارش با هم.»

بعد دود سیگارش را اُریب می­دهد بالا و می­گوید: «بارنومه و جوازش هم پیش راه­پاک­کن­ها هس.»

انگار نه انگار.

انگار نه انگار که استوار سرخرِ ناهارش شده و آمده تا احوالش را گه­مرغی کند. یک پایش را دراز می­کند، سرش را تکیه می­دهد به دیوار و یک کام سینه­پرکن دیگر از سیگارش می­گیرد. استوار یک صندلی را از جلو میز کناردستش برمی­گرداند و همان­جا زیر پنکه­ی سقفی پهن می­شود رویش.

«شاگردت کجاس؟»

ممّدسوخته با سر به پسرکی که روی سینی جلویش خیمه زده اشاره می­کند. بگویی­نگویی می­شناسمش. اسمش شوقی است. حرف استوار را که می­شنود لقمه توی گلویش خشک می­شود. از روی کاسه­ی آبگوشت ناگاه سر بلند می­کند و چشم­هایش ستاره می­شود توی چشم­های استوار.

جعفرآقا خودش رفته و یک استکان چای ریخته و آورده. لابد می­خواسته تویش تف بیندازد که خودش رفته، وگرنه من که ایستاده بودم، چرا من را نفرستاد. چای را می­گذارد جلو استوار و با پشت دست خرده­نان­های روی میز را پس می­ریزد. استوار چشم می­گرداند، به استکان چای نگاه می­کند و بعد، سری بالا می­اندازد که: «خر تب می­کنه تو این گرما!»

انگار بقیّه حرفش را لازم نمی­بیند که باز چشم می­گرداند طرف ممّدسوخته: «اینو نمی­گم. اون یکی­و می­گم. . ، جمال!؟»

خیال شوقی راحت می­شود و دوباره دست می­کند توی کاسه­اش و کاچه­اش شروع می­کند به جنبیدن و جویدن. ممّدسوخته کام سوم را می­کشد توی چال سینه و سیگار را به نیمه می­رساند. بعد بی­حوصله لبی برمی­گرداند و حرفش را با دود سیگار می­بافد و می­ریزد بیرون: «سه ماهه که زده پشت اسبش و رفته»

«کجا؟»

«گورستون! چه می­دونم!»

«اسمش از بالا سیاهه شده»

ممّدسوخته همان­طور که جای سوختگی روی گردنش را می­خاراند، با چشم­های نیمه­باز طعن­خند می­کند: «از بالا؟!»

جعفرآقا شیشه­ی پپسی به دست وامی­گردد. در شیشه باز است و قدّ یک بند انگشت رویش کف نشسته. شیشه را می­گذارد جلو استوار و می­پرسد: «اسم کی!؟»

«شاگرد دیروز تو و امروز ممّدآقا»

وقتی می­گوید ممّدآقا، شست برمی­گرداند طرف ممّدسوخته و یک ابرو را بالا می­اندازد. بعد شیشه پپسی را برمی­دارد و یک­نفس بالا می­رود. به دست­های جعفرآقا که پشت سرش قلّاب شده­اند نگاه می­کنم. به نظرم می­رسد دهانه­ی شیشه روی شستس حلقه انداخته است.

استوار شیشه­ی خالی را می­گذارد روی میز و آروغ می­زند. بعد دستی می­برد زیر خیسیِ فانسخه، کمی جابه­جایش می­کند و می­گوید: «شنُفته­ام این­طرفا می­پلکه!»

جعفرآقا نمی­گذارد حرف از دهان استوار در بیاید. دستمالش را می­تکاند و زود می­گوید: «این­طرفا!. غلط می­کنه!»

صدایش از همیشه کلفت­تر است. استوار نگاهی به من می­اندازد. چشم­های تیزش نگاه آدم را رم می­دهد. مصلحتی چشم می­گردانم طرف جاده. از گوشه چشم می­بینم که گردن می­کشد طرف پستو و می­گوید: «سرباز فراری بودنش به کنار، حالا دیگه عارض و عاصی هم تراشیده برای خودش.»

بی­اختیار چشمم می­رود طرف دوچرخه. مجسّمه سگ ماکی که جمال بسته بالای فرمانش پناهِ ستون صُفّه قرار گرفته و از اینجا دیده نمی­شود.

«هِرکولِسه! پدرجدّ سه­تفنگه­هاس. نه مثِ‌ای چرخ­های فِکسّنی حالائه که. لاشه­ش می­ارزه به اسباب­بازی­های امروز!»

«چند؟»

«کسی حرف پول زد!؟ می­خوام همی­طوری بدم به خودت، سی دهن­قُرصی و مرام مردونه­ات»

بعد دست می­کشد روی مجسمه ماک بالای فرمان و برقش می­اندازد: «بیس سالِ تموم جلو کاپوت ماک­سکته­ای ممّدسوخته شراع کشیده و سینه­ی جَعده­ها رو پاره کرده. کم اَلکی نیس که. اون­یکی رو که از خلیج براش آوردند، این رُو واز کرد و داد به من، اگرنه صد سال دیگه هم دستش می­زد!؟»

از دوچرخه چشم برمی­دارم. ممّدسوخته هم انگار که ردّ نگاه من را دنبال کرده باشد، مستقیم دارد به دوچرخه نگاه می­کند. بعد، طولی نمی­کشد که سر می­گرداند و چشم می­دوزد به چشم­هام. استوار دوباره به حرف می­آید:

«همین یکی هم مشمول­وظیفه می­زنه»

شوقی را می­گوید. پای راستش را می­گرداند روی آن­یکی و دستش را می­چپاند زیر گِتر پاچه­اش و شروع می­کند به بال­بال کردن آن. شوقی این­بار لقمه­اش را به زور فرو می­دهد و خودش را جمع و جور می­کند.

«گوارای وجود نازنین!»

جعفرآقا چشم از شیشه پپسی برمی­دارد و همان­طور که دارد دستمال یزدی را توی دستش تا می­زند، می­گوید: «گمون نکنم سرکار استوار. جون به جونش کنی هیفده کمتر هس که بیشتر نیس»

استوار دستش را از زیر گتر پاچه­اش بیرون می­کشد، پا عوض می­کند و می­رود سراغ آن­یکی: «خط سیبیل پشت لبش که حکم دیگه­ای می­کنه. خویش و قومته؟»

نطق جعفرآقا کور می­شود: «کدوم خویش و قوم بابا!»

شیشه­ی خالی پپسی را برمی­دارد، زیرش را خشک می­کند و مثل سگ چِخ­شده وامی­گردد و هیکل موش­مرده­اش را می­کشد توی پستو. نمی­دانم استوار وقت داخل آمدن دوچرخه را دیده یا نه. حتم دارم که ماک جلویش را می­شناسد و می­داند که دوچرخه­ی جمال است. باید به بهانه­ای بیرون بروم و کار دوچرخه را بسازم. باید تا نفهمیده بروم و یک جایی سر به نیستش کنم.

بی­اختیار نگاهم دوباره کشیده می­شود طرف دوچرخه. لابد حالا جمال دارد با «ایژ» سیاهش یک­جایی تاخت­وتاز می­کند و مارس می­دهد.

«می­خوام همه­ی جاده­های ایران رُو با همین موتور بگردم… بلکه هم همه­ی دنیا رُو.»

«تنهایی!؟»

با تردید نگاهم می­کند و بعد، چشمکی می­اندازد.

کارش تمام شده بود. ایستاده و دست­هایش را زده بود به کمر و داشت به «ایژ» چهاراگزوزه یراق­بسته­اش نگاه می­کرد. هرچند اگزوزها دکوری بودند، امّا همین­که در دوپهلوی موتورسیکلت دوتا دوتا روی هم نشسته و برق می­زدند موتور را خیلی قشنگ کرده بودند. یک ماهی بیشتر طول کشید تا توی باربند خانه­ی ما توانست جمعش کند.

«فضول­باشی­های محلّه­ی ما چوق تو لونه­ی مورچه هم می­کنند، ولی سر کوره­پزخونه رُو دیگه ذهنشون نمی­بره. برا همینم می­خوام بیارمش اینجا خونه­ی شما بسازمش. به عقل جن هم نمی­رسه»

صدبار رفت و آمد و مجبور شد میل­دنده و جاپایی­ها را تغییر دهد تا بتواند اگزوزها را روی هم جور بیاورد و به تنه­ی ایژ محکمشان کند. باک و گوشواره­ی کُمک­فنرها را هم باز کرد و مثل دربغل­ها و گلگیرها رنگ کوره­ای مشکی خواباند و جابه­جایشان یراق استیل و آبکاری­شده بست. اعجوبه­ای شد برای خودش موتورسیکلت!

«جمال! می­خوای این ماکه رُو هم بازش کنیم، ببندیمش سر گِلگیرش، یا بالای فرمونش؟»

«آدم وقتی چیزی رو بخشید دیگه واپس نمی­گیره. چرخ رو با ماکش بهت داده­ام، نه بی­ماک»

«ولی به گمونم اگه بشینه رو قاب گلگیر این، مرگ نداره­ها»

«مبارک خودت باشه. من می­رم یکی دیگه برای خودم می­جورم. جاش رُو بلدم»

دوباره می­خندم و می­گویم: «تنهایی؟!»

می­خندد و می­فهمد که از سر و سرّش بی­خبر نیستم: «اَی نمک­به­حروم!»

با خرناسه­ی نفتکشی که پیچ جاده را کمربُر می­کند و آن­طرف سَبَخی میخکوب می­شود به خودم می­آیم. بخار داغی که از اگزوزش بیرون می­زند و بالا می­رود، دارد موج می­اندازد روی شکل­های دور و وَرش. به نظر می­رسد آسفالت جاده هم زیر هُرم داغی­اش دارد پیچ و تاب می­خورد و جان می­کَند.

«سر راه دخترِ یکی دراومده که با شاه هم شوربا نمی­خوره»

این کلام استوار مدام توی کاسه­ی سرم ونگ می­زند. نمی­دانم چه وقت این را گفت، امّا انگار حرفش هنوز دارد با باد پنکه سقفی توی هوای قهوه­خانه تاب می­خورد و مثل دود توی زاویه­ها و سوک­ها لمبر می­اندازد. صفحه گرامافون بی­وقفه می­گردد و می­خواند.

*هرچه عاقل مثل خود دیوونه دیووونه… *

چشم­های دختری که استوار دارد ازش حرف می­زند پیش نظرم شعر و ترانه می­شوند و با رِنگ صفحه جان می­گیرند. دوبار دیده­امش. یک­بار توی بازار، وقتی جمال فکر نمی­کرد که آنجا هستم و می­بینمش، و دخترک ناغافل جلو رفت و از او پرسید: «ترک موتورسیکلتت برا یه­نفر دیگه هم جا داری؟»و نشستند و لابه­لای ماشین­ها قِیقاج کشیدند و رفتند، یک­بار هم وقتی که توی خیابان پشت بیمارستان صحرایی فرمان توی دستهای خودش بود و تنهایی داشت موتور را می­بُرد. باد تنش را توی آن لباس وال سیاه قالب گرفته و با موتور یکی کرده بود. انگار خودش هم تکّه­ای از موتورسیکلت بود و البته که درست­ترین تکّه­اش.

«چه تکّه­ای!»

و دهانم بیشتر باز ماند وقتی دیدم آن دختر تَرکه­ای نازک می­تواند معکوس بکِشد، موتور را یله کند، بخواباند و بولوار را گِرد کند و با معکوس بعدی آن را از زمین جاکن کند و مثل باد توی پیچ خیابان گم شود.

و بعد از همه­ی این­ها باز چشم­های سیاه و شب­گونش هستند که در خیالم با آواز گرامافون می­خوانند و می­خندند. دوباره سر می­گردانم و به خودم می­آیم.

ممّدسوخته از جایش بلند شده و دارد به طرف در می­رود. نزدیک در که می­رسد می­ایستد و پیراهنش را از تن می­کَند. روی آن بازویی که من از اینجا می­بینم دختر سیاه­چشمی موهایش را روی شانه­هایش رها کرده و بالای آن، انگار عرقچین سفید به پوست قهوه­ای و آفتاب­سوخته­اش جوش خورده است. شوقی هم سینی را کنار می­زند و از جایش بلند می­شود تا دنبالش راه بیفتد که استوار چشم می­دراند: «کجا؟»

پا سُست می­کند و لرز لرز جواب می­دهد: «دست­به­آب جناب سروان»

«لازم نکرده. بتمرگ سر جات!»

شوقی وامی­خورد و همان­جا لبه­ی تخت می­نشیند. دست استوار می­رود برای پارچ آب سردی که نمی­دانم کِی جعفرآقا آورده و جلویش گذاشته. باز هم من را جار نزده و خودش رفته و آورده. شاید هم این­بار دیگر ندا داده و من توی بحر خودم بوده­ام و نفهمیده­ام. پارچ حسابی عرق کرده و قطرات آب دارند روی دیواره­اش سر می­خورند و شُرّه می­کنند. استوار آن را هم یکجا بالا می­رود و بعد با پشت دست، سبیل پاچه­بُزی­اش را پاک می­کند.

*عقرب زلف کجت با قمر قرینه… *

صفحه هنوز می­گردد و رِنگش نگاه آن چشم­های بازیگوش را یکسره می­ریزد توی هوا. بوی خوبی می­آید. لابد بوی موهای شبق­رنگش است که روی شانه­هایش حلقه شده بود. چشم­های سیاه و اندام باریک و ظریفش دوباره پیش چشمم جان می­گیرند. لب­های غنچه­ای­اش در میان چانه­ی خوش­تراش و گونه­های برجسته­اش می­جنبند. حرف­ها به هم بافته می­شود و تاب می­خورد. از این سر تا آن سر.

*تا قمر در عقربه حال ما چنینه… کجا؟… کیه­کیه در می­زنه، من دلم می­لرزه… بیخود!. لازم نکرده!. درو بالای در می­زنه، من دلم می­لرزه… حکم کرده هرجا گیرش آوردند کَلَبچه­قَپونی­ش کنن… ناموس مردم… با شاه هم شوربا نمی­خوره… کیه­کیه… *

راست می­گوید استوار. این یکی را راست می­گوید. پدرش با شاه هم شوربا نمی­خورد و هم­کاسه نمی­شود، چون لابد خودش شاه است. اگر شاه هم نباشد، دخترش که دختر شاه پریان است. وقتی دخترش دختر شاه پریان باشد، پس حُکماً خودش هم شاه است.

*من دلم می­لرزه… درو بالای در می­زنه، من دلم می­لرزه… *

دلم می­لرزد. تا دیر نشده باید به بهانه­ای بیرون بروم و دوچرخه را غلاف کنم. خیلی می­ترسم. اگر شست استوار آگاه شود چه؟ آن­وقت حسابی می­کشدم زیر اخیه و شک ندارم که تا مُقُرم نیاورد و برایم پاپوشی ندوزد دست­بردار نیست.

یواش­یواش به طرف در می­روم. از پشت شیشه ممّدسوخته را می­بینم که کنار دوچرخه می­ایستد، پیراهنش را روی فرمان دوچرخه می­اندازد و از زیر فرمان گره نرمی به آن می­اندازد. ماک می­رود زیر پیراهن و من نفس توی سینه­ام سبک می­شود.

«دَمش گرم!»

… دیگر پُر شده­ام از چشم­های دختر شاه پریان. سر که می­گردانم می­بینم استوار شوقی را سینه انداخته و دارد می­آید. کنار می­کشم تا رد شوند. بعد، وامی­گردم و روی یک صندلی می­نشینم تا ممّدسوخته برگردد. باد پنکه سقفی پس گردنم را قلقلک می­دهد. چند دقیقه بعد، قدم که روی صُفّه می­گذارد از جایم بلند می­شوم و روی چارچوب در به او می­رسم. دلم می­خواهد هرچه زودتر دختر شاه پریان خودم را داشته باشم. سینه­ام را پر از نفس می­کنم و می­پرسم:

«شاگرد نمی­خوای؟»

خانه درباره‌ی ما خبرنامه تماس با ما پیوندها
© مجله‌ی داستانی بیدار.
درباره‌ی ما
خبرنامه
تماس با ما
پیوندها
☰